ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تأملی دربارهٔ مداخلهٔ بشردوستانه

علی آشوری ـ این یادداشت با نگاهی انتقادی و با بهره‌گیری از خوانش‌های پسااستعماری و ساختارشکنانه، تنش میان اخلاق جهانی و قدرت ژئوپلیتیک را بررسی می‌کند. پرسش اصلی این است: چگونه می‌توان از زندگی انسان‌ها دفاع کرد، بی‌آنکه زبان انسانیت به پوششی برای سلطه بدل شود؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

پایان قرن بیستم با فجایع انسانی بزرگی همراه شد که وجدان عمومی جهان را به شدت تکان داد. کشتارهای گسترده در آفریقا و بالکان، از جمله فاجعهٔ Rwandan Genocide و قتل‌عام Srebrenica massacre، جامعهٔ جهانی را با پرسشی اخلاقی و سیاسی روبه‌رو ساخت: هنگامی که یک دولت از حفاظت شهروندان خود ناتوان می‌شود یا خود به عامل خشونت تبدیل می‌گردد، مسئولیت جامعهٔ جهانی چیست؟ در چنین شرایطی آیا اصل حاکمیت ملی باید همچنان دست‌نخورده باقی بماند، یا دفاع از زندگی انسان‌ها می‌تواند زمینه‌ای برای مداخلهٔ خارجی فراهم آورد؟

در پاسخ به این پرسش‌ها مفهومی در آغاز قرن بیست‌ویکم شکل گرفت که بعدها در ادبیات حقوق بین‌الملل و سیاست جهانی اهمیت فراوانی یافت: نظریهٔ Responsibility to Protect. این نظریه با تلاش چهره‌هایی چون Gareth Evans در چارچوب بحث‌های سازمانی و حقوقی مرتبط با United Nations صورت‌بندی شد. ایدهٔ مرکزی این نظریه آن بود که مفهوم حاکمیت را باید به گونه‌ای تازه فهمید. حاکمیت در این نگاه با مسئولیت گره می‌خورد؛ مسئولیت دولت در قبال زندگی و امنیت مردمی که در قلمرو آن زندگی می‌کنند. اگر دولتی در انجام این وظیفه شکست بخورد یا خود به عامل خشونت تبدیل شود، جامعهٔ جهانی می‌تواند برای جلوگیری از فجایعی چون نسل‌کشی، پاکسازی قومی یا جنایت علیه بشریت وارد عمل شود.

در سطح نظری، این ایده تلاشی اخلاقی برای پاسخ دادن به تجربه‌های تلخ پایان قرن بیستم به نظر می‌رسد. بسیاری از ناظران معتقد بودند که سکوت یا بی‌عملی نهادهای بین‌المللی در برابر برخی فجایع انسانی نشانهٔ ضعف نظم جهانی است. بنابراین نظریهٔ «مسئولیت برای حفاظت» کوشید میان دو اصل مهم تعادل برقرار کند: احترام به حاکمیت دولت‌ها و دفاع از زندگی انسان‌ها. با این حال، هنگامی که این نظریه در میدان واقعی سیاست جهانی قرار می‌گیرد، پرسش‌هایی پیچیده پدید می‌آیند که نمی‌توان آن‌ها را با پاسخ‌های ساده حل کرد.

یکی از نخستین پرسش‌ها به خود مفهوم «جامعهٔ جهانی» مربوط می‌شود. در زبان نظریه، جامعهٔ جهانی به‌عنوان مرجعی معرفی می‌شود که در شرایط بحرانی می‌تواند برای جلوگیری از فجایع انسانی وارد عمل شود. با این حال، در عمل تصمیم‌گیری دربارهٔ چنین مداخلاتی در دست مجموعه‌ای محدود از قدرت‌های سیاسی و نظامی قرار دارد. ساختار قدرت در نظام بین‌الملل به گونه‌ای است که برخی کشورها توانایی تعیین دستور کار جهانی را در اختیار دارند. بنابراین ارادهٔ جامعهٔ جهانی در بسیاری از موارد از خلال موازنهٔ قدرت میان دولت‌های بزرگ شکل می‌گیرد.

در اینجا نقدهای پسااستعماری اهمیت پیدا می‌کنند. بسیاری از متفکران این حوزه یادآوری کرده‌اند که گفتمان‌های جهانیِ اخلاقی گاه می‌توانند ادامهٔ همان ساختارهای تاریخی سلطه باشند که در گذشته در قالب استعمار عمل می‌کردند. در قرن نوزدهم نیز قدرت‌های استعماری مداخلات خود را با زبان رسالت تمدنی توجیه می‌کردند. امروز زبان دیگری به کار گرفته می‌شود؛ زبانی که از انسانیت، حقوق بشر و مسئولیت جهانی سخن می‌گوید. با این حال، شباهت‌هایی میان این دو گفتمان وجود دارد. در هر دو مورد، گروهی از قدرت‌ها نقش داور اخلاقی جهان را بر عهده می‌گیرند و دربارهٔ سرنوشت جوامع دیگر تصمیم می‌گیرند.

تحلیل ساختارشکنانه‌ای، امکان بررسی عمیق‌تر این مسئله را فراهم می‌کند. دریدا در آثار خود بارها نشان داده است که مفاهیم بزرگ اخلاقی و سیاسی همواره در وضعیتی ناپایدار قرار دارند. واژه‌هایی مانند عدالت، مسئولیت یا مهمان‌نوازی معنایی ثابت و نهایی ندارند. این مفاهیم در بستر زبان و مناسبات قدرت شکل می‌گیرند و در نتیجه همواره در معرض تغییر و جابه‌جایی معنایی قرار دارند. چنین نگاهی ما را وادار می‌کند که نسبت به مفاهیمی چون «حفاظت» یا «مسئولیت جهانی» نیز با نوعی احتیاط فلسفی برخورد کنیم.

در چارچوب این نگاه، مداخلهٔ بشردوستانه به صحنه‌ای تبدیل می‌شود که در آن چندین منطق متفاوت با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کنند. یک منطق اخلاقی بر ضرورت حفاظت از زندگی انسان‌ها تأکید می‌کند. منطق دیگری به استقلال سیاسی و تاریخی جوامع توجه دارد. در کنار این دو منطق، واقعیت‌های ژئوپلیتیکی نیز حضور دارند؛ واقعیت‌هایی که تصمیم‌های بین‌المللی را تحت تأثیر منافع اقتصادی، امنیتی و راهبردی قرار می‌دهند. این تلاقی پیچیده سبب می‌شود که هر تصمیم دربارهٔ مداخلهٔ بشردوستانه با نوعی تنش اخلاقی همراه باشد.

اندیشهٔ دریدا در چنین موقعیتی از مفهومی سخن می‌گوید که می‌توان آن را نوعی «وضعیت آپوریا» نامید؛ وضعیتی که در آن تصمیم اخلاقی در غیاب یک قاعدهٔ قطعی گرفته می‌شود. اگر جامعهٔ جهانی در برابر کشتارهای گسترده سکوت کند، جان انسان‌های بسیاری در معرض نابودی قرار می‌گیرد. اگر مداخلهٔ خارجی صورت گیرد، ساختار سیاسی یک جامعه ممکن است دگرگون شود و آیندهٔ آن در چارچوب مداخله‌ای بیرونی شکل بگیرد. در چنین شرایطی هیچ گزینه‌ای کاملاً عاری از پیامدهای خشونت‌آمیز نیست.

تجربه‌های تاریخی نیز این پیچیدگی را آشکار کرده‌اند. برخی مداخلات بین‌المللی با هدف جلوگیری از خشونت انجام شده‌اند، اما پیامدهای آن‌ها سال‌ها بعد همچنان موضوع بحث و مناقشه باقی مانده است. گاهی مداخله‌ای که با زبان اخلاقی آغاز می‌شود به بازآرایی گستردهٔ قدرت در یک منطقه می‌انجامد. گاهی نیز بحران‌هایی که توجه رسانه‌ها و قدرت‌های جهانی را جلب نمی‌کنند برای مدت‌های طولانی در حاشیه باقی می‌مانند. این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که رنج‌های انسانی در جهان معاصر به یک اندازه دیده نمی‌شوند.

از این منظر، مسئلهٔ اصلی تنها مشروعیت مداخلهٔ بشردوستانه نیست. مسئلهٔ عمیق‌تر به نحوهٔ شکل‌گیری روایت‌های اخلاقی در سیاست جهانی مربوط می‌شود. هنگامی که یک اقدام سیاسی با زبان انسان‌دوستی توصیف می‌شود، امکان نقد آن دشوارتر می‌گردد. زبان اخلاقی می‌تواند به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به تصمیم‌های قدرت تبدیل شود. در چنین شرایطی پرسش‌های انتقادی به آسانی به‌عنوان مخالفت با دفاع از انسان‌ها تفسیر می‌شوند.

تحلیل ساختارشکنانه تلاش می‌کند این لایه‌های پنهان را آشکار سازد. چنین تحلیلی قصد ندارد ارزش زندگی انسانی را زیر سؤال ببرد. برعکس، هدف آن حفظ حساسیتی دائمی نسبت به پیچیدگی‌های قدرت است. دفاع از انسان‌ها هنگامی معنای واقعی پیدا می‌کند که همراه با آگاهی نسبت به سازوکارهای سلطه و حذف باشد. هر گفتمان نجات‌بخش باید همواره با این پرسش روبه‌رو شود که چه نیروهایی آن را شکل می‌دهند و چه صداهایی در آن شنیده نمی‌شوند.

در نتیجه، بحث دربارهٔ مداخلهٔ بشردوستانه ما را به مسئله‌ای بنیادی‌تر هدایت می‌کند: نسبت میان اخلاق و قدرت در جهان معاصر. سیاست جهانی عرصه‌ای است که در آن آرمان‌های اخلاقی و منافع سیاسی درهم تنیده‌اند. هیچ نظم بین‌المللی نمی‌تواند خود را به‌طور کامل از این تنش رها کند. همین واقعیت سبب می‌شود که هر نظریهٔ اخلاقی دربارهٔ سیاست جهانی نیازمند نوعی خودآگاهی انتقادی باشد.

دفاع از زندگی انسان‌ها یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های اخلاقی جهان مدرن است. با این حال، تحقق این ارزش در سطح سیاسی همواره با دشواری‌های عمیق همراه بوده است. جهان معاصر با دو خطر متفاوت روبه‌رو است. در یک سوی این طیف، بی‌تفاوتی نسبت به فجایع انسانی قرار دارد؛ وضعیتی که در آن اصل حاکمیت به سپری برای پنهان شدن خشونت تبدیل می‌شود. در سوی دیگر، امکانی وجود دارد که قدرت‌های بزرگ به نام انسانیت نقش داور جهانی را بر عهده بگیرند و مداخلات گسترده‌ای را سامان دهند.

تفکر فلسفی نمی‌تواند راه‌حلی ساده برای این تنش ارائه دهد. با این حال می‌تواند افق انتقادی لازم برای فهم آن را فراهم کند. چنین افقی ما را به سوی نوعی حساسیت دوگانه هدایت می‌کند: حساسیت نسبت به رنج انسان‌ها و حساسیت نسبت به تمرکز قدرت در نظام بین‌الملل. در پرتو این نگاه، دفاع از زندگی انسانی با توجهی جدی به آزادی و خودآیینی جوامع همراه می‌شود.

شاید مهم‌ترین وظیفهٔ اندیشه در جهان امروز حفظ همین تعادل دشوار باشد. جهانی که در آن کرامت انسانی ارزشمند شمرده می‌شود نیازمند سازوکارهایی برای جلوگیری از فجایع است. همان جهان نیازمند مراقبتی دائمی در برابر تبدیل شدن زبان انسانیت به پوششی برای سلطه نیز هست. تفکر انتقادی در چنین فضایی نقش نوعی یادآوری دائمی را ایفا می‌کند؛ یادآوری این حقیقت که عدالت و انسانیت مفاهیمی زنده و مناقشه‌برانگیزند و تحقق آن‌ها همواره نیازمند پرسش، تردید و مراقبت است.

در نهایت، پرسش دربارهٔ مداخلهٔ بشردوستانه ما را به تأملی گسترده‌تر دربارهٔ سرنوشت اخلاق در سیاست جهانی می‌رساند. زندگی انسانی و آزادی سیاسی دو ارزش بنیادین‌اند که نمی‌توان یکی را به سود دیگری حذف کرد. جهانی عادلانه‌تر تنها در صورتی شکل می‌گیرد که دفاع از انسان‌ها با احترام به تکثر تاریخی و فرهنگی جوامع همراه شود. چنین افقی آسان به دست نمی‌آید، اما همین دشواری است که تفکر و نقد را به ضرورتی دائمی در جهان معاصر تبدیل میکند.

پیوست: اخلاق جهانی، قدرت ژئوپلیتیک و مسئلهٔ آزادی

بحث دربارهٔ مداخلهٔ بشردوستانه در نهایت ما را به پرسشی بنیادی‌تر در فلسفهٔ سیاست معاصر می‌رساند: نسبت میان اخلاق جهانی و قدرت ژئوپلیتیک چیست؟ جهان امروز از یک سو شاهد گسترش زبان اخلاقی در عرصهٔ سیاست بین‌الملل است؛ زبانی که از حقوق بشر، ارزشمندی و شئون انسانی و مسئولیت جهانی سخن می‌گوید. از سوی دیگر، همان جهان در چارچوب شبکه‌ای پیچیده از قدرت‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی سازمان یافته است. این دو سطح همواره در کنار یکدیگر عمل می‌کنند و گاه در تنشی عمیق با یکدیگر قرار می‌گیرند.

در این میان، نظریه‌هایی مانند Responsibility to Protect که با همکاری چهره‌هایی چون Gareth Evans شکل گرفتند، تلاشی برای پیوند دادن این دو افق به شمار می‌آیند. این نظریه‌ها می‌کوشند نشان دهند که جامعهٔ جهانی نمی‌تواند در برابر سرکوب گستردهٔ انسان‌ها یا فجایع انسانی بی‌تفاوت بماند. با این حال، هنگامی که این ایده در میدان واقعی سیاست جهانی قرار می‌گیرد، مسئلهٔ قدرت ژئوپلیتیک به‌سرعت خود را نشان می‌دهد. تصمیم دربارهٔ مداخله، نحوهٔ اجرای آن و حتی روایت اخلاقی مربوط به آن اغلب در چارچوب موازنهٔ قدرت میان دولت‌ها شکل می‌گیرد.

در چنین شرایطی، پرسشی اساسی مطرح می‌شود: چگونه می‌توان از اخلاق جهانی سخن گفت، در حالی که ساختار قدرت جهانی همچنان نابرابر است؟ این پرسش برای جوامعی که با سرکوب سیاسی، خشونت دولتی یا محرومیت از آزادی روبه‌رو هستند اهمیتی ویژه دارد. مردمی که در چنین شرایطی زندگی می‌کنند اغلب به نوعی همبستگی جهانی نیاز دارند. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که فشار افکار عمومی جهانی، نهادهای حقوقی بین‌المللی و شبکه‌های مدنی می‌تواند در برخی موارد به کاهش خشونت یا حمایت از مطالبات آزادی‌خواهانه کمک کند.

در عین حال، همان تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که مداخلهٔ خارجی می‌تواند به نتایجی پیش‌بینی‌ناپذیر نیز منجر شود. قدرت‌های بزرگ گاه با زبان دفاع از آزادی وارد میدان می‌شوند، اما اهداف ژئوپلیتیکی، امنیتی یا اقتصادی نیز در تصمیم‌های آنان حضور دارد. در نتیجه، مرز میان همبستگی اخلاقی و رقابت قدرت‌ها می‌تواند مبهم شود. این ابهام یکی از چالش‌های اساسی سیاست جهانی در دوران معاصر است.

اندیشهٔ انتقادی، به‌ویژه در سنت‌هایی که از تأملات فلسفی الهام می‌گیرند، تلاش می‌کند این پیچیدگی را نادیده نگیرد. در چنین رویکردی، عدالت و آزادی به‌عنوان افق‌هایی گشوده فهمیده می‌شوند؛ افق‌هایی که تحقق آن‌ها نیازمند مراقبت دائمی در برابر تمرکز قدرت است. از این منظر، دفاع از آزادی مردمی که تحت سرکوب زندگی می‌کنند اهمیت بنیادی دارد، اما این دفاع باید همراه با آگاهی نسبت به سازوکارهای قدرت در سطح جهانی باشد.

در نهایت، اخلاق جهانی تنها زمانی می‌تواند معنای واقعی خود را حفظ کند که به نوعی حساسیت دوگانه وفادار بماند: حساسیت نسبت به رنج و سرکوب انسان‌ها، و حساسیت نسبت به خطر تبدیل شدن زبان آزادی به ابزار رقابت ژئوپلیتیکی. این تعادل دشوار شاید یکی از مهم‌ترین چالش‌های جهان معاصر باشد. مردمی که در شرایط سرکوب زندگی می‌کنند به آزادی نیاز دارند، و جامعهٔ جهانی نمی‌تواند نسبت به این نیاز بی‌تفاوت باشد. با این حال، حمایت از آزادی زمانی پایدار و معتبر خواهد بود که با احترام به عاملیت انسانی، خودآیینی جوامع و پرهیز از بازتولید شکل‌های تازهٔ سلطه همراه شود.

منابع :

Evans, G., & Sahnoun, M. (2001). The Responsibility to Protect. Ottawa: International Development Research Centre

2-International Commission on Intervention and State Sovereignty (ICISS). (2001). The Responsibility to Protect. Ottawa: ICISS.

3.Mamdani, M. (2001). When Victims Become Killers: Colonialism, Nativism, and the Genocide in Rwanda. Princeton, NJ: Princeton University Press

4.Derrida, J. (2000). Of Hospitality (R. Bowlby, Trans.). Stanford, CA: Stanford University Press.

5.Chimni, B. S. (2009). The Responsibility to Protect: A Critique from the Global South. Third World Quarterly, 30(6), 1075–1091.k

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.