گزارش میدانی
گزارشی از ایران: جامعه ایرانی و شرایط جنگی
جنگ فقط در آسمان رخ نمیدهد؛ در زندگی روزمره مردم فرود میآید. از فرار نابرابر از شهر تا ماندن ناگزیرِ طبقات فرودست، شکافها عمیقتر میشوند. ترس، صف، کمبود و فروپاشی اعتماد، جای همبستگی را میگیرد. و در نهایت، آنچه باقی میماند جامعهای جنگزده است که بیش از هر چیز با بحران معیشت و بیپناهی دستوپنجه نرم میکند.

انفجار بین میدان شاملو (فرمانداری) و میدان هادی ساعی شهر ری ـ جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ ـ عکس از «وحیدآنلاین»
صدای جنگ
۹ اسفند، تهران حدود ساعت ۴ صبح با صدای اولین حملههای جنگندههای آمریکایی ـ اسرائیلی از خواب پرید. بیت رهبری را زدند. شخص اول قدرت سیاسی در کشور طی این حمله کشته شد؛ کسی که قبلاً متذکر شده بود که در صورت به راه افتادن جنگی دیگر، این بار جنگ را منطقهای میکند. او در این حمله کشته شد، اما سیستم تحت رهبری او همین کار را انجام داد و جنگ را به یک جنگ منطقهای تبدیل کرد. مردم هراساناند و میدانند که این بار قرار نیست همچون داستان جنگ قبلی ۱۲ روزه خاتمه یابد. دردسرهای بسیار بزرگتری در راه است. اما داستان جنگ میان دولتها و سیاستمداران یک چیز است و پیامدهایش برای زندگی اجتماعی مردم، چیزی دیگر. مردم عادی، جنگ را از دریچه نیازهای خاص خودشان میبینند، نه نیاز سیستمهای قدرت و ایدئولوژیهایشان.
مردمِ هراسان
مردم هراساناند و میدانند نه طرف آغازکننده حمله قرار است ملاحظهای برای آنها در نظر داشته باشد و نه طرف ایرانی تمهیدی برای حفاظت از آنها در چنته دارد. باید فکری به حال خود کرد. درک جمعی و غریزی همین موضوع، آشفتگیها و هراسهای آغاز جنگ را توضیح میدهد. حملهها این بار روی تهران متمرکز است و میتواند بسیار خطرناک باشد.
فردای آن روز، جاده شمال یکطرفه میشود. ترافیکی سنگین در همه مسیرهای خروجی پایتخت به راه میافتد. آنهایی که خانه و کاشانهای در هر گوشه و کناری سراغ دارند، سعی میکنند از مرکز خطر دور شوند. آنها راهی روستاها و شهرهای دیگر میشوند، به این امید که آنجای دیگر در امان باشند.
نابرابری شرایط زنده ماندن
در شرایط جنگی هم معمولاً مردم به شکلی برابر به گزینههای محافظت از خود دسترسی ندارند. تهرانیهای برخوردار و آنهایی که در شمال کشور صاحب ویلا و باغ هستند، درنگ نمیکنند و فوراً شهر را ترک میکنند و به منطقه امنشان در شمال میروند. آنها با خیالی آسودهتر از دیگر مردم، شهر را ترک میکنند. اهمیتی ندارد که کار و زندگیشان هم مدتی تعلیق یا تعطیل شود؛ به اندازه کافی دارند تا خرج کنند.
طبقه متوسط هم زور خودش را میزند که برود. آنها معمولاً در حد اجاره یک یا چند هفتهای یک ویلا در مناطق امن میتوانند دوام بیاورند. اما اندوخته مالی آنها هم معمولاً آسیبپذیر است و به مشکل برمیخورند.
سرنوشت زحمتکشان
کارمندان و کارگران مهاجر، به سمت شهرهای کوچک و روستاهای خودشان میروند. این تنها گزینه آنهاست. یا باید بمانند و خطر کشته شدن را به جان بخرند، یا به سمت زادگاهشان بازگردند. طی دو روز پس از آغاز جنگ، چند میلیون نفر از پایتخت خارج میشوند. اما خیلیها چنین امکانهایی هم ندارند. آنهایی که منبع درآمدشان وابسته به تهران و سازوکار اقتصادی آن باشد، ناچارند بمانند و کار کنند.
این قشر، پولی هم برای گذران زندگی در فضای خارج از کار ندارند. کارگران غیررسمی، رانندگان اسنپ، کل کارگران بخشهای خدماتی و مانند اینها راهی جز ماندن و کار برای پرداخت خرج زندگیشان ندارند. سرایداران و نگهبانان ناچارند بمانند تا در نبود صاحبخانهها و برجنشینها از خانه آنها محافظت کنند. کارگران شهرداری و نیروهای امدادی باید سر کارهایشان بمانند تا در حفظ حداقلهای زندگی جمعی شهر بکوشند. پرستاران و خدمه بیمارستانها معمولاً باید در هر شرایطی سر کارهایشان حاضر شوند؛ در حالی که ثابت شد هیچ مکانی از گزند حملهها در امان نیست. طبقه زحمتکش جامعه معمولاً بار بیشتر مصیبتهای جمعی را در هر شرایطی به دوش میکشد. در شرایط جنگی امروز هم آنها هستند که شرایط زیست حداقلی جمعی را سر پا نگه میدارند.
جنگزدگی و ازهمگسیختگی
شرایط جنگی در حالی طی کمتر از نیم قرن دوباره بر کشور تحمیل شده که فضای اجتماعی آن بسیار متفاوت از دهه ۶۰ است. انگار دیگر خبری از آن روحیات فداکارانه نیست. جنگ، جنگ موشکهاست و نیازی به بسیج عمومی و پشتوانه یکدست مردمی در آن دیده نمیشود. همبستگی به نسبت بسیار پایینتر است. فردگرایی و نفعپرستی خانوادگی جای هر نوع همبستگی را گرفته است. مردم دیگر حاضر به فداکاری چندانی برای هم نیستند.
این را در صفهای طولانی برای همه خدمات و کالاهای مورد نیاز پس از شروع جنگ میتوان مشاهده کرد: صف پمپ بنزین، صف نانوایی، صف فروشگاههای مواد غذایی، صف میوه و ترهبار. درست چند ساعت پس از انتشار خبر جنگ، صفهایی طولانی برای هر چیزی شکل گرفت. در بسیاری از موارد، چیزی فراتر از صف بود و به دعوا و کتککاری میکشید. همه میخواهند همهچیز را برای خود و خانوادهشان انبار کنند. خرید بیمارگونه و مازاد بر نیاز، مشخصه عمومی رفتار هیستریک اجتماعی و نخستین واکنش به آغاز جنگ بود. همین تقاضای بالا خود عامل کمیابی و گران شدن چندباره قیمت بسیاری از کالاها شد. در شرایطی که زیرساختهای ملی و تأمین اجتماعی زندگی نزدیک به صفر شده باشد، بروز چنین رفتارهای فردگرایانهای هم بسیار محتمل است؛ در حالی که سرنوشت این افراد نمیتواند جدا از سرنوشت عمومی در شرایط جنگی رقم بخورد.
گاهی مهربانی
اما در شرایط غلبه رفتارهای خودخواهانه جمعی ناشی از ترس و استیصال، با فروکش کردن هیجانهای اولیه، نشانههایی کوچک از نوعدوستی، همدلی و یاری به دیگران هم دیده شد. گاهی در آگهیهای برنامه دیوار به چیزهایی از این دست برمیخوریم. مثلاً افرادی که در مناطق امنتر بودند، داوطلبانه به کسانی که پناهی برای فرار از جنگ نداشتند، اسکان رایگان میدادند. دارندگان برخی شغلهای خدماتی، خدمات خود را نصف قیمت ارائه میدادند.
اما با گسترش جنگ به بیشتر مناطق کشور و قطع سراسری اینترنت، امکان گسترش چنین فعالیتهای داوطلبانهای از بین رفت. مردم فضایی آزاد برای تعامل، گفتوگو و چارهجویی ندارند. حاکمیت، در چنین شرایطی هم به آنها شمشیر نشان میدهد.
اکنون هفدهمین روز جنگ هم سپری شده و وضعیت به همان منوال است. این وضعیت جامعهای جنگزده است که اساسیترین شاخصهای «سرمایه اجتماعی»، یعنی اعتماد میان دولت و ملت و اعتماد عمومی میان مردم، به حداقل رسیده است. بیشتر کسبوکارها تعطیل شدهاند و معلوم نیست مردمِ مزدبگیر و صاحبان کسبوکارهای کوچکِ تعطیلشده قرار است چگونه در این وضعیت دوام بیاورند. نخستین بحرانی که با تداوم وضعیت جنگی بروز خواهد یافت، همین بحران شغل و درآمد برای اکثریت جامعه خواهد بود.




نظرها
نظری وجود ندارد.