وطن به مثابه یک قرارداد؟ تأملی بر اندیشهٔ حسین قاضیان در بحران نمایندگی
حسین نوشآذر ـ پرسش این است که آیا در بحرانِ نمایندگی، بازتعریفِ وطن بهمثابۀ یک قراردادِ انتزاعی، میتواند تکلیفِ اخلاقیِ ما را در برابرِ قربانیانِ عینیِ جنگ و خشونت روشن کند، یا خود به شکلی از فرار از مسئولیت بدل میشود؟

زنی در حال عبور از کنار ساختمانهای فروریخته و آسیبدیده در نزدیکی میدان فردوسی تهران در ۳ مارس ۲۰۲۶ واکنش نشان میدهد. عکس: TTA KENARE/ AFP

کسانی که تا دیروز با رویای رهایی از سلطۀ یک کارتل شبهنظامی فاسد، زیر تأثیر برخی شبکههای تلویزیونی در تب حمله آمریکا و اسرائیل به ایران میسوختند، اکنون که از راه دور، در دیاسپورا با چهرۀ جنگ، در صفحه تلویزیونهای محلی یا از طریق شبکههای اجتماعی آشنا شدهاند، با چشمانی اشکآلود و با درد و دریغ، احساس پیشیمانی و سرخوردگی میکنند. پس چه باید کرد؟ آیا این شبکههای تلویزیونی که شریک ویرانی زیرساختهای ملی ایراناند میبایست مسئولیت بپذیرند؟ شاید اما بتوان از میان انواع دستگاههای فکری فلسفی و چه بسا جامعهشناختی گریزگاهی یافت. یکی از بهترین راهها دعوت از حسین قاضیان، جامعهشناس در یک برنامه تلویزیونی است.
مشروط شدن مفهوم وفاداری به وطن
حسین قاضیان در گفتوگویی با تلویزیون صدای آمریکا با نقد تعریف صرفاً جغرافیایی از وطن، آن را یک پدیده قراردادی میداند که وجه حقوقی آن در قوانین اساسی و حکومتها متجلی میشود. در وضعیت موجود، بنا به درک او این قرارداد اجتماعی به دلیل از دست رفتن نمایندگی حکومت از میان رفته است. نتیجه این شکاف آن است که جامعه پیرامون موافقت یا مخالفت با حکومت به دو قطب متخاصم تقسیم شده و مفهوم وطن نیز از اشتراک افتاده است؛ بهگونهای که حتی هنگام حمله خارجی، یک قطب آن را دفاع از وطن میداند و قطب دیگر آن را فرصتی برای بازپسگیری وطن از حکومت موجود تلقی میکند.
قاضیان تأکید میکند که برخلاف تصور رایج که جنگها باعث انسجام ملی میشوند، در این وضعیت جنگ باعث ایجاد دو نوع انسجام جداگانه و متضاد شده است: موافقان حکومت در برابر دشمن خارجی منسجمتر شدهاند و مخالفان حکومت نیز پیرامون امید به تغییر از طریق جنگ به انسجام رسیدهاند. در این میان، کسانی که در هیچیک از این دو قطب جای نمیگیرند، نادیده گرفته میشوند. به باور او، تا زمانی که جامعه بر سر یک قرارداد اجتماعی جدید (که نحوهٔ زندگی جمعی و شکل حکومت را تعیین کند) به توافق نرسد، این شکاف و خصومت باقی خواهد ماند و تمامی گفتوگوها و مناسبات اجتماعی، از دوستیهای شخصی تا وفاق ملی، ذیل این دوگانگی تعریف و تخریب خواهند شد. قاضیان راه برونرفت را نه در اتهامزنی متقابل (وطنفروش در برابر وطنپرست)، بلکه در بازتعریف جمعیِ «چگونگی زندگی مشترک» میداند.
مهمترین پیامد اخلاقی اندیشه قاضیان، مشروط شدن مفهوم وفاداری به وطن است. وفاداری به وطن (وطندوستی/ وطنپروری) معمولاً بهعنوان یک فضیلت اخلاقی نسبتاً غیرمشروط یا دستکم پیشینی تلقی میشود. اما در این دستگاه فکری، وقتی حکومت نمایندگی قرارداد اجتماعی را از دست میدهد، مفهوم وطن از اشتراک میافتد و وفاداری به خاک و مردم برای برخی، مشروط به وجود حکومتی مشروع میشود.
قاضیان میگوید در چنین وضعیتی، بخشی از جامعه حمله خارجی را نه تجاوز به وطن، بلکه فرصتی برای «بازپسگیری وطن از غاصبان» میبینند. بر اساس این تحلیل، کسانی که حکومت را نماینده خود نمیدانند، حمله یا فشار خارجی را ابزاری برای تغییر قرارداد اجتماعی تلقی میکنند. هرچند قاضیان خود تأکید دارد که این شکاف خطرناک است و هزینههای انسانی سنگینی دارد، اما این دستگاه فکری عملاً مرز میان «دفاع از وطن» و «استقبال از ضربه به حکومت» را برای بخشی از جامعه محو یا کمرنگ میکند.
قاضیان تلاش میکند از داوری اخلاقی مستقیم دربارهٔ دو طرف پرهیز کند و بحران را به لحاظ ساختاری تحلیل کند. اما همین رویکرد پیامد اخلاقی مهمی دارد: وقتی مفهوم وطن عمدتاً به «توافق جمعی» و قرارداد اجتماعی فروکاسته میشود، مرز میان وفاداری به وطن و حمایت از تغییر از طریق فشار یا ضربه خارجی برای بخشهایی از جامعه کمرنگ یا پیچیده میشود. در نتیجه، توانایی جامعه برای داوری اخلاقی یکسان درباره اقداماتی مانند استقبال از حمله خارجی یا هزینههای انسانی آن تضعیف میشود. اما آیا واقعاً هدف قاضیان رساندن ما به این نقطه است؟ بعید میدانم. او بیشتر مانند کسی است که راهنمای گردشگری شهری را نوشته که دیگر وجود ندارد: نقشهاش دقیق است، کوچهها و بناها را درست ثبت کرده، اما شهر زیر بمب است و ساکنانش در پناهگاههایی که حاکمیت فراموش کرده برای آنها بسازد پناه گرفتهاند. پرسش اصلی این نیست که راهنما چقدر دقیق است؛ پرسش این است که آیا وقت آن نرسیده که از نوشتن راهنما دست بکشیم و فکری برای اطفای حریق کنیم؟
دشمن خارجی بهعنوان یک منجی
قاضیان میگوید که برخی از مردم از جنگ استقبال میکنند و حمله خارجی را تلاشی برای «بازپسگیری وطن از غاصبان» میدانند. در این نگاه، دشمن خارجی برای بخشی از جامعه به ابزاری برای تغییر وضعیت و قرارداد اجتماعی تبدیل میشود. این پنداشت میتواند مسئولیت سنگین پیامدهای انسانی جنگ از جمله کشته شدن هموطنان، ویرانی زیرساختها و تضعیف کشور را تا حدی به حساب ضرورت تغییر بگذارد و همسویی یا درخواست کمک از بیرون را به عنوان گزینهای قابل دفاع جلوه دهد. هرچند قاضیان خود این وضعیت را بحرانزا و پرهزینه میداند، اما این تحلیل عملاً مرز سنتی میان دفاع از خودآیینی ملی و پذیرش ضربه خارجی را برای بخشهایی از جامعه کمرنگ میکند.
قاضیان میگوید مادام که قرارداد اجتماعی جدیدی شکل نگیرد، «این خصومتها ادامه پیدا میکند». اما پرسش این است: آیا میتوان صرفاً در انتظار رسیدن به یک قرارداد جدید ماند و در همان حال مسئولیت پیامدهای انسانی وضعیت کنونی از جمله تلفات جنگ، کشته شدن هموطنان، ویرانی زیرساختها و فروپاشی اعتماد و سرمایه اجتماعی را نپذیرفت؟ اگر هر طرف تنها منتظر باشد که طرف مقابل ضعیف شود تا نظر خود را تحمیل کند، چه کسی باید پاسخگوی این هزینههای سنگین انسانی باشد؟
نگرانی از همدستی با جنگ
دستگاه فکری قاضیان کارکرد روحی ـ روانی مشخصی دارد. اجازه دهید ابتدا داستانی را تعریف کنم:
تا همین ساعتی قبل مهمان داشتم. مهمانانم از هواداران پادشاهیخواهی و از طرفداران سرسخت حمله به مراکز سرکوب پس از دی خونین بودند. یکی از آنها خواهرخوانده من است. ما بارها بر سر چیزهایی مانند حمل پرچم اسرائیل در رالی پادشاهیخواهان با هم جدال لفظی کرده بودیم. این بار، پس از دو ماه قهر، در حیاط خانه با چشمانی اشکآلود مرا در آغوش گرفت. او احساس میکرد فریب خورده است.
تحلیل قاضیان در چنین لحظاتی میتواند تسکیندهنده باشد: اگر وطن صرفاً قراردادی باشد که حکومت نمایندگی آن را از دست داده، آنگاه نگرانی از همدستی با جنگ یا فشار خارجی، به «نگرانی از نبود قرارداد عادلانه» تبدیل میشود. احساس گناه از مصرف رسانههای جنگافروز با این توجیه خنثی میشود که «ما در وضعیت استثنایی هستیم و مرز دوست و دشمن فروپاشیده است.» در نتیجه، تکلیف اخلاقی در قبال پیامدهای انسانی جنگ (کشته شدن هموطنان، ویرانی زیرساختها) تا «زمان امضای قرارداد اجتماعی جدید» به تعویق میافتد.
قاضیان میگوید «ما دائماً در امواجی از حوادث خونین زندگی کردیم» و این امواج باعث شکاف عمیق شده است. اما پرسش این است: آیا صرف مصرفکننده بودن در این امواج، ما را از مسئولیت تأثیرات واقعی آن از جمله زمینهسازی برای جنگ تبرئه میکند؟ اگر رسانههای وابسته به جنگ دامن میزنند، آیا پناه بردن به «نبود قرارداد اجتماعی» میتواند ما را از مسئولیت انتخاب منبع خبری و بازتولید روایتهای جنگی معاف کند؟
میدانید به خواهرخواندهام چه گفتم؟
هوا سرد شده بود. در تاریکی و سرما میلرزیدیم. دوشادوش هم که راه میرفتیم به او گفتم: ما به عنوان ایرانیان دیاسپورا، مصرفکنندگان رسانههای جنگطلب و وابسته بودهایم. این را نمیتوان انکار کرد. اما پذیرش مسئولیت به معنای غرق شدن در گناه نیست؛ بلکه به معنای بازشناسی است که کدام روایتها را بازتولید کردهایم. باید از خود بپرسیم: روایتی که مصرف کردهام، به همبستگی کمک کرده یا به شکاف دامن زده است؟
_ همبستگی؟
آری، همبستگی. همبستگی با تشکلها، اصناف و همه قشرهایی که برای مطالبات خود در برابر ارتجاع مذهبی ایستادهاند و بسیاری از آنها هنوز در زندان به سر میبرند. ما لازم نیست بین چهار ضلع امپریالیسم، صهیونیسم، ارتجاع شیعه و ارتجاع عرب یکی را انتخاب کنیم. انتخاب ما از پیش مشخص بوده است.
اما اگر بخش قابل توجهی از جامعه حکومت را نماینده خود نمیدانند، چگونه میتوان بدون سرکوب یا خشونت، «زندگی مشترک» را ممکن ساخت؟
آنچه زندگی مشترک را بدون سرکوب ممکن میسازد، نه «رضایت همه از حکومت»، بلکه وجود نهادهایی است که اختلاف را قابل مدیریت کنند. جنگ این نهادها را نابود یا ضعیف میکند. بنابراین پس از هر بحرانی، از جمله جنگ به فرایندی نیاز داریم که قرارداد اجتماعی جدیدی را تدوین کند. آیا موفق میشویم؟ نمیدانم. اما به حداقلی از اعتماد، نهادهای واسط و مهمتر از همه، به چیزی به نام یک وطن مشترک نیاز داریم.





نظرها
نظری وجود ندارد.