چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

میان تهاجم نظامی و سلطه: خط مستقل چپ

عبدالباسط سلیمانی ـ در وضعیت کنونی، دفاع از مردم و از حق تعیین سرنوشت در برابر تهاجم امپریالیستی، یک ضرورت مادی و فوری است؛ اما این دفاع تنها زمانی معنا و اعتبار رهایی‌بخش دارد که با استقلال کامل از دولت سرمایه‌دار و سازوکارهای سلطهٔ داخلی همراه باشد. زیرا هر ضدیت با امپریالیسم که به دنباله‌روی از بورژوازی خودی بینجامد، از درون تهی می‌شود؛ و هر ضدیت با استبداد داخلی که تهاجم خارجی را نادیده بگیرد، به تحریف واقعیت جنگ و نسبت نیروها می‌انجامد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در جنگی که با حملهٔ نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران گشوده شده است، مسئله برای نیروهای چپ نه انتخابی اخلاقی و انتزاعی، بلکه تعیین موضعی روشن در یک وضعیت عینی است که در آن جنگ، سلطه، سرمایه، دولت و بقا به هم گره خورده‌اند. در چنین وضعی، دفاع از مردم، از امکان حیات اجتماعی، از حق تعیین سرنوشت و از استقلال کشور در برابر تهاجم خارجی، یک ضرورت بی‌واسطه است. اما این ضرورت تنها زمانی خصلتی رهایی‌بخش دارد که به دنباله‌روی از دولت مستقر فروکاسته نشود و استقلال کامل طبقاتی را حفظ کند. هر دفاعی که در دستگاه سیاسی و ایدئولوژیک دولت سرمایه‌دار ادغام شود، از همان‌جا از افق رهایی جدا می‌شود و به ابزاری برای بازتولید نظم موجود بدل می‌گردد. و در عین حال، هر موضعی ـ حتی اگر در سطح اعلامی درست باشد ـ فقط زمانی می‌تواند خصلتی رهایی‌بخش حفظ کند که از امکان سنجش، نقد و تصحیح خود در برابر پیامدهای واقعی‌اش محروم نشود. زیرا در وضعیت جنگی، حتی موضعی که از مردم دفاع می‌کند، اگر خود را از پاسخ‌گویی در برابر نتایج سیاسی و اجتماعی‌اش معاف بداند، می‌تواند ناخواسته در همان مدار سلطه‌ای جذب شود که ظاهراً با آن در ستیز است.

تحلیل مادی از جنگ ایجاب می‌کند که از کلی‌گویی‌های بی‌اثر فاصله بگیریم و تضادهای واقعی را در جای درست‌شان ببینیم. امپریالیسم صرفاً یک سیاست خارجی خشن نیست، بلکه شکل سیاسی و نظامیِ سلطه در مرحله‌ای از تمرکز سرمایه و رقابت قدرت‌هاست؛ مرحله‌ای که در آن برتری نظامی، کنترل مسیرهای حیاتی، بازدارندگی، محاصره و ضربه‌زدن به قدرت‌های مزاحم، عناصر تعیین‌کنندهٔ رفتار دولت‌های مسلط می‌شوند. از این‌رو، جنگ کنونی را باید در متن کشاکش برای حفظ برتری منطقه‌ای، کنترل شریان‌های انرژی، مهار یک بازیگر ناسازگار با نظم مسلط، و جلوگیری از تغییر توازن قوا در غرب آسیا فهمید. در این سطح، مسئله نه نیت‌های اعلامی، بلکه آرایش واقعی نیروها و جهت واقعی ضربه است. اما تحلیل مادی ما فقط زمانی زنده می‌ماند که در برابر دگرگونی‌های میدان، در برابر تجربهٔ زیستهٔ جامعهٔ زیر ضربه، و در برابر پیامدهای واقعیِ خطوطی که پیشنهاد می‌کند، گوشِ خود را نبندد. تحلیل، اگر نتواند از واقعیت بازخورد بگیرد، اگر نتواند در نسبت با پیامدهای خودش دوباره سنجیده شود، به فرمولی خشک بدل می‌شود؛ و فرمولِ خشک، حتی اگر نام ضد امپریالیسم بر خود بگذارد، نمی‌تواند راهنمای رهایی باشد.

اما همین تحلیل کلان، تنها زمانی معنا دارد که به تشخیص مشخصِ موقعیت جنگی منتهی شود. در هر جنگ معین باید دید کدام نیرو در موضع تهاجم قرار دارد و کدام جامعه زیر ضربهٔ مستقیم است. در این وضعیت، این بلوک امپریالیستی است که با اتکا به برتری تکنولوژیک، شبکهٔ متحدان، توان ضربت دوربرد و ابتکار عمل نظامی، حمله را پیش برده و جامعه‌ای معین را زیر آتش قرار داده است. از این‌رو، مخالفت با این تهاجم و دفاع از مردم و استقلال کشور، نه یک انتخاب سلیقه‌ای، بلکه لازمهٔ هر موضع جدی ضدسلطه است. هر رویکردی که این واقعیت را در مهِ هم‌ارزی‌های انتزاعی محو کند، عملاً نیروی مهاجم را از جایگاه واقعی‌اش بیرون می‌کشد و میدان تحلیل را به نفع او تحریف می‌کند. اما همین تشخیصِ درستِ لحظه نیز نباید به شکل حقیقتی منجمد درآید. تشخیص، اگر نتواند در هر مرحله از جنگ، در برابر شدت تخریب، در برابر دگرگونیِ مناسبات اجتماعی، در برابر نحوهٔ واکنش مردم و در برابر صورت‌بندیِ عملیِ مقاومت دوباره سنجیده شود، می‌تواند از درون تهی شود. موضع مادی نه فقط تشخیصِ درست، بلکه توانِ تصحیحِ تشخیص در نسبت با واقعیتِ در حال تحول است.

از همین‌جا نابسندگیِ موضع «بی‌طرفی متقارن» آشکار می‌شود. این‌که گفته شود چون جمهوری اسلامی دولتی سرمایه‌دارانه، اقتدارگرا و ارتجاعی است، پس میان نیروی مهاجم و جامعهٔ مورد تهاجم هیچ تمایز تعیین‌کننده‌ای وجود ندارد، به معنای فروکاستنِ همهٔ تضادها به یک سطح واحد است. حال آن‌که تحلیل مادی، تضادها را نه به‌صورت هم‌ارز، بلکه در نسبت با موقعیت عینی‌شان می‌سنجد. در این صحنه، یک طرف، نیرویی است که ابتکار حمله، ظرفیت تخریب و برتری ساختاری را در اختیار دارد؛ و طرف دیگر، جامعه‌ای است که زیر آتش قرار گرفته است. محو این تمایز، نه نشانهٔ رادیکالیسم، بلکه نشانهٔ ناتوانی در تشخیص تضاد اصلی در لحظهٔ معین است. اما تشخیص تضاد اصلی، تنها زمانی رهایی‌بخش می‌ماند که به حذفِ سایر تضادها نینجامد و خود را نیز از داوریِ پیامدهایش معاف نکند. در منطق دیالکتیک بازخوردی، تضاد اصلی یک حکم ابدی و غیرقابل بازبینی نیست؛ یک تشخیص عینیِ لحظه است که باید در فرآیند عمل، تجربه و نتایجش دائماً آزموده شود. اگر این تشخیص به تعلیقِ نامحدودِ نقد داخلی، به خاموش‌کردنِ نیروهای مستقل، یا به انحلالِ سیاست طبقاتی بینجامد، دیگر فقط یک تشخیص نیست؛ به خطایی بدل شده که باید تصحیح شود.

با این‌همه، دفاع از مردم و از استقلال کشور به‌هیچ‌وجه به معنای دفاع سیاسی از دولت جمهوری اسلامی نیست. این دولت، به‌مثابه شکل مشخصی از سلطهٔ طبقاتی، درون منطق سرمایه، انباشت، کنترل و سرکوب عمل می‌کند و حتی در شرایط جنگ نیز از این منطق دست نمی‌کشد. و درست برعکس، بحران خارجی اغلب برای تشدید انسداد سیاسی، محدودکردن جامعه، خاموش‌کردن صداهای مستقل و فشرده‌تر کردن سازوکارهای سلطه به کار گرفته می‌شود. بنابراین، هرگونه ادغام در منطق «وحدت زیر پرچم دولت» به معنای انحلال سیاست مستقل طبقاتی و تبدیل‌کردن نیروهای مردمی به پیاده‌نظام یکی از قطب‌های نظم موجود است. دفاع از مردم، دفاع از دولت نیست؛ دفاع از استقلال، دفاع از سلطهٔ داخلی نیست. اما این نفی نیز نباید صرفاً در سطح عبارت باقی بماند. اگر قرار است استقلال طبقاتی واقعاً حفظ شود، باید ابزارهای واقعیِ سنجشِ آن نیز ساخته شوند: باید دائماً پرسید آیا این خط سیاسی، در عمل، امکان بیان و سازمان‌یابی مستقل کارگران و زحمتکشان را حفظ کرده یا نه؛ آیا نقد دولت در دل وضعیت جنگی زنده مانده یا به نام دفاع از کشور تعلیق شده است؛ آیا دفاع از مردم به تقویت ماشین سرکوب داخلی انجامیده یا به گسترش فضای تنفس مستقل اجتماعی. بدون این پرسش‌های سازمان‌یافته، «استقلال» از یک اصل زنده به یک نام توخالی تبدیل می‌شود.

از این‌رو، خط‌مشی منسجم تنها می‌تواند در وحدت دو نفی و دو وظیفه شکل بگیرد: نفی تهاجم امپریالیستی و نفی سلطهٔ سرمایه‌داری داخلی؛ مقاومت در برابر تجاوز خارجی و حفظ استقلال کامل طبقاتی از دولت و بورژوازی خودی. این موضع، هم‌زمان دو انحراف را رد می‌کند: نخست، دنباله‌روی از دولت مستقر به نام دفاع از کشور؛ و دوم، بی‌عملی یا بی‌تفاوتی به نام این‌که «هر دو طرف ارتجاعی‌اند». اولی سیاست مستقل طبقه را منحل می‌کند، دومی واقعیت عینی سلطه و تهاجم را انکار. آن‌چه باید حفظ شود، نه یکی از دو قطب موجود، بلکه نیروی مستقل مردمی و طبقاتی است که بتواند هم در برابر تهاجم بایستد و هم در برابر بازتولید سلطه در داخل. اما این نیرو نیز یک جوهر از پیش‌داده‌شده و یک‌دست نیست. نه «مردم» یکدست‌اند، نه «تجربه» یگانه است، نه «پیامد» در همه سطوح زمانی یکسان دیده می‌شود. از این‌رو، استقلال طبقاتی فقط با اعلام موجودیت حاصل نمی‌شود؛ با ساختن سوژه‌ای چندسطحی و غیرانحصاریِ تصحیح‌کننده حاصل می‌شود. یعنی هیچ حزب، سازمان، مرکز یا سخنگویی حق ندارد خود را یگانه مرجع تشخیص شکست و تصحیح بداند. آنچه باید ساخته شود، سازوکارهایی است که در آن تجربه‌های متکثرِ نیروهای درگیر ـ کارگران، زحمتکشان، ساکنان زیر آتش، نیروهای مستقل سرکوب‌شده، زنان، اقلیت‌ها و همهٔ کسانی که پیامدهای جنگ و سلطه را به شیوه‌های متفاوت زیست می‌کنند ـ ثبت، ترجمه، مقایسه و وزن‌دهی شوند. تصحیح در این معنا، نه فرمان یک مرجع ممتاز، بلکه فرآیند سازمان‌یافتهٔ شنیدنِ چندلایهٔ پیامدها و بازبینیِ خط در نسبت با بقا، استقلال، ظرفیت سازمان‌یابی و امکان تداوم رهایی است.

در این چارچوب، وظیفهٔ فوری روشن است: دفاع از جان مردم، مقابله با ویرانی، حفظ امکان حیات اجتماعی، جلوگیری از فروپاشی تحمیلی از بیرون، و ایستادن در برابر هر طرحی که بخواهد سرنوشت جامعه را از راه بمباران، محاصره، تجزیه یا تحمیل نظم مطلوب قدرت‌های خارجی تعیین کند. اما وظیفهٔ راهبردی نیز به همان اندازه روشن است: ساختن و حفظ سازمان‌یابی مستقل کارگران، زحمتکشان و همهٔ نیروهای رهایی‌خواه، به‌گونه‌ای که مقاومت در برابر تجاوز، به ادغام در دولت موجود نینجامد و مخالفت با دولت موجود نیز به اهرم پیشروی قدرت‌های مسلط بدل نشود. بدون این استقلال، هر مقاومت دفاعی دیر یا زود در یکی از مدارهای سلطه جذب می‌شود. اما بدون سازوکارهای نهادمندِ بازخورد نیز همین استقلال پایدار نمی‌ماند. سازمان‌یابی مستقل نه فقط باید توان مقاومت داشته باشد، بلکه باید توان یادگیری از خطا، ثبت تجربه، حفظ حافظهٔ مبارزه، و تمایزگذاری میان خطاهای تاکتیکی، شکست‌های استراتژیک و انحرافات ساختاری را نیز در خود بسازد. همهٔ پیامدهای منفی نیازمند تغییر کامل خط نیستند: برخی فقط تصحیح تاکتیکی می‌خواهند، برخی بازنگری استراتژیک، و برخی گسست با خودِ خط. بنابراین، استقلال طبقاتی فقط در صورتی زنده است که از درون خود واجدِ توانِ تفکیک، بازبینی و تصحیح باشد.

محک این موضع در انطباق آن با واقعیت است. هر گرایشی که تهاجم خارجی را حاشیه‌ای وانمود کند، عملاً منطق سلطهٔ امپریالیستی را می‌پوشاند. و هر گرایشی که به نام خطر خارجی، سرکوب داخلی، خاموش‌کردن نیروهای مستقل و تعلیق مبارزهٔ اجتماعی را توجیه کند، به بازتولید سلطهٔ طبقاتی یاری می‌رساند. موضع استوار تنها آن‌جاست که این دو حقیقت را هم‌زمان نگه دارد: جامعه زیر تهاجم است، و دولت حاکم نیز نمایندهٔ رهایی جامعه نیست. درست از دل همین دوگانگی است که ضرورت استقلال طبقاتی پدیدار می‌شود. اما «انطباق با واقعیت» خود نیز نیازمند تئوریزه‌شدن است. واقعیت یک کل خام، یک‌پارچه و بی‌واسطه نیست که خودش سخن بگوید؛ واقعیت، میدانِ چندلایهٔ پیامدهایی است که باید شنیده، ثبت، مقایسه و وزن‌دهی شوند. مردم یکدست نیستند، واقعیت تفاسیر متضاد دارد، و پیامدها در افق‌های زمانی مختلف ممکن است متناقض به نظر برسند. از این‌رو، انطباق با واقعیت یعنی ساختن ترتیباتی که در آن تجربه‌های متکثر به موضوع داوری و بازبینی جمعی بدل شوند، نه واگذاری حقیقت به یک صدای ممتاز. معیارِ تصحیح نیز از همین‌جا روشن می‌شود: هرگاه یک خط سیاسی در یکی یا چند سطحِ بقا و حفاظت از جان مردم، حفظ استقلال طبقاتی، گسترش ظرفیت سازمان‌یابی، و توانِ تبدیل تجربه به حافظه و یادگیری، دچار شکست، انسداد یا تناقض مزمن شود، باید وارد فرآیند تصحیح شود. اما بازخورد به‌خودیِ خود تصمیم تولید نمی‌کند. تجربه‌ها متکثرند، پیامدها می‌توانند متعارض باشند، و هیچ خطی از پیش از این تعارض‌ها مصون نیست. از این‌رو، مسئله فقط شنیدنِ بازخوردها نیست، بلکه وزن‌دهیِ سیاسی به آن‌هاست. در این وزن‌دهی، نه بقای صرف، نه استقلالِ صوری، و نه وفاداری انتزاعی به خط، هیچ‌یک به‌تنهایی معیار نهایی نیستند. معیار رهایی‌بخش در لحظه‌های تعارض آن است که کدام تصمیم امکانِ ادامه‌ی حیاتِ اجتماعی، حفظِ استقلالِ نیروهای مردمی، تداومِ سازمان‌یابی و بازبودنِ افقِ تصحیح را هم‌زمان بیشتر حفظ می‌کند. دیالکتیک بازخوردی حقیقتی آماده برای حل این تعارض‌ها در اختیار نمی‌گذارد؛ بلکه می‌کوشد آن‌ها را به‌گونه‌ای صورت‌بندی کند که تصمیم، نه بر پایهٔ مرجعیتِ تثبیت‌شده، بلکه بر پایهٔ سنجشِ تاریخیِ هزینه‌ها و امکان‌های رهایی گرفته شود. این تصحیح نیز به معنای واژگونیِ فوریِ کل خط در هر لغزش نیست، بلکه به معنای پاسخِ متناسب به سطح خطاست: گاه تعدیل تاکتیکی، گاه بازنگری استراتژیک، و گاه گسست از خودِ خط. بنابراین، «واقعیت» معیار است، اما نه به‌مثابه داور خام و بی‌واسطه؛ بلکه به‌مثابه مادهٔ زنده‌ای که فقط در میدان بازخوردیِ جمعی و غیرانحصاری می‌تواند به معیارِ تصحیح بدل شود.

حاصل بحث این است: در وضعیت کنونی، دفاع از مردم و از حق تعیین سرنوشت در برابر تهاجم امپریالیستی، یک ضرورت مادی و فوری است؛ اما این دفاع تنها زمانی معنا و اعتبار رهایی‌بخش دارد که با استقلال کامل از دولت سرمایه‌دار و سازوکارهای سلطهٔ داخلی همراه باشد. زیرا هر ضدیت با امپریالیسم که به دنباله‌روی از بورژوازی خودی بینجامد، از درون تهی می‌شود؛ و هر ضدیت با استبداد داخلی که تهاجم خارجی را نادیده بگیرد، به تحریف واقعیت جنگ و نسبت نیروها می‌انجامد. اما به همان اندازه باید افزود که هیچ موضعی ـ حتی اگر در سطح نظری درست باشد ـ حق ندارد خود را غیرقابل‌تصحیح بداند. مسئلهٔ سیاست رهایی‌بخش نه حملِ حقیقتی آماده، بلکه ساختن سازوکارهایی برای تولید، آزمون و تصحیح جمعیِ حقیقت در فرآیند مبارزه است. در این معنا، موضع منسجم فقط «دفاع از مردم و استقلال کشور، با حفظ پرچم مستقل طبقاتی و سیاسی» نیست؛ بلکه دفاع از مردم و استقلال کشور، با حفظ پرچمی است که خود نیز در برابر تجربهٔ جنگ، در برابر پیامدهایش، و در برابر صدای نیروهای درگیر، دائماً قابل‌سنجش، قابل‌اعتراض و قابل‌تصحیح بماند. زیرا سیاست رهایی‌بخش نه در تملکِ حقیقت، بلکه در توانِ جمعی برای پاسخ دادن به واقعیت، اصلاحِ خود در دل مبارزه، و حفظِ استقلال در برابر هر دو قطبِ سلطه تحقق می‌یابد.

دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. حوزه‌های تمرکز او شامل اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران با رویکردی تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و سازوکارهای اتصال ژئواقتصادی، و نیز شکل‌دهیِ دستگاه فلسفیِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.