جنگ و داوری اخلاقی: نقدی بر «مقصّر جمهوری اسلامی است»
آرمین خامه ـ وقتی گفته میشود «مقصر جمهوری اسلامی است»، در واقع ادعایی درباره مسئولیت اخلاقی مطرح میشود. اولین مسئلهای که باید روشن شود این است که از مسئولیت اخلاقی در مورد چه وجه و جزیی از جنگ صحبت میکنیم. مسئولیت شروع جنگ؟ زمینه و رخدادهای منتهی به جنگ؟ روشها و تاکتیکهای جنگی؟ و بعد از خود بپرسیم، آیا تنها یک مقصر وجود دارد؟

یک بیل مکانیکی در حال جمعآوری آوار از ساختمانهای مسکونی تخریبشده در شمال تهران در ۲۳ مارس ۲۰۲۶. عکس: AFP

بندِ ناف بعضی از طرفداران جنگ را با «مقصّر جمهوری اسلامی است» بریدهاند. در مواجهه با تبعات ویرانگر جنگ، چه آنجا که از مرگ شهروندان میگوییم، چه آنجا که نسبت به ویرانی زیرساختها و فروپاشی زیستجهان انسانِ ایرانی حرف میزنیم و چه آنجا که درباره تجزیه یا اشغال بخشهایی از ایران هشدار میدهیم، یک پاسخ کوتاه، دمدستی و نخنما شده را تکرار میکنند: «مقصر جمهوری اسلامی است.» این جمله اغلب با نوعی قطعیت اخلاقی و بهطرزی میگویند که انگار یک «دو دوتا چهارتای» ساده است. برای من اما اصلا داوری ساده و روشن نیست. «مقصر جمهوری اسلامی است» برای من ناتوان از توجیه و حتی توضیح وضعیتی است که در آن گرفتار شدهایم.
جنگ پدیدهای چندوجهی، لایهمند و بهشدت پیچیده است. هر تلاشی برای فروکاستن داوری درباره آن به یک گزاره کلی و یکخطی، در بهترین حالت سادهسازی و در بدترین حالت تحریف واقعیت است. وقتی گفته میشود «مقصر جمهوری اسلامی است»، در واقع ادعایی درباره مسئولیت اخلاقی مطرح میشود. اولین مسئلهای که باید روشن شود این است که از مسئولیت اخلاقی در مورد چه وجه و جزیی از جنگ صحبت میکنیم. مسئولیت شروع جنگ؟ زمینه و رخدادهای منتهی به جنگ؟ روشها و تاکتیکهای جنگی؟ و بعد از خود بپرسیم، آیا تنها یک مقصر وجود دارد؟
در ادبیات نظری جنگ ـ بهویژه در سنت «جنگ عادلانه» ـ میان دو سطح اصلی تمایز گذاشته میشود:
یکی jus ad bellum (عدالت در شروع جنگ) و دیگری jus in bello (عدالت در نحوه انجام جنگ). به اینها میتوان سطح سومی هم افزود که به نوعی پیشزمینهها و شرایط ساختاری منتهی به جنگ مربوط است. به بیان ساده، ما با سه حوزه مواجهیم:
- زمینههای جنگ
- دلایل شروع جنگ
- نحوه جنگیدن
ادعای «مقصر جمهوری اسلامی است» اگر بخواهد جدی گرفته شود، باید در هر سه سطح توان توضیح و توجیه رخدادهای مرتبط با جنگ را داشته باشد. یعنی نشان دهد که در زمینهها، در دلایل شروع، و در نحوه جنگیدن، تنها یک مسئول وجود دارد و آن جمهوری اسلامی است. این، ادعای کوچکی نیست؛ بلکه نیازمند تفکیک دقیق، شواهد مشخص و تحلیل چندلایه است. چیزی که در این گزارهی کلی و تکرارشونده عملاً غایب است.
برای روشنتر شدن بحث، بیایید با دو مثال شروع کنیم. در مثال اول یک رخداد واقعی را بررسی میکنیم و بعد یک مثال فرضی.
در روز اول جنگ، یک مدرسه ابتدایی در میناب با موشکهای آمریکایی هدف قرار گرفت. اینجا ما با یک فاجعه انسانی مواجهیم. اما مسئولیت اخلاقی در این فاجعه، بسته به شرایط، میتواند کاملاً متفاوت باشد:
- اگر این حمله آگاهانه و با قصد ارعاب انجام شده باشد، با یک جنایت جنگی آشکار مواجهیم.
- اگر حمله غیرعمدی بوده، اما اقدامات پیشگیرانه کافی انجام نشده، باز هم مسئولیت سنگین است، اما از جنسی متفاوت.
- اگر حمله کاملاً تصادفی بوده و تمامی تلاشهای ممکن برای پیشگیری صورت گرفته، باز هم فاجعه رخ داده، اما داوری اخلاقی در اینجا شکل دیگری پیدا میکند.
در همین یک مثال، تنها در سطح «نحوه جنگیدن»، با طیفی از مسئولیتهای اخلاقی مواجهیم. حالا تصور کنید همین پیچیدگی را به دو سطح دیگر ـ زمینهها و دلایل شروع جنگ ـ اضافه کنیم. روشن است که یک گزاره کلی نمیتواند این تنوع و پیچیدگی را پوشش دهد.
یک مثال فرضی را هم در نظر بگیریم. اگر در ادامه جنگ، طرف مقابل از تاکتیکهایی بهمراتب خشونتبارتر ـ مثلاً استفاده از سلاحهای کشتارجمعی یا خشونتهای سیستماتیک علیه غیرنظامیان مثل تجاوز به دختران و زنان ـ استفاده کند، آیا همچنان میتوان با تکرار «مقصر جمهوری اسلامی است» از داوری درباره این اعمال شانه خالی کرد؟
فکر میکنم حتی شهودهای اخلاقی تکرارکنندگان «مقصّر جمهوری اسلامی است» هم موید این باشد که نمیتوان به این پرسش پاسخ مثبت داد. در نظریه جنگ عادلانه، دلایل شروع جنگ و نحوه جنگیدن دو سطح مجزا برای تحلیل اخلاقی جنگ هستند. به بیان دیگر، حتی جنگی که با ادعای «دلیل موجه» آغاز شده، میتواند در نحوه اجرا بهطور کامل ناموجه و جنایتکارانه باشد.
حال اجازه دهید کمی هم در مورد سطح سوم، یعنی زمینههای جنگ، و بهخصوص رابطهاش با دلایل شروع جنگ تامل کنیم. بسیاری از کسانی که بر «تقصیر جمهوری اسلامی» تأکید میکنند، در واقع نوعی رابطه علی ساده میان این دو برقرار میکنند: گویی اقدامات یک دولت در سطح زمینهها، بهطور خودکار دلیل مشروعی برای حمله نظامی فراهم میکند. اما این یک خطای تحلیلی است.
در نظریههای حقوق بینالملل، میان «شرایط تنشزا» و «دلایل موجه برای جنگ» تمایز جدی وجود دارد. یک دولت ممکن است سیاستهایی اتخاذ کند که تنشزا، تهدیدکننده یا حتی تحریکآمیز باشد، اما این بهخودیخود مجوز اخلاقی یا حقوقی برای حمله نظامی به آن کشور ایجاد نمیکند. نمونههای تاریخی فراواناند: رقابت هند و پاکستان، جنگ سرد، یا تنشهای منطقهای در نقاط مختلف جهان. در بسیاری از این موارد، تنش بالا بوده، اما به جنگ تمامعیار منجر نشده یا اگر شده، محل مناقشه جدی اخلاقی بوده است.
بنابراین، وقتی درباره جنگ صحبت میکنیم و به دنبال تعیین مسئولیت هستیم، نمیتوانیم به یک داوری کلی بسنده کنیم. باید دقیق بپرسیم: مسئولیت در کدام سطح؟ در زمینهها؟ در تصمیم به شروع جنگ؟ یا در نحوه اجرای آن؟ بدون این تفکیک، هر ادعایی بیشتر شبیه موضعگیری سیاسی است تا تحلیل اخلاقی.
اما سوالی که در ذهن مینشید این است که چرا با وجود این پیچیدگی، همچنان این گزاره ساده که «مقصر جمهوری اسلامی است» تکرار میشود؟
یک پاسخ این است که ما با نوعی ناتوانی تحلیلی مواجهیم؛ اما این فقط بخشی از ماجراست. جنگ، بهویژه وقتی با رنج، خشم و استیصال همراه است، ظرفیت تحلیل را کاهش میدهد. در چنین شرایطی، ذهن تمایل دارد به سادهترین روایت ممکن پناه ببرد. نسبت دادن تمام مسئولیت به یک عامل، نوعی «میانبر شناختی» است.
اما مسئله عمیقتر از این است. تکرار این گزاره میتواند بهعنوان یک مکانیسم فرار عمل کند؛ فرار از مواجهه با مسئولیت اخلاقی. وقتی فردی از جنگ حمایت میکند ـ چه صریح، چه ضمنی ـ ناگزیر با این پرسش مواجه است که در قبال پیامدهای آن چه موضعی دارد. پذیرش پیچیدگی، یعنی پذیرش سهمی از این مسئولیت. پذیرش مسئولیت صرفا فردی نیست بلکه مسئولیتی که ممکن است متوجه حزب، گروه و جریان سیاسیای باشد که فرد حمایت میکند. یا اینکه این مسئولیت در تضاد با مواضع و اعتقادات سیاسی، فرهنگی و یا دینی فرد قرار گیرد. در واقع، این گزاره نهتنها یک خطای تحلیلی، بلکه یک ابزار روانی ـ اخلاقی است: ابزاری برای حفظ انسجام درونی، بدون مواجهه با تناقضها. به همین دلیل است که با وجود ضعفش، تداوم پیدا میکند.
بگذارید در اینجا به یکی از مهمترین انتقادهایی بپردازم که ممکن است طرفداران جنگ مطرح کنند. آنها میگویند پیچیده جلوه دادن وضعیت و توزیع مسئولیت میان بازیگران مختلف، در عمل نوعی گریز از شناسایی «مسئول اصلی» است. به بیان سادهتر، این استدلال که «وضعیت پیچیده است و نمیتوان بهسادگی انگشت اتهام را به سمت یک طرف گرفت»، نهایتاً به این نتیجه میرسد که مسئول اصلی از نظر پنهان میماند، و از نگاه آنان، این مسئول کسی جز جمهوری اسلامی نیست. دقیقاً به همین دلیل، تأکید میکنند که باید این گزاره را مکرر تکرار کرد.
این دغدغه را میتوان تا حدی فهمید. پشت این حساسیت، نوعی میل به دادخواهی و تعیین تکلیف اخلاقی نهفته است. اما همینجا باید مکث کرد. دادخواهی یک فرآیند است، نه یک پیشفرض. در این فرآیند، نمیتوان از ابتدا حکم صادر کرد و سپس بهدنبال شواهد گشت. انصاف ایجاب میکند که همهی طرفها شنیده شوند، ادعاها در معرض بررسی قرار گیرند، و مسئولیتها بر اساس شواهد و معیارهای قابل دفاع سنجیده شوند. مشکل آنجاست که اصرار بر یک پاسخ از پیش تعیینشده ـ حتی اگر با نیت دادخواهی باشد ـ میتواند خود به نوعی بیعدالتی منجر شود. وقتی نتیجه از قبل معلوم فرض شود، دیگر نیازی به تفکیک سطوح مختلف مسئولیت، بررسی نقش کنشگران متعدد، یا حتی دقت در ماهیت خودِ کنشهای خشونتآمیز باقی نمیماند. در چنین وضعیتی، دادخواهی بهجای آنکه به کشف حقیقت نزدیک شود، به تأیید یک روایت از پیش موجود تقلیل پیدا میکند.
در اینجا باید به یک نکتهی مهم دیگر هم توجه کرد: ما صرفاً با داوریهای اخلاقیِ فردی سر و کار نداریم، بلکه با یک چارچوب حقوقی نیز مواجهیم. حقوق بینالملل ـ با همهی کاستیها، تناقضها و انتقادهایی که به آن وارد است ـ تلاش کرده است قواعدی برای محدود کردن خشونت و تعریف مسئولیت در جنگ ایجاد کند. اصولی مانند ممنوعیت توسل به زور، تمایز میان نظامی و غیرنظامی، اصل تناسب، و ممنوعیت مجازات جمعی، دقیقاً برای همین طراحی شدهاند که حتی در شرایط جنگ، مرزهای مسئولیت روشن بماند.
اگر دغدغهی عدالت و انصاف جدی است، نمیتوان این چارچوب را نادیده گرفت. بر اساس همین قواعد، حملهی نظامی بدون مجوز روشن و قابل دفاع در چارچوب حقوق بینالملل، خود محل پرسش جدی است. همچنین، وقتی یکی از طرفهای درگیر بهطور گسترده با اتهامات نقض جدی حقوق بشر، جنایات جنگی یا حتی نسلکشی مواجه است، نمیتوان با یک گزارهی کلی، او را از دایرهی ارزیابی و پاسخگویی خارج کرد.
نادیده گرفتن این ملاحظات، عملاً به معنای کنار گذاشتن همان معیارهایی است که قرار است از طریق آنها عدالت را تعریف کنیم. در این صورت، آنچه باقی میماند نه یک داوری منصفانه، بلکه نوعی قضاوت گزینشی است که تنها بخشی از واقعیت را برجسته میکند و بخشهای دیگر را به حاشیه میراند.
در نهایت، مسئله این نیست که آیا جمهوری اسلامی هیچ مسئولیتی ندارد ـ طبیعتاً میتوان دربارهی نقش و مسئولیت آن بحث کرد. مسئله این است که تبدیل کردن یک واقعیت پیچیده به یک گزارهی ساده و قطعی، نه به روشنتر شدن حقیقت کمک میکند و نه به تحقق عدالت. برعکس، چنین رویکردی خطر آن را دارد که خود به مانعی در مسیر داوری منصفانه درباره جنگ و دادخواهی تبدیل شود.
جنگ را نمیتوان با گزارههای کلی و کلیشهای فهمید. اگر قرار است از مسئولیت اخلاقی سخن بگوییم، باید دقیق، تفکیکشده و متکی بر استدلال حرف بزنیم.





نظرها
نظری وجود ندارد.