روایتی از کشتار ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴
تنگنای تاریکی؛ ناامیدی پس از یک شب خونبار
و.ب ـ هی این ور و اون ور رو نگاه میکردم به امید اینکه هیوا رو ببینم، انگار میدون جنگ بود، با این تفاوت که طرف مقابل با اسلحه جنگی داشت مردمی که دست خالی بودن رو میکشت، مردمی که برای اعتراض اومده بودند... حالت تهوع داشتم... پا شدم دیدم ده دوازده نفر دارن میدون، منم با اونها شروع کردم به دویدن، در کوچه پس کوچهها گم شدم، از دور و نزدیک صدای تیراندازی میاومد...

تصویری از اعتراضات مردمی در سرسبز تهران، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ ـ عکس از وحیدآنلاین
آنچه که میخوانید بر اساس روایت «و.ب» یک دانشجوی ۲۲ ساله از کشتار ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ در تهران نوشته شده است.
پدرم چهار ساله که با سرطان میجنگه، داروهاش نایاب شده؛ دیروز بعد از کلی دوندگی برای بار دوم رفتم ناصرخسرو، با بدبختی تونستم «مایلودک ۲۵ میلی گرم» رو در بازار سیاه با سه برابر قیمت نسبت به ماه گذشته گیر بیارم.
از ناصرخسرو تا سر جمهوری پیاده اومدم، هاج و واج مردم رو نگاه میکردم، ناامیدی در صورت تک تک عابران، مغازهداران، همە و همە موج میزد؛ سیگاری روشن کردم و در دود سیگارم غرق شده بودم که پرت شدم وسط اون شب جهنمی...
صدای هیوا در گوشم بود: داداش مطمئن باش بهزودی اینا گورشون رو گم میکنن، ما میمونیم و این شهر زیبا...
از اون شب دیگه خبری از هیوا نشد، همهش خدا خدامه که دستگیر شده باشه! گوشیم زنگ خورد، مامانم در اون ور گوشی با ناامیدی گفت: چی شد پسرم، تونستی دارو رو گیر بیاری؟ گفتم آره فدات شم، دارم برمیگردم.
سوار تاکسی شدم، پیرزنی کنارم نشسته بود و داشت تلفنی صحبت میکرد: یعنی از این بدتر هم میشه؟... گوشت شده یک و هشتصد، قیمت مرغ دو برابر، روغن سه برابر، بیآبی، بیپولی، پول قبض برق و گاز هم که دیگه نگم... صحبتهای پیرزن در گوشم گم شد، نگاهم به بیرون خیره شده بود، به درختهای تنومند کنار خیابون، درختهایی که سالهاست عاشقشونم، دوستهایی که با عشق بهم انرژی میدن...
برمیگردم به دوران دبیرستان، دورانی که با هیوا هر روز این مسیر رو تا مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم، بعضی وقتها زیر این درختها وامیستادیم، به بالاترین شاخههای درختها خیره میشدیم، یکی یکی شاخهها رو میشمردیم. هر کدوم از این درختها بینهایت شاخه داشتند، ریشهشون هم که نگو، از وسط پیادهرو زده بودند بیرون... هیوا میگفت: ریشه درختهای این ور خیابون و درختهای اون ور خیابون از زیر بهم میرسن، درسته که اینا این ورن و اونا اون ور، اما انگار از زیر خاک با ریشههاشون دست هم رو گرفتهاند.
هر کدوم از این درختها صد سال بیشتر سنشونه، بیشتر از سن این فاشیستها، زمانی که این آخوندهای بیوجدان نبودند این درختها بودند، الان هم هستند و بعد از رفتن این جنایتکارها هم خواهند موند.
از تاکسی پیاده شدم و به سوی خونه روان شدم، دستهام رو در جیبهای کاپشنم گذاشته بودم و داشتم با انگشتهام یکی یکی روزها رو میشمردم زیر لب به خودم میگفتم: از اون دو روز جمهنی بیست و چند روز گذشته؟ نه، بذار یکی یکی روزها و شبها رو مرور کنم... یهو صدای ترمز یک ماشین رشته افکارم رو پنبه کرد، راننده وانت پرید بیرون: مگه کوری؟ وسط خیابون داری پیادهروی میکنی؟
یه پیرمرد نحیف اما قد بلند جلو وانت بود، رنگپریده و سربهزیر: ببخشید، اصلا حواسم نبود... دو نفر سریع خودشون رو رسوندن به وانت، یکیشون دستی به سیبیلهایش کشید و رو به راننده وانت کرد و گفت: صدات رو بلند نکن مرد حسابی، برو کلاهت رو بنداز هوا که چیزی نشده، اگه بندهخدا رو زیر گرفتهبودی کلاهت پس معرکه بود...
هنوز ده دقیقهای پیادهروی جلو پام بود تا برسم خونه، سیگاری روشن کردم و به شب ۱۸ دی برگشتم، میون هیاهوی بینظیر خیابون و اعتراضات سراسری... با هیوا و بچههای دیگه رفته بودیم تا یک قدم به آزادی نزدیکتر بشیم...
دو ساعتی میشد که در خیابون بودیم، همه بودن، از محمود آقا سبزی فروش سر کوچه تا داشعلی مکانیک، از آقای محمدی معلم دبیرستانمون تا آقای سنندجی کتابدار کتابخونه دانشگاه... خیلیها رو دیدم، چند تا از دخترهای دانشکده هم بودن، معرکه بود... هوا یک کم سرد بود، نمیدونم واقعا سرد بود یا سردبودنمون از ترس نشات میگرفت، البته با هورا کشیدنها و شعارهامون خودمون رو گرم میکردیم...
نمیدونم چطور شد که لباس شخصیها و مامورها شروع به تیراندازی کردند، جمعیت از هم پاشید... هر کسی به گوشهای پرت شد، صدای جیغ و داد در میون صدای تیراندازی گم شده بود... شروع به دویدن کردم، یک لحظه برگشتم دیدم چند نفر کف خیابون افتاده بودن... صدای تیراندازی بیشتر و بیشتر میشد، رفتم بالا سر یکی از زخمیها، هنوز نفس میکشید، گلوله به شکم و پاش خورده بود، داشت خونریزی میکرد، یک لحظه سرم گیج رفت... صدای تیراندازی تمومی نداشت، چند نفر اومدن و فرد زخمی رو کشون کشون به پیاده رو بردن...شُک شده بودم، سرم گیج رفت و افتادم... با دست و پا زدن خودم رو به پیادرو رسوندم... یه نفر دستم رو کشید و پرتم کرد پشت یه ماشین که پارک شده بود، اومد کنارم نشست و گفت: خوبی؟ هاج و واج مونده بودم، شونم رو گرفت و تکونم داد و گفت: چیزیت شده؟ گفتم: نه، مرسی، خوبم.
یک لحظه به خودم اومدم، هیوا نبود: هیوا، هیوا جان کجایی؟
هی این ور و اون ور رو نگاه میکردم به امید اینکه هیوا رو ببینم، انگار میدون جنگ بود، با این تفاوت که طرف مقابل با اسلحه جنگی داشت مردمی که دست خالی بودن رو میکشت، مردمی که برای اعتراض اومده بودند... حالت تهوع داشتم... پا شدم دیدم ده دوازده نفر دارن میدون، منم با اونها شروع کردم به دویدن، در کوچه پس کوچهها گم شدم، از دور و نزدیک صدای تیراندازی میاومد...
رسیدم خونه، دست پدرم رو بوسیدم و داروها رو روی میز عسلی کنار تختش گذاشتم، رفتم رو کاناپە لم دادم.
پدرم یکی از کپسولهای مایلودک را در دهنش گذاشت و با سرعت لیوان آب را سرکشید، با دستانی لرزان عینک ته استکانیش و یک دستمال کاغذی رو برداشت و شروع کرد به تمیز کردن عینکش... با بُغضی درگلو گفت: این روزها هم تموم میشه پسرم...
-زد زیر گریه-: نمیدونم چرا نمیمیرم؟
-تا حالا پدرم رو تا این حد غمگین و پژمرده ندیده بودم ـ با همون دستمالی که عینکش رو تمیز میکرد اشکهاش رو پاک کرد و عینکش رو روی بینی استخونیش گذاشت، دستمال رو تو دستهاش مچاله کرد و ادامه داد: کاش این سرطان خون کارم رو تموم کرده بود و این روزها رو نمیدیدم، کاش سرطانی به نام جمهوری اسلامی اینچنین جوانهامون رو سلاخی نمیکرد...
انگشت شست دست راستش را جلو دهنش گذاشت، در حالیکه داشت انگشتش رو گاز میگرفت و به ساعت روی دیوار نگاه میکرد گفت: اشتباه نکن... بیماری من هیچی نیست، بیماری لاعلاج ما اینان... ما چهل و هفت ساله که با سرطانی به نام جمهوری اسلامی دست به گریبانیم، غدهای سرطانی که هر روز بزرگ و بزرگتر میشه، مثل خوره به جون همه ما افتاده... به کوچک و بزرگ هم رحم نمیکنه...
هیچی نداشتم بگم، عرقی سرد بر روی پیشونیم نشسته بود، سکوت همه جای خونه رو گرفته بود... مادرم یه چایی برام آورد، قند رو گذاشتم دهنم و چایی رو سرکشیدم. پدرم رو تخت دراز کشیده بود و داشت سقف رو نگاه میکرد، بدون اینکه من رو نگاه کنه گفت: راستی از هیوا خبری نشد؟
بُغضم رو قورت دادم و گفتم نه، هنوز خبری ازش نشده...
هیوا هممحلهای و همکلاسیمه، از بچگی با همدیگه بزرگ شدیم، از برادر بیشتر بهم نزدیکه، از اون شب جهنمی تا الان یک لحظه هم از یادش غافل نشدهام.
هیوا رو از اون شب ندیدهام، مادرش دیروز اومده بود خونمون، صد بار جریان اون شب رو براش تعریف کردم...
-به مادر هیوا میگم بیبی- دستش رو گرفتم و آروم و شمرده شمرده گفتم: نه به خدا بیبی، اصلا تیر اندازی نشد، یعنی صدای تیراندازی رو از دور میشنیدیم، اما اونجایی که ما بودیم تیراندازی نشد... یهو نیروهای امنیتی سر رسیدن و با باتوم بهمون حمله کردند و هر کدوم به طرفی فرار کردیم، دیگە نمیدونم چی شد ـ نمیخواستم بیبی رو ناراحت کنم و واقعیت رو بهش بگم ـ نمیدونم هیوا کدوم طرفی رفت... نمیدونم چی شد که از هم جدا شدیم...
بیبی چهل و پنج سالشه، اما از اون شبی که هیوا گم شده، چهل سال پیرتر شده، انگار یه پیرزن هشتادوپنج سالهست، مادرم میگفت بیبی به شدت بیخواب شده، شب تا صبح چشمش به دره، دم صبحی میخوابه، اونم دو سه ساعت...
تمامی غمهای دنیا تو صورت بیبی موج میزنه... موهای جوگندمیش که روی صورتش افتاده بود رو کنار زد و با چشمهاش که داشت از حدقه میپرید بیرون نگاهی به مادرم انداخت، اشکهاش سرازیر شد و پرید تو بغل مادرم: همه جا رو گشتیم خواهر، اثری ازش نیست... دارم دیونه میشم... از یه طرف هم خوشحالم که اثری ازش نیست، مدام میگم خدا کنه این روزها پیداش نکنیم، بلکه زنده باشه... چون اگه این روزها پیداش کنیم، زبانم لال جنازهش رو پیدا میکنیم -گریهاش اوج میگیرد و صحبتهاش با صدای هق هقش قاطی میشه- دلخوشیم اینه که... میون کشتهشدهها نیست... امیدواریم که دستگیر شده باشه!
رفتم یه آبی به صورتم زدم، یه نگاهی به آینه انداختم، دیگه کم کم خودم رو هم نمیشناختم، به آینه گفتم: میبینی؟ روزگار با ما خیلی نامهربونه، آخه یعنی چی؟ کجای دنیا آرزوی یک مادر اینه؟ آرزوی یک مادر اینه که پسرش دستگیر شده باشه؟ از ترس اینکه مبادا کشته شده باشه آرزوی دستگیری پسرش رو میکنه، میدونی؟ میدونی عمق فاجعه کجاست؟
رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب آوردم، یه دستمالکاغذی برداشتم و دادم به بیبی، بیبی یه قلپ آب مینوشه، اشکهاش رو پاک میکنه و میزنه زیر خنده: دلم شور نمیزنه به خدا، خدا کنه زندان باشه، حداقل ماهی یه بار ملاقاتی میدن، ماهی یه بار میبینمش، فقط کشته نشده باشه...
امروز هم همانند روزهای دیگه از فضای سنگین خونه به پشت بوم پناه میبرم، نگاهی به آسمون پژمرده و اشکبار تهران میندازم، حتی یک پرنده هم پر نمیزنه...
این روزها گریه هم درمان بغض فروخفتهام نیست، به هر بخش از زندگی نگاه میکنی، همهش اشک است و درد؛ احساس میکنم هیوا تو آسمون پشت همون ابرهای خاکستریه، نمیدونم... هیوا جان؟ داداش؟ همبازی، همکلاسی، تو رو خدا برگرد... جون بیبی، نوکرتم، یا برگرد، یا من رو هم با خودت ببر... دلتنگتم، دلتنگ، میفهمی؟... خدا کنه دستگیر شده باشی، حداقل میدونیم که زندهای... ها؟ بد میگم؟ بالاخره یه روز آزاد میشی، آزاد میشیم، دوباره با هم میریم زیر درختهای مسیر مدرسه به شاخهها خیره میشیم، آخه مگه نمیدونی داداش ما هم مثل درختها ریشههامون بهم وصله؟ بدون تو بیریشهام، کجایی دورت بگردم، برگرد...




نظرها
نظری وجود ندارد.