چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ناکارآمدی در مدیریت دشمنی

تحلیلی بر تقابل ایران و اسرائیل در چارچوب نظریه‌های روابط بین‌الملل

مسعود دلبری ـ تقابل ایران و اسرائیل تنها یک دشمنی ایدئولوژیک نیست، بلکه در تقاطع رقابت‌های امنیتی، هژمونیک و روایت‌های هویتی شکل گرفته است. این یادداشت با تکیه بر نظریه‌های روابط بین‌الملل، نشان می‌دهد چگونه این تقابل از یک تنش قابل‌مدیریت به مارپیچی از تشدید تبدیل شده و چه عواملی مدیریت آن را دشوارتر کرده‌اند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

دشمنی میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل یکی از پایدارترین، چندلایه‌ترین و از منظر تحلیل روابط بین‌الملل، یکی از جذاب‌ترین موارد مطالعاتی در خاورمیانه معاصر است. این تقابل که ریشه‌های آن را باید در تحولات بنیادین سال ۱۹۷۹ جستجو کرد، طی بیش از چهار دهه از یک دشمنی ایدئولوژیک اعلام‌شده به یک رقابت استراتژیک چندبُعدی تکامل یافته است؛ رقابتی که امروز در قالب جنگ‌های نیابتی، عملیات‌های سایبری، ترور هدفمند، و رویارویی‌های نظامی مستقیم خود را نشان می‌دهد.

برداشت‌های سطحی، این دشمنی را عمدتاً به یک تضاد ایدئولوژیک ساده تقلیل می‌دهند: جمهوری اسلامی که موجودیت اسرائیل را مشروع نمی‌داند در برابر دولتی که خود را در محاصره دشمنان وجودی می‌بیند. اما چنین تحلیلی، هرچند نادرست نیست، به‌شدت ناقص است. واقعیت این است که این تقابل در تقاطع چندین لایه تحلیلی شکل گرفته که هر کدام منطق، پویایی، و ادبیات نظری خاص خود را دارند.

از منظر نظریه واقع‌گرایی ساختاری که کنت والتز آن را صورت‌بندی کرده، رفتار دولت‌ها را باید نه در ایدئولوژی آن‌ها، بلکه در فشارهای ساختاری نظام بین‌الملل جست‌وجو کرد. در این چارچوب، تقابل ایران و اسرائیل بازتاب منطقی رقابت دو قدرت منطقه‌ای است که هر کدام در پی به حداکثر رساندن امنیت و نفوذ خود در یک محیط آنارشیک هستند. اما والتز به‌تنهایی کافی نیست؛ چرا که ساختار، رفتار را محدود می‌کند اما تعیین نمی‌کند.

نظریه سازه‌انگاری که الکساندر ونت از پیشگامان آن است، بُعد دیگری را می‌افزاید: هویت‌ها و تصویرهای ذهنی بازیگران، نقشی به همان اندازه واقعیت‌های مادی در شکل‌دهی به رفتار آن‌ها دارند. جمهوری اسلامی ایران بخشی از هویت خود را بر پایه مقاومت در برابر اسرائیل و آمریکا بنا کرده؛ هویتی که در طول دهه‌ها در گفتمان رسمی، آموزش، و فرهنگ عمومی بازتولید شده است. این هویت، حتی اگر منافع استراتژیک ایجاب کند، به‌سادگی قابل تغییر نیست، چرا که تغییر آن با تهدید مشروعیت نظام همراه است.

در سطح تحلیل تصمیم‌گیری، آنچه گراهام الیسون در کتاب کلاسیک خود «ذات تصمیم» درباره بحران موشکی کوبا نشان داد، اینجا نیز صادق است: بحران‌های بزرگ معمولاً نه از تصمیمات آگاهانه، بلکه از تعامل میان سازمان‌های بوروکراتیک، ادراک‌های ناقص، و فشارهای زمانی شکل می‌گیرند. در تقابل ایران و اسرائیل، ساختار تصمیم‌گیری هر دو طرف به گونه‌ای است که احتمال خطای محاسباتی را به‌طور ساختاری بالا می‌برد.

آنچه این تقابل را به‌ویژه از منظر علمی برجسته می‌کند، هم‌زمانی سه عامل نادر است: شکاف عمیق در ادراک تهدید که هر اقدام دفاعی را به چشم طرف مقابل تهاجمی جلوه می‌دهد، بار ایدئولوژیک و اخرالزمانی که فضای مانور دیپلماتیک را محدود می‌کند، و رقابت هژمونیک منطقه‌ای که این دشمنی را از یک اختلاف دوجانبه به یک بازی با مجموع صفر تبدیل کرده است.

با این حال، پرسش کلیدی که این مقاله در پی پاسخ به آن است، پرسشی است که صرف توصیف این دشمنی نمی‌تواند به آن پاسخ دهد: چرا این تقابل از یک سطح «قابل کنترل» فراتر رفت؟ چرا آنچه می‌توانست در چارچوب یک دشمنی مدیریت‌شده باقی بماند، به مارپیچی از تشدید تبدیل شد که زمینه مداخله مستقیم قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه ایالات متحده، را فراهم آورد؟

پاسخ به این پرسش، نیازمند تحلیلی چندلایه است که در آن نظریه‌های روابط بین‌الملل نه به‌عنوان قالب‌های جداگانه، بلکه به‌عنوان عدسی‌های مکمل برای دیدن ابعاد مختلف یک پدیده پیچیده به کار گرفته می‌شوند. این مقاله این مسیر را طی خواهد کرد.

۱. معمای امنیت: نقطه شروعی قابل فهم

در چارچوب «معمای امنیت»، اقدامات یک کشور برای افزایش امنیت خود، ناخواسته موجب احساس ناامنی در طرف مقابل می‌شود. ایران، با گسترش نفوذ منطقه‌ای و حمایت از نیروهای همسو، تلاش کرده است عمق استراتژیک خود را افزایش دهد و تهدیدات بالقوه را از مرزهایش دور کند.

در مقابل، اسرائیل این اقدامات را نه به‌عنوان دفاع، بلکه به‌عنوان تهدیدی مستقیم و وجودی تفسیر کرده است. همین تفاوت در ادراک، نقطه آغاز چرخه‌ای از بی‌اعتمادی و تنش بوده است.

بنابراین، در سطح اولیه می‌توان گفت که اصل شکل‌گیری این دشمنی، در چارچوب منطقی امنیتی قابل درک است.

۲. مارپیچ تشدید: از بازدارندگی تا بی‌ثباتی

مشکل اساسی نه در آغاز این تقابل، بلکه در نحوه تداوم آن نهفته است. آنچه به‌تدریج رخ داد، ورود به یک «مارپیچ تشدید» بود؛ فرآیندی که در آن هر اقدام بازدارنده، به‌جای کاهش تنش، موجب افزایش آن شد.

حمایت‌های غیرمستقیم، عملیات‌های محدود، و پاسخ‌های متقابل، به‌مرور سطح درگیری را بالا بردند. در چنین شرایطی، حتی اقدامات کوچک نیز می‌توانند به‌عنوان تهدیدی بزرگ تفسیر شوند و واکنش‌های شدیدتری را به دنبال داشته باشند.

در این مرحله، دشمنی دیگر در خدمت امنیت نیست، بلکه خود به منبع ناامنی تبدیل می‌شود.

۳. خطای محاسباتی: لحظه عبور از کنترل

یکی از مهم‌ترین عوامل در تبدیل تنش به بحران، «خطای محاسباتی» است. در بسیاری از موارد، بازیگران سیاسی درک دقیقی از خطوط قرمز، توانایی‌ها یا اراده طرف مقابل ندارند.

در این چارچوب، ممکن است ایران تصور کرده باشد که سطح اقداماتش همچنان زیر آستانه واکنش مستقیم باقی می‌ماند، یا اینکه هزینه‌های حمله برای اسرائیل و متحدانش بیش از حد بالا است. در مقابل، اسرائیل و ایالات متحده ممکن است به این جمع‌بندی رسیده باشند که ادامه این روند، تهدیدی غیرقابل‌پذیرش ایجاد می‌کند و نیازمند اقدام پیش‌دستانه است.

این شکاف در ادراک، نقطه‌ای است که در آن بحران از کنترل خارج می‌شود.

۴. رئالیسم تهاجمی: منطق ساختاری تقابل

در سطحی عمیق‌تر، می‌توان این تقابل را در چارچوب «رئالیسم تهاجمی» تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، نظام بین‌الملل ذاتاً آنارشیک است و کشورها برای بقا، ناگزیر به افزایش قدرت و نفوذ خود هستند.

در این چارچوب: ایران به دنبال گسترش نفوذ منطقه‌ای و ایجاد بازدارندگی چندلایه بوده است؛ اسرائیل در تلاش برای جلوگیری از شکل‌گیری تهدیدات استراتژیک در پیرامون خود است؛ و ایالات متحده نیز در پی حفظ موازنه قدرت به نفع متحدانش است.

بنابراین، تقابل میان این بازیگران را نمی‌توان صرفاً به تصمیمات مقطعی تقلیل داد؛ بلکه این تنش، ریشه در ساختار نظام بین‌الملل دارد.

۵. درس‌های تاریخی: تفاوت در مدیریت بحران

جنگ جهانی اول

آغاز جنگ جهانی اول نمونه‌ای کلاسیک از شکست در کنترل تنش است. مجموعه‌ای از اقدامات متقابل و اتحادهای زنجیره‌ای، بحرانی محدود را به یک جنگ جهانی تبدیل کرد.

بحران موشکی کوبا

در مقابل، بحران موشکی کوبا نشان می‌دهد که حتی در اوج تنش، امکان مدیریت بحران وجود دارد. ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی با درک خطرات، از عبور از آستانه جنگ خودداری کردند.

تفاوت کلیدی در این دو مثال، نه در شدت تنش، بلکه در «توانایی مدیریت آن» است.

۶. لایه پنهان تقابل: ایدئولوژی‌های آخرالزمانی و تأثیر آن‌ها بر مارپیچ تشدید

آنچه تحلیل‌های صرفاً رئالیستی از تقابل ایران و اسرائیل را ناقص می‌کند، نادیده گرفتن لایه‌ای عمیق‌تر از این تنش است: باورهای آخرالزمانی و ایدئولوژیک که در هر دو طرف، نه به‌عنوان حاشیه، بلکه گاه به‌عنوان متن تصمیم‌گیری عمل می‌کنند. این باورها، وقتی با ساختارهای سیاسی و نظامی درهم می‌آمیزند، ظرفیت مدیریت بحران را به‌شدت کاهش می‌دهند؛ چرا که در ادبیات اخرالزمانی، مصالحه و عقب‌نشینی نه یک انتخاب سیاسی، بلکه خیانت به یک سرنوشت الهی تلقی می‌شود.

۶-الف. روایت آخرالزمانی در جمهوری اسلامی ایران

در درون ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، نگاه به اسرائیل هرگز صرفاً یک مسئله ژئوپلیتیکی نبوده است. ریشه‌های این نگاه را باید در آموزه‌های خاصی از تفکر شیعی جست‌وجو کرد که در آن‌ها نابودی اسرائیل نه یک هدف سیاسی، بلکه یک پیش‌شرط ظهور و آغاز دوران آخرالزمان تلقی می‌شود.

کتاب «سقوط اسرائیل» که با ترجمه محمدباقر ذوالقدر منتشر شد، نمونه‌ای از این ادبیات است که نابودی دولت اسرائیل را در چارچوبی نیمه‌مذهبی-نیمه‌سیاسی ترسیم می‌کند. ذوالقدر، که اکنون با کنار رفتن علی لاریجانی جایگاه مهمی در ساختار قدرت ایران یافته، نمونه‌ای از نسلی است که در آن مرز میان اعتقاد آخرالزمانی و برنامه‌ریزی استراتژیک به‌شکلی آگاهانه یا ناآگاهانه کمرنگ شده است. وقتی افرادی با چنین تفکری در حلقه‌های تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند، «خطای محاسباتی» دیگر صرفاً ناشی از کمبود اطلاعات نیست، بلکه ریشه در یک جهان‌بینی دارد که در آن هزینه‌های عقب‌نشینی، به‌مراتب سنگین‌تر از هزینه‌های تشدید درگیری ارزیابی می‌شود.

در این روایت، محور مقاومت و گسترش نفوذ از لبنان تا یمن، نه صرفاً یک استراتژی دفاعی، بلکه گام‌هایی در مسیر آماده‌سازی برای یک تحول بنیادین تاریخی است. این نگاه، هر گونه بازدارندگی از سوی اسرائیل یا فشار از سوی غرب را نه به‌عنوان سیگنالی برای تجدید محاسبه، بلکه به‌عنوان تأییدی بر درستی مسیر و نزدیک‌تر شدن به «وعده الهی» تفسیر می‌کند.

۶-ب. روایت آخرالزمانی در اسرائیل: از نیل تا فرات

این ابعاد ایدئولوژیک اختصاصی به طرف ایرانی ندارد. در اسرائیل نیز جریان‌های فکری و مذهبی وجود دارند که از دیرباز تصویری از یک اسرائیل بزرگ‌تر، با مرزهای جغرافیایی تعریف‌شده در متون دینی، ترسیم کرده‌اند. طرح موسوم به «از نیل تا فرات» که در برخی محافل راست دینی اسرائیل مطرح بوده، برگرفته از تفسیرهایی از کتاب مقدس است که محدوده سرزمین موعود را از رود نیل در مصر تا رود فرات در عراق و سوریه ترسیم می‌کند.

این روایت در جریان اصلی سیاست اسرائیل هیچ‌گاه به سیاست رسمی تبدیل نشده است، اما در بستر بحران‌های شدید، به‌ویژه پس از حملات هفتم اکتبر ۲۰۲۳، تفکرات افراطی بیشتری به گفتمان عمومی وارد شده‌اند. در این روایت، ایران و به‌طور خاص فارس‌ها به‌عنوان همان «پارسیان» بدخواه، در برخی تفاسیر دینی یهودی نقش دشمنی تاریخی-آخرالزمانی را ایفا می‌کنند. در کتاب حزقیال فصل ۳۸، در توصیف ائتلاف گوگ و ماگوگ که در آخرالزمان به اسرائیل حمله می‌کنند، «فارس» صریحاً در فهرست اقوام همراه ذکر شده است؛ متنی که در محافل راست دینی اسرائیل امروز به‌عنوان پیشگویی درباره ایران مدرن تفسیر می‌شود.

این بُعد از روایت اسرائیلی، وقتی با واقعیت‌های امنیتی ملموسی چون برنامه هسته‌ای ایران، موشک‌های حزب‌الله، و حملات اکتبر ۲۰۲۳ ترکیب می‌شود، فضایی ایجاد می‌کند که در آن واکنش‌های نظامی تهاجمی، توجیه ایدئولوژیک و مذهبی می‌یابند و نه صرفاً بازدارندگی عقلانی.

۶-ج. ایدئولوژی و پلکان تشدید: چرا خروج دشوارتر می‌شود؟

تأثیر این لایه ایدئولوژیک بر «مارپیچ تشدید» بسیار مشخص است: در یک تنش معمولی ژئوپلیتیکی، بازیگران عقلانی با افزایش هزینه‌ها، انگیزه‌ای برای مذاکره و عقب‌نشینی می‌یابند. اما وقتی هر طرف خود را در حال انجام یک مأموریت الهی یا تاریخی می‌بیند، این منطق از کار می‌افتد. هزینه‌های جنگ به‌عنوان «شهادت» یا «آزمون الهی» بازتعریف می‌شوند و «درک خطرات» که بحران موشکی کوبا را از جنگ جهانی اول متمایز کرد، دیگر به‌خودی‌خود کافی نیست.

در این فضا، طرفینی که هر کدام روایت آخرالزمانی خاص خود را دارند، نه در برابر یکدیگر، بلکه در برابر یک «سرنوشت از پیش نوشته‌شده» قرار می‌گیرند. این مسئله، پلکان تشدید را به شکلی بنیادی از دینامیک‌های کلاسیک بازدارندگی جدا می‌کند و درک آن را برای بازیگران خارجی، از جمله ایالات متحده، دشوارتر می‌سازد.

ریشه‌های بی‌ثباتی در این تقابل را نه فقط باید در آنارشی نظام بین‌الملل یا خطاهای محاسباتی جست‌وجو کرد، بلکه باید به این واقعیت توجه داشت که هر دو طرف، به درجات مختلف، در چارچوب روایت‌هایی عمل می‌کنند که در آن‌ها مدیریت دشمنی جای خود را به «تکلیف» داده است.

۷. رقابت هژمونیک در خاورمیانه: ایران، اسرائیل، و معادله حضور آمریکا

۷-الف. خاورمیانه بدون هژمون مسلط: خلأ قدرت و رقابت پرکردن آن

برای درک عمیق‌تر تقابل ایران و اسرائیل، باید از سطح روابط دوجانبه فراتر رفت و آن را در چارچوب یک رقابت هژمونیک گسترده‌تر دید. خاورمیانه، به‌دلیل موقعیت ژئواستراتژیک، منابع انرژی، و تقاطع تمدن‌های بزرگ، همواره عرصه رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بوده است.

پس از فروپاشی نظم دوقطبی جنگ سرد، این منطقه وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی ساختاری شد. ایالات متحده، با حضور نظامی گسترده خود، نقش «هژمون خارجی» را ایفا می‌کرد؛ نقشی که از یک سو امنیت متحدانش را تضمین می‌کرد و از سوی دیگر، فضای مانور بازیگران منطقه‌ای را محدود می‌ساخت. اما با آغاز کاهش تدریجی حضور آمریکا در منطقه، به‌ویژه پس از تجربه تلخ عراق و افغانستان، این فضا به‌تدریج برای رقابت هژمونیک منطقه‌ای بازتر شد.

در این خلأ، دو بازیگر اصلی برای تعریف نظم جدید منطقه‌ای وارد میدان شدند: ایران با پروژه «محور مقاومت» و اسرائیل با استراتژی «حفظ برتری کیفی» و گسترش شبکه روابط منطقه‌ای.

۷-ب. پروژه هژمونیک ایران: بیرون راندن آمریکا به‌عنوان هدف اصلی

از همان ابتدای انقلاب اسلامی در ۱۳۵۷، یکی از محوری‌ترین شعارها و اهداف اعلام‌شده، خروج آمریکا از خاورمیانه بود. این هدف در ادبیات انقلابی ایران رنگ و بوی چندگانه‌ای داشت: هم ضدامپریالیستی، هم ایدئولوژیک-مذهبی، و هم استراتژیک.

آیت‌الله خمینی این معادله را با صراحت تمام فرموله کرده بود: آمریکا «شیطان بزرگ» است و حضور آن در منطقه، نه فقط تهدیدی برای ایران، بلکه مانع اصلی بر سر راه تحقق نظم اسلامی مطلوب است. این دیدگاه در طول چهار دهه، با فراز و نشیب‌هایی، به‌عنوان یکی از ثوابت سیاست خارجی جمهوری اسلامی باقی ماند.

استراتژی عملیاتی ایران بر چند پایه استوار شد: نخست، ایجاد شبکه نیروهای نیابتی؛ حزب‌الله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، حوثی‌ها در یمن، و گروه‌های مسلح در سوریه، همه بخشی از یک معماری امنیتی بودند که هدف آن افزایش هزینه حضور آمریکا در منطقه بود. دوم، هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکایی، از حملات به پایگاه‌های آمریکایی در عراق تا عملیات‌های غیرمستقیم در خلیج فارس. سوم، معادله هسته‌ای؛ برنامه هسته‌ای ایران در چارچوب هژمونیک نیز قابل تحلیل است، چرا که دستیابی به قابلیت هسته‌ای، معادله بازدارندگی را به‌گونه‌ای تغییر می‌دهد که هزینه مداخله نظامی را به‌شدت بالا می‌برد.

۷-ج. اسرائیل و معادله آمریکا: از ابزار تا شریک استراتژیک

اسرائیل در این معادله موقعیتی کاملاً متفاوت داشت. برخلاف ایران که حضور آمریکا را تهدید می‌دید، اسرائیل این حضور را به‌عنوان یکی از ستون‌های اصلی امنیت خود تعریف کرده بود. رابطه ویژه واشنگتن-تل‌آویو، که پس از جنگ ۱۹۶۷ عمق استراتژیک یافت، بر چند محور استوار بود: حمایت دیپلماتیک در سازمان ملل، کمک‌های نظامی گسترده، و تضمین «برتری کیفی» اسرائیل بر همسایگانش.

هر تلاش ایران برای بیرون راندن آمریکا از منطقه، به‌طور مستقیم امنیت اسرائیل را هدف قرار می‌داد. بنابراین، رقابت ایران-اسرائیل در واقع لایه‌ای از یک رقابت عمیق‌تر بود: رقابت بر سر تعریف نقش آمریکا در خاورمیانه. از این منظر، اسرائیل انگیزه‌ای مضاعف برای مقابله با ایران داشت: نه فقط به‌خاطر تهدیدات مستقیم، بلکه به‌خاطر اینکه پیروزی پروژه هژمونیک ایران می‌توانست اسرائیل را در برابر تهدیدات موجودیتی بدون چتر حمایتی قرار دهد.

۷-د. تناقض درونی پروژه هژمونیک ایران

پروژه هژمونیک ایران دارای یک تناقض درونی مهم بود که به‌تدریج خود را نشان داد. ایران برای گسترش نفوذ منطقه‌ای، هزینه‌های اقتصادی سنگینی پرداخت؛ هزینه‌هایی که به‌تدریج فشار داخلی را افزایش داد. حمایت از حزب‌الله، حوثی‌ها، و گروه‌های عراقی، میلیاردها دلار از منابع محدود ایران را می‌بلعید، در حالی که تحریم‌های غربی اقتصاد ایران را در تنگنا قرار داده بود.

این تناقض یکی از آسیب‌پذیری‌های اصلی استراتژی ایران بود: رقابت هژمونیک نیازمند منابع پایدار است، و منابع ایران تحت فشار مضاعف تحریم و هزینه‌های نیابتی به‌شدت محدود بود. این واقعیت، گاه سیاست‌گذاران ایرانی را به سمت ریسک‌پذیری بیشتر سوق می‌داد و همین فشار، خود عاملی در تشدید بحران بود.

۷-ه. تحول در موقعیت آمریکا: از هژمون به بازیگر انتخابی

یکی از مهم‌ترین تحولاتی که دینامیک‌های این رقابت را تغییر داد، کاهش تدریجی تعهد آمریکا به نقش هژمونیک خود در خاورمیانه بود. از دکترین اوباما که بر کاهش مداخله مستقیم تأکید داشت تا رویکرد «آمریکا اول» در دوره ترامپ و تلاش بایدن برای تمرکز بر رقابت با چین، روند کلی به سمت کاهش حضور آمریکا در منطقه بود.

این تحول، به‌جای کاهش تنش، به‌طور پارادوکسیکال آن را تشدید کرد. ایران این تغییر را به‌عنوان تأییدی بر درستی استراتژی خود تفسیر کرد و جسورتر شد. اسرائیل نیز، با احساس کاهش حمایت آمریکا، به سمت اقدامات یکجانبه‌تر و تهاجمی‌تر حرکت کرد. نتیجه این بود که خلأ هژمونیک، نه به ثبات، بلکه به رقابت شدیدتر برای پر کردن آن خلأ انجامید.

جمع‌بندی: هژمونی، ایدئولوژی، و دینامیک تشدید

تقابل ایران-اسرائیل را باید در سه لایه هم‌زمان دید: لایه اول، رقابت امنیتی-دفاعی که در چارچوب معمای امنیت قابل تحلیل است؛ لایه دوم، رقابت هژمونیک منطقه‌ای که در آن هر طرف به دنبال تعریف نظم منطقه‌ای به نفع خود است و حضور یا غیاب آمریکا متغیر کلیدی این معادله است؛ و لایه سوم، بار ایدئولوژیک-اخرالزمانی که مدیریت دو لایه اول را به‌شدت دشوارتر می‌کند.

ترکیب این سه لایه است که تقابل ایران-اسرائیل را به یکی از پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین معادلات امنیتی معاصر تبدیل کرده است؛ معادله‌ای که راه‌حل آن، اگر وجود داشته باشد، نیازمند درک همزمان هر سه لایه است، نه فقط یکی از آن‌ها.

۸. راهکارهای کاهش تشدید: میان واقع‌بینی و ضرورت

پیش از ارائه هر راهکاری، باید به یک واقعیت تلخ اذعان کرد: در تقابلی که لایه‌های ایدئولوژیک و اخرالزمانی بر منطق امنیتی آن سایه انداخته، هیچ راه‌حل سریع و قطعی وجود ندارد. با این حال، تجربه تاریخی مدیریت بحران‌های مشابه نشان می‌دهد که کاهش تشدید، حتی در سخت‌ترین شرایط، نه تنها ممکن، بلکه ضروری است.

۸-الف. بازسازی کانال‌های ارتباطی غیرمستقیم

یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های تقابل ایران و اسرائیل، غیاب کامل هر نوع کانال ارتباطی مستقیم یا غیرمستقیم میان دو طرف است. در بحران موشکی کوبا، حتی در اوج تنش، خطوط ارتباطی میان واشنگتن و مسکو برقرار بود و امکان پیشگیری از خطاهای محاسباتی مرگبار را فراهم می‌کردند.

در شرایط کنونی، واسطه‌هایی مانند عمان، سوئیس، یا حتی سازمان‌های بین‌المللی می‌توانند نقش «پیام‌رسان بحران» را ایفا کنند؛ نه برای مذاکره صلح، که در کوتاه‌مدت غیرواقعی است، بلکه برای جلوگیری از سوءتفاهم‌هایی که می‌توانند یک حادثه محدود را به جنگ تمام‌عیار تبدیل کنند. هدف در این مرحله، نه دوستی، بلکه «مدیریت دشمنی» است.

۸-ب. تعریف و انتقال شفاف خطوط قرمز

بخش مهمی از مارپیچ تشدید در این تقابل، ناشی از ابهام در خطوط قرمز بوده است. ایران دقیقاً نمی‌داند کدام اقدام، واکنش نظامی مستقیم اسرائیل یا آمریکا را در پی خواهد داشت. اسرائیل نیز گاه از آستانه واقعی تحمل ایران تصویر دقیقی ندارد.

راهکار عملی این است که قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه ایالات متحده، از طریق کانال‌های دیپلماتیک موجود، پیام‌های شفاف و قابل اعتمادی درباره خطوط قرمز منتقل کنند. این پیام‌ها باید هم بازدارنده باشند و هم به‌گونه‌ای طراحی شوند که طرف مقابل را در موضع دفاعی کامل قرار ندهند؛ چرا که بازیگری که راه فرار ندارد، خطرناک‌ترین نوع بازیگر است.

۸-ج. جداسازی لایه ایدئولوژیک از لایه امنیتی

شاید دشوارترین اما مهم‌ترین راهکار این باشد: تلاش برای جداسازی مطالبات امنیتی واقعی از روایت‌های اخرالزمانی که آن‌ها را پوشش می‌دهند. در عمل، این به معنای شناسایی و تقویت جناح‌هایی در هر دو طرف است که منافع ملموس و زمینی را بر روایت‌های آخرالزمانی ترجیح می‌دهند.

در ایران، همواره تنشی میان «منطق دولت» و «منطق ایدئولوژی» وجود داشته است. بخشی از نخبگان سیاسی و نظامی ایران، حتی در درون ساختار جمهوری اسلامی، منافع ملی را از ایدئولوژی محض قابل تفکیک می‌دانند. در اسرائیل نیز تضاد میان جریان‌های امنیتی-عقلانی و جریان‌های دینی-ایدئولوژیک واقعی است. تقویت صداهایی که امنیت ملی را بر روایت‌های توسعه‌طلبانه مذهبی مقدم می‌دانند، می‌تواند فضای بیشتری برای مدیریت بحران ایجاد کند.

۸-د. مدیریت پرونده هسته‌ای به‌عنوان اولویت فوری

از منظر کاهش تشدید، خطرناک‌ترین متغیر در این معادله، پرونده هسته‌ای ایران است. دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، نه فقط معادله قدرت را تغییر می‌دهد، بلکه ابعاد اخرالزمانی تقابل را وارد حوزه‌ای می‌کند که بازگشت از آن بسیار دشوارتر خواهد بود؛ چرا که سلاح هسته‌ای در دست یک بازیگر با روایت اخرالزمانی، منطق بازدارندگی کلاسیک را به چالش می‌کشد.

بازگشت به چارچوب دیپلماتیک برای محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران، صرف‌نظر از تمام پیچیدگی‌های سیاسی آن، باید به‌عنوان فوری‌ترین اولویت در نظر گرفته شود. این توافق لازم نیست کامل یا دائمی باشد؛ حتی یک توافق موقت که زمان خرید کند، ارزش استراتژیک بسیاری دارد.

۸-ه. نقش قدرت‌های منطقه‌ای: از تماشاگر به میانجی

تجربه توافق‌های اخیر در منطقه، از جمله عادی‌سازی روابط عربستان و ایران با میانجیگری چین در ۲۰۲۳، نشان می‌دهد که بازیگران منطقه‌ای می‌توانند نقش مهمی در کاهش تشدید ایفا کنند. کشورهایی مانند عربستان سعودی، امارات، ترکیه، و قطر، هر کدام به دلایل مختلف، انگیزه‌هایی برای جلوگیری از تبدیل تقابل ایران-اسرائیل به جنگ منطقه‌ای تمام‌عیار دارند.

فعال‌سازی این بازیگران نه به‌عنوان طرف درگیر، بلکه به‌عنوان واسطه‌های ذینفع، می‌تواند فضای دیپلماتیک را گسترش دهد. این رویکرد، همچنین احتمال یک‌جانبه‌گرایی خطرناک را که معمولاً زمینه‌ساز تشدید بحران است، کاهش می‌دهد.

نتیجه‌گیری نهایی: مدیریت دشمنی، نه پایان آن

واقع‌بینی حکم می‌کند که در کوتاه و میان‌مدت، پایان دشمنی ایران و اسرائیل نه ممکن است و نه شاید حتی مطلوب همه بازیگران درگیر. اما تفاوت میان یک دشمنی «قابل کنترل» و یک بحران «از کنترل خارج شده»، تفاوتی است که در آن زندگی میلیون‌ها انسان در منطقه تعیین می‌شود.

درس تاریخی بحران موشکی کوبا این بود که حتی دشمنان ایدئولوژیک سرسخت، وقتی با خطر واقعی نابودی مشترک روبرو می‌شوند، می‌توانند حداقل‌هایی از عقلانیت را حفظ کنند. چالش امروز این است که همان حداقل عقلانیت را در تقابلی بازیابیم که ایدئولوژی‌های اخرالزمانی، فضای آن را به‌شدت تنگ‌تر کرده‌اند.

مسیر پیش رو دشوار است، اما تاریخ نشان داده که دیپلماسی صبور، حتی میان بدترین دشمنان، می‌تواند از فاجعه جلوگیری کند؛ به شرطی که اراده‌ای برای آن وجود داشته باشد.

*مسعود دلبری،کارشناس انرژی و روابط بین‌الملل

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.