رهاییِ معذب و بیعدالتیِ نامگذاری
دربارهی سقوطِ یک سرکوبگر، زبانِ شکست، و آلودگیِ میانجی
روزبه کمالی ـ آیا میتوان از سقوط یک سرچشمهی سرکوب احساس رهایی داشت، بیآنکه با نیروی بیرونیِ رقمزنندهی آن همسو شد؟ این یادداشت با نقد مفهوم «شکست»، از تمایز میان نفیِ واقعیِ رنج و شکلِ آلودهی تحقق آن دفاع میکند. مسئله نه انکار شادی مردم است و نه ستایشِ بمباران؛ گره در «آلودگیِ میانجی» و خطرِ مصادرهی لحظهی رهایی است.

شادی برای مرگ خامنه ای

گفتوگو از یک پرسشِ بهظاهر ساده آغاز میشود: آیا میتوان از سقوط و مرگِ کسی که او را مسئولِ کشتار، سرکوب و ویرانی میدانیم احساسِ رهایی داشت، بیآنکه با نیرویی که این سقوط را رقم زده همسو شد؟ صورتِ خامِ این پرسش دوگانهای کاذب را پیش رو میگذارد: یا باید هر احساسِ رهایی را به همدستی با عاملِ بیرونی تقلیل داد، یا برای حفظِ این احساس، چشم بر منطقِ قدرتی بست که این رخداد را ممکن کرده است. اما مسئله دقیقاً این است که نه میتوان چنین احساسی را حذف کرد، و نه درست است که شکلِ تحققِ آن نادیده گرفته شود. حذفِ احساس، انکارِ تجربهی زیسته است؛ چشمبستن بر شکلِ تحقق، درغلتیدن به ورطهیِ سادهانگاری سیاسی.
در یادداشت «شکست ایران»، محمدرضا نیکفر همین مسئله را در سطحی کلانتر صورتبندی میکند. او مینویسد که در روز نخست جنگ، خامنهای و چند مقام دیگر کشته شدند؛ عدهای شادماناند و عدهای عزادار، و همین شکاف را از مهمترین جلوههای شکستِ ایران میخواند. او تأکید میکند که اگر مردم خود در اتحاد با یکدیگر نظام را پایین میکشیدند و سرانش را محاکمه میکردند، مایهی سربلندی بود؛ اما اکنون که این کار از خلالِ جنگ و بهدستِ آمریکا و اسرائیل پیش میرود، خطرِ سلطهی تازه، وابستگی، و فرسودگیِ تاریخی پیشِ روی ماست. او به صراحت میگوید: «در جنگ، یک کشور شکست میخورد، نه صرفاً یک رژیم.»
این هشدار را باید جدی گرفت. هر خوانشِ خامی که بمباران و مداخلهی خارجی را به «مسیرِ هموارِ رهایی» ترجمه کند، یا تاریخ ِ منطقه را فراموش کرده، یا اساساً نسبتِ میانِ جنگ و سلطه را نفهمیده است. نیکفر در این سطح، بهدرستی بر خطرِ جنگ، وابستگی و فرسودگیِ جامعه پای میفشارد. به بیان او سقوطِ یک رأسِ قدرت، از خلالِ نیرویی بیرونی و از مسیرِ جنگ، لزوماً به معنای گشایشِ رهاییبخش نیست و حتی میتواند مسیر را دشوارتر، آلودهتر و وابستهتر کند. این بخش از استدلال نیکفر نیرومند است.
اما همینجا، متنش دچار لغزشی میشود که نمیتوان از آن به آسانی گذشت. مشکل این نیست که او از خطرِ جنگ میگوید؛ اشکال جایی رخ بروز میکند که مفهومِ «شکست» را چنان فراگیر به کار میبرد که خطرِ جابهجاییِ جایگاهِ مردم و جلاد پدید میآید. مسئله فقط این نیست که مردم «نتوانستند» مستبد را خود پایین بکشند. مسئله این است که مردم در این دهه بارها و بارها مبارزه کردهاند، به خیابان آمدهاند، هزینهها دادهاند، و در پایان با سرکوبی شدیدتر، زندان، تحقیر و کشتاری خونینتر مواجه شدهاند. آنها نه منفعل بودهاند، نه از هزینه دادن و تلاش طفره رفتهاند. پس اگر امروز از «شکست» سخن گفته میشود، باید پرسید: شکستِ چه کسی؟ مردم؟ یا امکانِ انضمامیِ پیروزیِ مردمیِ بیسلاح در برابرِ دولتی مسلح، دژخیم و قتلعامگر؟
واژهی «شکست»، اگر بیتمایز به کار رود، به بیعدالتیِ مفهومی دامن میزند، زیرا مردم بیش از آنکه شکستخورده باشند، قربانی شدهاند. آنها نه از سرِ رخوت، بلکه در دلِ یک نسبتِ واقعیِ نابرابرِ قوا به عقب رانده شدهاند. دولتی که بقای خود را با سلاح، زندان، ترور و کشتارِ سازمانیافته حفظ میکند، با توصیهی اخلاقی، با دعوت به اتحاد، یا با موعظهی خشونتپرهیزی قدرت را واگذار نمیکند. هر نظریهای که از مردم میخواهد «خودشان» مستبد را پایین بکشند، اما نسبتِ واقعیِ قوا و انحصارِ خشونتِ دولت را در نظر نگیرد، در سطح انتزاع معلق میماند. در این میان، اشکال دیگر فقط در تحلیل نیست؛ مشکل اخلاقی و سیاسی هم سر بر میآورد: بارِ ناتوانیِ تاریخی را بر دوشِ همان مردمی میاندازد که خود موضوع سرکوب بودهاند.
افزون بر این، باید وضعیتِ مادیِ زیستِ این مردم را نیز در نظر داشت، زیرا اگر از آن غفلت شود، کلِ بحث از نسبتِ مردم با این رخداد، ناقص و حتی گمراهکننده خواهد بود. مردمی که بارها برای رهایی برخاستهاند، همزمان زیرِ فشارِ فرسایندهی بحرانِ اقتصادی، ناامنیِ معیشتی، فروپاشیِ افقِ زندگیِ روزمره، بیثباتیِ کار، و تحلیلرفتن تدریجیِ امکانِ زیست له شدهاند. در چنین مهلکهای وقتی آنها پس از سقوطِ رأسِ ماشینِ سرکوب به خیابان میآیند و شادی میکنند، این شادی، همزمان، واکنشِ بدنی و جمعی به انباشتِ طولانیِ رنج، تحقیر، فقر، و خستگیِ تاریخی است و نیز بیان جسمانی احساس رهایی از پایانِ موقتِ یک کانونِ دهشت. اگر درست در همان لحظه، نخستین نامی که بر این وضعیت گذاشته میشود «شکست» باشد، تجربهی واقعیِ رهاییِ مردم، پیش از آنکه فهمیده شود، در انضباطِ یک داوریِ کلانِ تاریخی یا سوگواری نظری خنثی میشود. مردم بیش از آنکه «شکستخورده» باشند، فرسوده و محاصره شدهاند. تاکید بر عنوان «شکست» در چنین وضعیتی، نه فقط مبارزه و قربانیشدنِ مردم، بلکه شرایطِ مادیِ خفگی و فرسودگیِ آنان را نیز از میدانِ دید خارج میکند.
اگر بخواهیم این وضعیت را دقیقتر بفهمیم، «بحرانِ ارگانیک» گرامشی راهگشاست: وضعیتی که در آن نارضایتیِ عمومی عمیق است، اما این ناخوشنودی شدید هنوز به سازمانیابیِ مؤثر و هژمونیِ بدیل بدل نشده. در این حال و روز، جامعه میتواند بارها علیه نظمِ موجود برخیزد، بیآنکه بتواند نیروی لازم را برای جابهجاییِ پایدارِ قدرت متراکم کند. این نه نشانهی بیمیلیِ مردم، بلکه نشانهی شکافِ میانِ شدتِ رنج و ضعفِ ظرفیتِ نهادیِ تبدیلِ آن به نیروی مؤثر است. آنچه میبینیم، بیش از شکستِ اراده، بحرانِ سازمانیابی و انسداد هژمونیک است. مردم در خلأ نخواستهاند یا کم نیاوردهاند؛ آنها درونِ شرایطی عمل کردهاند که امکانِ انباشتِ مؤثرِ نیروی جمعی در آن بارها قطع و سرکوب شده و به کشتار انجامیده است.
در اینجا تمایزِ آرنت میان «قدرت» و «خشونت» نیز روشنگر است. آرنت قدرت را زادهی کنشِ مشترک میداند، نه ابزارِ کشتار. اما دقیقاً در وضعیتی که دولت، امکانِ شکلگیریِ چنین قدرتی را با خشونتِ متمرکز نابود میکند، صرفِ ارجاع به کنشِ جمعی بدونِ تحلیلِ نسبتِ مادیِ قوا، به اخلاقی بیپشتوانه فرو میغلتد. مردم خواستند؛ اما با دولتی روبهرو بودند که هر امکانِ ظهورِ ارادهی جمعی را به گلوله میبست. در چنین وضعیتی، دعوت به «چرا خودتان پایینش نیاوردید؟» اگر با تحلیلی انضمامی از سازوکارِ قهرِ دولتی همراه نباشد، بیشتر شبیه داوری از بیرون است تا فهمِ خود وضعیت.
یکی از مسائلِ اصلیِ زبانِ «شکست»، همان «ما»یی است که بهکار میگیرد. «ما» یک کلِّ همگن نیست. در این «ما»، بدنهای گلولهخورده، زندانیان، مادرانِ داغدار، معترضانِ سرکوبشده و کشتهشدگان حضور دارند؛ اما در کنارِ آنها، به روشنفکر، تحلیلگر، ناظر و فاعلِ نظری نیز ارجاع میدهد. اینها را نمیتوان در یک کلِّ یگانه و بیتفاوت ادغام کرد. شاید بتوان از «شکستِ ما» سخن گفت، اما فقط اگر پیشاپیش روشن کرده باشیم که این «ما» از درون شکافخورده است و همه در یک جایگاه نیستند. اگر این تمایز پاک شود، قربانی در زبانِ شکست حل میشود. تاکید میکنم مسئله فقط واژهگزینی نیست؛ مسئله عدالتِ مفهومی است. زبان، اگر جایگاهها را مخدوش کند، ناخواسته خشونت را بازتولید میکند. نامگذاریِ نادرست، خود شکلی از نامریی کردنِ رنج است.
از سوی دیگر نباید به دامِ قطبِ مقابل بیفتیم: یعنی شادیِ مردم را بهسادگی به پیروزی ترجمه کنیم و به وجد خام تن بدهیم. این شادی پاک، ساده و بیمسئله هم نیست. باید واقعیتِ آن را به رسمیت شناخت، بیآنکه در آن حل شد. شادیِ مردم نه سند خیانت است و نه نشانهی پیروزی؛ چنان که گفته آمد نشانهی انفجارِ یک رنجِ انباشته است. آنچه این شادی را معذب و ناتمام میکند، خود شادی نیست، بلکه شکلِ تاریخیِ تحققِ آن است. اینجا از بنیامین نیز میتوان یاری گرفت: لحظهای که در آن برقِ رهایی در دلِ فاجعه ظاهر میشود، اما همان لحظه در معرضِ تصاحبِ فاتحان نیز هست. بنیامین هشدار میدهد که تاریخ را غالبان روایت میکنند و حتی گسستهای واقعی میتوانند بلافاصله در دستگاهِ معناییِ قدرتهای تازه مصادره شوند. به همین معنا، شادیِ مردم را نباید انکار کرد، اما نباید گذاشت این لحظه بیدرنگ در روایتِ پیروزیِ نیروهای بیرونی ادغام شود. مسئله، نجاتِ لحظهی نفی از تصاحبِ سیاسیِ آن است.
در دیالکتیکِ هگلی سلب و ایجاب دو امرِ جدا نیستند. هر سلبی تعیّن دارد؛ یعنی در نفیِ چیزی، افقِ امرِ دیگری را نیز حمل میکند. وقتی میگوییم «استبداد نباید باشد»، در همان حال افقِ آزادی را نیز مفروض گرفتهایم. و وقتی از آزادی سخن میگوییم، همزمان استبداد را نفی میکنیم. پس در سطحِ مفهومی، میانِ سلب و ایجاب پارادوکسِ منطقی وجود ندارد. اما خطا زمانی رخ میدهد که این وحدتِ مفهومی را با تحققِ بیواسطهی تاریخی یکی بگیریم. هگل فقط از وحدتِ اضداد نمیگوید؛ بلکه بر ضرورتِ میانجی نیز اصرار میورزد. رفع، نه آشتیِ خودبهخودی، بلکه فرآیندی است که فقط از خلالِ تاریخ، نهاد و صورتهای انضمامیِ کنش فعلیت مییابد. اگر این واسطهمندی حذف شود، دیالکتیک به زبانِ خودفریبانهی آشتی بدل میشود.
و اینجا به مفهومِ مرکزیِ کلِ بحث میرسیم: آلودگیِ میانجی. گره در خود سلب نیست. سقوطِ یک سرچشمهی واقعیِ سرکوب، لحظهای واقعی از نفیِ رنج است. کسی که سالها زیرِ کشتار و تحقیر و بنبست زیسته، حق دارد از پایانِ آن کانونِ دهشت احساسِ رهایی کند. این احساس، فینفسه، نه توهم است و نه خیانت. اما این رهایی، بیغلوغش نیست. علتِ درد و ناآرامی از آنجاست که این نفی از مجرایی تحقق یافته که خود حاملِ منطقِ جنگ، سلطهی خارجی و امکانِ بازتولید فرمانروایی است. به زبانِ مارکس، مسئله فقط در ذهن نیست؛ خود روابطِ تحقق میتوانند وارونه باشند. میانجیها ــ دولت، جنگ، قدرتِ خارجی، رسانه، و دستگاهِ ژئوپولیتیک ــ فقط زمینه نیستند، بلکه خود شکلِ تحققاند. و اگر این شکلِ تحقق آلوده باشد، آگاهی نیز ناگزیر دچار تنش میشود. در این معنا، علتِ درد، خود سلب نیست؛ آلودگیِ میانجی است.
به بیان آدورنو اندیشهی انتقادی نباید به آشتیِ کاذب تن دهد. اگر بگوییم «چون سرکوبگر سقوط کرده، پس این رخداد خوب است»، تفاوتِ میانِ نفیِ رنج و شکلِ سلطهآمیزِ تحققِ آن را نابود کردهایم. و اگر برعکس بگوییم «چون این سقوط از خلالِ سلطهی بیرونی رخ داده، پس هر احساسِ رهایی نامشروع است»، لحظهی واقعیِ نفی را انکار کردهایم. وفاداری به رنج، در معنای آدورنویی، یعنی نه رنج را در مفهوم حل کنیم و نه آن را به وجد بیتفکر واگذاریم. «رهاییِ معذب» نامِ دقیقِ همین وضعیت است: نفیِ واقعیِ رنج، اما از خلالِ میانجیای مخدوش.
متن نیکفر توهمِ «بمبارانِ رهاییبخش» را نقد میکند و بر خطرِ جنگ و وابستگی تأکید میگذارد. اما شکست را بسی فراگیر به کار میبرد چنان که لحظهی واقعیِ نفی و نیز جایگاهِ قربانی در آن محو میشود. بیانی دقیقتر از اسم شکست، شاید این باشد: مردم شورید و به خون در غلتیدند؛ امکانِ خودرهاییِ بیمیانجی بارها مسدود شد؛ و اکنون نفیِ یک سرچشمهی سرکوب از خلالِ میانجیای تحقق یافته که آلوده است. در چنین وضعی، شادی (انفجار درد و خشم) نشانهی ناتمامبودنِ رهایی هم هست.
در پایان، مسئله دیگر آن پرسشِ سادهی آغازین نیست. شاید این صورتبندی جدید نشان دهد که میتوان هم از سقوطِ یک کانونِ سرکوب احساسِ رهایی داشت و هم با نیرویی که این سقوط را رقم زده مخالف بود. اما این فقط زمانی فهمپذیر است که میانِ سه سطح تمایز بگذاریم: نخست، واقعیتِ تجربهی رنج و نفیِ آن؛ دوم، شکلِ تاریخی و میانجیمند تحققِ این نفی؛ و سوم، افقِ ایجابیای که هنوز متحقق نشده و در بند میانجیِ آلوده باقی مانده است. به این معنا، مسئله نه فقط آلودگیِ میانجی، بلکه همزمان بحرانِ هژمونیک و خطرِ مصادرهی لحظهی رهایی است.
اگر این سه سطح را در هم بریزیم، یا به وجد خام میرسیم یا به سوگواریِ کلگرایانه. اما اگر آنها را در نسبتِ درستشان بفهمیم، آنگاه میتوان دید که گره در خود سلب نیست؛ در شکلِ میانجیگریِ آن است.
شاید در نهایت، مسئله این نباشد که مردم چرا شادی کردند، بلکه این باشد که ما چگونه این شادی را نام میگذاریم که نه رنجِ انباشتهی مردمی را نادیده بگیریم و نه آلودگیِ مسیری را پنهان کنیم که این لحظه از خلالِ آن ممکن شد. حقیقت در هیچیک از این دو به تمامی نمیگنجد.
آنچه رخ داده، نفیِ واقعیِ یک منبعِ دهشت است؛ و آنچه باقی مانده، درد همین ناتمامی است. مردم از پایانِ یک کانونِ سرکوب نفس کشیدهاند، اما هوایی که به سینه کشیدهاند هنوز بوی دود و آتش میدهد. از همینجاست که آگاهیِ انتقادی آغاز میشود: نه از انکارِ رهایی، نه از ستایشِ میانجیِ آن، بلکه از ایستادن در همین شکافِ سوزان؛ جایی که رهایی هنوز ممکن است، اما هنوز از بند سلطه آزاد نشده است.



نظرها
نظری وجود ندارد.