پویایی در زمانۀ انسداد
ایمان کمالیان ـ تحولِ اجتماعیِ اصیل، پروژهای است برای گذار از واکنش به کنش، از انفجار به یادگیری، و از اندوه به قیام و ساختن. امید در این افق، بر توانایی انسان برای بازاندیشی، گفتوگو و همکاری استوار است.

عکس تزئینی: جامعه مدنی. کپیرایت: Shuttersock

روزگارِ غریبِ کنونیِ ما در اقلیمِ ایران را نمیتوان و نباید تنها به مفاهیمی چون بحران، اعتراض یا تلاطماتِ سیاسی تقلیل داد؛ چرا که آنچه در اعماقِ این خاک در جریان است، نه یک گسستِ گذرا در نظمِ معیشتی و زیست روزانه، بلکه لرزهای بنیادین در لایههایِ زیرینِ آگاهیِ جمعی و گسستی هستیشناختی در ساحتِ معناست. اندوهِ ژرفِ ناشی از فقدانِ جانهایِ شریف، فرسودگیِ جانکاهِ روان در میانهٔ انتظار برای گشایشی که افقش ناپیداست، و دلسردی از بیثمر ماندنِ ظاهریِ مجاهدات پیدرپی برای تغییر، وضعیتی را رقم زده است که در آن، انسان نه فقط در حیاتِ روزمره، بلکه در «امکانِ بودنِ خویش» دچار تزلزل میشود. این تزلزل، اگرچه با طعمی از استیصال آمیخته است، اما در جوهرِ خود، همان «لحظهٔ مکاشفه» است؛ همان لحظۀ تاریخسازی که در آن، جامعه از پسِ غبارهایِ فریب، با حقیقتِ برهنهٔ خویش روبهرو میشود. اینجاست که پرسشِ «چه شد که چنین شد؟» و مهمتر از آن «چه باید کرد؟»، از یک دغدغهٔ رایج فراتر رفته و به ضرورتی وجودی بدل میشود؛ گویی جان و روانِ آدمی در این تنگنا، در پیِ بازپسگیریِ حقِ حیات از چنگالِ پوچی و انسداد است. در واقع، ما با یک انسدادِ عامدانه روبهرو هستیم که میکوشد با تیره ساختنِ افقِ آینده، فرد را در اضطرابِ حال زمینگیر کند، اما دقیقاً در همین نقطه است که آگاهی میتواند با دریدنِ پیلهٔ استیصال، رنجِ کور را به بصیرتِ تاریخی بدل نموده و از خاکسترِ این انسداد، ارادهای شکل دهد که انسان دیگر نه قربانیِ تاریخ، بلکه معمارِ آگاهِ آن باشد.
در این میان، برخی خود را در میانهٔ کشاکشی سهمگین مییابند. از سویی، حسِ همدلی با رنجِ بیکرانِ همنوعان و مسئولیتِ انسانی، او را به واکنشی فوری و خروشی بیمحابا فرامیخواند، و از سوی دیگر، حزمِ اخلاقی و بصیرتِ تاریخی، او را به تأمل در بابِ پیامدهایِ ویرانگرِ چرخههایِ خشونت و لزومِ پرورشِ ظرفیتهایِ انسانیِ پایدار دعوت میکند. این دو راهه، فرد را در تعارضی قرار میدهد که هر سویِ آن، بیمِ خیانت به آرمانِ دیگر را در خود نهفته دارد؛ گویی فرد میانِ «ورطهٔ انتحار» و «رکود بیتعهدی» معلق مانده است. اگر واکنش نشان دهد، هراسِ آن دارد که در طوفانِ تقابلهایِ مخرب و خشونتبار مستهلک شود، و اگر خویشتنداری پیشه کند، از آن بیم دارد که مبادا به بیتفاوتی و کرختیِ اخلاقی دچار شده باشد. اما نباید پنداشت که این تردید، نشانِ ترس یا حتی سردرگمی است؛ بلکه دقیقاً گویایِ حساسیت اخلاقی است. تنها آنانی که دغدغهٔ حقیقت و رهاییِ راستین دارند، از خویش میپرسند: آیا هر واکنشِ هیجانی، لزوماً گشایندهٔ راهِ آزادی است؟ و آیا کنشِ سنجیده الزاماً به معنایِ همدستی با بیداد است؟ این پرسش، آغازِ بیداریِ آن فردی است که نمیخواهد صرفاً پژواکِ عملِ سرکوبگر باشد، بلکه در پیِ خلقِ منطقی نوین برای کنش و زیستن است.
از این منظر، تمایز میان «واکنشِ هیجانی» و «کنشِ سنجیده» به غایت اهمیت مییابد. واکنش، در غوغایِ التهاباتِ اجتماعی، اغلب پاسخی است غریزی به فشارِ ساختاری؛ حرکتی است تابعِ ضرباهنگِ رویدادهایی که خود از منطقِ سلطه نیرو میگیرند. واکنش، بیشتر واجدِ خصلتی واگرا و پراکنده است که بر مدارِ لحظه میچرخد. اما کنشِ اصیل، میوهٔ تأملی است که افقهایِ بلندِ تاریخی را میکاود و میکوشد میانِ «وسیله» و «غایت» پیوندی اخلاقی برقرار سازد. تاریخ، گواه صریحی است بر این مدعا که بسا بحرانهایِ سترگ که از دلِ واکنشهایِ نااندیشیده، عمقی تاریخی یافته و جامعه را در اسارتِ رویدادهایِ تصادفی باقی گذاشتهاند. از اینرو، پرسشِ اساسی این نیست که آیا باید در برابرِ بیداد ایستاد یا نه، بلکه آن است که کدام نوع از کنش میتواند به جای خراش دادنِ سطحِ وقایع، ریشههایِ هستیشناختیِ بحران را نشانه رود.
در این ساحت، آموزههایِ پائولو فریره، چراغی فرا راهِ ما میافروزد. او نشان میدهد که ستمدیدگی، تنها وضعیتی بیرونی و تحمیلی نیست، بلکه فرایندی است که بهتدریج در ساحتِ آگاهیِ ستمدیده نفوذ کرده و بهمثابه شیوهای برای نگریستن به جهان، بازتولید میشود. انسانی که از امکانِ تشخیصِ عمیقِ رنجِ خویش و نامگذاریِ آن محروم مانده، بهتدریج زبانِ مؤثرِ اعتراض را نیز از دست میدهد یا آن را در قالبهایی بازتولید میکند که خود، متأثر از منطقِ سلطهاند. خشونت، پیش از آنکه در خیابان رخ نماید، در انسدادِ دیالوگ، در فقدانِ مشارکتِ معنادار و در محرومیت از یادگیریِ جمعی ریشه دوانده است. هنگامی که قدرتِ سرکوب و خفقان، تمامیِ مجاریِ گفتگو را مسدود میکند، رنجِ انباشته راهی جز انفجارِ بدوی نمییابد. این انفجارها را نباید تنها به «غلیانِ احساسات» تقلیل داد؛ بلکه اینها نشانهٔ انسدادی تاریخیاند که تمامیِ راههایِ تبدیلِ رنج به «کنشِ آگاهانه» را مسدود ساخته است.
هشدارِ فریره اما در اینجا متوقف نمیشود؛ او با صراحتی تکاندهنده تأکید میکند که ستمدیدگان در غیابِ «آگاهیِ انتقادی»، ممکن است حتی در لحظهٔ شورش نیز، جامهٔ ستمگر را بر تن کنند و منطقِ سلطه را در قالبی معکوس بازتولید نمایند. در این معنا، اعتراضِ خشونتآمیز نفیِ سلطه نیست بلکه بازتابِ معکوسِ همان رابطه است. در اتمسفرِ کنونی، نوسانِ میانِ سکوتِ سنگین و انفجارهایِ لحظهای، حکایت از فقدانِ کنشِ مؤثر دارد؛ نوسانی که نشان میدهد مسئلهٔ اصلی، نه لزوماً فقدانِ شور، که فقدانِ امکانهایِ پایدار برای یادگیری، مشارکت، همکاری و تأملِ انتقادی است. راهِ رهایی، نه در تقبیحِ این انفجارها و نه در توجیهِ بیعملی، بلکه در تشخیص سرشتِ این رنج و ایجاد فضاهایِ اندیشهورزی و آگاهیبخشی است.
از این منظر، راه برونرفت در بازسازیِ شرایطی است که در آن انسانها بتوانند به عاملانی آگاه در تاریخِ خویش بدل شوند. آموزش رهاییبخش، در این معنا، نه پروژهای حاشیهای، بلکه بنیانی فلسفی برای سیاست است. جامعهای که در آن افراد بیاموزند تجربهٔ زیستهٔ خود را تحلیل کنند، علل ساختاری رنج را بشناسند و در فضایی مبتنی بر گفتگوی آزاد، همراه با مهر و احترام، برای رفع رنج همکاری کنند، کمتر در دام چرخههای انفجاری گرفتار میشود. چنین آموزشی، مستلزم پرورش تواناییِ شنیدن، گفتن، رنج دیگری را رنج خود دانستن، همکاری و اندیشیدنِ جمعی است؛ تواناییهایی که بهسادگی و در کوتاهمدت شکل نمیگیرند، اما بدون آنها هیچ تحولِ پایداری ممکن نیست. اینجاست که مفهومِ قدرت نیز نیازمندِ بازاندیشی است؛ اگر قدرت را صرفاً توانِ تحمیلِ اراده ببینیم، هر دگرگونی، تنها بازتولیدِ همان منطقِ پیشین خواهد بود. اما اگر قدرت بهمثابه «ظرفیتِ هماهنگسازیِ ارادهها در جهتِ خیر عمومی» تعریف شود، مسیرِ تحول تغییر میکند و اقتدار و مشروعیت از توانِ ایجادِ اعتماد و مشارکت برمیخیزد.
مانعِ بزرگِ این مسیر، فرسودگیِ مفرطِ سرمایهٔ اجتماعی و رسوخِ سمِ مهلکِ بیاعتمادی است که هر تلاش جمعی را تضعیف میکند. بازسازیِ این پیوندهایِ گسسته با خطابه ممکن نیست، بلکه نیازمندِ تجربههایِ زیستهٔ همکاری در مقیاسهایِ خُرد است. هر حلقهٔ گفتگویِ منصفانه و محترمانه، هر پروژهٔ آموزشیِ مبتنی بر همفکری و دیالوگ، و هر ابتکارِ محلی که بتواند مسئلهای واقعی را از طریق مشارکت و همکاری حل کند، گامی بنیادین برای احیایِ سرمایهٔ اجتماعی است. این تلاشها شاید در هیاهویِ رسانهها بیپژواک بمانند، اما در حقیقت، همان پیریزیِ بنایِ استواری هستند که در عمقِ جامعه ریشه میدوانند و ایستادگی را از معنایِ سلبی به معنایِ ایجابی ارتقا میدهند.
در فرجامِ سخن، باید از خویشتن پرسید: از بطنِ این خشم و اندوهِ گران، چه هویتی زاده خواهد شد؟ آیا تاریخ به تکرارِ ملالآورِ چرخههایِ انتقام و کینخواهی تن خواهد داد، یا ارادهای نو برایِ «آفرینش» ظهور خواهد کرد؟ اگر جامعهای مبتنی بر کرامت و عدالت مطلوب است، ابزارهایِ رسیدن به آن نیز باید با همان ارزشها سازگار باشند. تحولِ اجتماعیِ اصیل، پروژهای است برای گذار از واکنش به کنش، از انفجار به یادگیری، و از اندوه به قیام و ساختن. امید در این افق، بر توانایی انسان برای بازاندیشی، گفتوگو و همکاری استوار است. حتی در تاریکترین لحظات، این ظرفیت خاموش نمیشود و اگر آگاهانه پرورش یابد، میتواند رنجهای امروز را به آغازی برای شکلگیری نظمی عادلانه بدل سازد؛ چرا که توان حقیقی، نه در واکنشهای لحظهای و انفجاری به ستم، بلکه در «صبوریِ آگاهانه» و «استقامت سازنده» برای «بنا کردن» جامعهای با ارزشهای نو نهفته است.




نظرها
نظری وجود ندارد.