ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

مرگ خامنه‌‌ای؛ رهبری که «جمهوری اسلامی» را منحل کرد

علی رسولی ـ خامنه‌ای کسی بود که جمهوری اسلامی را به نفع تشکیل حکومت اسلامی منحل کرد. چیزی را کشت و نتوانست جایگزینش را به دنیا بیاورد. خواست ولی نتوانست. و همین به دنیا نیامدن مولود جدید به بحرانی عظیم در ساختار حاکمیتی نظام در داخل منجر شد. نه ملت ایران به امت اسلام پیوست و نه مسلمانان جهان تن به امت شدن دادند. ساختار سیاسی داخلی جمهوری اسلامی را زیر و زبر کرد ولی نتوانست ساختار امت‌گرای مطلوب و کارآمدی به جایش بسازد. منطقه را به هم ریخت ولی در ساختن «محور امتی» قدرتمند ناتوان بود. او با طرحی بزرگ بر قله ویرانه جمهوری اسلامی ایستاد ولی کسی دعوتش را لبیک نگفت.

چرا علی خامنه‌ای به هشدارهای مقام‌های سیاسی ارشد حکومت خودش در سه دهه گذشته بی‌توجه بود؟ چرا به توصیه اکبر هاشمی رفسنجانی از دهه ۷۰ به بعد برای حل کانون‌های بحرانی مثل تخاصم با آمریکا و اسرائیل عمل نکرد؟ چرا امنیتی‌شدن پرونده هسته‌ای را تدبیر نکرد؟ چرا به رغم مخالفت همه ارکان نظامش به بازی خطرناک سوریه و تقویت نیابتی‌ها ادامه داد؟

ده‌ها سوال دیگر از این دست را می‌توان فهرست کرد. در پاسخ هم می‌توان همه چیز را گردن «لجاجت» یا «توهم» او انداخت و عبور کرد. ولی آیا همه این‌ها را می‌توان با این دو صفت توضیح داد؟ برای فهم رفتار او باید از زاویه دیگری نگاه کرد: نوع رهبری‌ای که خامنه‌ای برای خود تصور می‌کرد.

جمهوری اسلامی در ماه‌ها و سال‌های گذشته در شرایط اضطراری بوده است. «نبرد با زمین و زمان برای بقا» به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه آغاز شد. ولی جمهوری اسلامی اکنون چیزی را تجربه می‌کند که حتی اگر سناریوهای فرضی آن را هم روی کاغذ آورده باشد، غلبه بر آن‌ها پیچیده و تبعاتش کمرشکن است: ترکیب نبرد بقا، چسبندگی راهبردهای «رهبر شهید»، بحران جانشینی، جنگ منطقه‌ای و نارضایتی عمومی.

اگر بخواهیم میراث علی خامنه‌ای را بررسی کنیم شاید همین تصویر کفایت کند. لحظه‌ای که او آخرین برگ دفتر عمر ۸۶ ساله‌ و رهبری ۳۶ ساله‌اش را ورق زد، نظامی که در راسش قرار داشت در چنین مخمصه‌ای گرفتار آمده بود.

اما فراتر از موضوع روز و جنگی که شعله‌هایش ایران را می‌سوزاند، خامنه‌ای که بود و چه می‌خواست؟

خامنه‌ای، خمینی دیگری بود؟

باید دو مفهوم «بنیان‌گذار انقلاب» و «بنیان‌گذار جمهوری اسلامی» را در اینجا شرح داد. خامنه‌ای «بنیان‌گذار انقلاب» نبود. روح‌الله خمینی این نقش را داشت و علی خامنه‌ای یکی از صدها مرید او بود که با چرخش روزگار در جایگاه رهبری دوم قرار گرفت.

خمینی در ۱۰ سالی که نقش رهبری را داشت یک شاکله ترکیبی از «ساختار دولتی پهلوی» در امتزاج با نهادهای خلق شده حول ایده ولایت فقیه را ایجاد کرد. مدلی شتر گاو پلنگ و مخلوط از «بوروکراسی شبه‌جمهوری» با «نهادهای ولایتی جایگزین‌شده با نقش دربار». مدلی که تا خمینی بود زیر سایه اقتدار او تا حدی کار می‌کرد و امور هم تمشیت می‌شد. 

نمی‌دانیم اگر روح‌الله خمینی جوان‌تر بود یا برای دوره‌ای طولانی‌تر در سمت رهبری جمهوری اسلامی می‌ماند آیا این شاکله را به نفع ساختن «تمدن نوین اسلامی» یا «حکومت اسلامی» تغییر می‌داد یا نه. کارنامه ده سال رهبری او و تحلیل سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌هایش نشان می‌دهد که او پس از شلتاق‌هایی که در اوایل انقلاب انداخت و بنگاه صادرات انقلاب را باز کرد، به دیوار سخت خورد، عقب نشست و کم و بیش همین قوراه و شکل ترکیبی را در حد «ممکنات» پذیرفت.

این‌ها شاید به ضرورت جنگ و تنگناهایش بود. ولی برای نمونه می‌دانیم که خمینی گرچه با ایده حضور «معنایی» در شامات (لبنان به ویژه) موافق بود ولی نه در حدی که بخواهد برای آن هزینه سیاسی، نظامی و اقتصادی بپردازد. دشمنی با اسرائیل و آمریکا را هم «امتی» می‌دید و نه یک مواجهه تمدنی. امت اسلام در برابر امت کفر.   

 روزی که خامنه‌ای در جایگاه رهبری نظام سیاسی قرار گرفت با دو انتخاب روبه‌رو بود. اینکه «رهبر مدیر» باشد یا «رهبر بنیان‌گذار».

می‌توان رهبران سیاسی را به‌طور کلی در دو تیپ ایده‌آل فهمید: گروهی که نقش خود را در «مدیریت کشور» می‌بینند و گروهی که خود را در قامت «بنیان‌گذار نظم جدید» تصور می‌کنند. دسته «رهبران مدیر» پرشمارترند و کمتر سیاستمداری حاضر می‌شود یا ایده و توان این را دارد که سودای «بنیان‌گذاری» به سرش بزند.

رهبرانی که نقششاش محدود به «مدیریت» است، کشور و مورفولوژی نظام سیاسی را واقعیتی موجود و نسبتا تثبیت‌شده می‌دانند که باید کارآمدتر اداره شود. هدف آنها حفظ ثبات، بهبود عملکرد نهادها و پاسخ به بحران‌ها در چارچوب ساختارهای موجود است. آن‌ها خود را مامور به ساختن دستاوردهای هرچه بیشتر و بهتر می‌بینند و مشروعیت این دسته هم از «میزان کارآمدی» می‌آید، نه از انبوهه ادعا‌های رسالت تاریخی. آنها تاریخ را ادامه می‌دهند، نه اینکه بخواهند آن را قطع کنند. به همین واسطه این گروه از رهبران، «ملت» را هم «واقعیت موجود» فرض می‌کنند که بنا نیست «منحل» و سپس از نو «خلق» شوند و سیاست را ابزار تنظیم و بهینه‌سازی زندگی جمعی می‌بینند.

در مقابل، «رهبران بنیان‌گذار»، کشور و ملت را پروژه‌ای ناتمام یا حتی نیازمند بازآفرینی می‌دانند. آنان در پی اداره صرف امور نیستند، بلکه می‌خواهند نظم جدیدی خلق کنند، راهبردهای تازه بسازند و حتی هویت دولت و مردم را بازتعریف کنند. در نگاه این رهبران، ملت، «واقعیت ثابت» نیست بلکه امری ساختنی است و سیاست هم ابزاری است برای شکل‌دادن به تاریخ. دوران زمامداری این نوع رهبران معمولا با روایت‌سازی از گذشته، تعریف ماموریت‌های تمدنی و بازطراحی ساختار قدرت همراه است. البته تضمینی برای موفقیت آن‌ها نیست. نتیجه می‌تواند «یک تاریخ‌سازی بزرگ» باشد، اما این مدل از زمامداری همواره با ریسک بی‌ثباتی همراه است. بنیان‌گذاری مستلزم گسست از وضع موجود است و تبعات گسست می‌تواند چیزی باشد مخالف آرزوها و خیال‌های رهبر.   

پیش به سوی حکومت اسلامی

آغاز دوران رهبری علی خامنه‌ای با ضرورت‌های بازسازی کشور پس از جنگ با عراق همراه بود. به همین دلیل اکبر هاشمی رفسنجانی که شاید بتوان او را نماینده طرفداران ایده «رهبر مدیر» دانست، در بال راست او قدرتی حتی فراتر از رهبر دوم داشت.

این قدرت قابل توجه البته به جایگاه ویژه هاشمی رفسنجانی در ساختار نظام جمهوری اسلامی و دستگاه رهبری روح‌الله خمینی هم باز می‌گشت. دوقلوهای رفسنجانی و خامنه‌ای هر دو نزد رهبر نخست ارج و قرب داشتند ولی هاشمی در متن تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌های دوران خمینی بود و خامنه‌ای در حاشیه. او سمتی تشریفاتی به عنوان رئیس‌جمهور داشت و هر چه کوشید دولت تحت اداره نخست‌وزیری را تسخیر کند به بن‌بست خورد.

پس از مرگ خمینی و قرار گرفتن خامنه‌ای در جایگاه رهبری، او در موقعیتی غیرتشریفاتی قرار گرفت.  موقعیتی که روی کاغذ به او اجازه می‌داد ایده‌هایش برای حکمرانی را به تدریج پیاده کند.

خامنه‌ای در ۳۶ سال رهبری‌اش کارهای بسیاری کرده و هر کسی می‌تواند از زاویه خودش او را توصیف کند. اما شاید بتوان به شکل دسته‌بندی‌شده گفت که خامنه‌ای سه پروژه را در راستای ایده «رهبر بنیان‌گذار» پیش برد.

  • پروژه بازآرایی اهداف انقلاب اسلامی در قالب حرکت به سمت حکومت اسلامی
  • پروژه بازآرایی ساختارها و تغییر جغرافیای قدرت در داخل کشور
  • پروژه جایابی نظام اسلامی در محیط پیرامونی و بین‌المللی

این سه پروژه تا حدی رفتارها و تصمیم‌های سخت و خطیر خامنه‌ای در دوران رهبری‌اش را معنادار می‌کند.

برای تحقق پروژه نخست او تلاش کرد بر فراز ایده «حاکم ملت» حرکت کند و «امت» خود را بسازد. تاکید بسیار او بر ساختن صدها قرارگاه فرهنگی و تبلیغی، سرمایه‌گذاری وسیع روی ایده‌های مختلف از مجمع تقریب تا جامعه‌المصطفی العالمیه و البته عوض کردن موقعیت تئوریسین‌های فرهنگی نظام را در همین جهت می‌توان دید.

خامنه‌ای همواره شیفته ایده «امت واحده برادران مسلمان» بود. او قبل از آنکه انقلاب ۵۷ به وقوع بپیوندد سه کتاب از سید قطب، نظریه‌پرداز اخوان المسلمین به فارسی برگردانده بود. سید قطب چه ایده‌ای داشت؟ سرشت اسلام و حکومت در هم تنیده است و اسلام نه‌تنها برای حکومت کردن آمده بلکه بقا و دوامش به حکومت کردن است.

این بخش از کتاب عدالت اجتماعی در اسلام سید قطب را ببینید:

اسلام واقعی نهضت آزادی‌بخشی است که نخست دل افراد و سپس اجتماعات بشری را از ترس قید و بند زورمندان آزاد می‌سازد و اگر ببیند ظلم و ستم در جایی برقرار است و کسی به فریاد مظلومان نمی‌رسد، باید در وجود داشتن ملت مسلمان در آن محیط شک کرد؛ زیرا از دو حال خارج نیست: یا اسلام هست یا نیست. اگر هست، اسلام مبارزه و جهاد پی‌گیر و دامنه‌دار و سپس شهادت در راه خدا، در راه حق و عدالت و مساوات است؛ و اگر نیست، نشانه آن است که همه به ورد و ذکر مشغولند و می‌خواهند از آسمان خیر و برکت و آزادی و عدالت ببارد، ولی هرگز دعای آنها مستجاب نخواهد شد و هرگز خداوند در وضع قومی دگرگونی ایجاد نمی‌کند مادامی که خود وضع را تغییر ندهند. پس اسلام چیست؟ اسلام یک عقیده و طرز فکر انقلابی است؛ انقلاب در تمام شئون زندگی؛ انقلاب در فکر، در ادراک و احساس، در راه‌های زندگی، در روابط فرد و اجتماع؛ انقلابی که خواستار برقراری مساوات کامل بین همه مردم دنیاست، به‌گونه‌ای که هیچ‌کس را بر دیگری جز با پرهیزکاری برتری نباشد.

خامنه‌ای که به رهبری رسید فرصتی برای پیاده کردن این ایده داشت. ایده‌ای که هم قرابت معنایی با رویداد انقلاب اسلامی داشت و هم فراتر از «انقلاب در ایران» می‌توانست «انقلاب امت اسلام» را هدف بگیرد. به این واسطه ایده علی خامنه‌ای نوعی تجدیدنظرطلبی آهسته و پیوسته برای فراتر رفتن از نظریه «جمهوری اسلامی در ایران با زعامت ولی فقیه» بود. ولی فقیه و ولایت که مقصود و منتهای آمال خمینی بود برای خامنه‌ای وسیله‌ای بود که صرفا امکانات ضروری برای تحقق ایده برپایی حکومت اسلامی در سراسر بلاد مسلمانان فراهم می‌کند.   

شاید بتوان گفت که علی خامنه‌ای کسی بود که ذره ذره جمهوری اسلامی را به نفع تشکیل حکومت اسلامی منحل کرد. در تجدیدنظرطلبی خامنه‌ای، «حکومت اسلامی» بر فراز جمهوری اسلامی بود و «حاکم امت» باید به تدریج به جای «رهبر ملت» می‌نشست. در همین اعلامیه خبر کشته شدن او که دفترش منتشر کرده ردپای این آمال و آرزو را می‌توان دید. در این اطلاعیه از خامنه‌ای به عنوان «قائد امت» نام برده می‌شود.

برکشیده‌شدن محمدتقی مصباح یزدی در دستگاه رهبری علی خامنه‌ای و بایگانی شدن ایده‌های مرتضی مطهری و بهشتی برای «جمهوری اسلامی کارآمد» به همین دلیل بود. موسسه امام خمینی در قم زیر نظر مصباح در تمام این سال‌ها می‌کوشید که برای ایده فراروی از جمهوری اسلامی و تشکیل حکومت اسلامی پوسته تحلیلی و راهکار عملیاتی بسازد.

مفهوم‌سازی‌های خودی و غیرخودی، تهاجم فرهنگی، ناتوی فرهنگی، گام دوم انقلاب همه برای ساختن «امت مطلوب» و «نفوس با کیفیت و لازم» برای تشکیل حکومت اسلامی بود. این بخش از پروژه علی خامنه‌ای ابعاد مختلفی دارد که هر بعد آن را شاید بتوان به صورت کتاب منتشر کرد.

برای اجرایی کردن این پروژه آیا می‌توان از شر نظریه‌پردازان و روشنفکران سکولار یا مسلمان ولی غیرباورمند به این ایده خلاص شد؟ پاسخ به این سوال را در عملکرد امنیتی خامنه‌ای در برخورد با روشنفکران می‌توان سراغ گرفت.

دولت جوان انقلابی

دومین پروژه دوران رهبری علی خامنه‌ای تغییر، خلق و بازآرایی ساختارها و نهادها و مراکز قدرت در داخل ایران برای تحقق ایده حکومت اسلامی بود.

این پروژه را در جابه‌جایی‌ها و فراز و فرودهای سیاست داخلی ایران در ۳۶ سال گذشته می‌توان دید. مثلا استفاده ابزاری از تکنوکرات‌ها و بعد کنار گذاشتن آن‌ها، تغییر در همه ساختارهای فرمالیستی جمهوریت با ساختن شورا‌های تودرتو و قرارگاه‌های رنگ به رنگ که عملا دولت را از جایگاه قوه مجریه به «اداره کل امور روزمره» تقلیل داد.

محدود کردن دایره انتخاب برای نقش‌های انتخابی در ساختار جمهوری اسلامی با تاکید بر نظریه ولایت مطلقه فقیه و نظارت استصوابی که عملا انتخابات را به پروسه‌ای تشریفاتی فروکاست. تقویت دمادم نهادهای انتصابی زیرنظر «قائد امت». بسط مداخله دستگاه رهبری در همه شئون اجرایی و سیاستگذاری. و سرآخر حذف و طرد بازیگرانی که ایده «ساختن تمدن نوین اسلامی» را ناممکن یا اشتباه می‌دانستند و غایت حکمرانی را «تمشیت امور و تامین رفاه» می‌دانستند.

حذف این گروه از چهره‌های سیاسی که برخی نقش تعیین‌کننده در دهه نخست جمهوری اسلامی و یا پیروزی انقلاب داشتند پروژه‌ای بود که خامنه‌ای تا آخرین نفس آن را پیگیری کرد. بهای این پروژه برای او بسیار سنگین بود و نهایتا به ناکارآمدی فزاینده در ساختار سیاسی و اجرایی جمهوری اسلامی منجر شد ولی او هیچ نشانه‌ای از نرمش در این زمینه از خود نشان نداد.

مطلوب علی خامنه‌ای ساختن یک دستگاه اجرایی مطیع و منقاد دستگاه رهبر امت بود که از چهره‌های کاملا همسو با ایده او شکل گرفته باشند. دولت احمدی‌نژاد اولین تلاش یکپارچه او برای فتح کامل نهاد مزاحم دولت بود. ناکام شد. فشار خارجی و سایه جنگ بر سر مساله هسته‌ای و البته تبعات جنبش سبز در سال ۸۸ سبب شد او برای مدتی تن به دولتی بدهد با یک کارویژه: حل بحران امنیتی هسته‌ای برای نظام.

دولت روحانی نتوانست این هدف را به طور کامل تامین کند و لاجرم بی‌حیثیت شد و کنار رفت. ابراهیم رئیسی هم گرهی از کار نگشود و مقتول هلی‌کوپتر شد. وقتی نوبت به پزشکیان رسید که نظام در شرایط بحران مطلق بود و عملا دستگاه دولت جز اداره روزانه مملکت نمی‌توانست نقشی بیشتر داشته باشد.

برکشیدن «فرزندان سپاهی» در ساختار نظام هم پرده‌ای دیگر از همین پروژه بود. خامنه‌ای در زمانی به رهبری رسید که هیات انحلال سپاه پاسداران مشغول کار بود. او بلافاصله ایده انحلال سپاه را کنار گذاشت و تصمیم گرفت که سربازان و سرداران از جنگ برگشته را «جنود قائد امت» کند. ۳۶ سال بعد، فرزندان سپاهی رهبر، بازیگر اصلی سیاست، اقتصاد، فرهنگ، رسانه و روابط خارجی جمهوری اسلامی شدند.

این تغییرات رادیکال در قطب‌های قدرت نظام، برای خامنه‌ای هزینه‌های بسیاری داشت. او جز چند نرمش قهرمانانه، اجرای این پروژه را هیچ گاه متوقف نکرد. هشدارها در مورد تبعات چنین پروژه‌ای را هم بارها شماتت یا تمسخر کرد. امت خامنه‌ای باید چیزی شبیه به فرزندان سپاهی‌اش می‌شد. که نشد.

جغرافیای امت اسلام

علی خامنه‌ای برخلاف رهبر نخست جمهوری اسلامی، محیط پیرامونی و بسط قدرت نظام را راهی برای شکل دادن به امت واحده اسلامی می‌دانست. او از لحاظ تئوریک در چمبره فقه شیعه گرفتار بود و تا آخرین نفس هم نتوانست بر این وجه تمایز‌بخش و پاره‌پاره جهان اسلام غلبه کند. چه ایده‌ای می‌تواند شیعه و سنی را امت واحده کند؟ این سوال بزرگ زندگی خامنه‌ای بود. چیزهایی را امتحان کرد ولی هیچ کدام راه‌حلی برای این نامعادله نبودند.

شاید از این منظر، تکیه و تاکید او بر دشمنی با اسرائیل را بتوان فهمید. در نگاه او اسرائیل می‌توانست عاملی باشد که فراتر از زخمی که به ناسیونالیسم عربی وارد کرده، شیعه و سنی و تمام مسلمانان را بر سر یک «کارویژه» متحد کند. کارویژه حذف اسرائیل و فتح اسلام.

از این منظر اسرائیل و دشمنی با آن ابزاری برای پروژه ساختن جغرافیای متحد امت اسلام بود. وجود اسرائیل و مناقشه فلسطین روی کاغذ این امکان را به قائد امت می‌داد که «امت جهانی» خودش را بسازد. ولی روی زمین با روی کاغذ متفاوت بود. دولت‌های منطقه بعد از شکست جنگ شش روزه به دنبال همزیستی اجباری با اسرائیل بودند. هیچ کدام فراتر از ایده ناسیونالیسم عربی در مواجهه با اسرائیل نرفتند و اساسا نشستن در گوشه‌ای و ماست خود را خوردن را بهترین کار ممکن می‌دانستند. به همین دلیل در نگاه رهبر جمهوری اسلامی دولت‌های عربی، عده‌ای خائن یا «گاو شیرده آمریکا» تصور می‌شدند.

بدون امکان متقاعد کردن دولت‌های پیرامونی برای ساختن جغرافیای امت اسلامی چه باید کرد؟ به سراغ ساخته و پرداخته کردن بازیگران غیردولتی در دل کشورهای پیرامون برویم. قدرتی در برابر ساختارهای رسمی.

این پروژه علی خامنه‌ای هم فراز و فرودهای بسیاری داشت. سپاه قدس ساخته شد. نیروهای نیابتی شکل گرفت. مداخله در سوریه رخ داد. لبنان به وضعی که می‌بینیم افتاد. یمن پاره پاره شد و آفریقا اهمیت پیدا کرد.

اما یک اشکال وجود داشت. قد و قوراه نیروهایی که پروژه رهبر نظام را پیش می‌بردند هیچ وقت به آن ترازی که مطلوب او بود، نرسید. شاید به جز قاسم سلیمانی هیچ نیروی نسبتا توانمندی در آن پروژه فعال نشد. قائد امت با نیروهایی به نسبت بی‌کیفیت و ناکارآمد می‌خواست تمدنی نوین در جغرافیای اسلام بسازد. او نه عمار داشت و نه مالک اشتر. نه ابوذری بود که ایده خندق را عملیاتی کند و نه خالد ابن ولید که جهان را برایش بگشاید.

آیا این پروژه موفق بود؟ پاسخش را در وضع کنونی همین نیروهای نیابتی می‌توان یافت.

علی خامنه‌ای در ۳۶ سال رهبری‌اش تلاشی خستگی‌ناپذیر برای بنیان‌گذاری حکومت اسلامی برای امت اسلام در جغرافیای اسلام داشت. او وعده فتح قله را می‌داد، عزیزترین‌هایش را کسانی می‌دانست که گام در این راه گذاشته‌اند و تمام نفرتش را متوجه آن‌هایی می‌کرد که به «آفتاب امت اسلامی» پشت کرده‌اند. او نه فقر نظریه امت‌سازی را پذیرفت و نه فقدان مواد لازم برای پختن چنین آشی.

به این اعتبار باید کارنامه علی خامنه‌ای را به این شکل خلاصه کرد: او کسی بود که جمهوری اسلامی را به نفع تشکیل حکومت اسلامی منحل کرد. چیزی را کشت و نتوانست جایگزینش را به دنیا بیاورد. خواست ولی نتوانست. و همین به دنیا نیامدن مولود جدید به بحرانی عظیم در ساختار حاکمیتی نظام در داخل منجر شد. نه ملت ایران به امت اسلام پیوست و نه مسلمانان جهان تن به امت شدن دادند. ساختار سیاسی داخلی جمهوری اسلامی را زیر و زبر کرد ولی نتوانست ساختار امت‌گرای مطلوب و کارآمدی به جایش بسازد. منطقه را به هم ریخت ولی در ساختن «محور امتی» قدرتمند ناتوان بود. او با طرحی بزرگ بر قله ویرانه جمهوری اسلامی ایستاد ولی کسی دعوتش را لبیک نگفت.

او بر سر ایده‌اش جان داد و طعم آشی که به مدت ۳۶ سال هم زده بود را در وضع کنونی ایران و خاورمیانه می‌توان چشید.   

در نهایت علی خامنه‌ای، نظامی که به دستش سپرده شده بود را در بحرانی‌ترین روزهایش رها کرد؛ بحرانی که به نظر می‌رسد نظام نخواهد توانست از آن جان به در ببرد.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.