آزادی بر ویرانهها یا دفن جامعه زیر آوار جنگ؟
جنگی که به نام رهایی روایت شده، در عمل به ویرانی زیرساختهای حیاتی و فروپاشی امکان زیستن انجامیده است. علی جوادی در این دیدگاه با تکیه بر صحنههای عینی و آمار تکاندهنده جنگ استدلال میکند که این مسیر نه به رهایی، بلکه به «سناریوی سیاه» میانجامد: لحظهای که مردم از فاعلان تغییر به سوژههای بقا تقلیل مییابند و میدان سیاست جای خود را به استیصال میدهد. در این چارچوب، پرسش مرکزی یادداشت ساده و دردناک است: کدام جامعه قرار است آزاد شود، وقتی خودِ امکان زندگی از آن گرفته شده است؟

حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به دانشگاه علم و صنعت، شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۵، تهران، منبع عکس: تسنیم

تاریخ گاهی نه با شکوه، بلکه با طنزی سیاه پیش میرود؛ طنزی که در آن، بر ویرانه خانهها واژه «آزادی» نوشته میشود، بر جنازه کودکان «هزینه ضروری» حک میشود، و بر دود برآمده بیمارستانها «گذار به آینده» نقش میبندد.
امروز، در میانه جنگی که بر سر جامعه آوار شده، همین صحنه در برابر ماست: کودکی که از زیر آوار مدرسه بیرون کشیده میشود، مادری که در صف نان ایستاده، بیمارستانی که تخلیه شده، و مردمی که شهرشان را ترک میکنند—و در همان لحظه، صدایی از دور میگوید: «اینها درد زایمان آزادی است.»
و اکنون این تصویر، لایهای تاریکتر نیز یافته است: شهری که ناگهان در خاموشی فرو میرود—نه به خاطر یک حادثه، بلکه چون هدف نظامی است؛ دستگاههای اکسیژن که از کار میافتند، آسانسورهایی که میان طبقات گیر میکنند، نوزادانی که در انکوباتورها بدون برق رها میشوند، آبی که در لولهها میایستد، و تاریکیای که نه فقط شب، بلکه زندگی را میبلعد.
این صدا را باید شناخت. این صدا، صدای رهایی نیست؛ صدای سیاستی است که بر ویرانی زندگی و جامعه بنا شده است.
بدن جامعه زیر بمباران
اگر از زبانهای گرم و نرم صورتهای بزکشده عبور کنیم، واقعیت خشنتر و صریحتر است: بیش از ۴۰۰۰ کشته، بیش از ۴۰۰۰۰ زخمی، ۶ بیمارستان از کار افتاده یا تخلیه شده، بیش از ۱۸ حمله مستقیم به مراکز درمانی، قطع گسترده برق، تخریب هزاران واحد مسکونی، و موج آوارگی که نزدیک به ۵ میلیون نفر را از خانههایشان برکنده است.
اما این فقط سطح ماجراست. وقتی نیروگاههای برق هدف قرار میگیرند، جنگ وارد فازی میشود که دیگر فقط «ضربه به رژیم» نیست، بلکه ضربه به امکان زیستن است: سیستمهای تصفیه آب از کار میافتند، فاضلاب در شهرها میماند، داروها فاسد میشوند، زنجیره سرد واکسنها قطع میشود، و بیمارستانها به قبرستانهای خاموش بدل میشوند.
اینها آمار نیستند؛ اینها استخوانهای شکسته یک جامعهاند. و در میان این تصویر، میناب چون خنجری در وجدان بشریت فرو میرود: مدرسه دخترانه «شجره طیبه»، جایی که باید الفبا آغاز شود، با موشک درهم کوبیده شد. کلاسهایی که باید صدای زندگی میدادند، به سکوت مرگ فرو رفتند. دهها کودک—و بنا بر برخی گزارشها بیش از صد کودک—در همان جایی کشته شدند که باید آینده را میساختند.
و اکنون همان آینده، در تاریکی مطلقی که بر شهرها تحمیل شده، نفس میکشد—یا دقیقتر، در حال خفه شدن است. اینها «اشتباهات جنگی» نیست؛ اینها خودِ منطق جنگ است.
دروغ بزرگ: بمباران بهمثابه رهایی
و با این حال، کسانی ایستادهاند و میگویند: «زیرساختها باید نابود شوند»، «این تنها راه فروپاشی رژیم است»، «بدون این فشار، تغییر ممکن نیست»، «مردم بهتنهایی نمیتوانند.»
اکنون حتی صریحتر میگویند: «برق را بزنید، شبکه را فلج کنید، تا حکومت سقوط کند.»
این جملات را باید از نو خواند—نه بهعنوان تحلیل، بلکه بهعنوان اعتراف: اعتراف به همسویی با منطق جنگ و ویرانی. اعتراف به اینکه قدرت را نه در مردم، بلکه در خاموشی شهرها میبینند؛ آینده را نه در جامعه، بلکه در فروپاشی سیستمهای حیاتی آن جستوجو میکنند.
اما سؤال ساده است، و مرگبار: کدام جامعه قرار است آزاد شود، وقتی حتی آب و نان و درمان از آن گرفته شده است؟ کدام مردم باید آزاد شوند، وقتی در تاریکی و بیبرقی، در صف بقا ایستادهاند؟
خانهای که فرو میریزد، فقط دیوار نیست؛ شبکهای از روابط اجتماعی است که از بین میرود. بیمارستانی که خاموش میشود، فقط ساختمان نیست؛ یک سیستم بقاست که قطع میشود. نیروگاهی که منفجر میشود، فقط یک هدف نظامی نیست؛ شریان زندگی یک شهر است که بریده میشود.
مدرسهای که ویران میشود، فقط یک مکان نیست؛ یک نسل است که عقب رانده میشود. و جامعهای که آواره میشود، دیگر آن نیرویی نیست که بتواند بهسادگی تاریخ را تغییر دهد؛ ناتوانتر، خمیدهتر، و نیازمند برخاستنی دوباره است.
سناریوی سیاه: وقتی جامعه فرو میریزد
اینجاست که باید به منصور حکمت بازگشت—نه برای نقل قول، بلکه برای فهم واقعیت. او هشدار داده بود: هر خونریزیای انقلاب نیست. انقلاب—حتی اگر خونین—صحنه حضور مردم است؛ صحنه آگاهی، اراده و افق آزادی و برابری.
اما «سناریوی سیاه» چیز دیگری است: جایی که جامعه نه تغییر میکند، بلکه فرو میریزد. و حمله به زیرساختهای حیاتی—به برق، آب، درمان—دقیقاً مکانیزم همین فروپاشی است.
جنگ امروز، اگر ادامه یابد، جامعه را به این مسیر میبرد: نه به سوی آزادی، بلکه به سوی خاموشی؛ نه به سوی قدرت مردم، بلکه به سوی حذف فیزیکی و اجتماعی آنها از صحنه.
در سناریوی سیاه، مهمترین محصول جنگ، استیصال اجتماعی است: مردمی که دیگر خود را فاعل تغییر نمیبینند، بلکه خود را در برابر فاجعهای دائمی مییابند. مردمی که میتوانستند بپرسند «چگونه سرنگون کنیم»، «چگونه سازمان دهیم»، «چگونه محلات را کنترل کنیم»، «چگونه اعتصابات سراسری کارگری را شکل دهیم»، به مردمی بدل میشوند که در تاریکی، با بطری آب در دست، میپرسند: «چگونه زنده بمانیم؟»
این همان لحظهای است که تاریخ متوقف میشود؛ نه بهخاطر خالی شدن سینهها از خشم، بلکه بهخاطر فروپاشی زیرساختهای زندگی.
ارتجاع، وارث ویرانهها
در این شرایط، آزادی متولد نمیشود؛ ارتجاع تکثیر میشود. باندها، نیروهای مسلح، ناسیونالیسم، مذهب، و مداخله خارجی—همه بر شانه ویرانی رشد میکنند. در تاریکی شهرهای بیبرق و در صفهای آب و نان، این نیروها سریعتر از هر زمان دیگری ریشه میدوانند.
و در این میان، صدایی بلندتر میشود: «اگر لازم باشد، اشغال نظامی هم باید صورت گیرد»، «فشار خارجی تعیینکننده است.»
این صدا، صدای سلطنتطلبی و جنگطلبی قومپرستان است که دیگر حتی تظاهر هم نمیکنند. صریح میگویند: ما به مردم امید نداریم؛ به فروپاشی امید داریم.
اینها نه آلترناتیو، بلکه محصول و ابزار سناریوی سیاهاند. در چنین وضعیتی باید بیابهام سخن گفت: در یک سو، رژیم اسلامی با دههها سرکوب، فقر و جنایت ایستاده است؛ در سوی دیگر، ماشینهای جنگی آمریکا و اسرائیل که اکنون حتی شریانهای حیاتی جامعه—برق، آب، درمان—را هدف گرفتهاند. و در میان این دو، آنان که فریاد میزنند: «بیشتر بزنید.»
اینها، هر سه، در یک چیز مشترکاند: بیاعتنایی به زندگی انسان.
آنها که جنگ را «فرصت» مینامند، بر خاموشی شهرها و مرگ انسانها شرط بستهاند. آنها که ویرانی را «گذار» میخوانند، آینده را در تاریکی دفن میکنند.
اما تاریخ با ویرانه ساخته نمیشود؛ با جامعه ساخته میشود. و جامعه، اگر بخواهد برخیزد، ابتدا باید زنده بماند—با برق، با آب، با نفس، با امکان زندگی.
این جنگ باید پایان یابد— برای نجات جامعه. چرا که تنها در یک جامعه زنده است که سیاست و انقلاب ممکن است، نه در جامعهای که زیر آوار و در تاریکی دفن شده است… بر ویرانهها، رهایی نمیروید. بر ویرانهها، تنها سناریوی سیاه میروید.





نظرها
نظری وجود ندارد.