میراثِ مدفون در حیاطخلوت
سمانه نطیف ـ ایران، برای ما دیگر یک نقشهیِ کاغذی روی دیوار یا یک مفهومِ انتزاعی در سخنرانیها نیست؛ ایران، یک «عهدِ استخوانسوز» است. عهدی است میانِ ما و آن جانهایِ شیفتهای که در سکوت، زیرِ خاکِ خانههایمان، در همان باغچههایِ کوچکِ رز و یاس خفتهاند.

زنجان. ۱۸ دی ۱۴۰۴

در تواریخِ کهن آمده است که قرنها پیش، در اقلیمی که نامش را بادهایِ فراموشی بردهاند، تقویمی حاکم شد که تنها یک فصل داشت: «آبانِ ابدی». فصلی که در آن زمان گویی در نقطهای از درد منجمد شد و تقویمها از حرکت بازماندند تا حافظهی جمعی یک ملت را در چرخهای از سوگِ ناتمام حبس کنند. آن روزها، حاکمانِ قلعههایِ سنگی—آنانی که بر دیوارههایِ صلبِ قدرت تکیه زده و از شنیدنِ صدایِ کوچه واهمه داشتند—زبانِ گلوله را به جای زبانِ گندم برگزیده بودند. گندم که نمادِ استمرارِ زندگی، برکت و پیوندِ میانِ دستهایِ انسان و برکتِ خاک بود، زیرِ چکمههایِ آهن پوش مدفون شد و جای خود را به سربی داد که نه برای ساختن، که برای ویران کردنِ «آنِ» انسانی شلیک میشد.
روایت است که در آن سالهایِ قحطیِ رحم، جادوگرانِ دربار با وارونه کردنِ کلمات، مرگ را صادر میکردند و نامش را «عدالت» میگذاشتند. آنها گمان میکردند که با تغییرِ نامِ پدیدهها، میتوانند ماهیتِ درد را عوض کنند؛ گویی اگر بر ویرانی، نامِ «آبادانی» بگذارند، لایههایِ تاریخ حقیقت را فراموش خواهد کرد. اما برای من که حرفهام خوانشِ سکوتِ خاک است، این «قحطیِ رحم» یک گسستِ فرهنگیِ عمیق بود؛ جایی که توالیِ تمدنی نه با قحطسالیهایِ اقلیمی، بلکه با انجمادِ عاطفیِ حاکمانی رقم خورد که خاک را نه برای کاشتن، که تنها برای پوشاندنِ حقیقت میخواستند. این لایهی تاریخی، امروز برای ما نه یک فصلِ سپری شده، که یک «توالیِ فرهنگیِ مخدوش» است که از آن جز خاطرهیِ تلخِ قلعههایِ سنگی و زبانِ سردِ سرب چیزی به ارث نرسیده است.
در میانهی آن هیاهو، قصهی جوانی نقل شده که گمان میکرد جامه میتواند تن را از کینه حفظ کند؛ او دو ردایِ پشمین بر تن کرد تا سرمایِ سرب به قلبش نرسد. او نمیدانست که وقتی لایههایِ هوا از خشم و اضطراب پُر شود، هیچ الیافی پناهگاهِ تن نیست و تاریخ، بدنها را عریانتر از هر زمان دیگری در آغوشِ تندباد رها میکند. تاریخنویسانِ مخفی—آنان که وقایع را نه بر کتیبههای رسمی، که در حاشیهی حافظهی کوچهها ثبت کردهاند—نوشتهاند که در آن ایام، شهرها پر شده بود از «صندلیهایِ تاخورده». صندلیهایی که در انتظارِ صاحبانِ جوانشان در کافهها و کلاسها ماندند و هرگز گشوده نشدند. عشقهایِ پنهانی که زیرِ سقفهایِ لرزان، تنها با یک نگاهِ ناتمام به ابدیت پیوستند و شناسنامههایی که پیش از گرفتنِ اولین بوسه و پیش از آنکه جوهرِ نامشان خشک شود، با مُهرِ ابطال، به بایگانیِ راکدِ تاریخ سپرده شدند.
تلخترین بخشِ این افسانهیِ سیاه، قصهیِ «کودکانِ آینه» است. کودکانی که درکشان از جهان به پهنای یک قابِ کوچکِ دیجیتال یا شیشهی سردِ یک عکس محدود شد. آنها تصویرِ پدر را نه در آغوشِ گرم و بویِ نان، که در قابهایِ شیشهای و جعبههایِ جادویی میجستند و گمان میکردند «غیبت»، نوعی بازیِ قایمباشکِ طولانی است که قهرمانِ قصهشان در آن بیش از حد صبور است. در آن اقلیم، کار به جایی رسید که لایهبندیِ خاک تغییر کرد؛ خاک دیگر بویِ باران و حیات نمیداد، بلکه بویِ جگرهایِ سوخته و آرزوهایِ نارس میداد.
مردم، به ناچار، عزیزترین داشتههایشان را نه در گورستانهایِ رسمی و سرد، که در «باغچههایِ کوچکِ خانه» به امانتِ زمین میسپردند. اینجا بود که مفهومِ «میراث» تغییر کرد؛ مردم میانِ بوتههایِ رز و یاس، در سکوتِ مطلقِ نیمهشب، پارههایِ تنشان را پنهان میکردند تا دستِ یغمایِ سربازانِ قلعه به مزارِ عزیزانشان نرسد. برای یک باستانشناس، هیچچیز تکاندهندهتر از این نیست که ببیند خاکِ باغچه که باید بسترِ رویشِ گل باشد، تبدیل به مخزنِ اسرارِ خونیِ یک نسل شده است. این مزارهای خانگی، صادقترین موزههایِ عصرِ ما هستند؛ موزههایی که در آنها نه اشیاء عتیقه، که کرامتِ انسانیِ دفنشده در زیرِ بوتههای یاس، به انتظارِ روزِ داوری نشسته است.
من، به عنوان کسی که میانِ بقایایِ تمدنهای خاموش قدم میزنم و لایههای غبارگرفتهی هزارهها را میکاوم، خوب میدانم که این لایههایِ پنهانی و بهظاهر ناچیز، صادقترین و بیپردهترین بخشِ تاریخاند. ما همیشه در کتابهای درسی گمان میکردیم باستانشناسی یعنی کشفِ معابدِ باشکوه، پیدا کردنِ سکههایِ زر یا ستایشِ کتیبههایِ فتوحات؛ اما امروز در کوچههایِ شهر میبینم که باستانشناسیِ حقیقی، یعنی یافتنِ یک «دکمهیِ پیراهن» در عمقِ تاریکِ یک حیاطِ خلوت، یا یک «لنگه کفشِ خونی» رها شده در راهرویِ یک شفاخانه که راویِ آخرین گامهایِ ناتمامِ یک رویاست. این اشیاءِ خُرد، لایهنگاریِ رنجِ ما هستند؛ آنها کدهایی هستند که هیچ فاتحی نمیتواند بازنویسیشان کند.
آنها که از فرازِ بامها، چشمانِ جستوجوگر و نگاههایِ نگرانِ یک نسل را نشانه رفتند، درکِ درستی از «نور» نداشتند. آنها نمیدانستند که روشنایی را نمیتوان با تیرِ غیب کُشت، چرا که نور در ذاتِ لایههای زیرینِ این خاک نهفته است. آنها که جادههایِ دانایی را مسدود کردند و دربِ مدرسهها را به بهانهیِ واهیِ «زمستان» بستند، یک حقیقتِ بزرگِ باستانشناختی را فراموش کردند: اینکه ریشهها، درست در همان زمانی که در سطح زمین همهچیز یخزده به نظر میرسد، زیرِ برف و در بطنِ تاریکی، راهِ خودشان را به سویِ پیوند پیدا میکنند. انجماد، شاید حرکت را کند کند، اما هرگز نمیتواند میلِ ریشه به جوانه زدن را سرکوب کند.
ایران، برای ما دیگر یک نقشهیِ کاغذی روی دیوار یا یک مفهومِ انتزاعی در سخنرانیها نیست؛ ایران، یک «عهدِ استخوانسوز» است. عهدی است میانِ ما و آن جانهایِ شیفتهای که در سکوت، زیرِ خاکِ خانههایمان، در همان باغچههایِ کوچکِ رز و یاس خفتهاند. حقیقت، مثلِ آن لالههایِ واژگونی است که از خونِ جوانان روییده؛ شاید در هجومِ تندبادها لگدمال شود، شاید زیرِ تزویرِ رنگ و لعابِ روایتهایِ رسمی مدفون گردد، اما هرگز نمیمیرد.
روزی که غبارها بنشیند و لایههایِ این عصرِ پرآشوب توسط آیندگان کاویده شود، این خاک شهادت خواهد داد. خاک، حافظهیِ امینی است؛ او به یاد خواهد آورد که چه کسانی «خودی» بودند و تنشان را سپرِ بلایِ این سرزمین کردند، و چه کسانی، با ردایِ قدوسیت و به نامِ آسمان، تبر بر ریشهیِ زندگی و جوانی زدند. ما امروز نه فقط باستانشناسِ گذشته، که راویانِ لایهای هستیم که آیندگان آن را با بغض ورق خواهند زد.




نظرها
نظری وجود ندارد.