چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

شعر، زبانِ جنگ، و هراس ‌...

برخلاف تصور عمومی، جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمی‌دهد، بلکه با واژه‌هایی چون «امنیت» و «ضرورت»، زبان را به بخشی از ماشین سرکوب بدل می‌کند. شعر در مواجهه با این هراسِ موروثی، نه وظیفه‌ی تسلی‌بخشی، که رسالتِ «حساسیت‌زایی دوباره» را بر عهده دارد. علی آشوری در این جستار نشان می‌دهد که چگونه جادوی کلام از طریق گسست، وفور یا فاصله‌گذاری، در برابر عادی‌سازی خشونت مقاومت کرده و شکافی در بدنه استوار قدرت ایجاد می‌کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

شعر در جوهر خود قلمرویی هنری از دانایی انسان است؛ قلمرویی که صرفاً ابزار تأیید یا نفی واقعیت‌ها نیست و برای صدور حکم اخلاقی یا سیاسی طراحی نشده است. در ظاهر، شعر می‌تواند به عنوان پیام‌رسان، اعتراض، یا بیان یک موضع اجتماعی به کار گرفته شود، با این حال در عمق خود فراتر از کاربردهای مستقیم عمل می‌کند و تجربه‌ای از جهان ارائه می‌دهد که حامل فهمی عمیق از انسان، تاریخ، و شرایط زیست است.

شعر با جنگ، خشونت، تبعید، و رنج مواجه می‌شود، با آشکار کردن زخم‌ها و امکان‌های زیستن، بازسازی حس تعلق و آگاهی و خلق فضایی که در آن انسان‌ها می‌توانند تجربه کنند، احساس کنند و درک کنند.

پس ازاین مقدمه کوتاه باید گفت که مسئله‌ی جنگ، هرگز به میدان‌های نبرد و لحظه‌های انفجار محدود نمی‌ماند. آن‌چه در سطح رویداد به پایان می‌رسد، در سطحی عمیق‌تر، در جان انسان‌ها، در زبان، و در مناسبات روزمره ادامه می‌یابد. جنگ، پس از خاموش‌شدن سلاح‌ها، به‌صورت نوعی منطق زیستن بازتولید می‌شود؛ منطقی که در آن، ترس، بی‌اعتمادی، و آمادگی برای خشونت، به عناصر بدیهیِ زندگی بدل می‌شوند.

از همین‌رو، پرسش از نسبت شعر با هراس جنگ، نه پرسشی حاشیه‌ای، که‌ پرسشی درباره‌ی امکان‌های زبان در برابر یکی از بنیادین‌ترین تجربه‌های تاریخی انسان است.

هراس جنگ، تنها به نسلِ درگیر محدود نمی‌ماند. این هراس، همچون رسوبی ناپیدا، به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود— از خلال روایت‌های تاریخی، از طریق بدن‌ها، سکوت‌ها، و الگوهای رفتاری. کودکی که هرگز جنگ را تجربه نکرده، ممکن است همچنان در جهانی رشد کند که در آن، «دیگری» بالقوه تهدید است، اعتماد امری مخاطره‌آمیز است، و بقا، مستلزم نوعی آمادگی دائمی برای حذف یا دفاع است. به این معنا، جنگ پایان نمی‌یابد؛ شکل عوض می‌کند و در لایه‌های پنهان فرهنگ و زبان ادامه می‌دهد.

تاریخ مدرن اروپا ( بویژه تجربه ی دو‌جنگ اول و دوم‌ جهانی) امریکا و.. به‌طور کلی فرهنگ مدرن، نشان می‌دهد که چگونه این درونی‌سازی خشونت، با سازوکارهای سرمایه و قدرت پیوند می‌خورد. در روزگاری که رقابت، انباشت، و حذف، به قواعد مسلط بدل شده‌اند، فردگرایی نیز اغلب از معنای رهایی‌بخش خود تهی می‌شود و به نوعی انزوای خصمانه می‌انجامد. در چنین نظمی، دیگری» همیشه رقیب یا تهدید تلقی می‌شود، و رابطه‌ی میان انسان‌ها در افق بی‌اعتمادی تعریف می‌گردد. پیامد این وضعیت، شکل‌گیری جهانی است که در آن، خشونت دیگر استثنا نیست ، خود قاعده است؛ جهانی که در آن، خشم و بی‌رحمی، به‌تدریج عادی و حتی ضروری جلوه می‌کنند.در این میان، زبان نقشی تعیین‌کننده دارد.

با این‌همه، این نوشتار در پیِ تعریف شعر یا نسبت‌دادن وظیفه‌ای به آن نیست؛ چراکه هر تعریفی، خود، نوعی تثبیت است و تثبیت، همان جایی است که زبان به‌سادگی در اختیار قدرت قرار می‌گیرد. شعر، اگر چیزی باشد، در گریز از همین تثبیت‌ها رخ می‌دهد: در لغزشی از معنا، در تعویق دلالت، در شکافی که میان واژه و آن‌چه می‌خواهد نامیده شود، هرگز پر نمی‌شود. از این منظر، مسئله این نیست که شعر «باید» در برابر زبان جنگ بایستد، مسئله این است که در خودِ حرکت شعر، امکانی وجود دارد که هر زبان مسلطی را ناپایدار می‌کند. شعر، در این سطح، حامل پیامی علیه قدرت نیست، میدان اختلال در خودِ امکانِ پیام است؛ جایی که واژه‌ها از اطاعت کامل سر باز می‌زنند و معنا از استقرار نهایی می‌گریزد.

در چنین وضعیتی، زبان قدرت که بر قطعیت، شفافیت و فرمان‌پذیری استوار است، با نوعی لکنت مواجه می‌شود. این لکنت، محصول اراده‌ی شاعر نیست، در اصل برآمده از همان ناهم‌زمانی و ناهم‌خوانی درونی زبان است که شعر را از هرگونه هم‌سویی کامل با نظم مسلط بازمی‌دارد.

به این معنا، شعر پیش از آن‌که نفی‌کننده‌ی زبان قدرت باشد، محل تعلیق آن است: جایی که قدرت نمی‌تواند خود را به‌تمامی تثبیت کند.

جنگ، تنها با سلاح پیش نمی‌رود؛ با واژه‌ها نیز پیش می‌رود. مفاهیمی چون «امنیت»، «دشمن»، «ضرورت» و «نظم»، به‌گونه‌ای به کار گرفته می‌شوند که خشونت را توجیه و بازتولید کنند. زبان، در این وضعیت، همانطور که ابزار بیان است، همچنین نیز بخشی از ماشین جنگ است. از همین‌جا است که اهمیت شعر آشکار می‌شود: شعر، اگر بتواند از این زبان فاصله بگیرد یا آن را مختل کند، می تواند امکان نوعی مقاومت را فراهم آورد.

شعر در برابر جنگ نه قدرت توقف آن را دارد و نه وظیفه‌ی صرف تسلی‌بخشی. کار شعر، اگر جدی گرفته شود، برهم‌زدن عادت‌مندی ما به خشونت است؛ آشکار کردن آنچه عادی شده و بازگرداندن حساسیت به آنچه دیگر حس نمی‌شود. شعر، به جای توضیح جنگ، آن را به تجربه‌ای ناآرام بدل می‌کند؛ تجربه‌ای که خواننده را از آسودگی ادراک روزمره خارج می‌سازد

در ادبیات مدرن، این کارکرد شعر به اشکال گوناگون تحقق یافته است*۱-. در آثار پل سلان، زبان به میدان بحران بدل می‌شود. پس از فاجعه‌ای چون هولوکاست، واژه‌ها دیگر نمی‌توانند همانند گذشته عمل کنند؛ آن‌ها شکسته، فشرده، و گاه به مرز سکوت رانده می‌شوند. این شکست، نشانه‌ی ناتوانی نیست، نشانه ی نوعی امتناع است: امتناع از بازتولید زبانی که امکان آن خشونت را فراهم کرده بود. در این‌جا، شعر از طریق گسست، لکنت، و ابهام، به حافظه‌ای برای آن‌چه قابل‌گفتن نیست بدل می‌شود.

در نقطه‌ای دیگر، شعر پابلو نرودا نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در دل زبانی سرشار و روایی نیز، تاریخ خشونت را ثبت کرد. نرودا، به‌ویژه در مواجهه با جنگ و سرکوب، زبان را انباشته می‌کند: از تصویر، از نام‌ها، از صداها. شعر او، به‌جای سکوت یا گسست کامل، به نوعی وفور زبانی روی می‌آورد، گویی می‌کوشد در برابر فراموشی، جهانی از واژه‌ها بنا کند که ویرانی را در خود حفظ کند. در این‌جا، مقاومت در شکستن زبان عمل نمی کند، در امتناع از تهی‌شدن آن از حافظه است.

در سنت شعری «شعر انتقادی»، از برتولت برشت تا محمود درویش، شعر به ابزاری برای فاصله‌گذاری بدل می‌شود. این شعرها، به‌جای غرق‌کردن خواننده در احساس، نوعی مکث ایجاد می‌کنند؛ مکثی که در آن، بداهت‌های ایدئولوژیک ترک برمی‌دارند. در این‌جا، شعر نه نسخه‌ای برای عمل، امکانی برای دیدن است، دیدنی که خود، در جهانی اشباع‌شده از روایت‌های مسلط، امری رادیکال محسوب می‌شود.

در تجربه‌ی شعر کُردی، به‌ویژه در آثار شیرکو بیکه‌س، جنگ به‌مثابه‌ی افق دائمی زیستن ظاهر می‌شود. در شعر بێکه‌س، طبیعت نه پس‌زمینه، بخشی از حافظه است: کوه‌ها، درختان، و باران، هم‌چون شاهدان خاموش خشونت حضور دارند. زبان، از مرکزیت انسان فاصله می‌گیرد و در میان اشیا و جغرافیا پراکنده می‌شود. در این‌جا، جنگ در بدن انسان، در زمین، در فضا، و در سکوت‌ها ادامه دارد. شعر، به این معنا، به نوعی اکولوژیِ حافظه بدل می‌شود؛ جایی که رنج، در نسبت میان انسان و جهان طبیعی ثبت می‌گردد.

در ادبیات فارسی نیز، آثار احمد شاملو نمونه‌ای برجسته از این مواجهه‌اند. در شعر او، زبان، در عین زیبایی، حامل تنشی عمیق است؛ تنشی میان امکان سخن‌گفتن و تجربه‌ی سرکوب. انسانِ شاملو، سوژه‌ای است زخمی، گرفتار در تاریخ و قدرت، که با این‌حال، هنوز می‌کوشد سخن بگوید. شعر او، نه پناهگاهی در برابر خشونت، که صحنه‌ای برای افشای آن است. چنانکه اشعار ناظم حکمت. و یا اراگون از این دست نمونه اند .

اگر این تجربه‌های متفاوت را کنار هم بگذاریم، می‌توان گفت که شعر، در مواجهه با جنگ، راهی یگانه در پیش نمی‌گیرد. گاه زبان را می‌شکند، گاه آن را انباشته می‌کند، گاه فاصله ایجاد می‌کند، و گاه آن را در جغرافیا و طبیعت پراکنده می‌سازد. اما در همه‌ی این اشکال، یک ویژگی مشترک وجود دارد: مقاومت در برابر عادی‌شدن خشونت.

در روزگاری که جنگ، به‌صورت‌های آشکار و پنهان، به بخشی از زندگی روزمره بدل شده است، شعر تنها زمانی می‌تواند ضروری باقی بماند که این عادی‌شدن را مختل کند. شعر، اگر هنوز معنایی داشته باشد، در همین اختلال نهفته است: در شکاف انداختن در زبان، در بازگرداندن حساسیت به رنج، بی پناهی و در گشودن امکانی برای دیدنِ «دیگری»، همچون انسانی که در همان شبکه‌ی خشونت گرفتار است.

شاید شعر نتواند جنگ را متوقف کند، اما می‌تواند مانع از آن شود که جنگ، به‌طور کامل در زبان ما تثبیت شود. و همین، در جهانی که خشونت به قاعده بدل شده، کم‌اهمیت نیست.

پانوشت:

بدیهی است که نام‌هایی که در این‌جا آمده‌انداز «پل سلان و نرودا و برشت و درویش و شاملو، شیر کو، حکمت و آراگون … » تنها نمونه‌هایی برجسته و شناخته‌شده از مواجهه‌ی ادبی با جنگ و خشونت‌اند، نه تمام آن. در سراسر جهان، در زبان‌ها و سنت‌های گوناگون، شاعران و نویسندگان بی‌شماری گاه در حاشیه، گاه در سکوت، و اغلب دور از مرکزیت‌های فرهنگی، کوشیده‌اند تجربه‌ی جنگ، تبعید، سرکوب و درد ‌و رنج را به زبان آورند و در برابر فراموشی مقاومت کنند. آن‌چه این صداهای پراکنده را به هم پیوند می‌دهد، سبک مشترک یا دستگاه نظری واحدی نیست، در واقع نوعی حساسیت اخلاقی و زبانی است:

امتناع از تن‌دادن به بداهتِ خشونت، و گشودن افقی که در آن، دیگری از جایگاه دشمنی و یا انکار، خارج می‌شود و به حضوری مسئله‌مند، و در عین حال هم‌سرنوشت، بدل می‌گردد.

منابع:

Brecht Bertolt( 1976). Poems 1913–1956 (J. Willett & R. Manheim, Eds. & Trans.). Routledge.

Celan paul 2001). Selected poems and prose (J. Felstiner, Trans.). W. W. Norton & Company.

Darwish Mahmoud (2003). Unfortunately, it was paradise: Selected poems. University of California Press.

Drrida Jacques 1978). Writing and difference (A. Bass, Trans.). University of Chicago Press.

Neruda Pablo (1991). Canto general (J. Schmitt, Trans.)University of California Press.

Sherko Bekes 2004). Butterfly valley: Selected poems (various translators). ARC Publications.

شیرکو‌بیکه‌س. دیوان ( کردی)

مجموعه آثار. احمد شاملو

Romantic communist: the life and work of Bazm Hikmat . PDF

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.