چرا جهان، با وجود فاجعهای بزرگتر، کمتر با مردم ایران همدل شده است؟
با وجود سرکوبی گستردهتر، همدلی جهانی با مردم ایران نسبت به ۱۴۰۱ کمرنگتر شده است. آراز یکتا در این مقاله نشان میدهد تفاوت در «قاببندی» و از دست رفتن زبان جهانشمول، همراه با مهندسی خبر و دشوارتر شدن دسترسی به روایتهای معتبر، نقش مهمی در این کاهش داشته است. همزمان، قطبیشدن فضای جهانی و غلبه اخبار جنگ و امنیت بر حقوق بشر، اتصال اعتراضات ایرانیان به شبکههای همبستگی بینالمللی را تضعیف کرده است. پرسش اصلی این است که چگونه میتوان دوباره رنج مردم ایران را به زبانی قابللمس و فراگیر برای جهان روایت کرد.

جمعی از ایرانانیان ساکن سیدنی استرالیا در حمایت از اعتراضات ایران به خیابان آمدند ـ ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ ـ عکس: Saeed KHAN / AFP

یکی از روزهای اوج جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ را خوب به یاد دارم؛ در راهرو شرکت، خانمی آنگولایی که کار نظافت را انجام میداد از من پرسید: «در ایران چه خبر است؟» با تعجب گفتم: «شما هم شنیدهاید؟» و او بیدرنگ پاسخ داد: «همه شنیدهاند که برای آن دختر چه اتفاقی افتاده است.» آن لحظه برایم فقط یک گفتوگوی کوتاه نبود؛ نشانهای بود از اینکه مسئله ایران، دستکم در آن مقطع از مرزهای زبان و جغرافیا عبور کرده و تبدیل به خبر مشترک جهان شده است.
اما امروز، با اینکه مشخصا با فاجعهای بهمراتب عمیقتر روبهرو هستیم (و حتی اگر صرفاً معیار را «دامنه سرکوب» یا «وسعت رنج انسانی» در نظر بگیریم)، تناقض تلخی دیده میشود: تعداد و پراکندگی تجمعها و فعالیتهای ایرانیان خارج از کشور به شکل چشمگیری بیشتر شده، حجم تولید محتوا در شبکههای اجتماعی بالا رفته، دولتها هم در برخی حوزهها رویکرد سختگیرانهتری علیه جمهوری اسلامی نشان دادهاند، اما بازتاب جهانی، بهویژه در سطح همدلی عمومی، هم حسی جمعی و همراهی جنبشهای مترقی، بهوضوح کمرمقتر و کمرنگتر از سال ۱۴۰۱ شده است. و اما چرا؟
جهانشمولیِ «زن» و منطق همبستگیهای بینجنبشی
یکی از تفاوتهای بنیادین ۱۴۰۱ با امروز، در «قاببندی» (Framing) جنبش بود. آموزههای اینترسکشنالیتی به ما یاد دادهاند که مبارزهها وقتی قدرت همگانی پیدا میکنند که بتوانند نقطه اتصال میان تجربههای متکثر ستم را روشن کنند. جنبش مهسا امینی، با سالها تلاش فعالان برابری حقوق زن و مرد در ایران و با ساخت ستونهای اجتماعی با محوریت زن و بدن و آزادیهای پایهای، به شکل طبیعی میان خیل عظیمی از جنبشها پل میساخت؛ از طیفهای فمینیستی تا بسیاری از گروههای اتنیکی، محیط زیستی، حقوق بشری و حتی بخشی از جریانهای چپ و ضداقتدارگرا میتوانستند در آن «خودشان» را پیدا کنند، بیآنکه مجبور شوند بر سر هویت سیاسی پیچیدهای توافق کامل داشته باشند.
در واقع، نیروی جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها در تعداد تظاهراتها نبود؛ در این بود که پیامش به زبان اخلاق عمومی جهان ترجمه میشد: کنترل بدن زن، خشونت خانگی و خیابانی، سرکوب سبک زندگی، و ظلم سیستماتیک. همین ترجمهپذیری بود که باعث میشد از نمایندگان پارلمانها تا کنشگران حوزههای مختلف جهانی، با فاصلهای کوتاه موضع بگیرند و شبکهای از همدلی و احساس مسئولیت در جوامع جهانی شکل بگیرد؛ همدلیای که حتی جلوتر از دولتها حرکت میکرد.
«فاجعه بزرگتر» لزوماً «روایت رساتر» تولید نمیکند
پارادوکس تلخ اینجاست که عمق فاجعه همیشه به معنای افزایش توجه نیست. فاجعههای طولانی، پیچیده و چندلایه، اگر در قالب روایتهای روشن و قابلفهم عمومی ننشینند، در فضای رسانهای امروز به سرعت به «خبر تکراری» یا «بحران دوردست» تبدیل میشوند. اگر ما از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ سخن میگوییم، مسئله فقط وقوع خشونت نیست؛ مسئله این است که آیا جهان، همانند ۱۴۰۱، تصویر، سند، روایت انسانی و پیوند اخلاقی کافی برای درک آن دارد یا نه.
در ۱۴۰۱، بسیاری از جهان «میدید»؛ تصویرها، اسمها، چهرهها و روایتهای فردی، در کنار یک شعار ساده و بهیادماندنی، مثل موتور همدلی کار میکرد. امروز، با وجود اینکه رنج و کشتار بیشتر شده، اما «دیدن» سختتر شده است. و هرجا دیدن سخت شود، همدلی جمعی هم با آنجا کم میشود.
تجربهاندوزی حکومت: از سرکوب خیابان تا مدیریت خبر
یکی از دلایل کاهش همراهی جهانی میتواند این باشد که جمهوری اسلامی از ۱۴۰۱ درس گرفته و همزمان با سرکوب درونمرزی، در بیرون مرز هم پروپاگاندا و «مهندسی ابهام» را تقویت کرده است. اگر در سال ۱۴۰۱ جریان خبر، با همه دشواریها، راه خود را باز میکرد، امروز مسیرهای دسترسی به مدرک موثق بیشتر مسدود یا آلوده میشود: از قطعی گسترده اینترنت تا فشار بر خانوادهها و شاهدان، از دستکاری روایتها تا پخش نقل قولهای متناقض برای بیاعتبار کردن کلیت خبر.
در چنین وضعی، حتی چهرههای مشهور جهانی که زمانی نسبت به مردم ایران همدل بودهاند، ممکن است به دلیل نداشتن کانال خبری مطمئن، دچار خطا شوند یا حتی در سوی دیگری بایستند. اشاره من به نمونهای مثل راجر واترز (فارغ از موافقت یا مخالفت با مواضعش) دقیقاً همین گره را نشان میدهد: وقتی «اطلاعات معتبر» به موقع به دست شبکههای جهانی نرسد، خلأ اطلاعات را روایتهای سادهساز، ایدئولوژیک یا جهتدار پر میکنند. و نباید فرض کنیم همه جنبشهای مقاومت یا گروههای چپ جهانی که غالب فعالان اجتماعی جهان را تشکیل داده و دست اندرکاران تجمعات و ان جی او های تاثیرگذار بر تصمیم گیری دولتها هستنند، به شکل طبیعی و خودکار، به خبر دقیق از ایران دسترسی داشته باشند.
سایه سنگین غزه و قطبی شدن میدان همبستگی
همزمان، این واقعیت بیرونی هم نقش تعیینکنندهای دارد: پس از جنگ غزه و نوع بازتاب گستردهاش در افکار عمومی، محبوبیت اسرائیل در بخشهایی از جوامع غربی و بهخصوص در کشورهای اروپایی به شدت کاهش یافته و حساسیت سیاسی-اخلاقی نسبت به هر نشانهای از همراهی با اسرائیل بالا رفته است. در چنین فضایی، حضور پرچم اسرائیل در تجمعهای ایرانیان خارج از کشور، یا حمایت بخشی از ایرانیان در شبکههای اجتماعی از سیاستهای اسرائیل، عملاً به یک «گسل» تبدیل میشود: گسلی که بسیاری از گروههای عدالتخواه و همچنین اکتیویستهای بین المللی را از نزدیک شدن به اعتراضات ایرانیان بازمیدارد، یا دستکم هزینه همراهی را برایشان بالا میبرد.
حتی اگر بخشی از ایرانیان این نمادها را به معنای «ائتلاف تاکتیکی علیه جمهوری اسلامی» بفهمند، مخاطب جهانیِ، حساس به مسئله فلسطین، آن را غالباً به معنای «همسویی با پروژهای سرکوبگر» میبیند. نتیجه این سوءتفاهم یا تضادِ خوانش، یک چیز است: کاهش ظرفیت اتحاد جهانی علیه جمهوری اسلامی، نه به خاطر کماهمیت بودن رنج مردم ایران، بلکه به خاطر قطبی شدن شدید میدان اخلاقی-سیاسی جهان.
تیترهای جنگ و مذاکره: وقتی امنیت، حقوق بشر را میبلعد
عامل دیگر، تغییر دستور کار رسانههاست. خبرهای مربوط به تنش نظامی، مذاکره ایران و آمریکا، پرونده هستهای و معادلات منطقهای، غالباً تبدیل به تیتر اول میشوند و اخبار حقوق بشری را زیر سایه میبرند. رسانهها (و حتی افکار عمومی) در لحظههای بحرانی، به شکل قابل پیشبینی به سمت «امنیت» متمایل میشوند؛ در نتیجه، روایت مردم از زندان، کشتار، شکنجه و سرکوب، در رقابت با روایت جنگ و دیپلماسی، به زیر سایه می رود.
این تغییر دستور کار، فقط رسانهای نیست؛ بر بخشی از جریانهای سیاسی جهانی هم اثر میگذارد. برخی از گروههای ضدامپریالیست جهانی، با خطای شناختیِ جاافتادهای، حکومت ایران را به عنوان «نیروی مقاومت علیه امپریالیسم» میفهمند و همین پیشفرض باعث میشود مبارزه مردم ایران علیه جمهوری اسلامی را در اولویت پایینتری قرار دهند یا حتی با سوءظن نگاه کنند. این همان جایی است که مردم ایران قربانی یک دوگانهسازی کاذب میشوند: گویی یا باید ضدآمریکا بود یا طرفدار آزادی مردم ایران؛ در حالی که تجربه زیسته ایرانیان بارها نشان داده که جمهوری اسلامی میتواند همزمان با شعارهای ضدامپریالیستی، در داخل به شکلی عریان علیه خواست اکثریت مردم عمل کند.
جمعبندی: افزایش «کمیتِ کنش» کافی نیست، اگر «کیفیتِ اتصال» افت کند
بنابراین، میشود گفت امروز با وضعیتی روبهرو هستیم که در آن، کنش ایرانیان خارج از کشور از نظر تعداد و شدت بهمراتب بیشتر شده، اما «اتصال» آن به شبکههای همبستگی جهانی ضعیفتر شده است؛ هم به خاطر ایجاد آلودگی خبری، هم به خاطر تغییر میدان اخلاقی جهان پس از بحران غزه، هم به خاطر بلعیده شدن حقوق بشر زیر تیترهای امنیتی، و مهمتر از همه به خاطر اینکه جنبش ۱۴۰۱ یک «زبان مشترک جهانشمول» ساخته بود که امروز کمتر بازتولید شده یا زیر بار جریان های فردمحور ترک برداشته است.
اگر بخواهیم دوباره آن سطح از همدلی جهانی را احیا کنیم، شاید لازم باشد دوباره به همان سؤال بنیادین برگردیم: چگونه میتوان رنج مردم ایران را با زبانی روایت کرد که برای جهان قابل لمس باشد، با اسناد معتبر تقویت شود، و در عین حال در دام نمادهای خاص و صفبندیهای فردمحور نیفتد که پیشاپیش بخش بزرگی از نیروهای الیت و پیشرو بین المللی را از مردم ایران دور میکند.




نظرها
نظری وجود ندارد.