چهارده روز جنگ، صفر روز آزادی: نبرد بر سر هرمز و حقِ تعریفِ پایان
عبدالباسط سلیمانی ـ روز چهاردهم، بیش از هر چیز، این حقیقت را روشن میکند که این جنگ نه جنگ برای آزادی بود و نه مداخلهای بشردوستانه؛ این جنگ بیش از هر چیز نبردی است بر سر بازتنظیم توازن قدرت، کنترل هرمز، و تحمیل اینکه چه کسی حق دارد پایان جنگ و نظم پس از آن را تعریف کند.

تهران، ایران - ۸ مارس: پس از حملات آمریکا و اسرائیل، آتشسوزی در انبار نفت شهران در تهران، ایران، در ۸ مارس ۲۰۲۶ رخ داد و تانکرهای سوخت و وسایل نقلیه متعدد در این منطقه غیرقابل استفاده شدند. عکس: Hassan Ghaedi/AFP

با ورود به روز چهاردهم جنگ، یک واقعیت روشنتر از همیشه پیش چشم ماست: این جنگ دیگر نه در قالب یک درگیری کوتاه و برقآسا میگنجد و نه میتوان آن را با الگوی جنگ قبلی ــ که دوازده روز طول کشید ــ توضیح داد. عبور از مرز دوازده روز جنگ قبلی، فقط یک نشانه زمانی نیست؛ علامت آن است که این جنگ در نقطهای متوقف نشده که بتوان آن را بسته، تعیینتکلیفشده یا رو به پایان دانست. برعکس، جنگی که با شوک اولیه، قطعسر رهبری و ضربه به زیرساختهای نظامی آغاز شد، اکنون به فاز فرسایش، جانشینی، انرژی، کشتیرانی و نبرد بر سر «حق تعریف پایان جنگ» رسیده است. همزمان، ترامپ از «پایان نزدیک» و «تقریباً کاملشدن» جنگ حرف زده، اما همانوقت گفته زمان پایان با تصمیم مشترک او و نتانیاهو تعیین میشود؛ در مقابل، پنتاگون و اسرائیل از «شدیدترین روز حملات» و ادامه هدفگیری بنادر، شناورهای مینگذار و زیرساختهای دریایی ایران سخن گفتهاند. این ترکیب نشان میدهد زبان پایان بیشتر شده، اما منطق پایان هنوز تثبیت نشده است.
و همینجا باید یک حقیقت سیاسی را روشن گفت: این جنگ نه آن «مداخله بشردوستانه»ای بود که جنگطلبها، برخی از سلطنتطلبهای متوهم و حامیان مداخله خارجی وعده میدادند، و نه آن «نقطهزنی برای آزادی» که برایش از ترامپ و نتانیاهو طلب جنگ میکردند. دو هفته پیشین نشان داد که آنچه در عمل رخ داده، نه آزادی و دموکراسی، بلکه بمباران، اختلال، ناامنی، خونریزی و گسترش بحران در مقیاس منطقهای و جهانی بوده است. این جنگ، دستکم تا این لحظه، نه تغییر رژیم پاک و کنترلشده تولید کرده، نه «آزادسازی»؛ بلکه یک بحران چندلایه ساخته که میدان نظامی، بازار انرژی، حملونقل جهانی و ساختار قدرت در ایران را همزمان درگیر کرده است.
اگر از سطح خبر فراتر برویم و به صحنه در مقیاس راهبردی نگاه کنیم، جنگ اکنون سه مرکز ثقل دارد. مرکز ثقل اول، رأس قدرت در تهران است. کشتهشدن خامنهای نشان داد که هدف جنگ فقط تضعیف توان نظامی ایران نبود؛ بلکه تلاش برای ضربهزدن به رأس قدرت و ایجاد بحران در انتقال رهبری نیز در دستور کار قرار داشت. تثبیت سریع مجتبی خامنهای در مقام رهبر جدید نیز تلاشی بود از سوی ساختار قدرت برای جلوگیری از تبدیل این شوک به بحران داخلی. آمریکا و اسرائیل میخواستند هم فرماندهی را بزنند و هم جانشینی را به مسئلهای ناامن تبدیل کنند؛ ایران اما با انتخاب سریع رهبر جدید کوشید از فروپاشی فوری عبور کند و بگوید نظام باقی مانده است. به همین دلیل است که هر دو طرف هنوز میتوانند روایت پیروزی بسازند: واشنگتن از منظر ضربه به ساختار و بازدارندگی، و تهران از منظر بقا، استمرار و عبور از شوک اولیه. اینکه ساختار قدرت در ایران بهجای فروپاشی فوری وارد فاز بازآرایی شده، یکی از مهمترین دلایل عبور جنگ از مرز دوازده روز است.
مرکز ثقل دوم، هرمز و اقتصاد جهانی انرژی است. این شاید مهمترین تحول دو هفته گذشته باشد. جنگ دیگر فقط بر سر این نیست که چه کسی در تهران، حیفا یا بیروت چه چیزی را زد؛ دعوا بر سر این است که چه کسی میتواند تعیین کند نفت و فرآورده از خلیج عادی عبور کنند یا نه. آژانس بینالمللی انرژی و کشورهای صنعتی به سمت آزادسازی بیسابقه ذخایر راهبردی رفتهاند؛ گزارشها حاکی از آن است که ۳۲ کشور قصد دارند حدود ۴۰۰ میلیون بشکه از ذخایر خود را وارد بازار کنند و کشورهایی مانند بریتانیا نیز آزادسازی بخشی از ذخایرشان را آغاز کردهاند. چنین اقدامی فقط وقتی رخ میدهد که دولتهای صنعتی به این جمعبندی برسند که بحران از سطح نوسان بازار گذشته و به سطح ریسک واقعی عرضه رسیده است. این فقط یک واکنش اقتصادی نیست؛ یک اعتراف راهبردی است به اینکه جنگ، شریان واقعی انرژی جهان را نشانه گرفته است.
این تصمیم بهخودیخود چیزی را روشن میکند که شاید در سطح خبر کمتر دیده شود: ایران شاید در آسمان دست پایینتر را داشته باشد، اما هنوز میتواند با هرمز، کشتیها، بنادر و ریسک انرژی، روی بازتولید اقتصاد جهانی فشار بگذارد. گزارش شده که کشتیهای تجاری جدیدی در هرمز هدف خوردهاند و در عین حال، آمریکا به جایی رسیده که به غیرنظامیان هشدار میدهد از بنادر ایران دور شوند، چون این بنادر از نگاه سنتکام اگر برای عملیات نظامی استفاده شوند، میتوانند هدف مشروع تلقی شوند. این یعنی جنگ رسماً به سطح بندر، اسکله، مسیر عبور و لجستیک دریایی رسیده است. این تحول از نظر ژئوپلیتیک حتی از خود بمبارانهای روزانه هم مهمتر است، زیرا گلوگاهی را نشانه میگیرد که حدود یکپنجم تجارت جهانی نفت و LNG از آن عبور میکند. جنگ اکنون کمتر جنگی بر سر خطوط جبهه کلاسیک است و بیشتر جنگی است بر سر اینکه چه کسی میتواند «عبور عادی» را ممکن یا ناممکن کند.
مرکز ثقل سوم، صفبندی منطقهای و جهانی است. آمریکا و اسرائیل هنوز برتری نظامیِ روشن دارند، اما نتوانستهاند منطقه را یکدست و علناً پشت خودشان بیاورند. مصر، عمان و ترکیه همگی در حال فشار برای مهار جنگاند؛ آلمان آشکارا نگران است که آمریکا و اسرائیل اصلاً برنامه مشترک روشنی برای پایان سریع و قاطع جنگ نداشته باشند؛ و روسیه در ظاهر از کاهش تنش حرف میزند، اما در عمل از قیمتهای بالاتر انرژی و درگیرشدن آمریکا در بحران خاورمیانه بینفع نیست. در اینجا سیاست پشت پرده از خود خبر مهمتر میشود: هیچکدام از این بازیگران لزوماً صلحطلب به معنای اخلاقی نیستند؛ هرکدام دارند هزینههای مطلوب و نامطلوب خودشان را مدیریت میکنند. آلمان از شوک انرژی، مهاجرت و بیثباتی میترسد؛ روسیه از بحران مهارشده سود ژئواقتصادی میبرد؛ و چین نه فروپاشی ایران را میخواهد و نه انفجار کامل خلیج را، بلکه از بحرانی که آمریکا را فرسوده کند و در عین حال راه نفت به چین را کامل نبندد بیضرر نیست.
در این چارچوب، لفاظیهای این روزها را باید به دو دسته تقسیم کرد: بخشی بلوف است و بخشی کاملاً واقعی. وقتی هگست میگوید ایران «تنها مانده و بدجور در حال باختن است»، این صرفاً توصیف میدان نیست؛ جنگ روانی برای افکار عمومی آمریکا و برای تضعیف روحیه طرف مقابل است. اما وقتی همزمان پنتاگون از زدن شناورهای مینگذار ایران، بررسی گزینههای عبور از هرمز و هشدار درباره بنادر ایران حرف میزند، این دیگر بلوف نیست؛ این نشان میدهد واشنگتن واقعاً جنگ را از فاز هوایی به فاز کنترل دریا و بنادر هم برده است. در طرف مقابل هم وقتی سپاه میگوید امنیت برای همه یا برای هیچکس، و وقتی مقامهای ایرانی از زدن «مراکز اقتصادی» یا جلوگیری از صادرات نفت حرف میزنند، این وعده نابودی کامل نیست؛ تهدید به بیثباتی کنترلشده اما دردناک است. یعنی ایران میگوید اگر قرار باشد خودش تنها هزینه بدهد، میکوشد هزینه را منطقهای و جهانی کند.
از این منظر، ترامپ نه کاملاً «کم آورده» و نه کاملاً در حال گسترش نامحدود جنگ است. دقیقتر این است که او میخواهد جنگ را از موضع برتری نسبی جمع کند، پیش از آنکه هزینههای انرژی، هرمز، بیمه، کشتی و فشار سیاسی داخلی برای آمریکا از دستاوردهای نظامی جلو بزنند. اینجا همان نقطهای است که دلار در کوتاهمدت قوی میشود اما اگر جنگ طولانی شود، بازار کمکم شروع میکند به حسابکردن هزینههای خودِ آمریکا. در همین منطق، حرفهای ترامپ درباره پایان نزدیک، امکان گفتوگو، و همزمان تهدید به ضربه «بسیار سختتر» اگر هرمز بیشتر مختل شود، تناقض شخصی نیست؛ استراتژیِ فشار حداکثری همراه با حفظ حق انحصاریِ تعریف پایان است. او میخواهد هم پیروزی را پیشاپیش قاببندی کند، هم در را برای خروج کنترلشده باز بگذارد، و هم حق تشدید را برای خودش نگه دارد.
ایران هم استراتژی خودش را روشن کرده است: نه پیروزی نظامی متقارن، بلکه دوامآوردن و بالا نگه داشتن هزینه جهانی جنگ. رویترز این منطق را بهصراحت چنین توصیف کرده است: ایران روی راهبرد «دوامآوردن و اخلال در انرژی» شرط بسته است. یعنی تهران میداند در آسمان و در ضربه دقیق، آمریکا و اسرائیل دست بالا را دارند؛ بنابراین مزیت خود را از جای دیگری میسازد: موشک و پهپاد تا حدی، اما مهمتر از آن اختلال انرژی، کشتیرانی، نااطمینانی بازار و ترساندن همسایگان از ورود فعالتر به جنگ. همینجا است که دوصدایی درون تهران نیز معنا پیدا میکند: پزشکیان و دیپلماسی میخواهند جنگ را از گسترش کامل به خلیج مهار کنند؛ سپاه و قرارگاهها میخواهند این تهدید را زنده نگه دارند که اگر زیرساخت و بنادر ایران هدف شوند، منطقه هم از مصونیت خارج میشود. این دوصدا نشانه فروپاشی نیست؛ نشانهی تنش درون یک استراتژی واحدِ بقاست.
بازارها هم همین واقعیت پیچیده را فهمیدهاند. اگر بازار مطمئن بود جنگ دارد جمع میشود، نیازی به این سطح از آزادسازی ذخایر نبود. اگر بازار مطمئن بود تشدید نامحدود در راه است، فقط روی نفت بازی نمیکرد؛ روی سناریوی رکود و بحران مالی جهانی هم شدیدتر قیمتگذاری میکرد. آنچه اکنون دیده میشود بیشتر شبیه این است: بازار روی وقفه شرط میبندد، اما هنوز پایان را باور نکرده است. بنابراین نوسان نفت، افتوخیز یورو و تقویت اولیه دلار همه با این منطق سازگارند: ترس فوری هنوز هست، اما همزمان بازیگران بزرگ هم دارند برای مهار آسیب اقتصادیِ جنگ دست به عمل میزنند. این دقیقاً نشانه جنگی است که از مرز ضربه اولیه گذشته، اما هنوز به نقطه تثبیت نرسیده است.
در نتیجه، چهارده روز نخست این جنگ ــ برخلاف جنگ قبلی ــ به یک پایان روشن و تعیینکننده نرسیده است. این جنگ با ورود به روز چهاردهم نه صلح است، نه فروپاشی، نه پیروزی نهایی هیچیک از دو طرف. دقیقترین توصیف این است: جنگ از فاز «شوک و قطعسر» عبور کرده و وارد فاز موازنه ناپایدارِ فرسایشی شده است؛ فازی که در آن آمریکا و اسرائیل میخواهند قبل از هر وقفه احتمالی، بیشترین تخریب ممکن را بهعنوان سرمایه سیاسیِ پایان جنگ انباشته کنند؛ ایران میخواهد با بقا، جانشینی و اختلال انرژی نگذارد پایان جنگ یکطرفه تعریف شود؛ و جهان بیرون میکوشد پیش از آنکه این درگیری به بحران مزمن انرژی و تجارت جهانی تبدیل شود، هزینههایش را مهار کند. عبور از روز سیزدهم، دقیقاً یعنی این جنگ از محدودهی «عملیات محدود» عبور کرده و به بحران ساختاریتری تبدیل شده است.
پیشبینی من این است: محتملترین مسیر در روزهای آینده نه «پایان فوری جنگ» است و نه «جهش فوری به اشغال زمینی گسترده»، بلکه تشدید کوتاهمدت دیگر و سپس تلاش برای یک وقفه ناپایدار است. اگر هرمز واقعاً بیشتر مختل شود یا بنادر ایران بهطور گستردهتر هدف قرار گیرند، خطر گذار به جنگ منطقهایِ بازتر بالا میرود. اگر نه، محتملتر این است که هر دو طرف بعد از یک اوجگیری دیگر به جایی برسند که فاز اول را تمامشده اعلام کنند، بدون آنکه مسئله اصلی حل شده باشد. یعنی حتی اگر آتش برای مدتی کم شود، ساختار بحران باقی خواهد ماند: بحران جانشینی در ایران، بحران امنیت انرژی در خلیج، و بحران مشروعیت پایان جنگ در سطح جهانی.
و در پایان باید همان نکتهای را که در آغاز متن آمد، روشنتر و صریحتر گفت: این جنگ تا اینجا نه نقطهزن بوده، نه رهاییبخش، نه حامل آزادی و دموکراسی. جنگی که با نام «مداخله بشردوستانه» مشروع شد و از سوی جنگطلبها و برخی سلطنتطلبها بهعنوان راه نجات تبلیغ شد، در عمل چیزی جز تخریب زیرساخت، بیثباتی منطقهای، تشدید بحران انرژی، و خونریزی بیشتر برای مردم به همراه نیاورده است. آنهایی که از پشت تریبونهای امن برای ایران نسخه جنگ پیچیدند، امروز باید در برابر واقعیت این ویرانی پاسخ بدهند. روز چهاردهم، بیش از هر چیز، این حقیقت را روشن میکند که این جنگ نه جنگ برای آزادی بود و نه مداخلهای بشردوستانه؛ این جنگ بیش از هر چیز نبردی است بر سر بازتنظیم توازن قدرت، کنترل هرمز، و تحمیل اینکه چه کسی حق دارد پایان جنگ و نظم پس از آن را تعریف کند.
دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. حوزههای تمرکز او شامل اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران با رویکردی تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و سازوکارهای اتصال ژئواقتصادی، و نیز شکلدهیِ دستگاه فلسفیِ «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.




نظرها
نظری وجود ندارد.