میانِ فروپاشی و آزادی
کاوه طالبم ـ شاید گمراهکنندهترین جمله در این روزها این باشد: «فقط این وضعیت باید تمام شود.» چون تمام شدنِ این وضعیت میتواند هزار معنا داشته باشد. میتواند به معنای آغاز فضایی برای کنش جمعی باشد. میتواند به معنای شروع سرکوبی دهشتناکتر باشد. میتواند به معنای فروپاشی تدریجی نظم مدنی باشد. میتواند به معنای تولد اقتداری تازه باشد که وعدهاش فقط یک چیز است: ثبات، حتی به بهای خاموشی.

نمای داخلی ساختمانهای تخریبشده در محلههای جوادیه و بریانک در نتیجه حملات آمریکا و اسرائیل به تهران، ایران در ۱۵ مارس ۲۰۲۶. عکس: Fatemeh Bahrami/ منبع: AFP

جنگ فقط با موشک و مرز و میدان تعریف نمیشود؛ پیش از آنکه جغرافیا را زخمی کند، زبان را زخمی میکند. واژهها را از جای خود میکند، معناها را میلغزاند و میان ویرانی و رهایی، میان توقف جنگ و تحقق صلح، نوعی همنشینی فریبنده پدید میآورد. در لحظههای جنگی، آنچه بیش از هر چیز تهدید میشود فقط جان و خانه نیست؛ توان داوری است. همان قوهای که باید به ما بگوید کجا آزادی آغاز میشود و کجا فقط با نامی تازه، همان منطق سلطه ادامه پیدا میکند.
دقیقاً از همینجا مسئلهی ایران آغاز میشود. برای بسیاری، اکنون وسوسهای نیرومند در کار است: اینکه شاید ضربهی بیرونی همان کاری را بکند که سالها اعتراض، مقاومت، فرسایش و خستگی از درون نتوانسته است. شاید این بار سقوطِ رأس قدرت، راه را برای تنفس جامعه باز کند. شاید آنچه سالها بسته بود، ناگهان گشوده شود. شاید تاریخ، با آتش، گره را ببرد. اما سیاست جایی نیست که با «شاید» اداره شود و جنگ بدترین صحنه برای شرطبندیهای مبهم است.
مسئله فقط این نیست که حکومت تضعیف شده یا نشده است؛ مسئله این است که هیچکس با قطعیت نمیداند اگر این تضعیف به شکاف، شورش یا فروپاشی منتهی شود، روز بعد چه چیزی بر جای خواهد ماند. این همان پرسشی است که در هیاهوی جنگ معمولاً گم میشود: نه اینکه چه چیزی باید برود، بلکه اینکه چه چیزی قرار است بماند. تاریخ در اینباره مهربان نیست. بارها قدرتهای بزرگ دخالت کردهاند تا از مردم «حمایت» کنند، اما حاصل نه آزادی، که فروپاشی دولت، گسترش جنگ داخلی و تولید شکلهای تازهای از وحشت بوده است. ضعفِ ساختاریِ سیاست جنگی همینجاست: لحظهی انفجار را میبیند، اما معماریِ فردای انفجار را نه.
در مورد ایران، این کوری میتواند فاجعهبارتر باشد، چون ایران فقط یک رژیم نیست. فقط مجموعهای از نهادهای سرکوبگر، فرماندهان امنیتی یا ساختارهای ایدئولوژیک نیست. ایران یک جامعه است: با لایههای متراکم تاریخی، با زخمهای کهنه و تازه، با شکافهای طبقاتی، با مسئلهی مرکز و پیرامون، با حاشیههایی که سالها در متن قدرت دیده نشدهاند، با فقر، با فرسایش اعتماد، با میل به آزادی و همزمان با ترس از بیدولتی و فروپاشی. جامعهای با این پیچیدگی را نمیتوان همچون اتاقی تصور کرد که اگر درِ آن شکسته شود، نور بهسادگی وارد خواهد شد. گاهی شکستن در فقط راه را برای هجوم تاریکیهای دیگر باز میکند.
اینجاست که باید میان خشونت و قدرت فرق گذاشت. هانا آرنت سالها پیش هشدار داده بود که این دو یکی نیستند. خشونت میتواند چیزی را نابود کند، اما از دل خود، بهتنهایی، قدرت سیاسی نمیسازد. قدرت، اگر معنایی داشته باشد، از توانِ عمل مشترک میآید؛ از توانایی آدمها برای ساختن نظمی که صرفاً بر ترس متکی نباشد. جنگ اما معمولاً دقیقاً همین ظرفیت را میفرساید. میتواند یک دولت را ضعیف کند، اما همزمان امکان پدید آمدن قدرتی تازه و مدنی را نیز از میان ببرد. از این منظر، آنچه در ایران ممکن است رخ دهد فقط تضعیف حکومت نیست؛ فرسایش جامعه نیز هست.
برای همین باید با احتیاط بیشتری از واژهی آزادی استفاده کرد. آزادی فقط نبودنِ سرکوب نیست. فقط کنار رفتنِ مانع نیست. آزادی آنجاست که امکان کنش، مشارکت، اعتماد، سازمانیابی و ساختن نهاد نیز وجود داشته باشد. جامعهای که از زیر آتش بیرون میآید اما بیاعتمادتر، پراکندهتر، هراسیدهتر و از درون تهیتر شده، لزوماً به آزادی نزدیک نشده است. چهبسا فقط از یک شکل سلطه به شکل دیگری رانده شده باشد. آزادی، اگر فقط به نفی قدرت موجود تقلیل یابد، ممکن است در لحظهی فروپاشی به اوج برسد و در فردای آن، در خلأ نهاد و اعتماد، از هم بپاشد.
آزادی فقط به ارادهی رهاییخواهانه نیاز ندارد؛ به ظرف اجتماعیِ آن هم نیاز دارد. اینجاست که مسئلهی جامعهی مدنی تعیینکننده میشود. در جامعهای که تحزب ریشهدار، نهادهای مستقل، انجمنهای پایدار، سازمانهای مدنی و تجربهی مداومِ کار جمعی در آن ضعیف یا سرکوبشده بوده است، گذار سیاسی بهمراتب دشوارتر میشود. مسئله فقط این نیست که در لحظهی بحران چه چیزی به چالش کشیده میشود؛ مسئله این است که چه چیزی میتواند جامعه را نگه دارد، اختلافها را مدیریت کند و از تبدیل بیثباتی به منطق حذف و هراس جلوگیری کند. جایی که نهادهای میانجی ضعیفاند، هر گسست سیاسیِ بزرگ میتواند بیش از آنکه به خودسامانی جمعی میدان بدهد، راه را برای نیروهایی باز کند که از جامعهی پراکنده سازمانیافتهترند.
همین منطق دربارهی صلح نیز صادق است. توقف درگیری، صلح نیست. خاموشی بمب، بهخودیِ خود، آشتی نمیآورد. صلح وقتی معنا دارد که جامعه بتواند دوباره به افق فکر کند؛ وقتی آدمها فقط نجات پیدا نکنند، بلکه بتوانند زندگی کنند. وقتی انتقام قانون نشود. وقتی ترس زبان غالب نباشد. وقتی نهادهای حداقلی هنوز امکان ترمیم داشته باشند. در غیر این صورت، آنچه باقی میماند فقط وقفهای میان دو خشونت است؛ سکوتی موقت میان دو طوفان. صلح، اگر از عدالت، اعتماد و امکان زیستن تهی شود، فقط نام مؤدبانهی یک تعلیق است.
و این فقط مسئلهی ایران نیست. برای آمریکا نیز این جنگ میتواند پیروزیای باشد که بوی شکست میدهد. جنگهایی که بدون هدف سیاسی روشن آغاز میشوند، اغلب به درهای میرسند که خروج از آن آسان نیست. اگر شورشی درگیرد و سرکوبی خونین در پیاش بیاید، آیا آمریکا کنار میایستد و فقط نظاره میکند؟ و اگر نظاره نکند، تا کجا پیش خواهد رفت؟ از حملهی محدود تا مداخلهی گسترده، از نمایش قدرت تا درگیری فرسایشی، از بازدارندگی تا باتلاق، فاصله گاهی فقط چند تصمیم است، نه چند سال. سیاستی که برای روز بعد نقشه ندارد، معمولاً ناچار میشود زیر فشار رخدادها، هدف خود را در میانهی راه اختراع کند.
نشانههای این سرگردانی از همین حالا پیداست. وقتی هدف نهایی جنگ روشن نیست، ابزارها شروع میکنند به تولید هدف. آنچه قرار بود «فشار برای تغییر» باشد، ممکن است به وسوسهی تجزیه، چندپارگی و بیثباتسازی بدل شود. این همان لحظهای است که سیاست از کنترل خارج میشود زیرا بیثباتی، برخلاف آنچه طراحانش خیال میکنند، یک تاکتیک خنثی نیست. بیثباتی وقتی در جامعهای بزرگ و چندلایه رخنه کند، دیگر تابع ارادهی هیچ بازیگری نمیماند. از این لحظه به بعد، آنچه رشد میکند نه لزوماً آزادی، بلکه نیروهایی است که در خلأ قدرت از زیر خاکستر بیرون میزنند: گروههای مسلح، منطق انتقام، و اشکال متکثر حاکمیت غیررسمی.
اگر از چشماندازی جامعهشناختیتر نگاه کنیم، بحران فقط لحظهی شکست نظم نیست؛ لحظهی آشکارشدن ترسها، نابرابریها و سرمایههای نابرابر نیز هست. در جامعهای که سالها زیر فشار زیسته، آنچه در بحران فعال میشود فقط میل به آزادی نیست؛ میل به بقا هم هست، میل به پناهگاه هم هست، میل به اقتدارِ نجاتبخش هم هست. در لحظههای فروپاشی، مردم فقط بر اساس آرزوهایشان عمل نمیکنند؛ بر اساس ذخیرههای ترس، تجربههای تاریخی و امکانات واقعیِ پیشرویشان تصمیم میگیرند. اینجا دیگر مسئله صرفاً این نیست که مردم چه میخواهند؛ مسئله این است که تحت چه شرایطی، با چه منابعی و در کدام افق ممکن میتوانند آنچه را میخواهند تحقق ببخشند. آزادی، بدون میدان اجتماعی مناسب، بهسرعت به آرزویی بیپشتوانه تبدیل میشود.
در اینجا یادآوری فوکو هم بیفایده نیست: قدرت فقط در رأس نیست؛ در شبکهها، در بدنها، در مراقبت، در ترس، در پراکندگی و در تنظیمِ روزمرهی زندگی رسوب میکند. اگر چنین باشد، سقوطِ رأس هرم بهتنهایی به معنای پایان قدرت نیست. آنچه ممکن است رخ دهد، فقط بازآرایی قدرت است: همان نظم، با چهرههایی تازه؛ همان اطاعت، با زبانهایی تازه؛ همان انضباط، این بار در هیأت بازیگرانی که از دل ویرانی بیرون آمدهاند. از این منظر، خطر فقط تداوم استبداد نیست؛ تکثیر آن در صورتهای پراکندهتر و پیشبینیناپذیرتر نیز هست.
به همین دلیل، شاید گمراهکنندهترین جمله در این روزها این باشد: «فقط این وضعیت باید تمام شود.» چون تمام شدنِ این وضعیت میتواند هزار معنا داشته باشد. میتواند به معنای آغاز فضایی برای کنش جمعی باشد. میتواند به معنای شروع سرکوبی دهشتناکتر باشد. میتواند به معنای فروپاشی تدریجی نظم مدنی باشد. میتواند به معنای تولد اقتداری تازه باشد که وعدهاش فقط یک چیز است: ثبات، حتی به بهای خاموشی.
پس پرسش واقعی نه اخلاقیکردن جنگ است و نه رمانتیککردن فروپاشی. پرسش این است که این جنگ چه نوع آیندهای را ممکن میکند. اگر قرار است حاصلش جامعهای باشد پراکندهتر، ترسیدهتر، فقیرتر و ناتوانتر در ساختن نهاد و زندگی مشترک، آنگاه مشکل فقط هزینههای جنگ نیست؛ مشکل این است که جنگ خودِ افق آزادی را هم تنگ کرده است. هیچ سیاست مسئولی نمیتواند فقط به لحظهی اصابت فکر کند. باید به روز بعد فکر کند، به هفتهی بعد، به سال بعد؛ به آن لحظهای که سلاحها شاید آرام بگیرند، اما مردم باید با چیزی که باقی مانده زندگی کنند.
شاید اکنون، در میان همهی تحلیلها، مهمترین پرسش همان باشد که بیش از همه بیصدا مانده است: اگر ویرانیِ یک قدرت، جامعه را ناتوانتر از گذشته تحویل دهد، اگر توقف جنگ فقط به تعلیق صلح بینجامد و اگر آنچه از دل فروپاشی بیرون میآید نه آزادی بلکه صورتهای تازهای از خوف و فرمان باشد، آنوقت ما دقیقاً نام چه چیزی را رهایی گذاشتهایم؟




نظرها
نظری وجود ندارد.