تاریخ به «جاوید شاه» چه پاسخی داده است؟
این یادداشت با مرور سرنوشت شاهان در ۱۳۰ سال گذشته نشان میدهد شعار «جاوید شاه» با واقعیت تاریخ معاصر ایران همخوان نیست. از ترور و خلع و تبعید تا انقلاب، آنچه تکرار شده نه دوام سلطنت، بلکه بحران مشروعیت آن بوده است. نویسنده تأکید میکند مسئله جامعه ایران هرگز «شاه خوب» نبوده، بلکه مهار قدرت فردی و استقرار حاکمیت قانون بوده است. از مشروطه تا امروز، کشمکش اصلی بر سر محدود کردن اراده خودسرانه و برتری قانون بر شخص حاکم جریان داشته است. پیام نهایی روشن است: بازگشت به نوستالژی سلطنت، نادیده گرفتن تجربه تاریخی نسلی است که برای اصل ساده «هیچ فردی فراتر از قانون نیست» هزینه دادهاند.

ناصر الدین شاه قاجار

در این صد و سی سال گذشته، سرنوشت شاهان ایرانی چندان شباهتی به شعار «جاوید شاه» نداشته است. یکی ترور شد. دیگری زیر فشار جنبشی اجتماعی فرمان مشروطه را امضا کرد و بخش مهمی از قدرتش را به مجلسی نوپا واگذار کرد. یکی که به جنگ با همان مجلس برخاسته بود از کشور رانده شد و در تبعید مرد. یکی در غیاب خود و در حالی که در اروپا اقامت داشت از سلطنت خلع شد. یکی پیش از انقلاب رفت و هرگز بازنگشت. و یکی دیگر با فشار دولتهای خارجی از قدرت کنار گذاشته شد، به تبعید فرستاده شد و در غربت جان داد. اگر از این رشتهٔ وقایع بتوان نتیجهای گرفت، شاید این باشد که در فرهنگ سیاسی ایرانِ مدرن، پادشاهان بیش از آنکه «جاوید» باشند، موقتی بودهاند؛ و آنچه دوام بیشتری داشته، نه سلطنت، بلکه بحرانِ مشروعیتِ سلطنت بوده است.
در جهان پیشامدرن، پادشاه صرفاً یک مقام سیاسی نبود؛ بدن او مقدس تلقی میشد و در سنتهای ایرانی نیز مفهوم فرّه ایزدی شاه را حامل نوعی نور الهی میدانست. اما ورود ایران به عصر جدید، این تصور را بهتدریج فرسوده کرد. از اواخر قرن نوزدهم، روشنفکران ایرانی دریافتند که مسئله نه «شاه خوب» بلکه «نظام بد» است. ابتدا درباریان با احترام به شاه گفتند علت پیشرفت فرنگ وجود قانون است. یوسفخان مستشارالدوله در رسالهٔ «یک کلمه» درمان دردهای ایران را در واژهای خلاصه کرد که هنوز هم مسئلهٔ اصلی ماست: قانون. قانونی که در برابر آن شاه و رعیت یکسان باشند، نه اینکه ارادهٔ فردی جای آن را بگیرد.

اگر خوب بنگرید، خواهید دید نخستین نسلی نیستید که سودای مبارزه در سر دارد. پیش از شما نیز بسیارانی آمدهاند و رفتهاند؛ از اصلاحطلبان درباری گرفته تا انقلابیون، از نویسندگان رسالههای نصیحتالملوک تا شورشیان مسلح. شکل مبارزه تغییر کرده، اما مضمون آن ثابت مانده است: مهار قدرت خودسرانه و جایگزینی آن با حاکمیت قانون. این کشاکش صد و پنجاهساله ـ خواه در قالب امید به اصلاح از بالا، خواه در صورت انقلاب از پایین ـ در نهایت یک هدف مشترک داشته است: آزادی از استبداد فردی.
پس ماجرا مختص به مبارزهی چپها با شاه نیست. بسیار پیش از ورود این مفاهیم به ایران آزادی خواهان با شاهان مبارزه میکردند.
ترور ناصرالدینشاه به دست میرزا رضای کرمانی را اغلب نقطهٔ آغاز خشونت سیاسی مدرن در ایران میدانند؛ اقدامی نه برای تصاحب قدرت، بلکه برای اعتراض به بیعدالتی.

چند سال بعد، از کشته شدن ناصرالدین شاه فشار اجتماعی چنان بالا گرفت که مظفرالدینشاه ناگزیر فرمان مشروطه را امضا کرد. فرزندش محمدعلیشاه کوشید این روند را معکوس کند و مجلس را به توپ بست، اما مقاومت مشروطهخواهان از تبریز تا گیلان و اصفهان به فتح تهران انجامید و او خلع شد. پیام روشن بود: حتی سلطنت نیز بدون پذیرش قانون نمیتواند پایدار بماند.
همین درس در دورهٔ رضاشاه نیز تکرار شد. تمرکز بیسابقهٔ قدرت در دست یک فرد، هرچند با نوسازی همراه بود، روح مشروطه را تضعیف کرد. پس از کنارهگیری اجباری او در ۱۳۲۰، نمایندگان مجلس ناگهان از سرکوبها، مصادرهها و بیاعتنایی به قانون اساسی سخن گفتند؛ گویی نهاد قانونگذاری میکوشید اعتبار ازدسترفتهٔ خود را بازسازی کند. فضای باز کوتاه دههٔ ۱۳۲۰ نشان داد که جامعهٔ ایران ظرفیت نهادهای قانونی را دارد، اما این تجربه نیز پایدار نماند.
محمدرضا شاه بعد از کودتا جلوی فعالیت احزاب را گرفت و تک صدایی حاکم شد.
با این همه، امروز نوعی گسست تاریخی پدید آمده است. بخشی از نسل جدید، خسته از حکومت دینی، به گذشتهای سلطنتی چشم دوخته و «شاهدوستی» را بهعنوان آلترناتیو مطرح میکند. اما این نگاه اغلب تاریخ را وارونه میخواند. در روایت سلطنتطلبانه، انقلاب ۵۷ «انحراف» بود؛ حال آنکه اگر تاریخ ۱۳۰ سال اخیر را ببینیم، میتوان آن را ادامهٔ همان کشمکش دیرینه بر سر قانون و قدرت دانست، نه حادثهای استثنایی.
واقعیت این است که جامعهٔ ایران بارها نشان داده مسئلهٔ اصلی نه شخص پادشاه، بلکه حدود قدرت اوست. از ترور یک شاه تا تحمیل قانون اساسی به دیگری، از خلع و تبعید تا انقلاب، همهٔ این رخدادها یک پیام مشترک دارند: مشروعیت سیاسی در ایران جدید دیگر از آسمان نمیآید، بلکه باید از قانون و رضایت عمومی سرچشمه بگیرد.
جاوید شاه یعنی شاه مادام العمر، حاکم قدر قدرت که خیر و صلاح ما را بهتر از خودمان می داند.
بعید است مشروطهخواهان تبریز و بختیاریها که با شعار «زندهباد قانون» تهران را فتح کردند، تصور میکردند روزی دوباره شعار «جاوید شاه» شنیده شود. آنچه آنان میخواستند نه بازگشت به سلطنت مطلقه، بلکه پایان دادن به چرخهٔ قدرت فردی بود. تجربهٔ تاریخی ایران نشان میدهد مشکل ما نه کمبود «شاه خوب» بلکه فقدان نهادهای پایدار و قانون حاکم بوده است.
اگر قرار است از گذشته چیزی بیاموزیم، شاید این باشد: تاریخ را نمیتوان با نوستالژی پاک کرد. نسلهای پیشین هزینههای سنگینی پرداختند تا اصل سادهای را تثبیت کنند ـ اینکه هیچ فردی فراتر از قانون نیست. نادیده گرفتن این تجربه، نه بازگشت به شکوه گذشته، بلکه تکرار همان دور باطل استبداد خواهد بود.
جریان سلطنتطلب، نسل ۵۷ را عامل «کجروی» تاریخی معرفی میکند. این یادداشت قصد ورود به چرایی آن رخداد را ندارد؛ چنانکه در سالهای گذشته دربارهٔ علل انقلاب و یا به بیراه رفتن انقلابیون بسیار سخن رانده شده است. آنچه در اینجا اهمیت دارد، یادآوری یک واقعیت تاریخی است: جامعهٔ ایران در ۱۳۰ سال گذشته با کشتن یک شاه، وادار کردن شاهی دیگر به پذیرش قانون مشروطه و محدود شدن اختیاراتش، تبعید یک شاه، و سرانجام انقلاب علیه آخرین شاه، بارها نشان داده است که مسئلهٔ اصلیاش نه شخص پادشاه، بلکه حاکمیت قانون، مجلس و ارادهٔ ملی بوده است ـ نه سایهٔ پدر، سلطان، خاقان، «ظلالله».
«جاوید شاه» بیش از آنکه نوید آیندهی بهتر باشد، پژواک هلهلهٔ همان جمعیت سنتی و مذهبی است که در کنار محمدعلیشاه ایستاد و به توپ بستن مجلس را نظاره کرد. کسانی که رای همایونی را بر جمهور مردم ترجیح می دادند و در نهایت شکست خوردند.




نظرها
نظری وجود ندارد.