ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

چرا اقتدارگرایان نمی‌توانند هنر خلق کنند؟

این مقاله از دل تجربه‌ی اعتراضات اخیر می‌پرسد چرا جریان‌های اقتدارگرا، با وجود سال‌ها حضور در قدرت یا سیاست، از خلق سرود و هنر ماندگار ناتوان‌اند. احسان حقیقی‌نژاد نشان می‌دهد هنر و سرود از تجربه‌ی زیسته‌ی آزادی، خطر و امید جمعی زاده می‌شود، نه از نوستالژی و تبلیغات قدرت. در برابر، جریان‌های سلطه‌گر می‌کوشند صدای جمعی را به شعارهای توخالی یا بازسازی گذشته فروبکاهند. پرسش اصلی متن این است: جریانی که تخیل آینده ندارد، چگونه می‌تواند آینده‌ای بسازد؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در گذارم از صفحه‌های اینستاگرامی و در پیگیری اخبار جنبش اخیر ایران، ویدئوهایی از تظاهرات طرفداران سلطنت نظرم را جلب کرد. در یکی از آن‌ها دیدم که بر سرود: «مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد» مربوط به دهه‌ی هفتاد میلادی و مبارزه علیه دیکتاتوری پینوشه، واژگانی در رثای سلطنت نشانده‌اند و آن را بازخوانی می‌کنند، جایی دیگر هم این بلا را بر سر ترانه سرود بلاچاو هم آورده بودند با ترجیع بند: «تا ابد شاه شاه شاه». بعید است که لازم به تکرار این باشد که این ناهماهنگی فرم و محتوا چه غایت تهی از معنا و مبتذل است.

در جای دیگر دیدم که شعارها یا بهتر بگویم فحش‌هایی جنسی چون «سبزی پلو با ماهی …» و مانند آن را پشت هم ردیف کرده بودند و بی‌هیچ شرم و آذرمی بصورت رپ در میان جمعیت اجرا و بسیاران با آن همخوانی می‌کردند!

به یاد دارم سال ۸۸ هنگامی که از کنار یکی از ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی می‌گذشتم، فریادهای زنی سالمند مرا به آنسو کشاند، با خشم و اندوهی در صدا فریاد می‌زد به چه رویی «سراومد زمستون» را از بلندگوهایتان پخش می‌کنید.

[حسین زمان این سرود را که از محصولات چریک‌های فدایی خلق است برای ستاد تبلیغات انتخاباتی میرحسین موسوی که در دوره کشتار زندانیان سیاسی عضو سازمان‌های چپ و مجاهدین خلق نخست وزیر بود، بازخوانی کرد].

مرور آنچه که در مراسم سلطنت‌طلبان به چشم می‌آید و تطابق آن با کارنامه جمهوری اسلامی این پرسش را در ذهنم آفرید: چرا جریانات تمامیت‌خواه، در همه‌ی اشکالشان، چه جناح و دسته‌های مختلف جمهوری اسلامی و چه سلطنت‌طلبان، از خلق یک ترانه یا سرود و در سطح بزرگتر از خلق آثار ادبی ماندگار در تمام سال‌های موجودیتشان ناتوان و درمانده‌اند، یا در نهایت تلاششان «سلام فرمانده» را خلق کرده‌اند یا نمونه‌های مشابه آنچه که این روزها در جمع سلطنت‌طلبان شنیده می‌شود؟

این پرسش هنگامی اهمیت بیشتری خواهد یافت که سفری کوتاه به چند سال قبل، روزهایی که در اعتراض به قتل ژینا امینی «ژن، ژیان، ئازادی» مرزهای ایران را در نوردید ما شاهد آفرینش سرودهای مترقی متعددی بودیم. «آواز لیلاها» و «سرود زن» دو نمونه از سرود و ترانه‌های درخشان این دوره هستند. نمونه‌های درخشان و ماندگار دیگر همان سرودهای انقلابی سازمان‌های چپ در دهه ۵۰ و ۶۰ خورشیدی است که در دوره‌های مختلف تکرار می‌شوند.

تلاش من در ادامه این است که با بررسی چند نمونه و همچنین سرچشمه و علت زاده شدن ادبیات، سرود و ترانه این «بی‌هنری» جریان‌های سلطه‌گر را توضیح دهم. نکته یا اصول کلیدی که در ادامه بر آن تاکید دارم هم برای خلق ادبیات راستین عبارتند از ؛ تجربه زیسته‌ی آزاد، صداقت زبان و پرسشگری و به چالش کشیدن.

تخیل آزادی سرچشمه زایش هنر

با زیستن آزاد است که تخیل شکل می‌گیرد، و این تخیل اصلی‌ترین بنمایه‌ی هنر است. سرکوب تخیل را محدود می‌کند، خلاقیت را از اندیشه می‌گیرد و همه چیز را در قالب‌های بی‌خطر و به زعم خودش مجاز می‌ریزد. به همین دلیل است که آثار ادبی و هنری پویا و زنده، در همه‌ی اشکال آن، در دستگاه و دوره سرکوب پدید نمی‌آیند.

زبان صادق به مثابه‌ی پلی برای ارتباط انسانی و برای بیان حقیقت، در زیر سلطه و سرکوب مجبور به پنهان‌کاری و گاهی دروغ می‌شود؛ چون نویسنده‌ای که دائم باید خودش را سانسور از بیان حقیقت زیستن درمی‌ماند.

ادبیات و هنر با پرسشگری و به چالش کشیدن پویا هستند، اما سرکوب و سلطه پرسشگری را تهدید می‌داند و ادبیات را به بستری برای پاسخ‌های از پیش داده شده‌ی خودش می‌خواهد. اینجاست که ادبیات به بلندگوی تبلیغات تنزل می‌یابد.
اگر در زمانه‌ی سرکوب و زیر سلطه‌ی آن ادبیاتی خلق شده، در واکنش و در سیر مبارزه با آن بوده است، نه زاده شده از آن. ادبیات معاصر ایران از لاهوتی، نیما، هدایت، چوبک، ساعدی، درویشیان، شاملو، اخوان تا دوره‌های نزدیک خود شاهدی بر این مدعاست.

نکته دیگر هم پس از سرچشمه ادبیات، محتوا یا سوژه‌هایی است که ادبیات بیشتر به آنها پرداخته است؛ دو مفهوم پرتکرار یعنی؛ عشق و سیاست. نکته مهم این که عشق نه صرفا به عنوان رابطه‌ی رمانتیک میان دو فرد بلکه به مثابه‌ی درک حضور دیگری، و سیاست به مثابه‌ی قدرت و اشکال آن و نحوه‌ی مواجهه‌ی آدمی در قالب فرد یا اجتماع با این پدیده.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

درک جریان فاشیستی و تمامیت‌خواه از سیاست تجمع نیروی قدرت مطلق در دست یک گروه یا فرد است و امر سیاسی یعنی تایید تفکر غالب. برای همین است که در نگاه آنها همه چیز پاینده، جاوید، مطلق و تمام شده است. تاریخ در نگاهشان حرکتی زنده و رو به دگرگونی نیست، بلکه مسیری است که به نقطه‌ی نهایی رسیده است و باید همان‌جا متوقف بماند. به همین دلیل زبان سیاست آنها سرشار از واژگانی چون «جاوید»، «پاینده»، «ابدی» و «آخرین» است؛ گویی جهان به ایستگاه پایان رسیده و دیگر چیزی برای تغییر باقی نمانده است. این درک در تضاد کامل با ادبیات است که در قالب آن همه‌چیز رونده است. میرا و زاینده، دیالکتیکی زنده در جریان است.

اگر تفکر سلطه در شعارهایی مانند «آخرین نبرد» و «جاوید شاه» و «پاینده رهبر» نمود می‌یابد، ادبیات در نقطه‌ای درست مقابل قرار می‌گیرد؛ جایی که زندگی نه تثبیت، که دگرگونی است. چنان‌که رومن رولان در ژان کریستف می‌نویسد: «زندگی یک سلسله مرگ‌ها و رستاخیزهاست، بمیریم کریستف تا از نو زاده شویم.»

سلطه‌گران هراسان از عشق

عشق جدای از آن معنای رابطه دو نفره رمانتیک، توصیف دیگری هم دارد؛ بودن در کنار یکدیگر با پذیرش هزینه آن. عشق عصیان است و شورش بر ساختارها. از درک دیگری به شناخت خود می‌رسد.

عشق عصیان است و بر ساختارها می‌آشوبد، از درک حضور دیگری به شناخت خودش می‌رسد، اکتاویو پاز در مقاله‌ی دیالکتیک تنهایی می‌گوید: «حکومت‌ها خانواده را حمایت می‌کنند، چون قابل پیش بینی و کوچک شده سیستم است. از عشق هراسانند و آنرا منع می‌کنند چرا که آن را عصیانگر می‌دانند، با تن فروشی مماشات می کنند چرا که می خواهند آن را به مثابه‌ی کاریکاتوری از عشق به جامعه تحمیل کنند».

عشق رابطه می‌آفریند، و رابطه ما، در حالی که سلطه اطاعت و مطیع تولید می‌کند. عشق شجاع است و بی‌پروا و از مصلحت اندیشی به دور. به قول زنده یاد دکتر هوشنگ اعظمی بیرانوند: «عشق خودخواهی نیست، از خودگذشتگی‌ست، عشق از همه‌ی مصلحت‌ها بالاتر است». و یا به زبان حافظ؛ «رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار/ کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش» و پیش از او به بیان سعدی؛ «بر سر بازار سربازان عشق/زیر هر داری جوانی دیگر است».

نمونه‌های متعدد دیگری از عشق را نه فقط در ادبیات فارسی که در آثار بزرگ جهانی، از شکسپیر تا گوته و توماس مان، تولستوی و پروست و مارکز می‌توان یافت. هر کجا هم که نشانی از عشق در ادبیات نیست، حضورش را به شکلی دیگر می‌توان دید؛ فقدان و رنج فقدان.

فاشیست‌ها اما از عشق هراسانند و به تبع آن از ادبیات نیز؛ چرا که هیچکدام قابل پیش بینی نیستند. عشق عصیانگر است، تخیل و ادبیات عصیان گرند. آنها به همین دلیل از «زن زندگی آزادی» هم بیزارند؛ چون سرکش است و شورش. همان روزها در آغاز خیزش ۱۴۰۱ دیدیم که تلاش کردند آن را معنازدایی کنند و «مرد، میهن، آبادی» را به آن افزودند.

«مرد، میهن، آبادی» در برابر «زن، زندگی، آزادی» سه عنصر فاشیست را همزمان داشت؛ مرد نماد اقتدار، میهن یکسان‌سازی همه زیر مفهوم یک میهن و ملت و پرچم، و آبادی، آن توجیهی که با آن هر آن‌کس را در آن میهنی که خودشان تعریف کرده‌اند دیگری محسوب شود، سرکوب کنند. هم جمهوری اسلامی و هم سلطنت‌طلبان از این شعار سلطه‌گرانه در برابر زن، زندگی، آزادی استقبال کردند. حکومت آن را بر بیلبوردهای بزرگ در بزرگراه‌ها نصب کرد. پادشاهی‌خواهان هم آهسته آهسته پسر پهلوی را نماد «مرد» و حتی «خدا» خواندند.

برای سلطه‌گران حضور زن در میدان، در عرصه‌ی زندگی اجتماعی، بر تعریفی که خود از اقتدارشان دارند خدشه وارد می‌کند، آن را زیر سئوال می‌برد. زیرا زن در نظم تمامیت‌خواه فقط یک «نقش» دارد، نه یک «صدا». این نظم معمولاً بر تصوری سلسله‌مراتبی از جهان بنا شده است: بالا و پایین، فرمان‌دهنده و فرمان‌بر، قوی و ضعیف. در این تصویر، «مرد» فقط یک جنسیت نیست، بلکه استعاره‌ای از اقتدار، کنترل و مالکیت بر فضاست.

زن باید در این دستگاه فکری در قلمرو خصوصی، در چهارچوب‌های از پیش تعریف‌شده و تحت نظارت باقی بماند؛ حضوری تنظیم‌شده، نه حضوری خودمختار. اما وقتی زن به‌عنوان سوژه‌ای مستقل، در خیابان، در اعتراض، در تولید صدا و معنا ظاهر می‌شود، این نظم نمادین را مختل می‌کند. او دیگر «موضوعِ سیاست» نیست، بلکه «فاعلِ سیاست» است.

این جابه‌جایی، یعنی عبور از ابژه بودن به سوژه بودن، همان چیزی است که اقتدارگرایی را بی‌ثبات می‌کند. زیرا اقتدار بر پایه‌ی تثبیت نقش‌ها عمل می‌کند، و حضور زنِ کنشگر نشان می‌دهد که این نقش‌ها طبیعی و ابدی نیستند، بلکه ساخته و قابل تغییرند. از همین‌رو، حضور زن فقط یک مطالبه‌ی حقوقی نیست؛ افشای شکنندگی نظمی است که خود را طبیعی و جاودانه معرفی می‌کند.

فاشیسم شیفته‌ی نظم است، چرا که از چیزهای غیرقابل پیش‌بینی می‌ترسد، می‌خواهد همه چیز قابل پیش‌بینی و به طبع آن تحت کنترلش باشد. از زایندگی و خلاقیت وحشت دارد و از زندگی هم، نهایت نظم در مرگ تجلی می‌یابد، در مرگ هیچ چیز تغییر نمی‌کند و چیزی غیر قابل پیش بینی یافت نمی‌شود، آنان شیفتگان مرگند و اعدام، از این‌روست که هنوز به قدرت نرسیده ملکه‌ی مورد قبولشان حکم‌ اعدام طیف گسترده‌ای از آن «دیگری»ها را صادر نموده است.

سرود: لحظه‌ی تولد حس مشترک

سرود به مثابه‌ی شکلی از هنر، در پیوستگی ادبیات (کلام) و موسیقی در لحظه‌ای خاص از تاریخ خلق می‌شود؛ در آن لحظه که جامعه به صدای مشترک احساس نیاز می‌کند و به عبارت دیگر آن لحظه که جامعه می‌خواهد خودش را بشنود.
در آن لحظه که تجربه‌ی رنج، درد، فقدان، امید، همزمان در کلام جمع نقش می‌بندند و بر دهان هزاران هزار تن یک صدا می‌شود.

آن لحظه که بدن بیش از استدلال سخن می‌گوید، بدن یعنی دویدن، فریاد زدن، مشت در آسمان برافراشتن و احساسات این بدن، خشم، ترس، امید، شجاعت، همه‌ی این‌ها با ضرباهنگ کلام و موسیقی همراستا می‌شوند و در واقع سرود بیش از آنکه با ایدئولوژی در ارتباط باشد با بدن خویشاوند است.

سرود من را به کناری می‌نهد و ما را می‌آفریند، رنگارنگی جنسیتی، ملیت‌های هم‌سرنوشت دوشادوش هم: «برای سرفۀ خوزستان، برای زخم بلوچستان، شکسته بغض تبریز، بژی کُردستان!» حاشیه کنار مرکز، پیر و جوان. وقتی هزاران تن یک متن را با هم می‌خوانند، اینان یک ما بزرگ هستند، کاری که از عهده‌ی هیچ بیانیه یا اعلامیه‌ی سیاسی بر نمی‌آید.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

سکوت از ترس می‌زاید و ترس از تنهایی، اما صدا جمعی‌ست، سرود آنجاست که ترس در صدا رنگ می‌بازد.
آنجا که نظم کهنه هنوز فرو نریخته، و نظم نوین بنا نشده، مردم در سرودهایشان آینده را تمرین می‌کنند. این تمرین خودش کنش سیاسی‌ست. جدا از توصیف حال، سرود آینده را در اکنون زیستن است، پیش از آنکه نهاد و قانون نوشکل بگیرد صدا شکل گرفته است.

در وضعیتی این‌چنین در هنگامه‌ی انقلاب آنجا که رسانه‌ها یا خاموشند یا دروغ‌گو، این سرود است که بی‌هیچ نیازی به اسپانسر یا شبکه و آنتن، از دل جمع، رسانه‌ی زنده‌ی خودش است، بی‌نیاز به هیچ مجوزی، بی‌امکان توقیف!

حالا به پرسش آغازین یعنی چرا سلطنت‌طلبان از خلق سرود عاجزند؟ بازگردیم. این مساله اتفاقی نیست، بلکه ریشه در آن دارد که اینان از آن تجربه‌ی زیسته‌ی مشترک بی‌بهره‌اند. سرود و شعر سیاسی از خیابان و بدن‌های در خطر زاده می‌شود، به حرکت و پویایی نیاز دارد. آنچه سلطنت‌طلبی دارد نوستالژی است. با نوستالژی می‌توان غرق در خاطره شد، اما نمی‌توان سرود انقلابی و تصویر آینده را ساخت.

سرود جدای از توصیف حال از آرزو سخن می‌گوید و خواستگاه آرزو در آینده است. سرود وعده دهنده‌ی فرداست: «ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید…»، «فردا رود افشان ابریشم در دریا می‌خوابد، خورشید از شرق سوزان می‌روید بر دریا می‌تابد…». سلطنت‌طلبی روی بر گذشته دارد و می‌خواهد همان گذشته را به نام آینده رقم بزند.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود


سرود حاصل جمع است و زاییده‌ی ما. ما آنجا شکل می‌گیرد که من، تو، او و دیگری هستند، سلطنت‌طلبی، ما و تکثر را پس می‌زند، همه باید در خدمت یک من بزرگتر باشند، دیگری چیزی نیست مگر در خدمت این من!جریانی که با رنج امروز بیگانه است و برای آینده تخیلی ندارد، از خلق سرود ناتوان است.

خلاصه اینکه؛ هر جریانی که از خلق ادبیات عاجز است، از تخیل کردن درمانده است و آنکه تخیلی ندارد نمی‌تواند آینده‌ای را هم بسازد. آنکه با هنر و ادبیات می‌ستیزد، کمر به نابودی فردا بسته است.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.