چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

روایت از تهران

۲۵،۲۶،۲۷ اسفند ـ یادداشت‌هایی از تهرانِ زیر انفجار

غزل ـ‌ چند روز، چند هفته، چند سال باید بمباران را تاب بیاوریم؟ چقدر ناامنی و دزدی و جنایت و تصادف و بیماری را در شهری بدون کلانتری و بدون آمبولانس باید به‌تنهایی مدیریت کنیم؟ چند کودک و زن و مرد بی‌دفاع باید کشته شوند؟ عدد بده! به چه عددی باید برسیم تا بگویید کافی است، جنگ دیگر نمی‌صرفد؟

 دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ / تهران / غزل

نمی‌دانم امروز چندمین روز جنگ است. زمان معنایش را از دست داده. این روزها دسترسی نداشتن به اینترنت برایم ترسناک‌تر از صدای بمب و موشک است. شاید چون در خانه‌ای نسبتاً امن در کنار عزیزانم هستم و هنوز نتایج فاجعه‌ی جنگ به من نرسیده. همین حالا که این‌ها را می‌نویسم، ساعت ۱۱ صبح است و از دوردست صدای انفجار ممتد به گوش می‌رسد.

به مردمی فکر می‌کنم که خانه‌هایشان و حتی جان‌هایشان را از دست داده‌اند و دیگر کسی با صدایی دراماتیک و موزیکی متین و سوزناک «جاویدنام» و «فرزند ایران» صدایشان نمی‌کند؛ خلاصه و مختصر می‌گویند: «تلفات غیرنظامی». به کارگران روزمزدی فکر می‌کنم که جان به کف در خیابان دنبال لقمه‌ای نان هستند. به کارمندانی که محترمانه و به اسم تعدیل نیرو اخراج شده‌اند. به تمام بیزینس‌های ورشکسته، به بیمارانی فکر می‌کنم که در این آشوب درمان را رها کرده‌اند، به نبودن و گران بودن داروهای خاص و تک‌تک بیمارانی که بی‌صدا دارند می‌میرند.

کارگران و کارمندان بیکار، بیماران در حال مرگ و ما مردم معمولی که در نبود اینترنت و نبودن فضایی امن برای تجمع و در آغوش گرفتن هم، حسی عمیق از تنهایی و تعلیق و خفقان را بر دوش می‌کشیم. این‌ها که گفتم حتی در تلفات جنگ هم حساب نمی‌کنند. ما مردم معمولی‌ای هستیم که هرکسی به خودش اجازه می‌دهد نه‌تنها صدا، که موجودیتمان را انکار کند. هرکسی به خودش اجازه می‌دهد قیم ما باشد، صدای ما باشد.

شب‌ها به شکلی عجیب آرام و عمیق می‌خوابم و کم پیش می‌آید به خاطر انفجارهای شبانه از خواب بیدار شوم. در روز هم ظاهراً در تلاشی بی‌پایان می‌خواهم به خودم ثابت کنم زندگی ادامه دارد و به کوچک‌ترین امکان‌هایی که در این هرج‌ومرج کمی حس کنترل به من بدهد چنگ می‌زنم؛ چیزهای کوچکی مثل باشگاه رفتن، کتاب خواندن، پیاده‌روی کردن. اما بدنم فریاد می‌زند: دروغ نگو، هیچ‌چیز عادی نیست، روتین جواب نمی‌دهد و تو حالت خوب نیست. بدنم هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید.

این روزها انگار که از مستی دیوانه‌واری بیدار شده باشم، سرم سنگین است و کمی درد می‌کند. همه‌چیز گنگ و کند شده، انگار در خواب راه می‌روم و تلاش می‌کنم سر در بیاورم که این کابوس از کجا شروع شده و من کجا هستم. هفته‌هاست در همین حالت‌ام، شاید هم سال‌ها. گفتم که زمان معنایش را از دست داده است. مه آن‌قدر غلیظ است که حتی جلوی پایم را هم نمی‌توانم ببینم. رسانه‌ها هم بی‌عرضگی و پوچی خودشان را عیان کردند. این روزها همه دروغ می‌گویند و پیدا کردن راهی برای نشان دادن آنچه بر ما می‌گذرد، بسیار سخت‌تر از همیشه شده.

شکمم ورم کرده، روده‌هایم ملتهب شده، انگار حامله‌ام. حامل رنجی عظیم به نام زیستن در میانه‌ی جنگ، حامل خشمی عظیم از این مثلث جنون: جمهوری اسلامی، اسرائیل و ترامپ. پزشکان می‌گویند اسمش «سندروم روده‌ی تحریک‌پذیر» است و به خاطر استرس عود کرده. گفتم که بدنم هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید. هرچقدر هم ظاهری آرام و معقول به دیگران نشان می‌دهم و می‌گویم همه‌چیز در کنترل است، بدنم می‌داند در چه هرج‌ومرج پُر استرسی هستم.

انگار همین دیروز دی‌ماه بود، همان روزهایی که رؤیاهایم بوی خون داد و هر شب چشم که برهم می‌گذاشتم، نوزادی را در آغوش می‌گرفتم و تا صبح سرگردان راه می‌رفتم و کسی در سرم فریاد می‌زد: حتی به قیمت جانت باید او را امن و آرام نگه داری! این روزها اما دیگر هیچ خوابی نمی‌بینم، اما هر روز چشم که باز می‌کنم، ایرانم را می‌بینم که خسته و زخمی و تنهاست و فقط نگاهم می‌کند. می‌خواهم در آغوش بگیرمش و نمی‌توانم. پس می‌نویسم، تا به مدد واژه‌ها به آغوشم وسعت دهم که تمام ایرانم را در بر بگیرد.

اما واژه‌ها هم گاهی کم می‌آورند. به شکم ورم‌کرده‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چه حجمی از حرف‌های خفه‌شده در آن جمع شده است. می‌خواهم همه‌اش را بیرون بریزم، می‌خواهم فریاد بزنم و بگویم: مرا ببینید، من زنده‌ام، من انسانم، من در میانه‌ی مثلث جنون در تقلا هستم و هنوز و همچنان به هر شکلی از استبداد، جنگ و فاشیسم «نه» می‌گویم. اما کسی صدایم را نمی‌شنود.

به خودم می‌پیچم، واژه‌ها تکه‌پاره و گنگ از دهانم بیرون می‌آیند: نه! نه! نه به جنگ! بووووم... انفجار پشت انفجار و هلهله و جشن جنگ‌طلبان.

نه به استبداد! ویراژ موتورسوارهای لبیک‌گو و اسلحه‌به‌دست که به کشتن امثال من افتخار می‌کنند. نه به فاشیسم! و عربده‌های بلند و توخالی فاشیست‌هایی که جان و آزادی‌ام که هیچ، حتی به واژه‌هایم هم حمله‌ور می‌شوند.

و من در میانه‌ی این جنون، تنها امیدم همچنان به خرد مردم ایران است. این جنون صدایش بلند و کرکننده است و هرچند ویران می‌کند، اما توخالی است. صدای خرد اما آرام و مداوم است. در هنگامه‌ی جنون، زمانی که هیولاهای مرگ در هزاران لباس مبدل به زندگی حمله کرده‌اند، من همچنان ایمان دارم به «زن، زندگی، آزادی». به خرد و بینشی که آرام و مداوم و بی‌توجه به عربده‌های مرگ‌خواهان جریان دارد و جریان خواهد داشت و امیدوارم روزی نه‌چندان دور پیروز شود.

اما بسیار خسته‌ام و گاه حتی بسیار، بسیار ناامید. اما سرزمین من قرن‌هاست پابرجاست و فرهنگ و تمدن را هیچ‌چیز نمی‌تواند به تمامی و برای همیشه نابود کند. ما زنده می‌مانیم، حتی اگر من در هجوم دیوانه‌وار این مثلث جنون به تن و روانم زنده نمانم.

همین لحظه که خواستم نقطه پایان متنم را بگذارم، صدای بلند و وحشی جنگنده‌ای را بالای سرم حس کردم و بعد از آن دو انفجار بسیار مهیب در نزدیکی خانه‌ام. گفته بودم این روزها دسترسی نداشتن به اینترنت برایم ترسناک‌تر از صدای بمب و موشک است. شاید چون در خانه‌ای نسبتاً امن در کنار عزیزانم هستم. حالا، به فاصله کمتر از نیم‌ساعت از نوشتن این جمله، نمی‌دانم هنوز هم می‌توانم از عبارت «خانه‌ای نسبتاً امن» استفاده کنم یا نه.

سه‌شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ / تهران / غزل

ما جنگ‌زده‌ایم؟ این سؤال را امروز، بعد از گذشت بیش از دو هفته از جنگ، برای اولین‌بار از خودم پرسیدم. از هفت صبح بیدارم و در تلاش برای حفظ روتین مخصوص به خودم. نزدیک ظهر، در محله‌ی نسبتاً امن‌مان به سمت مغازه‌ی تعمیرات موبایل قدم می‌زدم. ناگهان صدای غرش کرکننده‌ای را بالای سرم شنیدم. همه ایستادیم و به آسمان خیره شدیم و بعد، کمی دورتر، صدای مهیب انفجار... و دوباره همه حرکت کردیم با چهره‌ای ظاهراً بی‌ترس، بی‌خیال و حتی کمی هیجان‌زده! با این ابهام همیشگی در سرمان که چه شد؟ کجا را زدند؟ از کجا خبردار شویم؟ آیا به این شرایط عادت کرده‌ایم؟ آیا قرار است حالاحالاها بخشی از زندگی‌مان باقی بماند؟

داخل مغازه، مردی که داشت گوشی مرا درست می‌کرد به کارش ادامه داد. چند نفر رفتیم بیرون و همه همچنان در حال حدس و گمان بودند. من گفتم همین چند لحظه پیش هواپیما از بالای سرمان رد شد. مرد نگاهی به من کرد و گفت: «هواپیما؟ منظورت جنگنده است؟» با خودم فکر کردم چرا من آن‌قدر سخت از کلماتی مثل جنگ یا جنگنده استفاده می‌کنم.

نزدیک خانه‌ی ما را چند باری زده‌اند. بسیاری محله‌ها و خانه‌ها در تهران با خاک یکسان شده و من از محله‌مان بیرون نمی‌روم. به این فکر کردم که چرا؟ چون می‌ترسم؟ چون امن نیست؟ چون از ایست‌های بازرسی و لباس‌شخصی‌های وحشی می‌ترسم؟ آره و نه. راستش من دلم نمی‌خواهد تهران جنگ‌زده را ببینم. برای من، جنگ همواره مفهومی بسیار دور بوده و دلم نمی‌خواهد باور کنم که ما جنگ‌زده‌ایم.

همچنان بسیار نزدیک است. من هنوز هم نمی‌خواهم باور کنم جنگ تا مدتی نامعلوم بخشی از زندگی روزمره‌ی ما شده است.

می‌گویند زندگی همواره نبردی است با مرگ. می‌گویند همواره باید جنگید و هرگز ناامید نشد. این جمله برای من که در حکومت ایدئولوژیک اسلامی به دنیا آمده‌ام، همان معنایی را ندارد که یک جوان آمریکایی یا اروپایی از این عبارات درک می‌کند. من تک‌تک لحظه‌های زندگی‌ام جنگیدم. من برای حق یک زندگی معمولی جنگیدم، هنوز هم می‌جنگم و حالا دنیا به خودش اجازه داده مرا به نام آزادی درگیر یک جنگ دیگر کند. با بمب‌هایی که بر سرمان می‌ریزند، به ما نوید آزادی و دموکراسی می‌دهند.

چند روز، چند هفته، چند سال باید بمباران را تاب بیاوریم؟ چقدر ناامنی و دزدی و جنایت و تصادف و بیماری را در شهری بدون کلانتری و بدون آمبولانس باید به‌تنهایی مدیریت کنیم؟ چند کودک و زن و مرد بی‌دفاع باید کشته شوند؟ عدد بده! به چه عددی باید برسیم تا بگویید کافی است، جنگ دیگر نمی‌صرفد؟

«صد و خرده‌ای دختربچه که چیزی نیست، خطای انسانی است، اصلاً خودشان زدند، مگر هواپیمای مسافری نزده بودند؟!»
«هزارتا که چیزی نیست، این حکومت ده‌ها هزار کشته!»
«می‌گویی نه به جنگ یعنی می‌خواهی جمهوری اسلامی بماند؟»
«تنها راه ما برای عبور از جمهوری اسلامی جنگ است»

شرم نمی‌کنید از خودتان و توجیه‌های پوچ و بی‌اساس‌تان؟ عدد بده! آمار به چند کشته‌ی غیرنظامی و چند ساختمان مسکونی و زیرساخت غیرنظامی ویران‌شده برسد تا مقابل این جنگ بایستید؟ چه بلایی بر سر شما آمده؟ چه رنجی کشیده‌اید که حالا جنگ برایتان موهبت است؟

کسی می‌داند این همه ابهام تا کی ادامه خواهد داشت؟ کسی می‌تواند تضمین کند این جنگ حتماً و به‌زودی جمهوری اسلامی را ساقط می‌کند؟ من نمی‌خواهم به این صداها و انفجارها و ویرانی‌ها عادت کنم. نمی‌خواهم در خانه حبس شوم. حتی در سیاه‌ترین کابوس‌هایم هم فکر نمی‌کردم روزی برسد که وقتی می‌گویم «نه به جنگ»، گروهی انگشت اتهام به سمت من بگیرند و بگویند خون‌شور و طرفدار حکومت ایدئولوژیک اسلامی هستی! خون‌شور؟ من و حمایت از استبداد دینی؟ من؟

چقدر واژه‌ها تهی و خالی از معنا شده‌اند. ویرانی بر تن و روانم سنگینی می‌کند. ویرانی تمام ارزش‌هایی که زمانی برای همه‌ی ما بدیهی بود: ارزش جان انسان، ارزش آزادی، ارزش امنیت، ارزش صلح. حالا ارزش را میزان و شدت خشونت و هدفِ مورد خشم تعیین می‌کند، نه ماهیت جنایت و کشتار و جنگ. ارزش در این است که کدام جبهه چه کسی را و چطور کشته! حالا دیگر بمب و کشتار و اعدام و ترور بد نیست، خوب و بد دارد. هر دو طرف می‌گویند: من بکشم خوب است، او بکشد تروریست است!

اگر ویرانی و اجساد تکه‌تکه‌شده‌ی پیش رویمان فانتزی‌های سادیستیک ما را ارضا کند، رقص و هلهله سر می‌دهیم و اگر مطابق میلمان نباشد، سکوت می‌کنیم یا باز هم تنها مقصر را جبهه‌ی مقابل می‌دانیم.

جهان دوگانه‌ی شما، این سادگی احمقانه و سیاه و سفید، چقدر ترسناک‌تر از ساختمان‌های ویران‌شده‌ی تهران و کوه اجسادی است که به نام آزادی به قربانگاه کشانده‌اید.

چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴/ تهران/ غزل

دیشب سوررئال‌ترین چهارشنبه‌سوری‌ عمرم را تجربه کردم. در شرایط جنگی انتظار این که مردم باز هم ترقه و نارنجک و فشفشه روشن کنند نداشتم. اما از غروب خورشید سروصداها شروع شد و اگر کمی دقیق‌تر گوش می‌کردی صدای فعال شدن پدافندها و انفجار بمب‌های جنگی در نقاط دورتر هم به گوش می‌رسید. من دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. تلاش احمقانه‌ای می‌کردم برای اینکه بتوانم روی کلمات تمرکز کنم. نکسوس از هنری میلر. به فصلی رسیده بودم که راوی در محله‌ی یهودی‌نشین در یک مهمانی با همسایه‌ها و دوستان یهودی‌اش حرف‌های روشنفکرانه می‌زدند. هر ازگاهی دست از خواندن می‌کشیدم و با خودم می‌گفتم: داری چکار می‌کنی؟ شرایط الان تو چه نسبتی با این کتاب دارد؟ یک نویسنده روشنفکر جوان در یک محله‌ی اعیان‌نشین در آمریکا و روایت آنچه بهش می‌گذره با ترکیب صدای موشک و پدافند و اخبار همواره غیرموثقِ این روزها چه ربطی به هم دارند؟

یادم افتاد چند روز پیش وقتی با دوستانم در پیتزافروشی محبوبم نشسته بودیم دوستم پرسید چی باعث میشه زندگی کنی؟ گفتم یعنی چی؟ گفت منظورم اینه این روزا چی زنده نگه‌ات داشته و باعث می‌شه خودکشی نکنی؟ یک لحظه اضطراب شدیدی بهم هجوم آورد ضربان قلبم بالا رفت و بدون فکر اولین چیزی که به ذهنم رسید را سراسیمه گفتم: من دارم یه رمان قشنگ می‌خونم و خیلی ناراحت می‌شم اگر قبل از تموم کردن‌اش بمیرم. دوستام بلند بلند خندیدند و گفتند همین؟ حس کسی رو داشتم که اسلحه روی سرش گذاشتن و هر لحظه ممکنه شلیک کنند و من باید دلیل موجه‌ای بیارم برای اینکه زنده بمونم: من منتظرم تابستون بشه تا بتونم بازم توی پارک روی چمن‌ها دراز بکشم و ابرها و حرکت برگ درخت‌ها توی باد رو ببینم. می‌دونی چقدر کتاب هست که نخوندم. اگه بمیرم و هنوز ژاپن رو ندیده باشم چی؟ دوستام بازم می‌خندیدند و می‌گفتن کاش دیوانگی تو رو ما هم داشتیم. ولی مگه زندگی همین لحظه‌ها و آرزوها نیست؟ همین که حتی وسط جنگ بتونی چندساعت با دوستات بشینی و یه پیتزای خوشمزه رو سه تایی با هم بخورید؟

دوباره سعی می‌کنم روی کتاب تمرکز کنم. نکسوس. رمانی که ناخودآگاه به‌عنوان اولین دلیل ادامه‌ی زندگی‌ام در این روزها به زبان آوردم. اما نمیشه. همیشه موزیک متنم زمان کتاب خوندن آهنگ بی‌کلام بود ولی الان اینترنت درستی ندارم برای موزیک گذاشتن و حالا که ساعت حدودا ۹ شب شده شعارهای شبانه هم پراکنده و آرام آرام به موزیک متن اضافه شدن: مرگ بر دیکتاتور/ مرگ بر بسیجی/ مرگ بر سپاهی/ و همچنان هر ازگاهی جاوید شاه. این روزها هیچ چیز با هیچ چیز نمی‌خواند. در تعارضی دیوانه‌کننده زندگی می‌کنیم مثلا همین همزمانی شعار مرگ بر دیکتاتور و جاویدشاه. بالاخره کدام‌اش؟ هم‌زمان با شروع شعارها صدای ویراژ موتورسوارهای بسیجی در محل هم بیشتر می‌شود. برای ترساندن؟ برای شناسایی خانه‌هایی که شعار می‌دهند؟ برای تیراندازی به سمت خانه‌ها؟ به سمت پنجره می‌روم و پدرم فریاد می‌زند نرو خطرناکه! پدرم از اسلحه‌ی بسیجی‌های ایدئولوژیک بیشتر از جنگنده‌ها و بمب‌های جنگی می‌ترسد. دوباره کلافه و مستاصل کتاب به دست می‌گیرم تا شاید کمی از این دنیای مجنون فاصله بگیرم و می‌رسم به این جمله که: «پسرش گفت او به تعطیلات نیاز داره. دخترش گفت آره می‌خوایم بفرستیمش فلسطین» بلند بلند خندیدم. سانسور در ایران گاهی واقعا مضحک و خنده‌دار است. وقتی شخصیت‌های کتاب یهودی هستند به وضوح در متن اصلی از کلمه اسرائیل استفاده شده و احتمالا مترجم اجازه‌ی استفاده از این نام را نداشته. در تمام این کتاب به جز نیاز به تمرکز برای خواندن‌اش در چنین شرایط هرج و مرج و دیوانه‌کننده‌ای باید کمی هم رمزگشایی بلد باشم تا بفهمم کدام کلمات و کجای داستان چطور سانسور شده است.

خسته و کلافه کتاب را می‌بندم صداهای اطراف هم کمی آرام شده‌اند. گربه‌ی ترسیده‌ام با احتیاط از زیر میز سرک می‌کشد و کنجکاوانه سر می‌چرخاند تا مطمئن شود می‌تواند از پناه‌گاهش خارج شود یا نه.

هجوم افکار دست از سرم برنمی‌دارند شاید بخاطر همین این روزها دائم سردرد دارم. پنجره را باز می‌کنم تا هوای خنکی که بوی بهار گرفته کمی آرامم کند. در تاریکی دراز می‌کشم. هنوز هم هرازگاهی کسانی در دوردست فریاد می‌زنند: مرگ بر بسیجی/ مرگ بر سپاهی. و من به تمام تعارض‌های دیوانه‌کننده این روزها فکر می‌کنم. این حجم از افکار و احساسات متعارض جانم را به لب رسانده. تمام اصول اخلاقی شخصی‌ام در مرز باریکی تلوتلو می‌خورند و هرلحظه ممکن است به مغاک هیولا سقوط کنم. من در تمام زندگی‌ام تلاش کردم به اصول اخلاقی‌ام پایبند باشم چون فکر می‌کنم آدم خصوصا در شرایط بحرانی به مرکز ثقلی نیاز دارد تا دچار فروپاشی نشود و همچنان استوار در مسیر زندگی گام بردارد. برای همین هم همیشه مخالف جنگ، اعدام و خشونت بودم. این روزها اما انکار لذتی که از فروپاشی همه‌چیز هرازگاهی زیر پوست و استخوانم حس می‌کنم انکارناپذیر است. همزمان که می‌خواهم این جنگ و کشتار هر چه زودتر تمام شود از تمام شدن‌اش قبل از مرگ تمام افراد لیستِ مرگ‌ام می‌ترسم. من دفترچه مرگ دارم و لیستی از اسامی داخل‌اش است که آرزوی نابودی‌شان را دارم. با خودم می‌گویم نکند جنگ تمام شود و هیولای زخمی جمهوری‌اسلامی وحشیانه‌تر از قبل به جان‌مان بیفتد؟ پس حق با فروید و لکان بود وقتی که از سائق مرگ و قدرت ویرانگرش در بشر حرف می‌زدند من هم استثنا نیستم. هیولای مرگ‌خواهی، سادیسم و خشونت افسارگسیخته درون من هم در تقلاست که بیرون بیاید تا من و همه چیز را به آتش بکشد. من مثل همیشه به واژه‌ها پناه می‌برم چرا که در آغاز کلام بود و این روزها تنها پناهگاهی است که برای انسان ماندن می‌توانم به آن چنگ بزنم. این میل شدیدم به آزاد کردن هیولای درونم را می‌بینم  و به مدد واژه‌ها تلاش می‌کنم تا رام نگه‌اش دارم.

پناه می‌برم به واژه‌ها، خودم را در آغوش می‌گیرم و شاملو در گوشم لالایی‌ای را زمزمه می‌کند:

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود»
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش کشیدن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان دشواری وظیفه بود!

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.