پرونده ورشکستگی سیاست اپوزیسیون ایران: چپ بیاثر، راست بیاخلاق
این نوشته از یک حکم تند آغاز میکند: بحران سیاست در ایران نه فقط شکست چپ است و نه صرفاً سردرگمی راست، بلکه فروپاشی «مداخله» و «الزام» در هر دو سوی میدان است. چپ به تحلیل پناه برده و از عمل، ائتلاف و خطر فاصله گرفته؛ راست نیز سیاست را به مدیریت و گذار فروکاسته و پرسش اخلاقی را به آیندهای نامعلوم تعلیق کرده است. نتیجه، سیاستی است یا بیاثر یا بیوجدان. نوشته حاضر تلاشی است برای بازگرداندن مسئولیت، مداخله و داوری اخلاقی به مرکز سیاست؛ جایی که بدون آن نه رهایی معنا دارد و نه آیندهای قابل دفاع شکل میگیرد.

چپ و راست ـ تصویر از شاتراستاک

این پرونده از یک تشخیص مشترک آغاز میشود. بحران سیاست در ایران را نمیتوان فقط به یک جریان فروکاست. مسئله نه صرفاً ناکامی چپ است و نه فقط سردرگمی راست بلکه فروپاشی دو مؤلفهی بنیادی سیاستورزی است. مداخله و الزام. چپ از عمل عقب نشسته و راست از پرسش اخلاقی گریخته است. حاصل سیاستی است یا بیاثر یا بیوجدان.
بخش اول نخست به چپ ایران میپردازد. جریانی که جامعه از آن جلو زده و خیابان بدون حضورش شکل گرفته است. چپ بیش از آنکه نیروی کنش باشد به سنتی تحلیلی بدل شده که از تصمیم، ائتلاف و خطر میگریزد. این وضعیت نشانهی شکست نیست بلکه نشانهی بیربطی است و بیربطی شکل پنهان حذف از تاریخ است.
متن دوم اپوزیسیون راست ایران را نقد میکند. جریانی که سیاست را به مدیریت، گذار و کارآمدی فروکاسته و در لحظهی خطاب به فرد کنشگر سکوت میکند. با رجوع به اخلاق کانتی و اندیشهی اتو بائر این متن نشان میدهد که تعلیق عدالت و کرامت به نام آینده، خود یک تصمیم اخلاقی است. تصمیمی علیه انسانهای اکنون.
این دو متن کنار هم تصویری واحد میسازند. سیاستی که یا از تصمیم میترسد یا از «باید». این پرونده تلاشی است برای نامگذاری این خلأ مشترک و بازگرداندن پرسش مسئولیت به مرکز سیاست. جایی که بدون آن نه بدیلی شکل میگیرد و نه رهایی معنایی پیدا میکند.
نسلی که خیابان را ساخت و چپی که به آن نرسید
چپ ایران امروز در خطر انحلال سیاسی است، نه بهدست سرکوب بلکه بهدست عادت. عادتی مزمن به تحلیلکردن بهجای مداخله. به اخلاقگرایی بهجای سیاست و به درست بودن بهجای مؤثر بودن. اگر چپ نتواند این وضعیت را بهمثابه یک بحران واقعی بپذیرد دیگر «به حاشیه رانده نمیشود» بلکه خود داوطلبانه از تاریخ کنار میرود.
واقعیت ساده است. جامعه جلوتر از چپ حرکت کرده است.
در لحظهای که خیابان، بدن، زندگی روزمره و خشم انباشتهشده بدل به میدان اصلی سیاست شدهاند بخش بزرگی از چپ هنوز مشغول نزاعهای درونگفتمانی است. نزاعهایی که نه رژیم را تضعیف میکنند، نه امید تولید میکنند و نه حتی دشمن را گیج میکند.
چپ ایرانی امروز نه اپوزیسیون است، نه آلترناتیو بلکه تفسیری دیرهنگام از رویدادهایی است که بدون او رخ میدهند. این جایگاه جایگاه شکست نیست، جایگاه بیربطی است و بیربطی خطرناکتر از شکست است چون نامرئی است.
یکی از مخربترین عادتهای چپ ایران وسواس به «خلوص» است. گویی سیاست میدان اعتراف است و نه میدان زورآزمایی. نتیجه روشن است: چپی که نمیتواند ائتلاف کند، چپی که از هر نزدیکی تاکتیکی میترسد، چپی که بیشتر از سرکوب از «آلودگی» میهراسد.
اما سیاست همیشه و بهویژه در شرایط فروپاشی آلوده است. کسی که این را نمیفهمد با سیاست کاری ندارد بلکه داوری اخلاقی میکند، آنهم از بیرون میدان.
اگر چپ نتواند با نیروهای ناهمگون، نابرابر و حتی مسئلهدار وارد کنش مشترک شود بهتر است صادقانه اعلام کند که به سیاست علاقهای ندارد.
چپ ایران هنوز در حال صحبتکردن با جامعهای است که دیگر وجود ندارد. جامعهای با طبقه کارگر همگن، آگاهی خطی و سوژههای آماده بسیج. در حالیکه جامعه امروز مجموعهای از بدنهای زخمی، سوژههای خسته، خواستهای فوری و اشکال مقاومت پراکنده است.
زنانی که بدنشان میدان جنگ است، جوانانی که چیزی برای ازدستدادن ندارند، کارگرانی که حتی نام شغلشان تغییر کرده است و اینها با جزوههای قرن بیستم نمایندگی نمیشوند.
چپ اگر نتواند زبان این زیستها را بفهمد، هیچ «تحلیل درستی» نجاتش نمیدهد.
بخش بزرگی از چپ از قدرت میترسد. نه بهمعنای اخلاقی بلکه بهمعنای واقعی. ترس از فکرکردن به دولت، قانون، نهاد و تصمیم. نتیجه سیاستی منفی است. فقط نفی، فقط اعتراض، فقط هشدار.
اما سؤال ساده است اگر فردا نظم موجود فروبپاشد بعد چه؟
چپی که از پاسخ به این سؤال طفره میرود، در واقع میدان را داوطلبانه به دست نیروهایی میسپارد که هیچ تردیدی در قبضهکردن قدرت ندارند. سیاست بدون پاسخ ایجابی نه رادیکال است و نه مسئولانه. فقط راحت است.
چپ باید دست از مقدسبودن بردارد. چپ اگر میخواهد دوباره وارد تاریخ شود، باید از میل به «برحقبودن» دست بکشد و باید بپذیرد که ممکن است اشتباه کند، ممکن است شکست بخورد، ممکن است با نیروهایی کار کند که دوستشان ندارد. اما در عوض، ممکن است اثر بگذارد.
چپ باید از خود بپرسد آیا میخواهیم وجدان بیدار باشیم یا نیروی تغییر؟ آیا میخواهیم درست باشیم یا مؤثر؟ این دو همیشه یکی نیستند.
چپ ایران اکنون در یک نقطه باینری ایستاده است. یا خود را بازآفرینی میکند، در زبان، سازمان، تخیل و نسبتش با زندگی و یا به یک سنت فکری محترم، قابلارجاع، اما بیاثر بدل میشود. تاریخ به چپ بدهکار نیست. خیابان منتظر نمیماند و رهایی بدون مداخله فقط یک کلمه است.
چپ اگر میخواهد واقعاً کاری بکند باید قبل از هر چیز از ادعای «نمایندگی» دست بردارد و وارد میدان «حمایت عملی» شود. چپ امروز نه مشروعیت رهبری دارد، نه توان هدایت و نه امکان سخنگویی برای دیگران. این بازی را باخته است. آنچه هنوز میتواند انجام دهد تقویت و حفاظت از هستههای موجود کنش است و نه ساختن تشکل از بالا. کار چپ کمک به تداوم اعتراض است نه مصادره آن. تبدیلشدن به نیروی پشتیبان و نه سخنگو. این یعنی اگر اعتصاب کارگری شکل میگیرد وظیفه چپ ساختن رسانه، تأمین امنیت، ایجاد صندوق مالی و شبکه حمایت است و اگر اعتراض محلی در جریان است فراهمکردن دانش حقوقی، مستندسازی و اتصال آن به بیرون. نه بیانیه رهبری، نه تحلیل کلان، نه ادعای جهتدهی.
چپ اگر بخواهد در واقعیت بماند باید بهجای حزب، سلولهای کاربردی بسازد. حزبسازی در این لحظه توهم است؛ تشکل کلاسیک هدف مستقیم سرکوب است. راه واقعی گروههای کوچک، تخصصی، کمنام و موقتی است که هرکدام یک کار مشخص انجام میدهند. ترجمه فوری، آرشیو سرکوب، تولید تحلیل اقتصادی ساده و قابل استفاده، آموزش امنیت دیجیتال یا پشتیبانی مالی از خانوادههای زندانیان. چپ اگر نتواند کار مفید فوری انجام دهد هیچ مشروعیتی ندارد.
همزمان چپ باید زبانش را عوض کند. الان، نه بعداً. زبان چپ هنوز زبان جزوه است، نه زبان زندگی و این باید فوراً قطع شود. نوشتن باید برای آدمهایی باشد که خستهاند، عصبانیاند و حوصله ندارند. واژگان مقدس و اصطلاحات درونقبیلهای باید حذف شوند. سیاست باید با مثالهای روزمره توضیح داده شود و نه با مفاهیم انتزاعی. اگر یک جوان بیستساله متن چپ را نخواند تقصیر او نیست، تقصیر چپ است.
چپ باید یک حرکت رادیکال دیگر هم بکند. بهطور علنی بپذیرد که همهچیز را نمیداند. این اعتراف به ندانستن نه نشانه ضعف بلکه شرط بقاست. یعنی بهجای نسخهپیچی، گوشدادن سازمانیافته. یعنی مصاحبه، شنیدن و ثبت تجربه کنشگران واقعی. یعنی ساختن دانش از پایین و نه تحمیل نظریه از بالا.. چپ دانای کل تمام شده و زمانش به سر رسیده است و اگر تمامشدنش را نپذیرد مضحک میشود.
در عین حال چپ ناچار است با نیروهای مسئلهدار کار کند، بدون تطهیر آنها. در واقعیت سیاسی ایران هیچ نیروی پاکی وجود ندارد. یا این را میپذیری یا از سیاست خارج میشوی. همکاری تاکتیکی، محدود و مشروط، بدون حذف اختلاف و بدون انکار خطر، تنها راه ممکن است. با خط قرمزهای شفاف: ضد سرکوب، ضد اقتدار و ضد تبعیض. اگر هر اختلافی بهانه قطع ارتباط باشد تنها میمانی و تنهایی سیاست نیست.
چپ باید تمرکزش را از رؤیای کلان به قدرتهای کوچک منتقل کند. بله، چپ فعلاً نمیتواند دولت بسازد اما میتواند تعادل قوا را در لحظات محلی تغییر دهد، هزینه سرکوب را بالا ببرد، حافظه سیاسی بسازد و مانع فراموشی شکستها شود. اینها قدرتاند. نه کامل، نه رهاییبخش اما واقعی.
در نهایت چپ باید یک افق حداقلی روشن اعلام کند. فقط یکی. نه برنامه پنجاهصفحهای، نه مانیفست تاریخی. فقط چند خط شفاف. چه چیزی را تحمل نمیکند، از چه چیزی دفاع میکند و تا کجا میایستد. مردم لازم نیست عاشق چپ شوند فقط باید بدانند چپ به کجا نمیلغزد.
اگر چپ این کارها را هم نکند هیچ فاجعهای رخ نمیدهد. فقط آرامآرام به یک مرجع تحلیلی محترم تبدیل میشود. نقلقولدادنی، بیخطر و بیاثر و سیاست بدون او ادامه پیدا میکند.
جمعبندی بیرحمانه این است: چپ اکنون فقط یک وظیفه دارد. کمک کند، نه قضاوت؛ یاد بگیرد، نه هدایت؛ حاضر باشد، نه درست. یا این کار را میکند یا نسل خیابان بدون او جلو میرود همانطور که تا کنون رفته است.
اخلاق «باید» و ورشکستگی هنجاری اپوزیسیون راست ایران
بازخوانی اتو بائر در افق فلسفهی سیاسی معاصر
اگر به دنبال پاسخی برای فرد متزلزلی باشیم که از ما میپرسد آیا باید سوسیالیست باشد یا نه، ما به اخلاق کانت نیاز داریم.
این گزاره از اتو بائر، نظریهپرداز برجستهی مارکسیسم اتریشی و از چهرههای محوری سنت سوسیالدموکراسی اروپای مرکزی، در بستر تأملات او دربارهی نسبت میان سوسیالیسم، آگاهی فردی و بنیانهای هنجاری کنش سیاسی طرح شده است. اهمیت این جمله نه در ستایش اخلاق کانتی، بلکه در تشخیص صریح شکافی بنیادین در نظریهی سیاسی مدرن نهفته است. شکاف میان تحلیل و الزام، میان توصیف جهان و خطاب اخلاقی به سوژه.
بائر به لحظهای اشاره میکند که سیاست دیگر نمیتواند پشت ضرورتهای تاریخی، منطق ساختاری یا عقلانیت فنی پنهان شود. لحظهای که فرد نه بهعنوان عضو یک جمع یا حامل یک روند بلکه در مقام انسانی مردد پرسشی هنجاری طرح میکند: «آیا باید موضع بگیرم؟» به تعبیر بائر این پرسش بدون رجوع به اخلاق وظیفهمحور ایمانوئل کانت بیپاسخ میماند.
از این منظر مسئلهی اصلی اپوزیسیون راست ایران نه ناکامی استراتژیک، نه ضعف سازمانی و نه حتی شکاف اجتماعی، بلکه فقدان بنیان اخلاقی قابل دفاع است. اپوزیسیون راست قادر است وضع موجود را نقد کند و فساد و سرکوب را نامگذاری کند اما در لحظهی تعیینکننده، لحظهی خطاب به فرد کنشگر سکوت میکند. این سکوت تصادفی نیست بلکه پیامد منطقی سیاستی است که خود را از ابتدا بیرون از اخلاق تعریف کرده است.
اپوزیسیون راست ایران اعم از لیبرالهای تکنوکرات، جمهوریخواهان بازارمحور و گرایشهای سلطنتطلب سیاست را عمدتاً به مسئلهای مدیریتی تقلیل میدهد: گذار، ثبات، بازسازی دولت، جذب سرمایه و ادغام در نظم جهانی. در این چارچوب سیاست نه عرصهی داوری اخلاقی بلکه حوزهی تصمیمات فنی تلقی میشود. پرسش محوری دیگر این نیست که چه چیزی عادلانه است بلکه آن است که چه چیزی کارآمدتر است. همین جابهجایی هستهی بحران هنجاری اپوزیسیون راست را آشکار میکند زیرا در این نقطه انسان از سوژهی اخلاقی به متغیر سیاسی فروکاسته میشود.
در گفتمان مسلط اپوزیسیون راست مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر به آیندهای موکول میشوند که پس از «ثبات سیاسی» تحقق خواهد یافت. نابرابری اجتماعی، فقر گسترده، حذف طبقات فرودست و بهحاشیهراندن بدنهای آسیبپذیر بهعنوان «هزینههای اجتنابناپذیر گذار» بازنمایی میشوند. این منطق حتی هنگامی که به زبان لیبرال و دموکراتیک بیان میشود بازتولید عقلانیت ابزارساز است: انسانها باید رنج بکشند تا نظم بازسازی شود.
از منظر اخلاق کانتی که بائر آگاهانه به آن ارجاع میدهد چنین سیاستی اساساً نامشروع است. نه به این دلیل که ناکارآمد است، بلکه زیرا انسان را نه بهعنوان غایت بلکه بهمثابه وسیلهای برای تحقق هدفی بیرونی (ثبات، توسعه، امنیت یا مشروعیت بینالمللی) در نظر میگیرد. در اخلاق وظیفه هیچ هدفی حتی دموکراسی حق قربانیسازی انسانها را ندارد.
اپوزیسیون راست اغلب خود را «غیرایدئولوژیک» معرفی میکند. این ادعا در ظاهر نشانهی عقلانیت سیاسی است اما در واقع شکلی پیچیده از فرار از مسئولیت اخلاقی است. هرگاه سیاست از اخلاق تهی میشود، تصمیمات به نام ضرورت، تخصص یا واقعگرایی توجیه میگردند. در این منطق فقر، بیکاری و حذف اجتماعی دیگر مسائل اخلاقی نیستند بلکه «چالشهای مدیریتی»اند و انسان به داده، عدد، شاخص و هزینه فروکاسته میشود. دقیقاً همان نقطهای که اخلاق کانتی آن را خط قرمز سیاست میداند.
گفتمان راستگرایانهی گذار در ایران بر نوعی تعلیق سیستماتیک داوری اخلاقی استوار است. عدالت اجتماعی، پاسخگویی تاریخی و بازشناسی رنجهای انباشتهشده همگی به آیندهای نامشخص حواله داده میشوند. اما این تعلیق بیطرفانه نیست و خود یک تصمیم اخلاقی است. تصمیمی به نفع نظم و به زیان کرامت. در این معنا اپوزیسیون راست نه فاقد اخلاق، بلکه حامل «اخلاق سکوت» است. سکوت در برابر این پرسش بنیادی که آیا میتوان انسانهای امروز را قربانی نظم فردا کرد؟
این نقد از آنجا رادیکال است که اپوزیسیون راست را نه بهخاطر ناکامی یا خطای تاکتیکی بلکه بهسبب نقص هنجاری بنیادین به چالش میکشد. مسئله این نیست که پروژههای راست پیروز خواهند شد یا شکست خواهند خورد. مسئله آن است که حتی در صورت موفقیت آیا از منظر اخلاقی قابل دفاعاند یا نه. اگر آزادی سیاسی بر پایهی تعلیق عدالت بنا شود و اگر دموکراسی بر دوش بدنهای حذفشده استوار گردد آنگاه این آزادی و این دموکراسی از آغاز حامل تناقضی حلناشدنی خواهند بود.
از منظر اتو بائر و اخلاق کانتی سیاست رهاییبخش نمیتواند از پرسش اخلاقی بگریزد. اپوزیسیون راست ایران تا زمانی که انسان را ابزار گذار، ثبات یا توسعه میبیند نهتنها پاسخی برای «فرد متزلزل» ندارد بلکه خود به بازتولید همان منطق ابزارسازیای یاری میرساند که مدعی نفی آن است. در این معنا، نقد اپوزیسیون راست صرفاً نقد یک جریان سیاسی نیست بلکه نقد شکلی از عقلانیت است که میخواهد بدون مواجهه با وجدان سیاستورزی کند و دقیقاً به همین دلیل بازگشت به پرسش «باید» در ایران امروز نه امری انتزاعی بلکه ضرورتی سیاسی ـ اخلاقی است.




نظرها
نظری وجود ندارد.