روایت از تهران
چهار روز در تهران: تنهایی در میانه سرکوب و جنگ
غزل ـ این روزها شکل دیگری از تنهایی و سرکوب را هم تجربه میکنم که بسیار دردناکتر، غمگینکنندهتر و خستهکنندهتر از مواجهه با سرکوبگران رژیم اسلامی و نگرانیهای اطرافیانم است. یادم هست زمانی در مدرسه و دانشگاه و خیابان همه در کنار هم مقابل ارتجاع و استبداد به هرشکلی میایستادیم. این روزها اما دوستانم، آشناهایم و نزدیکانم هم دیگر تاب تحمل شنیدن یا خواندن ندارند. فرق نمیکند در کدام گروه فکری باشند یا باید آنچه میخواهند بشنوند را بگویی یا خفهخون بگیری یا حملههای کلامی و فحش و تهدیدهایشان را تاب بیاوری. این هم میراث سالها تنفس و زیستن در هوای استبداد و سانسور است؟

دوشنبه، سوم فروردین ۱۴۰۵ ـ ساختمان صنایع الکترونیک وابسته به وزارت دفاع در بزرگراه صیاد شیرازی ـ منبع: وحیدآنلاین
آنچه میخوانید روایت چهار روز از مشاهدات غزل است که دو روز پیش از نوروز و دو روز پس از نوروز نوشته شده و بهدلیل قطعی اینترنت دیرتر به رادیو زمانه رسیدهاند. روایتهای قبلی غزل را اینجا بخوانید.
پنجشنبه/ ۲۸ اسفند ۱۴۰۴/ تهران/ غزل
امروز بعد از حدود ۲۰ روز برای اولینبار از محل خارج شدم. حس ترس و هیجان را همزمان تجربه میکردم. تهران شلوغ بود اما نه به شلوغی دم عید. هنگام رانندگی دائم به خودم میگفتم غزل مراقب باش آرام برو اگر تصادف کنی هیچ پلیسی نمیآید و اسیر خیابان میشوی. در را قفل کن اگه کسی مثل سری قبل بخواهد خفتات کند دستت به جایی بند نیست. جیپیاسها کار نمیکرد و به عنوان نسلی که بیشتر عمرش همه جا را با waze اینور آنور رفته دائم دور خودم میچرخیدم و با هزار نشانه و پرسوجو عاقبت به مقصدم در آن سر تهران رسیدم. تمام سطح شهر بیلبوردهای عقیدتی بزرگ زده بودند و دیوارهای محلهها پر بود از دیوارنویسیهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل. رفت و برگشت از اینسر به آنسر تهران با وجود اینکه ترافیک نبود جانم را گرفت.
به محلهی آشنا و دوستداشتنی خودم که برگشتم دیدم بساط وسایل شب عید پهن بود. دم مغازههای گلفروشی، سبزه و انواع وسایل هفتسین چیده بودند. پروتئینیها بیرون مغازه ماهی تازه چیده بودن. شیرینیفروشیها و میوهفروشیها شلوغ بود. شلوغ که میگویم در نسبت با وضعیت جنگی میگویم. اگر بخواهم با دم عید سالهای گذشته مقایسه کنم باید بگویم پرنده پر نمیزد از پس خلوت بود.
سیر و سبزه میخواستم برای سفرهی هفتسین. به مغازهها و بساطیها که رسیدم ناگهان اشک در چشمهایم جمع شد. یاد انفجار چند روز پیش در زرافشان تهران افتادم و آن ساختمان تجاری که با خاک یکسان شد. آنجا درست مثل همینجایی که من ایستاده بودم مغازه خشکشویی، بانک، گلفروشی، نانوایی، املاکی، سوپرمارکت و غیره بود و درست مثل همین امروز و همین لحظه مردم درحال خرید بودند و لحظهای بعد شب عیدی مردند! همینقدر پوچ و بیمعنا و بیدلیل!
خریدم را کردم و ایستادم کمی به مردم نگاه کنم انگار که بدو بدو فقط میخواستند خریدشان را بکنند و به خانه پناه ببرند. ناگهان پدافندها فعال شدند و سراسیمگیها به کمی هم عصبیت و خشم تبدیل شد. مادری سر دخترش داد زد که: «مگه نگفتم زودباش، این سبزه با اون سبزه چه فرقی داره، دارن میزنن. خطرناکه!» رهگذری دیگر کلافه و مستاصل از من پرسید: «این الان صدای چیه؟ ما داریم میزنیم یا اونا؟» آن یکی به رفیقاش میگفت: «از پایین نرو، ایست هست خطرناکه.» چند دقیقهای به دیوار تکیه دادم و به حرفهای مردم و شلیک و انفجار پدافندها خیره شدم.
چندسال پیش فیلمی میدیدم که ماجرایش در سوریه و دوران جنگ میگذشت در یکی از سکانسها جوانها در خانهای مهمانی گرفته بودند و دو نفرشان به بالکن میروند سیگار بکشند. دارند در مورد جنگ صحبت میکنند و ویوی روبهروی بالکن شلیک و انفجار پدافندها را نشان میداد. آن زمان نمیدانستم پدافند چیه و فکر میکردم موشکهای دشمن است که شهر را بمباران میکنه. سراسیمه شده بودم و نمیفهمیدم چرا در این وضعیت مهمانی گرفتن و انقدر ریلکس سیگار میکشند و به انفجارها نگاه میکنند. کسی در سرم داد میزد فرار کنید دخترا! الان وقت وقت مست کردن و سیگار کشیدن و رقصیدن نیست.
حالا من خیره به انفجارها در یک دستم سیر و سبزهی هفتسین دارم و دست دیگرم در حال ور رفتن با ویپیان که از صبح حتی دو دقیقه هم پایدار وصل نشده و به این فکر میکنم که بروم خانه، سفرهی هفتسینم را برای فردا بچینم و بعد پیاده تا خانهی دوستم بروم تا کمی حرف بزنیم و با پسزمینهی صدای انفجار شراب بنوشیم. من از کلافگی و ضعفام در مقابل مثلث جنونِ جمهوریاسلامی، آمریکا و اسرائیل بگویم و غر بزنم که چرا زورمان به این مجانین نمیرسد. بگویم که کاملا مازوخیستیک دارم کتاب «یک روز دیگر از زندگی» کاپوشچینسکی را میخوانم و مثل سگ از اینکه جنگ گسترش پیدا کند یا جنگ داخلی شود ترسیدهام و دلپیچه گرفتهام و پیشدرآمد کتاب را بخوانم آنجا که میگوید:
پروردگارا، با وجود دعاهای بسیارمان به درگاه تو، داریم همینطور جنگهایمان را میبازیم. فردا باز نبردی در پیش داریم که واقعا مهم است. با تمام توانی که داریم باز به یاری تو محتاجیم. برای همین میخواهم درخواستی کنم: نبرد فردا سوای بقیه است. جای بچهها نیست. پس ناگزیرم استدعا کنم پسرت را به یاریمان نفرستی و خودت بیایی.
دعای کک، رهبر قبیلهی کریکاس
پنجشنبه/ ۲۹ اسفند ۱۴۰۴/ غزل/ تهران
امروز در تکاپوی سال نو بودم. برای لحظههایی فراموش میکردم در میانهی جنگ هستیم. موقع حساب کردن ماهی و سبزی و این قبیل چیزها وقتی قیمتهای نجومی را میدیدم یا وقتی در خیابان قدم میزدم و ناگهان پدافندها فعال میشد و از دور دست صدای انفجار میآمد دوباره پرت میشدم وسط واقعیت کثیف این روزها. من آدم خوششانسی هستم. همینکه طبقه اجتماعی و خانوادگی من آنقدری رفاه دارند که در میانه جنگ هنوز بیخانمان نشدم و هنوز میتوانم ماهی شکمپر درست کنم و هنوز میتوانم هفتسین بچینم و فال حافظ بگیرم و شراب بنوشم به نظرم خوششانسی است. هرچند فشار اقتصادی در طول سالهای گذشته به مرور بر ما هم بیشتر و سنگینتر شده و خیلی از رفاه و تفریح و سفر و کارهایی که سالهای قبل بهراحتی انجام میدادیم در سالهای اخیر بسیار محدود شده اما باز هم میتوان گفت اوضاع ما خیلی خراب نیست. بخش زیادی از مردم ایران درحالحاضر حقیقتا دچار بحران تامین غذا و سرپناه شدهاند و این واقعا فاجعه است و به نظر فعلا اوضاع هر روز درحال بدتر شدن است.
اما امید عجیب و ناآشنایی را درونم حس میکنم. حسی شبیه به اینکه دلم میخواهد باور کنم امسال هرچقدر هم سخت باشد بالاخره شاید اینبار مرغ ما هم تخم طلا بذاره. نمیدانم این خوشباوری چطور و چه زمان در من ریشه کرده آنهم میانهی جنگ و این هجمههای سراپا گنگ و ترسناک رسانهها و شاخ و شانه کشیدنهای جبهههای مختلف جنگ برای هم و برای ما مردم.
ما مردم؟ کدام مردم؟ مثلا منی که کنار گربهام لم دادم در تخت و بعد از شام و شراب مفصل شب عید دارم در لپتاپم خاطره مینویسم چه حقی دارم از طرف کسی حرف بزنم که تا همین الان در همین روز عید در حال بدو بدو در خیابان است برای یک لقمه نان، من بهعنوان یک آدم غیرمذهبی چه حقی دارم از طرف آدمهای مسلمان یا مسیحی داد سخن سر بدهم و حکم صادر کنم که چه میخواهیم و چه نمیخواهیم؟ باید هربار که خواسته یا ناخواسته درجایی میگویم «ما مردم» از خودم بپرسم دارم درباره چه کسانی حرف میزنم.
چقدر این عبارت این روزها تکرار میشود. درست شبیه یک ویروس واگیردار. هرکسی به خودش اجازه میدهد در جایگاه سخنگو بایستد و همه را در زیر یک پرچم واحد «ما مردم ایران/ اسلام» «ما ملتِ غیور/ شهیدپرور/ولایی» خطاب کند گویی هرکس که شبیه او نباشد اصلا مردم نیست و گویی چیزی به نام من و فردیت نباید وجود داشته باشد و عباراتی مثل «ملتها» «گروههای مختلف مردم» و هرشکلی از گفتمان که همگان را زیر فقط یک پرچم واحد نبرد به تابو تبدیل شده است.
فکر نمیکردم من هم دچار این ویروس باشم اما حتی خاطرات روزهای قبلم را هم میخواندم متوجه شدم بارها از این کلمه استفاده کردم. چقدر نفی استبداد و تکصدایی، احترام و به رسمیت شناختن تکثر افراد و اندیشهها سخت است. یکبار از کسی شنیدم که میگفت: «آزادیخواه بودن یعنی من حتی آزادی دشمن فکری خودم رو هم میخوام و حتی برای آزادی او هم مبارزه میکنم.» آزادیخواه بودن چه مسئولیت سنگینی است. آن هم وقتی که حتی به رسمیت شناختن موجودیت دیگری در گفتمان و ادبیات گفتاریمان انقدر سخت است، گویی دیگری اصلا نباید وجود داشته باشد.
این روزها صبح و شب حکومت ایدئولوژیک اسلامی در حال ارسال پیام برای به قول خودش «ما مردم» است گاهی حس میکنم یک استاکرِ روانی درحال آزار رساندن به من است. هفت صبح یازده شب یک بعد از نیمهشب پشت هم پیامهایی میزند که من هیچ تمایلی به آنها ندارم و ولی نمیتوانم متوقفاش کنم: همهی خدمات حمل و نقل عمومی رایگان شد... دعای جمعی مردم ایران و قرائت دعای... استغاثه و توسل برای پیروزی رزمندگان اسلام امروز ساعتِ... آمریکا گفته تجمعات ما هوش مصنوعی است... ساعت شروع اجتماع حمایت از رزمندگان.... هموطن گرامی برای حفظ اتحاد مقدس و دفاع میهنی....هموطن گرامی برای مقابله با دشمن آمریکایی صهیونی.......... بسه! بسه! بسه!
برای گریز از این حملههای بیپایان و خسته کننده با هزار بدبختی ویپیان رو وصل میکنم و به جای خواندن اخباری که این روزها پای ثابت تمامشان عباراتی است مثل: طبق اخبار غیرموثق، منابع آگاه اطلاع دادند که احتمالا... و بوی ابهام و بلاتکلیفیاش حس خفگی میدهد دولینگو را باز میکنم که خیر سرم کمی سرم گرم شود. یک درس را کامل میزنم و به جای تبلیغهای همیشگی با یک تبلیغ جدید مواجه میشوم: سربازان وظیفه، رژیم در حال فروپاشی است به خانه و پیش خانوادههایتان برگردید و جانتان را به خطر نندازید. تبلیغ دیگری میآید: مردم ایران پیروزی نزدیک است متحد باشید. نفس عمیقی میکشم تا کمی عصبانیتام خالی شود اما تبدیل به قهقهه میشود. فقط یک دیوانه مثل من وسط جنگ در یک کشور بیاینترنت وقتی با بدبختی ده دقیقه به نت وصل میشود دولینگو میزند و حتی اینجا هم باید این اعلامیهها و فراخوانها را ببینم.کدام سرباز وظیفهای وسط جنگ دولینگو میزنه آخه؟ این حجم از پیامهای ناخواسته از سمت هر دو گروه به نظر من نوعی تجاوز به ذهن است. بسه! بسه! بسه!
از این میدان جنگی که کشور و خانه و حتی روان ما را بمباران میکند پناه میبرم به آغوش حافظ. از جنون فراگیر این روزها بهش میگویم از حجم عظیمِ بلاتکلیفی و خستگی و ویرانی، از امید و خوشباوری عجیبم و قلب ترسیده و ذهن خشمگینم و جواب میدهد که: «حافظ! صبور باش که در راه عاشقی/ هرکس که جان نداد، به جانان نمیرسد.»
اول فروردین ۱۴۰۵/ تهران/ غزل
من حس عشق و نفرت همزمانی به تهرانِ شلوغ و پرهیاهو دارم. امروز وقتی دیدم چقدر تهرانم خالی و خلوت است خشم و اندوه در وجودم پیچید و تمام مرا مچاله کرد. اشکهایم بیصدا جاری شد. من این روزهای گنگ و جنگزده را دوست ندارم. احساس تنهایی عمیقی روحم را زخمی کرده است. در انجیل متی آمده است: «از آنان بیمناک مباشید که تن را میمیرانند و لیک از میراندن روح عاجزند.» و من حس میکنم زیستن در استبداد فقط تن را نمیکشد. زیستن در استبداد ارمغاناش برایمان خون بود و خفهخون به زور اسلحه و مرگ که حالا در هیبت جنگ وحشیانهتر از همیشه هجوم آورده!
همیشه نوشتن را دوست داشتم و همیشه مینویسم اما جایی که من هستم کلماتم جرم است فقط چون هرآنچه فکر میکنم بدون در نظر گرفتن مصلحت و دین و ایدئولوژی خاصی مینویسم و نمیتوانم به دلخواه و به نام خودم جایی آزادانه و بیترس منتشرشان کنم. و این تمام ماجرا نیست. من حتی میل و اشتیاقی به اینکه نوشتههایم را برای آشناهای نزدیکم بخوانم هم ندارم. چیزی بیخ گلویم را گرفته و اجازه نمیدهد واژهها راحت خارج شوند.
سالها قبل وقتی شور و هیجان و یاغیگریام در اوج خودش بود و هنوز با نیروی سرکوب چشم در چشم نشده بودم همه جا همه چیز مینوشتم و میگفتم و برای همه میخواندم. حالا به هجمههایی فکر میکنم که گاه از سر ترس گاه خشم و گاه حتی دوست داشتن از سمت عزیزترینهایم تجربه کردم: «اینا رو جایی نذاریها... قرار نیست آدم هرچی به ذهناش میاد بنویسه... نگرانم، مراقب خودت باش... حالا این همه موضوع چرا درباره این نوشتی... تو مدرسهتون اینو نخونیها.... نری توی تجمع دانشگاه اینا رو بخونیها... خیلی رویایی فکر میکنی... الان آخه وقت نوشتن این چیزاست... مگه وبلاگات رو نبستن حتما باید بیان بگیرنات... عقل نداری تو، فکر کردی سوییس زندگی میکنی.... سه ساعت بازجویی پس دادی بس نبود حتما باید خودت رو به کشتن بدی... » آرام آرام کمتر نوشتم صدایم کم و کمتر شد منزویتر شدم و همان نوشتههای پراکندهام را هم از همه پنهان کردم.
این روزها شکل دیگری از تنهایی و سرکوب را هم تجربه میکنم که بسیار دردناکتر، غمگینکنندهتر و خستهکنندهتر از مواجهه با سرکوبگران رژیم اسلامی و نگرانیهای اطرافیانم است. یادم هست زمانی در مدرسه و دانشگاه و خیابان همه در کنار هم مقابل ارتجاع و استبداد به هرشکلی میایستادیم. این روزها اما دوستانم، آشناهایم و نزدیکانم هم دیگر تاب تحمل شنیدن یا خواندن ندارند. فرق نمیکند در کدام گروه فکری باشند یا باید آنچه میخواهند بشنوند را بگویی یا خفهخون بگیری یا حملههای کلامی و فحش و تهدیدهایشان را تاب بیاوری. این هم میراث سالها تنفس و زیستن در هوای استبداد و سانسور است؟
پس چرا من هنوز امیدوارم؟ تهران خالی و ساکت مرا در خود مچاله کرد و یادم انداخت این روزها چه تنهایی رژف و سنگینی را بر دوش میکشم اما نمیدانم پس چرا هنوز به این کشور و این مردم و آینده انقدر امیدوارم. شاید راست میگوید که: «از آنان بیمناک مباشید که تن را میمیرانند و لیک از میراندن روح عاجزند.» در حس متناقضی از تردید و امید، اشکهایم همچنان بیصدا جاری است گویی هنوز چیزی در من زنده است و مقاومت یعنی زندگی! پس مینویسم حتی بینام. مینویسم حتی اگر هیچکس نخواند. مینویسم تا شاید در میانهی جنگ و استبداد و سرکوب؛ به مدد واژهها زن، زندگی و آزادی را زنده نگه دارم.
دوشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۵/ تهران/ غزل
دیروز زمان زیادی را بیرون از خانه و محلهمان بودم و این دور بودن به قدری تنش و فشار روانی زیادی به من وارد کرد که وقتی رسیدم از شدت سردرد و استرس و تپش قلب آرامبخشی خوردم و خوابیدم بیآنکه فرصت کنم آنچه بر من گذشته بنویسم.
همزمان که با هزار تماس و تلاش و پیگیریهای زیاد در تلاشم که دستگاه استارلینک به دستم برسد اخبار متعددی از بازداشت و تهدید افرادی که این روزها به اینترنت دسترسی دارند و هجوم به خانهی افرادی که استارلینک دارند به گوشام میرسد. حجم حرفها و شایعهها و به اعتقاد من یک کلاغ چهل کلاغها و ایجاد رعب و وحشت به قدری زیاد است که تشخیص مرز بین حقیقت و دروغ تقریبا غیرممکن شده است.
یکی از نزدیکان برایم تعریف میکرد که چند روز پیش گروهی لباس شخصی مسلح به خانهی دوستشان ریختهاند چون فهمیده بودند که به اینترنت وصل هستند و تمام گوشیها و لپتاپهایشان را توقیف کردهاند. شاید هم طرف استارلینگ داشته و بخاطر آن بوده. نمیدانم. اما تنام میلرزد! نکند بخاطر همین اینترنت نیمبندی که دارم به خانهی من هم هجوم بیاورند؟ روایتهای همه به قدری تکهتکه و گنگ است که نمیتوانی با قاطعیت بگویی دقیقا چه اتفاقی افتاده است. هرکسی روایتی تعریف میکند از اینکه فلانجا منفجر شده و با خاک یکسان شده. فلانی بچهاش را ایست بازرسی گرفته از شدت ترس و استرس پسرجوان سکته کرده و مرده است. فلانی را از اطلاعات زنگ زدهاند تهدید کردهاند که چرا پشت تلفن فلان حرفها را میزنی. فلانی از خانهی بمب خورده خودشان عکس گرفته ماموران حمله کردهاند خودش و گوشیاش را گرفتهاند. فلان منطقه که ساختمانهای زیادی تخریبشده است قدم به قدم ماشینهای اطلاعات با ماموران لباس شخصی نشستهاند و هرکسی که عکس و فیلم بگیرد بازداشت میکنند و در ادامه هرکسی تحلیل میکرد که فلان جا را بزنند چه میشود و آب و گاز و برق برود چه کنیم و بنزین نباشد و کار نباشد و پول نباشد چه کنیم. در یک کلام: اگر زنده نمانیم چه؟
من سکوت کرده بودم به حجم عظیم استرسی نگاه میکردم که آدمها تلاش میکردند با حرف زدن و روایت کردن و تحلیل کردن استفراغ کنند تا کمی سبک شوند و آنچه بیش از همه مرا مبهوت کرده بود چهرههایی بود که هنگام روایت کردن در ظاهر نه خشمگین بود نه ترسیده نه حتی ناراحت آنچه من از بیرون شاهدش بودم هیجانی شدید بود. گویی در حال روایت یک داستان مهیج و جذاب هستند. حس میکنم دیگر حتی واکنشهای هیجانی و احساسی هم حالت نرمال خودش را از دست دادهاند و به شکلهای عجیب و غریبی بروز پیدا میکنند.
تمام مدت خیره به چهرهها و دهانها به این فکر میکردم که چطور آنقدر هیجانزده و مهیج در حال روایت و تحلیل فاجعهای هستند که این روزها تجربه میکنیم. و صدای ممتد و گوشخراش رسانههای خبری داخلی و خارجی که گویی در لاتاری پیروز شدهاند و با چنان آب و تاب تمامنشدنیای ۲۴ساعته از ایران میگویند که به من حالت تهوع میدهد. کلمات کاپوشچینسکی در کتاب «یک روز دیگر از زندگی» در سرم مرور میشود:
جالب است شنیدن این که دنیا چطور مباحثه میکند، تهییج میکند، اغوا میکند، چطور تهدید میکند، چطور ظاهرسازی میکند و دروغ میگوید. چطور همه حق دارند و هیچکس نمیخواهد صدای طرف دیگر را بشنود... دنیا چشم دوخته به صحنهی نمایش عظیم نبرد و مرگ، صحنهای که نهایتا تصور کردنش هم برایش سخت است، چون تصویر جنگ قابل انتقال نیست. نه با قلم نه با صدا نه با تصویر. جنگ واقعیت است اما فقط برای آنهایی که درون میدان خونبار و سهمگین و پلشتش گرفتار شدهاند. برای بقیه جنگ صفحاتی است در کتابها.
احساس خفگی و تنش زیادی را تجربه میکردم. تمام بدنم منقبض شده و در خود مچاله شدهام و قلبم دیوانهوار خودش را به سینهام میکوبد تمام این حالتها در لحظههایی که به ایستهای بازرسی میرسیدم اوج میگرفت. در مسیر به سه چهار تا ایست خوردم. سعی میکنند زیر پلها مستقر شوند و یا در مناطق به شدت مسکونی و تجاری تا ریسک حملهی پهبادی را کاهش دهند. معمولا هم ماشینهایی که شاسیبلند هستند، وانتها و کامیونها را حتما نگه میدارند و کامل میگردند و هنوز هم سرنشین مرد برایشان خطرناکتر از سرنشین زن است و مردها را بیشتر نگه میدارند و میگردند.
هر بار که به ایست میرسم نفسام حبس میشود حس مجرم تحتتعقیبی را دارم که هر لحظه ممکن است مچاش را بگیرند. این حسی است که همواره در مواجهه با نیروهای ایدئولوژیک سپاهی و بسیجی داشتهام. هرجور و از هر زاویهای نگاه میکنم موجودیت من برای این گروه نامشروع است و ریختن خونام حلال! اینکه چطور بینشان هنوز به روش و آیین خودم زندگی میکنم و هنوز حتی زمانی که از میان نیروهای اسلحهبهدستشان میگذرم حجاب ندارم و هنوز با وجود چنین سرکوبهایی دارم ریسک خرید استارلینک را به جان میخرم برای خودم هم عجیب است. این نیروی عجیب مقاومت و مبارزه و این میل به آزادی از کجا میآید؟ چطور حتی در چنین شرایطی سگ سیاه افسردگی بر من مسلط نشده؟
دیروز به قدری روایتهای پرتنش شنیدم و در سطح شهر بهخاطر فضای بهشدت امنیتی تنش تحمل کردم که با خودم گفتم من غلط بکنم حالا حالاها از خانه و محلهمان جای دورتری بروم. اخبار مربوط به اولتیماتوم ترامپ و تهدیدش به زدن زیرساختها هم به شدت ذهنم را درگیر کرده و مضطربم در این میان حکومت باز هم در حال ارسال پیام به ماست با این مضمون که اگر آمریکا زیرساختهای ما را بزند ما هم زیرساختهای کل منطقه را میزنیم! خب که چی؟ چکار کنیم؟ یک مشت روانی بیعقل با خزعبلاتتان در حال نابود کردن کل دنیا و کشتن هزاران آدم معمولی و بیگناه هستید و هیچکدام هم از خر شیطان پیاده نمیشوید؟ هر روز هارتر و افسارگسیختهتر برای هم شاخ و شانه میکشید.
دیشب حتی با وجود قرص آرامبخش اصلا خواب آرامی نداشتم. بخش مفصلتر خوابم هم آنجایی بود که دیدم: چمدانم را بستهام و در حال رفتن به جایی امن. به پلههای برقی بسیار بلندی میرسم و کسی میگوید از اینجا میتوانی سوار هواپیمایی شوی که قرار است زمین را ترک کند و به جای امنی در فضا برود. نمیخواهم سوار شوم میگویم منتظرم خانوادهام بیایند. کسی مرا هل میدهد روی پلهها. وارد هواپیما میشوم، شبیه یک خانه تیمی بسیار بزرگ و مجهز است. ناگهان متوجه میشوم چمدانم همراهم نیست میخواهم برگردم اما درها بسته میشود و من ضجه میزنم. سراسیمه اینور و آنور میروم و میگویم همه چیزم را جا گذاشتم من باید برگردم. و وحشتزده از خواب میپرم.
محتویات چمدان من که دلم میخواهد این روزها هرکجا که میروم با خودم ببرم تهران است، ایران است، خانواده و دوستانم است که هرکدام در نقطهای از این سرزمین همچنان تلاش میکنند دوام بیاورند، خاطراتم و تکتک خیابانها، کافهها، مغازهها، آدمها، درختها، گربهها، پرندهها، هوا و آسمانی است که تمام عمرم در کنارشان زندگی کردم. من تا وقتی زندهام چمدانم را رها نمیکنم و هرچقدر هم سخت یا غیرممکن من دلم نمیخواهد مجبور به فرار شوم.
باز هم کلمات کاپوشچینسکی در سرم مرور میشود. آخر در میانهی جنگ چه وقت خواندن چنین کتابی بود دختر! شاید هم دقیقا همین روزها وقت خواندش باشد. نمیدانم:
اتفاقی باید بیفتد، اتفاقی در انتظارمان است. چون اینجا جنگی در جریان است. طرف صحبتتان میگوید خونها ریخته خواهد شد. این درسی است برگرفته از تاریخ و تاریخ به ما میآموزد که امکان ندارد اتفاقاتی مهم و سرنوشتساز بیفتد، بیآنکه جوی خون جاری شود. بعد نوبت لحظهای سکوت میشود. لحظهای که تو فکر میکنی آیا این خون قرار است خون تو باشد؟ احساس خفگی توام میشود با کلافگی و بیقراری.





نظرها
نظری وجود ندارد.