آریامن احمدی: بازی رود
شعر آریامن احمدی در سالگرد انقلاب بدخیم ۵۷ دعوتی است از ما برای تغییر نقش در بازی هزارانساله: از سنگهای شکست به سنگهای ساختن، برای آیندهای بهتر. یک شعر غمگین اما امیدبخش.

میشنوید: پادکست ادبی رادیو زمانه با شعر «رود من» از آریامن احمدی و تفسیر و تحلیل حسین نوشآذر:
برنامههای رادیو زمانه هر شب روی موج کوتاه (باند ۴۹ متری) فرکانس ۶۰۱۰ کیلوهرتز از ساعت ۲۳ تا ۰۰ به وقت تهران پخش میشود.
بازیِ رود
عاشقانهیی برای مامِ میهن
هیچ تندنویسی به یاد نمیآورد
در کدام پیچِ رودخانه از تو جا ماندم
که جهان همیشه یک قدم از من جلوتر است
و من، روی آخرین ردِ پایِ تو
روزهای آمدنت را میشمرم…
این آبها به کجا میبرند مرا؟
که تصویرم با هر سنگ
که عابری از کنارِ رود پرتاب میکند
میشکند
میشکنم
و هزار حلقه
دورِ نبودنت
باز میشود…
عابرِ ناشناس
که کودکی است چهارساله مثلِ سروین
با خندهیی که هنوز تاریخ را جدی نگرفته
یا مردی کهنسال، بازمانده از حملهی اعراب
با دستهایی که هنوز بویِ خونِ خدا میدهد
یا پیرزنی فالگوش
که از سایهی ماندهی مغول
برای آینده کف میبیند.
چهقدر تاریخ از روی من گذشته!
اسکندر از دلِ همین آب عبور کرد
سُمِ اسبهای فاتح، موج را میکوفت
نامها عوض میشدند
پرچمها افراشته میشدند
بیرقها میافتادند
و تاریخ بیرحمانه میتاخت
با عابرانِ ناشناسِ سیاهپوش
که در بهمنِ سالِ نمیدانم چند
هزاروسیصدوپنجاهوهفتبار تصویرم را شکستند.
این سرنوشتِ تراژیکِ وطن است
در من
که در تمامِ این قرنها
فقط تو را نگاه کردهام.
آه، اگر عابرِ بعدی سنگم نزند
میخواهم تا آخرِ دنیا
نگاهت کنم
و تو هیچوقت نفهمی
یکی هزارسال است
که از این آب رد میشود
با تصویرش
هربار شکسته از یک تاریخ
و باز
تو را
از دلِ همهی آن ویرانیها
نگاه میکند.
مثلِ حالا
که تصویرم بیهیچ عابری کامل است
با ماهِ نو
خیره به تو.
تا کجای این هزارهها
باید عابرانِ ناشناس سنگم بزنند؟
بگذار تاریخ از دستهای تو آغاز شود
مثلِ کودکِ هراکلیتوس
اینبار تو سنگم بزن!
با سنگِ اول
بازی شروع میشود
سنگ میافتد در آب
روی تصویرِ هزارسالگیِ من
من میشکنم
و با هر حلقه
تاریخِ رفته بر سرزمینمان را دوره میکنیم!
با سنگِ بعدی
انگار تصویرِ قبلی همان نبوده که میخواستی
دوباره سنگم بزن
در میانهی هر سنگ
فقط اندازهی پژواکِ «آزادی» در مامِ میهن
مجالم بده
که دوباره یکی شوم
برای تنها گفتنِ یک جمله:
«دوستت دارم…»
تهران. جمهوری. ۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
این شعر با عنوان «بازیِ رود»، با استفاده از استعاره رودخانه و تصویر شکستهشده آن بر سطح آب، تاریخ زخمخورده ایران را بهصورت یک سوژه واحد روایت میکند. این تاریخ در طول هزارهها، از دوران حمله اسکندر تا انقلاب ۱۳۵۷، همواره با پرتاب سنگهای عابران ناشناس (فاتحان و عاملان فاجعه) شکسته شده است، اما همچنان تصویر معشوق، یعنی «مام میهن»، را در درون خود حفظ کرده است.
شاعر با پیوند هوشمندانه اسطوره کودک هراکلیتوس (نماد تغییر پیوسته و دائمی) و بازی سنگاندازی بر آب، دو موضوع را آشکار میکند: نخست، تداوم ویرانی زیر پوشش تغییرات سیاسی («تاریخ بیرحمانه میتاخت / با عابران ناشناس سیاهپوش»)، و دوم، بازتعریف عشق به وطن؛ عشقی که دیگر نوستالژی منفعل و غمبار نیست، بلکه کنشی آگاهانه، داوطلبانه و فعالانه است.
اوج این تحول و دگرگونی در فراخوان پایانی شعر نهفته است: «اینبار تو سنگم بزن!»
گویی شاعر میگوید: تنها راه گذر از هزارههای شکست و تکهتکهشدن این است که خود معشوق، یعنی مردم و نسلهای آینده این بار سنگ اول را پرتاب کند؛ نه برای ادامهٔ ویرانی، بلکه برای تبدیل این بازی تخریبی به بازی آفرینش و بازسازی. در این بازی نوین، هر شکستگی فرصتی برای چرخش و دوره کردن تاریخ میشود و هر حلقه موج بر آب، انعکاسی از واژهٔ «آزادی» در دل مام میهن است.
در پایان، شاعر فارغ از هر روایت پیروزمندانه و فاتحانهٔ تاریخ، تنها و خالصانه میگوید: «دوستت دارم.»
در ساوند کلاد، اسپاتیفای و کستباکس بشنوید.






نظرها
نظری وجود ندارد.