سازماندهی جهان برای کشتن: خواندن ساندرر در زمانه جنگ
جستار «من کشتم» بلز ساندرر، جنگ مدرن را بهعنوان ماشینی جهانی از خشونت نشان میدهد که در آن علم، صنعت و کار میلیونها انسان به یک نقطه ختم میشود: کشتن. او جنگ را نه میدان قهرمانی، بلکه نتیجه سازماندهی یک تمدن برای مرگ توصیف میکند. خواندن این متن امروز نشان میدهد که این منطق همچنان در جنگها و حتی در سرکوبهای داخلی ادامه دارد. در پس روایتهایی مانند امنیت، آزادی یا مقاومت، همان سازوکار تولید خشونت عمل میکند. ساندرر در نهایت به حقیقتی عریان میرسد: «من کشتم» ـ جملهای که میتواند از دهان هر کسی بیرون بیاید.

حمله اسرائیل به تهران، چهارشنبه چهارم مارس ۲۰۲۶ - عکس: صادق نیکوگستر
جستار «من کشتم» نوشتهی بلز ساندرَر[1] در سال ۱۹۱۸ و تنها چند ماه پیش از پایان جنگ جهانی اول نوشته شد. ساندرر، شاعر و نویسندهی فرانسوی که خود در این جنگ حضور داشته، در این متن یکی از موجزترین و بیپردهترین روایتها از جنگ را ارائه میکند. ساندرر در جنگ جهانی اول در ارتش فرانسه جنگید و در سال ۱۹۱۵ دست راست خود را از دست داد. این تجربه نگاه او را عمیقاً تغییر داد. تجربهی حضور او در جنگ جهانی اول او را به نویسندهای بدل کرد که خشونت مدرن و سازماندهی صنعتی مرگ را با نگاهی عریان و غیرقهرمانانه توصیف میکرد. از این رو متن «من کشتم» نه روایت قهرمانیِ پیروزمندانه از میدان نبرد است و نه موعظهای اخلاقی علیه خشونت. ساندرر کار دیگری میکند: او سازوکار جنگ مدرن را میشکافد و نشان میدهد چگونه نیروهای گوناگون تمدن جدید، از علم و صنعت گرفته تا اقتصاد جهانی و دستگاههای عظیم اداری، در نهایت به لحظهای تکاندهنده و هولناک ختم میشوند. لحظهای که انسانی، انسانی دیگر را میکشد.
من کشتم ـ نوشتهی بلز ساندرر
آنها میآیند. از همهی افقها. روز و شب. هزار قطار انسان و تجهیزات را فرو میریزند. عصر هنگام از شهری متروک عبور میکنیم. در این شهر هتلی بزرگ، مدرن، بلند و چهارگوش هست. اینجا ستاد فرماندهی کل است. اتومبیلهایی با پرچم، صندوقهای بستهبندی، یک صندلی گهوارهای بازاری. جوانانی بسیار آراسته، با لباسهای بینقص شکار حرف میزنند و سیگار میکشند. رمانی زردرنگ روی پیادهرو، یک لگن و بطری ادوکلن. پشت هتل، ویلایی کوچک زیر درختان پنهان شده است. نمای آن درست دیده نمیشود. یک لکهی سفید. جاده از جلوی درِ آهنی میگذرد، میپیچد و در امتداد دیوار باغ ادامه مییابد. ناگهان پا بر روی بستری عمیق از کاه تازه میگذاریم که صدای کشدار هزاران هزار پوتین در حال فرودآمدن را میبلعد. تنها صدای ساییدهشدن بازوانی را میشنویم که هماهنگ تاب میخورند، صدای جیرجیر سرنیزهای، زنجیری یا برخورد خفهی قمقمهای. نفسکشیدن یک میلیون انسان. نبضی خفهشده. بیاختیار هرکس راست میایستد و به خانه نگاه میکند، خانهی کوچک فرماندهی کل. نوری از لای کرکرههای نیمهباز بیرون میزند و در آن نور سایهای بیشکل رفت و آمد میکند. خودش است. به بیخوابیهای فرماندهی بزرگ و مسئول رحم کنید که جدول لگاریتم را چون دستگاهی برای دعا بالا میگیرد. محاسبهی احتمالات، همانجا او را از پا درمیآورد. سکوت. باران میبارد. در انتهای دیوار، کاه تمام میشود. دوباره در گل میافتیم و دست و پا میزنیم. شب تاریکی است. سرودهای رژه دوباره با شور بیشتری از سر گرفته میشوند.
کاترین پاهایی چون خوک دارد
قوزکهای بدقواره
زانوهای کج
فرج کپکزده
سینههایی گندیده
اینها راههای تاریخیاند که به سوی جبهه میروند.
زنها مال ما!
آنهایی که بر باسنشان مو دارند
دوباره آنها را خواهیم دید
وقتی سربازان کلاس -دورهی خدمت- برگردند
وقتی سربازان کلاس -دورهی خدمت- برگردند
دوباره آنها را خواهیم دید
وقتی کلاس برگردد
………
سرباز، بساطت را جمع کن
نه دیدهشد، نه گرفته شد
ای پیرهای کهنهکار من!
باز هم یک بیکو[2]ی لعنتی
در سنگر گروهبان
………
پدر غرغرو
شلوارت را پایین بکش
بیا این هم سوسیس[3] (سه بار)
برای آلزاسیها، سوئیسیها و لورنیها
………
بنگ، بنگ، عرب
شغالها همینجا هستند
………
یک عصر بهاری بود
در جنوب دوردست، ستونی از سربازان در حال حرکت
………
این هم گردان آفریقا که میگذرد
که میگذرد و باز میگذرد
جز تونکینیها[4]
که تا سه ماه دیگر در میروند
کامیونها خرخر میکنند. چپ و راست همه چیز سنگین و کند حرکت میکند. همه چیز به جلو میرود، با تکانها و جهشها، در یک جهت. ستونها، تودهها به حرکت درمیآیند. همه چیز میلرزد. بوی کون سوختهی اسب، موتورسیکلت، فنول و بادیان میآید. هوا آنقدر سنگین است که آدم گمان میکند آدامس قورت داده است، شب بیمسئولیت است، مزرعهها بوی گند میدهند. بوی نفس شراب پینار[5] طبیعت را مسموم میکند. زنده باد انگور آرامونِ[6] در شکم که چون مدالی سرخفام میسوزد! ناگهان هواپیمایی با غرش مهیبی بلند میشود. ابرها آن را میبلعند. ماه از پشت میغلتد و صنوبرهای کنار جادهی ملی مانند پرههای چرخی سرگیجهآور میچرخند. تپهها فرو میریزند. شب زیر این فشار عقب مینشیند. پرده پاره میشود. همه چیز همزمان میترکد، میشکند، میغرد. شعلهور شدن عمومی. هزار انفجار. آتشها، کورهها، انفجارها. این بهمن توپهاست. غرشها. آتشهای سدکننده. کوبش توپخانه. در نور شلیکها مردانی کج و دیوانهوار دیده میشوند، انگشت اشارهی یک تابلو، اسبی دیوانه. تپش یک پلک. چشمکی به نور منیزیم. یک عکس فوری برقآسا. همه چیز ناپدید میشود.
دریای فسفری سنگرها را دیدهایم و حفرههای سیاه را. ما در خطوط آغاز حمله روی هم انباشته میشویم، دیوانه، توخالی، مات، خیس، فرسوده و کوفته. ساعتهای طولانی انتظار. زیر گلولهها میلرزیم. ساعتهای طولانی باران. سرمایی خفیف. خاکستری کمرنگ. بالاخره سپیدهدمی که پوست را مورمور میکند. دشتهای ویران. علفهای یخزده. زمینهای مرده. سنگهای رنجور. سیمهای خاردار صلیبوار. انتظار پایان نمیگیرد. ما زیر طاق گلولهها هستیم. صدای ورود آن غولهای بزرگ به ایستگاه را میشنویم. در هوا لوکوموتیوهایی هستند، قطارهای نامرئی، برخوردها، به همکوبیدنها. ضربهی دوتایی ریمایوها[7] را میشماریم. نالهی توپ ۲۴۰. غرشِ طبلمانندِ توپِ ۱۲۰ بلند. فرفرهی غران توپ ۱۵۵. نالهی دیوانهوار توپ ۷۵. قوسی بالای سر ما گشوده میشود. صداها جفتجفت از آن بیرون میآیند، نر و ماده. جیرجیرها. هیسهیسها. زوزهها. شیههها. سرفه میکند، تف میکند، شیپور میکشد، زوزه میکشد، فریاد میکشد و ناله میکند. هیولاهای فولادی و ماستودونهای مست از شهوت. دهان آخرالزمانی، کیسهای گشوده که از آن کلماتی نامفهوم فرو میافتند، عظیم چون نهنگهای مست. به هم زنجیر میشوند، جمله میسازند، معنا میگیرند، شدتشان دوچندان میشود. واضحتر میشوند. کمکم ریتم سهضربی خاصی در آنها احساس میشود، ضربآهنگی ویژه، همچون لهجهای انسانی. در درازمدت این صدای هولناک دیگر بیش از صدای یک چشمه اثر نمیگذارد. به فوارهای میاندیشی، به فوارهای کیهانی، آنقدر که منظم، مرتب، پیوسته و ریاضیوار است. موسیقی افلاک. نَفَسِ جهان.
من بهروشنی بالاتنهی برآمدهی زنی را میبینم که احساسی آن را به نرمی به حرکت درمیآورد. بالا میرود و پایین میآید. گرد است. نیرومند. به غولپیکر[8] بودلر میاندیشم. سوت نقرهای. سرهنگ با بازوان گشوده به جلو میجهد. ساعت اچ[9] است. با سیگاری بر لب راهی حمله میشویم. بلافاصله مسلسلهای آلمانی تقتق میکنند. آسیابهای قهوه میچرخند. صدای ترقتروق گلولهها بلند میشود. پیش میرویم؛ شانهی چپ را بالا کشیده، کتف را تا روی صورت پیچانده و تن را از ریخت انداختهایم، گویی میکوشیم از پیکر خود برای خویش سپری بسازیم. در شقیقهها تب و در همهجا اضطراب داریم. منقبض شدهایم. اما باز هم پیش میرویم، منظم و آرام. دیگر از آن فرماندهان سردوشیدار خبری نیست. آدمها به شکل غریزی از کسی پیروی میکنند که همیشه بیشترین خونسردی را نشان داده است، اغلب هم سربازی گمنام از میان افراد عادی. دیگر از لاف و گزاف خبری نیست. هنوز چند فریادکش هستند که با فریاد «زنده باد فرانسه!» یا «برای زنم!» خود را به کشتن میدهند. معمولاً کمحرفترین فرماندهی میکند، در پیشاپیش و در حالی که چند نفر هیستریک در پی او هستند حرکت میکند. همین گروه است که دیگران را به حرکت میاندازد. لافزن کوچک میشود. الاغ عرعر میکند. ترسو پنهان میشود. ضعیف بر زانو میافتد. دزد رهایت میکند. بعضیها از پیش به فکر کیف پولها هستند. بزدل در سوراخی میخزد. بعضیها خود را به مردن میزنند. و همهی آن دستهی بیچارهها هم هستند که بی آنکه بدانند چرا و چگونه، شجاعانه کشته میشوند. و چه بسیار که فرو میافتند!
اکنون نارنجکها چنان میترکند، گویی در ژرفای آب منفجر میشوند. در میان شعله و دود احاطه شدهایم. و هراسی دیوانهوار تو را به درون سنگر آلمانیها پرتاب میکند. پس از همهمهای مبهم، یکدیگر را بازمیشناسیم. موضع فتحشده را سامان میدهیم. تفنگها خودبهخود شلیک میکنند. ناگهان خود را آنجا مییابیم، میان مردگان و زخمیها. مجال درنگی نیست. «به پیش! به پیش!» نمیدانیم فرمان از کجا میآید. دوباره راه میافتیم و کوله را جا میگذاریم. حالا در علفهای بلند راه میرویم. توپهای ویران، مینهای واژگون و گلولههای پراکنده در مزرعهها را میبینیم. مسلسلها از پشت سر به ما شلیک میکنند. آلمانیها همه جا هستند. باید از سد آتشها عبور کرد. از میان آن گلولههای سیاه بزرگ اتریشی که یک دسته را له میکنند. اعضای بدن در هوا پرتاب میشوند. صورتم پر از خون میشود. فریادهای دلخراش به گوش میرسد. از سنگرهای رهاشده میپریم. انبوهی از اجساد میبینیم، چندشآور مانند بقچههای کهنهجمعکنها؛ گودالهای گلولههای توپ که تا لبه مثل سطل زباله پر شدهاند؛ ظرفهایی پر از چیزهای بینام، مایعات، گوشت، لباس و کثافت. و بعد در گوشهها، پشت بوتهها، در راهی گود، مردههای مضحکی هستند، خشکشده مثل مومیاییها، که پمپئی کوچک خود را ساختهاند. هواپیماها آنقدر پایین پرواز میکنند که سرت را خم میکنی.
آنجا دهکدهای است که باید گرفته شود. لقمهی درشتی است. نیروی کمکی میرسد. بمباران دوباره آغاز میشود. اژدرهای بالهدار، خمپارهاندازها. نیم ساعت بعد، ما یورش میبریم. بیستوشش نفر به موضع میرسیم. صحنهای شگفت از خانههای فروریخته و سنگرهای شکافتهشده. باید اینجا را پاکسازی کرد. سپس من افتخار دریافت یک چاقوی ضامندار را مطالبه میکنم. دهتا از آن و چند بمب بزرگ ملینیتی توزیع میکنند. اینک من با چاقوی اوستاش در دست ایستادهام.[10] سرانجام این ماشین عظیم جنگی همین است. زنها در کارخانهها جان میدهند. چمعی از کارگران، بیوقفه در اعماق معدنها جان میکنند. دانشمندان و مخترعان میاندیشند. فعالیت شگفتانگیز انسانی به خدمت گرفته شده است. ثروت یک قرن کار فشرده. تجربهی چندین تمدن. در سراسر سطح زمین همه فقط برای من کار میکنند. کانیها از شیلی میآیند، کنسروها از استرالیا، چرمها از آفریقا. آمریکا برای ما ماشینابزار میفرستد، چین نیروی کار. اسب ارابه در پامپاهای[11] آرژانتین زاده شده است. من تنباکوی عربی میکشم. در خورجینم شکلاتی از باتاویا[12] دارم. دستهای مردان و زنان همه چیز را که بر تن دارم ساختهاند. همهی نژادها، همهی اقلیمها، همهی باورها در آن سهم داشتهاند. کهنترین سنتها و مدرنترین روشها. دل زمین و آداب و رسوم انسانها را زیر و رو کردهاند؛ سرزمینهای دستنخورده را به بهرهکشی گرفتهاند و به موجودات بیآزار حرفهای بیرحم آموختهاند. کشورهایی کامل در یک روز دگرگون شدهاند. آب، هوا، آتش، برق، رادیوگرافی، آکوستیک، بالستیک، ریاضیات، متالورژی، مد، هنر، خرافات، چراغ، سفرها، سفره، خانواده، تاریخ جهان همان یونیفورمی است که من بر تن دارم. کشتیهای غولپیکر اقیانوسها را میپیمایند. زیردریاییها فرو میروند. قطارها میدوند. ردیف کامیونها میلرزند. کارخانهها منفجر میشوند. جمعیت شهرهای بزرگ به سینما هجوم میبرد و روزنامهها را از دست هم میقاپند. در دل روستاها دهقانان میکارند و درو میکنند. جانهایی دعا میخوانند. جراحان عمل میکنند. سرمایهداران ثروتمندتر میشوند. نامادریها نامه مینویسند. هزار میلیون انسان همهی فعالیت یک روز، نیرو، استعداد، دانش، هوش، عادات، احساسات و قلبشان را وقف من کردهاند. و حالا امروز چاقو در دست دارم. اوستاشِ بونو.[13] «زنده باد انسانیت!»
حقیقتی سرد را لمس میکنم که با تیغهای برنده مهر خورده است. حق با من است. گذشتهی جوان و ورزیدهام کفایت خواهد کرد. اینک با اعصابی کشیده و عضلاتی منقبض ایستادهام، آمادهام به دل واقعیت بزنم. اژدر، توپ، مین، آتش، گاز، مسلسلها، تمام این ماشین بینام، اهریمنی، نظاممند و کور را به چالش کشیدهام. حالا میخواهم انسان را به چالش بکشم. همتای خودم را. میمونی دیگر. چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان. اکنون ما دو نفر. با مشت، با چاقو. بیرحم. به روی دشمنم میپرم. ضربهای هولناک به او میزنم. سر تقریباً جدا میشود. او را کشتم. از او چابکتر و سریعتر بودم. بیتردیدتر. نخست من ضربه زدم. من حس واقعیت دارم، من. شاعر. عمل کردم. کشتم. مثل کسی که میخواهد زنده بماند.
۳ فوریه ۱۹۱۸، نیس، فرانسه
………
متن با تصویری از حرکت عظیم نیروها آغاز میشود. قطارها بیوقفه سربازان و تجهیزات را به جبهه میآورند. ستونها در تاریکی پیش میروند و صدای هزاران پوتین در سکوت شب میپیچد. در اینجا جنگ نه صحنهی دلاوری بلکه حرکت تودهای بیچهره است. انسانها در ریتمی مکانیکی پیش میروند، گویی تمام آنها قطعات دستگاهی بزرگاند. حتی در مرکز فرماندهی نیز نشانی از تصمیم انسانی دیده نمیشود؛ ژنرالها درست به مانند حسابداران که در دفاتر شرکتهایشان نشستهاند، پشت جدولها و محاسبات نشستهاند. جنگ مدرن از همان ابتدا خود را همچون ماشینی عظیم نشان میدهد: دستگاهی که انبوهی از انسانها در آن حرکت میکنند، در حالی که همان انسانها قادر به کنترل آن نیستند.
هرچه متن به جبههی جنگ نزدیک و نزدیکتر میشود، جهان انسانی بیشتر متلاشی میشود و فرو میریزد. ضربآهنگ تند نوشته، جملات کوتاه و گاه یک کلمهای، همراه با تصاویری از صدای توپخانه، انفجارها، غرش کامیونها و بوی حیوانات و مواد شیمیایی، فضای مهیب و رعبآور میسازد که در آن مرز میان انسان، حیوان و ماشین تقریباً از میان میرود. توپها همچون موجودات زنده فریاد میکشند و صداها به ریتمی دیوانهوار بدل میشوند. جنگ به هیأت ارکستری خشن در می آید؛ ارکستری که در آن انسان در مرکز صحنه قرار ندارد، بلکه یکی از اجزای این دستگاه مهیب است. دستگاهی که از تکتک افراد درگیر انسانزدایی میکند.
در لحظهی حمله، نظم اجتماعی و سامان امور فرو میپاشد. سلسلهمراتبها بیمعنا میشوند. کسانی که در زندگی عادی با اعتماد به نفس سخن میگویند، ناگهان کوچک و هراسان میشوند؛ برخی پنهان میشوند، برخی خود را به مردن میزنند و بسیاری بدون آنکه حتی بدانند چرا در آنجا هستند کشته میشوند. جنگ در اینجا چهرهی واقعی خود را نشان میدهد. چراکه در آن جنگ نه میدان افتخار، بلکه به میدانی هولناک بدل میشود که در آن نقابهای اجتماعی فرو میافتند و انسان در برهنهترین وضعیت خود ظاهر میشود. عرصهای که در آن معمولیترین انسانها میآموزند چگونه یکدیگر را سلاخی کنند.
اما رادیکالترین لحظهی متن، زمانی فرا میرسد که راوی ناگهان از میدان نبرد فاصله میگیرد و به جهانی فکر میکند که این جنگ را ممکن کرده است. مواد اولیه از قارههای دور میآیند. کارخانهها در کشورهای مختلف کار میکنند. کارگران در معادن و خطوط تولید زحمت میکشند. کشتیها و قطارها بیوقفه در حرکتاند. میلیونها انسان، حتی کسانی که هرگز به جبهه نخواهند رفت هم در این ماشین عظیم مشارکت دارند. تمام این شبکهی جهانیِ کار، دانش و صنعت در نهایت به یک نقطه ختم میشود: چاقویی در دست یک سرباز. چاقویی که وسیلهی تحقق هدف نهایی است. چیزی که با آن کشتن ممکن میشود.
در اینجا ساندرر حقیقت هولناک جنگ مدرن را آشکار میکند. جنگ دیگر صرفاً امتداد سیاست یا حتی کشتن در میدان نبرد نیست؛ جنگ نتیجهی بسیج کامل یک تمدن است. همان تمدنی که میتواند کارخانه بسازد، راهآهن بکشد، اقیانوسها را با کشتی بپیماید و آسمان را با ماشین تسخیر کند، همان تمدنی است که در نهایت این همه نیرو را برای عملی ابتدایی به کار میگیرد: کشتن.
خواندن این متن بیش از یک قرن بعد، در جهانی که هنوز از جنگ رهایی نیافته است و در هر سو جنگسالاران نزاعی جدید را شروع میکنند، تجربهای تکاندهنده است. زیرا منطقی که ساندرر توصیف میکند نه تنها از میان نرفته، بلکه کاملتر و پیچیدهتر شده است. جنگهای امروز نیز همچنان بر همان زیرساخت عظیم صنعتی، فنآورانه و اقتصادی استوارند؛ شبکههایی که قارهها را به هم پیوند میدهند و میلیونها انسان را چه آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت دستگاهی واحد قرار میدهند.
نمونهای از این منطق را میتوان در جنگی دید که هماکنون در جریان است و زندگی میلیونها انسان را هم متاثر کرده است. جنگی که با حملهی اسرائیل و ایالات متحده به ایران آغاز شد و به سرعت به بحرانی منطقهای و جهانی بدل گشته است. حملات هوایی، پاسخهای موشکی و پهپادی، جنگ دریایی و گسترش دامنهی درگیری به مناطق و شهرهای مختلف ایران و کشورهای منطقه، جغرافیای وسیعی را به میدان جنگی تازه تبدیل کرده است. در روزهای اخیر حملات به زیرساختها، فرودگاهها و انبارهای نفتی و آسیبهای واردشده به مناطق مسکونی، خدمات عمومی و آثار تاریخی ماهیت غیرانسانی جنگ را بیش از گذشته آشکار کرده است و خط بطلانی بر فرضیهی جنگ رهاییبخش و آزادیآفرین کشیده است. در این میان، جانهای بسیاری از دست رفتهاند که تعداد دقیق آنها در قطعی اینترنت و سانسور اطلاعات مشخص نیست، اما چیزی که مشخص است این است که ادامهی جنگ بر شمار آنها خواهد افزود. این جنگ شهرها، امکانات زندگی و زندگی روزمرهی میلیونها انسان را زیر آتش قرار داده و بر اقتصاد جهانی و امنیت منطقه تأثیر گذاشته است.
اما برای فهم بهتر این جستار باید از جنگ هم فراتر رفت. دو ماه پیش، ایران شاهد اعتراضات گستردهای بود که با سرکوب و قتل عام خونین گستردهی معترضان روبهرو شد و هزاران نفر از شهروندان در جریان این سرکوبها کشته شدند. کشتار دیماه به ما یادآوری کرد که عمل کشتن اگرچه در جنگها به اعلیترین شکل ممکن خود رخ میدهد، اما تنها محدود به آن نیست. انسانی که میتواند انسان معترض دیگری را بکشد در دایرهی عمل همان ماشین جنگی رفتار میکند. حکومتی که یکی از بالاترین نرخهای اعدام را دارد و جواب اعتراضات مردمانش را با گلوله میدهد، از همان منطق تبعیت میکند. حکومتی که مشروعیت خود را از دست داده و تنها با زور و ارعاب حکم میراند و هنوز در میانهی جنگ، مردمش را تنبیه میکند. اینترنت را بر آنها میبندد، حفظ جان مردمانش نه تنها برایش اولویت ندارد، بلکه آنها را به زندان میافکند، شکنجه میکند، سرکوب میکند، میرباید و از امکانات زیست محروم میکند. همان مردمی که امروز زیر بمبارانها جان میدهند، پیش از این نیز قربانی خشونت ساختار قدرت در داخل کشور بودند و هنوز زخمهای قتل عام دیماه بر پیکرشان باقی مانده است. همان مردمی که در تکثرشان، در اضطراب هستی و نیستی، با بیم و امید میزیند. از کشتهشدن سرکوبگرانشان هلهله میکنند و با نفیر موشکها و زوزهی هواپیماها و پدافندها، اگر بتوانند به دنبال مفری برای زیستن میگردند.
در سوی دیگر، اسرائیل و ایالات متحده، عملیات نظامی خود را با زبان امنیت، پیشگیری، حمایت از مردم معترض و حفظ ثبات منطقهای توجیه میکنند. دو کشوری که یکی تنها بمب اتم تاریخ را بر سر مردمانی آوار کرده است و دیگری دولتی است که به تأیید مراجع بینالمللی مرتکب نسلکشی شده است. دولتی که هنوز و همیشه در حال جنگ است و از ماشین جنگ و خشونت تغذیه میکند. اما بمباران بیوقفهی شهرها و مکانهایی که در بافت مسکونی قرار دارند و گسترش دامنهی درگیریها و عزم جزم طرفین برای ادامهی این روند نشان میدهد که در پس این واژگان، همان سازوکار آشنا در حال کار است: ماشینی که خشونت را تولید میکند و با هر مرحلهی تازه، دامنهی آن را گسترش میدهد. ماشینی که هر بار به بهانهای جنگ را به راه میاندازد. گاهی به نام آزادی و دموکراسی، گاهی به نام مجازات، گاهی به نام فتح و گاهی به نام پیشگیری و دفع خطر.
در چنین شرایطی، ایران، اسرائیل و آمریکا، هر یک تلاش میکنند در روایتهای رسمی خود، جنگ را در قالبی اخلاقی یا ضروری توضیح دهند. یکی آن را جنگ حق علیه باطل و مقاومتی حسینی نامیده و آن را دفاع از انقلاب اسلام و مبارزه با استکبار جهانی میداند. در روایت طرف مقابل این جنگ برای کمک به مردم ایران، تأمین امنیت ملی خودشان، دفع خطر جمهوری اسلامی، دفاع از نظم جهانی و رفع تهدیدات هستهای و نظامی ایران میداند. اما وقتی از منظری نزدیکتر به پیامدهای چنین وضعیتی نگاه کنیم، آنچه باقی میماند نه شعارها، بلکه شرایط زیستی از پیش مخاطرهآمیزی که بیثباتتر میشود، امیدهایی که کمرنگتر میشوند، سرکوبی که شدت میگیرد و تمام دستآوردهای مبارزات مردم را به عقب میراند، انسانها و زندگیهایی است که از دست میروند، بدنهایی که زیر آوار میمانند، شهرهایی که ویران میشوند، مردمی که میان دولتهای تبهکار گرفتار شدهاند و خشونتی که بر همه چیز غلبه میکند.
متن ساندرر دقیقاً در چنین لحظهای دوباره معنا پیدا میکند. او نشان میدهد که پشت تمام دستگاههای سیاسی و نظامی، پشت فنآوریها و استدلالهای ساده تا پیچیده، حقیقتی ساده پنهان است و آن ماشین جنگی است که انسانها را بسیج میکند، منابع جهان را مصرف میکند و سرانجام آن همه نیرو را در لحظاتی کوتاه از خشونت متمرکز میکند.
این ماشین ممکن است نامهای متفاوتی داشته باشد. ممکن است با دلایل متفاوتی توجیه شود و از آن استقبال شود: دولت، امنیت، بازدارندگی، انتقام، آزادی، اسلام، امپراتوری. اما در پایان شیوهی عمل، منطق و کارکرد آن تغییر چندانی نمیکند. پرسشی که متن ساندرر پیش میکشد این است که در پایان این همه سازماندهی برای جنگ، این همه فنآوری و این همه قدرت خودسر، چه چیزی از انسان باقی میماند؟
او به این سوال، پاسخی بیرحمانه میدهد و به ما میگوید، در پایان، تنها یک جمله باقی میماند: «من کشتم.»
و شاید هولناکترین نکته همین باشد. در جهانی که ماشین جنگ بیوقفه کار میکند، این جمله میتواند از دهان هر کسی بیرون بیاید.
هادی میری آشتیانی
پانویسها:
[1] Blaise Cendrars
[2] بیکو، واژهای نژادپرستانه و تحقیرآمیز است که در زمان استعمار فرانسه برای عربها یا مردم شمال آفریقا به کار میرفت.
[3] در متن از کلمه «بودن» استفاده شده است. بودن نوعی سوسیس است که معمولاً از خون تهیه میشود و رنگی تیره دارد.
[4] تونکینیها اشاره به سربازان یا مردم تونکین در شمال ویتنام امروزی دارد که زمانی مستعمرهی فرانسه بودند.
[5] شراب ارزانی که سربازان ارتش فرانسه در جنگ جهانی اول از آن استفاده میکردند، پینار نام داشت.
[6] نام نوعی انگور و شراب ارزان و نسبتاً قوی در جنوب فرانسه است.
[7] اصطلاح عامیانهی سربازان فرانسوی برای نوعی خمپاره یا گلولهی توپخانه در جنگ جهانی اول بود.
[8] «غولپیکر بودلر» اشارهای است به یکی از تصاویر مشهور در شعر شارل بودلر، شاعر فرانسوی قرن نوزدهم. در شعر «غولپیکر» از مجموعهی گلهای رنج، شاعر رؤیای زنی عظیمالجثه و اسطورهای را تصویر میکند که بدنش همچون چشماندازی طبیعی توصیف میشود. این تصویر اغراقآمیز و نیمهاسطورهای از بدن زن در ادبیات بودلر شناختهشده است و ساندرر با یادکرد «غولپیکر بودلر» به همین خیالپردازی شاعرانه اشاره میکند؛ لحظهای که در میانهی هیاهوی جنگ، ذهن راوی به تصویری ادبی از بدن زن منحرف میشود.
[9] ساعت اچ، در زبان نظامی فرانسه به معنی لحظهی دقیق شروع یک عملیات است. در اینجا به این معنی است که لحظهی آغاز حمله فرا رسیده است.
[10] اوستاش اصطلاح عامیانه برای اشاره به نوعی چاقوی بزرگ یا خنجر جنگی در بین سربازان فرانسوی بود.
[11] دشتهای وسیع علفزار در آرژانتین
[12] باتاویا، نام قدیمی جاکارتا پایتخت اندونزی است. در دورهی استعمار هلند، باتاویا پایتخت هند شرقی هلند بود
[13] اوستاش بونو، به چاقو یا خنجر نظامی ژول بونو اشاره دارد. او آنارشیست فرانسوی و عضو گروه جنایی معرف بونو بود که به دلیل سرقتهای مسلحانه و استفاده از سلاحهای مدرن در اوایل قرن بیستم شهرت پیدا کرده بودند.




نظرها
نظری وجود ندارد.