تله پیروزیهای کوچک: ایران، آمریکا و جنگی بدون «مجلس ختم»
علی رسولی ـ جنگ کنونی، تا اینجا، بیش از آنکه جنگِ پیروزیهای قطعی باشد، جنگِ ناتوانی در طراحی پایان آن بوده است. و در خاورمیانه، جنگهایی که مجلس ختمشان طراحی نشده، معمولا خیلی بیشتر از آنچه آغازگرانشان تصور میکردند، دوام میآورند و ویران میکنند.

بنری که تصویر آیتالله مجتبی خامنهای، رهبر جدید ایران و پسر آیتالله علی خامنهای، رهبر مقتول، را نشان میدهد، در حالی که اسلحهای در دست دارد، در میدان انقلاب تهران در تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۲۶، در حالی که شرکتکنندگان برای تشییع جنازه فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ارتش و سایر افرادی که در روزهای اولیه حملات آمریکا و اسرائیل به ایران کشته شدند، جمع شدهاند، به نمایش گذاشته شده است. عکس:Khoshiran/ منبع: AFP
یکی از عجیبترین و خطرناکترین ویژگیهای جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، وضعیت معکوس «راه خروج» است. معمولا در جنگها، طرف مهاجم یا شکست را میپذیرد یا میکوشد با تحمیل هزینه، طرف مقابل را وادار به عقبنشینی، امتیازدهی یا تسلیم کند. اما در این جنگ، بهویژه در مواضع اخیر دونالد ترامپ، با وضعیتی وارونه روبهرو هستیم: طرف حملهکننده به طرف مورد تجاوز اولتیماتوم میدهد که راهی «محترمانه» برای خروج او از جنگ فراهم کند.
ترامپ در پست اخیرش در تروث سوشال نوشت آمریکا در حال گفتوگو با «یک رژیم جدید و معقولتر» برای پایان عملیات نظامی در ایران است، اما همزمان تهدید کرد که اگر «بهزودی توافقی حاصل نشود» و اگر تنگه هرمز فورا «برای تجارت باز» نشود، ایالات متحده «همه نیروگاههای برق، چاههای نفت و جزیره خارگ» و حتی «احتمالا همه تاسیسات آبشیرینکن» ایران را «منفجر و کاملا نابود» خواهد کرد.
یک کمدی سیاه و خونین در جریان است. همین ترکیبِ «نمایش مذاکره» و تهدید به ویرانی کامل، نشان میدهد که ترامپ همه ابزارهای فشار خود را روی میز گذاشته تا نه ارتش آمریکا بلکه ایران، بهنوعی، درِ خروج را برای آمریکا باز کند. این یکی از خطرناکترین وضعیتهای ممکن در هر جنگی است؛ وقتی مهاجم نتواند خود مسیر خروجش را طراحی کند و در عین حال حاضر نباشد شکست، بنبست یا محدودیت اهدافش را بپذیرد، احتمال جهش او بهسوی منطق انتقام، تخریب کور و سیاست زمین سوخته بهشدت افزایش مییابد.
اما چرا به اینجا رسیدهایم؟
جنگی که از ۹ اسفند با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد، حالا وارد مرحلهای شده که دیگر نمیتوان آن را فقط با شمارش موشکها، سایتهای هدفگرفتهشده، فرماندهان کشتهشده یا دست برتر در آسمان توضیح داد.
پس از یک ماه نبرد، هر سه طرف اصلی این جنگ یعنی ایران، آمریکا و اسرائیل در موقعیتی قرار دارند که میتوانند از «دستاوردهایشان» حرف بزنند. اما مسئله اینجا است که تقریبا همه این دستاوردها، تا این لحظه، ماهیتی تاکتیکی دارند؛ یعنی دستاوردهایی که در میدان جنگ معنا دارند، اما هنوز به پیروزی راهبردی، پایدار و قابل تثبیت تبدیل نشدهاند.
چرا چنین وضعی خطرناک است؟ وقتی بازیگران جنگ به مجموعهای از موفقیتهای محدود و مقطعی دست پیدا میکنند، اما هیچکدام هنوز راهی برای تبدیل آن به نظم پساجنگ، ترتیبات بازدارنده پایدار و یک «خروج قابلقبول» ندارند، همان دستاوردهای تاکتیکی میتوانند به موتور تشدید بحران بدل شوند.
آمریکا و اسرائیل از آغاز جنگ با اهدافی بزرگ و حداکثری وارد میدان شدند. در سطح نظامی، آنها توانستهاند ضربات سنگینی به ایران وارد کنند: سایتهای هستهای، موشکی، نیروی هوایی و نیروی دریایی ایران هدف قرار گرفتهاند؛ بخشی از زیرساختهای نظامی، صنعتی و علمی ایران آسیب دیده؛ شماری از چهرههای بلندپایه سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی کشته شدهاند؛ و ظرفیت ایران برای تولید موشک یا نرخ شلیک در برخی حوزهها تضعیف شده است. از این منظر، اگر فقط به حجم تخریب نگاه کنیم، روشن است که ایران هزینه مادی و انسانی بسیار سنگینتری نسبت به طرف مقابل پرداخته است.
اما جنگ فقط با ترازوی «حجم تخریب» و «شدت ضربه» سنجیده نمیشود. سؤال اصلی این است که آیا این هزینههای تحمیل شده به ایران به اهداف راهبردیای منجر شدهاند که جنگ برای رسیدن به آنها آغاز شد؟ تا اینجا پاسخ منفی است. نه برنامه هستهای ایران بهطور کامل از میان رفته، نه برنامه موشکی آن نابود شده، نه پیوند ایران با شبکه نیروهای نیابتی بهطور کامل قطع شده و نه آن چیزی که در ذهن بخشی از طراحان جنگ وجود داشت یعنی فرسایش سیاسی تا مرز فروپاشی یا تسلیم نظام، تحقق پیدا کرده است.
حتی در تحلیلهایی که در رسانههای آمریکایی منتشر شده، بر همین شکاف تاکید شده است: آمریکا ممکن است در عملیاتهای روزانهاش دست بالا را داشته باشد، اما در جنگ، به دلیل نرسیدن به اهداف بزرگ آغازین، در موقعیتی فرسایشی و نامطمئن قرار گرفته است.
در طرف مقابل، ایران با وجود همه ضربات، دستاوردهای مهمی داشته است. مهمترین دستاورد ایران، صرفا تداوم شلیک موشک یا حمله پهپادی نیست؛ بلکه بقای نظام سیاسی در زیر شدیدترین فشار نظامی است.
جمهوری اسلامی، برخلاف برخی برآوردهای اولیه، نه دچار فروپاشی سریع شد، نه سازوکارهای جایگزینی در ساختار فرماندهیاش از هم پاشید، و نه توان دفاعی و آفندیاش بهطور کامل از کار افتاد. طرح آفندی حملات موشکی و پهپادی ایران، هرچند تضعیفشده، هنوز فعال است و همچنان قادر است به بانک اهدافش در اسرائیل و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس ضربه بزند. حتی در برخی گزارشهای غربی نیز تصریح شده که صرف زنده ماندن جمهوری اسلامی و حفظ توان اخلال در اقتصاد جهانی، خود به معنای نوعی موفقیت راهبردی برای تهران است؛ زیرا هدف اصلی ایران در سناریوی جنگ، از ابتدا «بقا» و «اختلال» بوده، نه لزوما پیروزی کلاسیک.
افزون بر این، ایران توانسته تنگه هرمز را به یک اهرم مرکزی در جنگ تبدیل کند. این شاید مهمترین برگ برنده تاکتیکی تهران تا اینجای جنگ باشد. بستن یا کنترلکردن گذرگاه اصلی انرژی جهان، از جنس همان تصرف ارتفاعات کلیدی در جنگهای زمینی است: یک موقعیت ممتاز که میتواند موقت باشد، اما اگر در طراحی خاتمه جنگ تثبیت شود، به دستاوردی راهبردی بدل خواهد شد.
ایران با اتکا به این اهرم، نه فقط به آمریکا و اسرائیل، بلکه به کل اقتصاد جهانی هزینه تحمیل کرده است. افزایش شدید قیمت نفت، سوخت جت، گاز طبیعی و اختلال در زنجیرههای تامین، بخشی از اثرات این وضعیت بوده است. اما نکته مهمتر این است که تنگه هرمز برای ایران فقط ابزار فشار اقتصادی نیست؛ ابزار سیاسی هم هست. تهران به جهان یادآوری میکند که حتی اگر از نظر نظامی زیر فشار باشد، هنوز میتواند هزینهای فراتر از «جنگ مستقیم» ایجاد کند. برای آمریکا این خبری نگران کننده است. جمهوری اسلامی سالها با این راهبردهای نامتقارن و استفاده از آنها برای فشار به طرف مقابل زندگی کرده و این شیوه را خیلی خوب بلد است.
با این همه، همین دستاورد ایران نیز درون خود حامل خطر است. کنترل تنگه هرمز، تا وقتی جنگ در جریان است، یک مزیت تاکتیکی بزرگ محسوب میشود. اما اگر این اهرم نتواند در ترتیبات پایان جنگ به شکلی پایدار به نفع ایران ترجمه شود، خود میتواند به بهانهای برای تشدید بیشتر جنگ تبدیل شود. در واقع، هرچه این انسداد طولانیتر شود، فشار برای واکنش شدیدتر آمریکا بیشتر خواهد شد.
شاید بتوان گفت هر دو طرف دستاوردهای تاکتیکیای دارند که میتواند آنها را در یک تله مشابه گیر بیندازد: ایران با تنگه هرمز، آمریکا و اسرائیل با کنترل آسمان ایران.
کنترل آسمان ایران برای آمریکا و اسرائیل در دوره جنگ، یک برتری عملیاتی تعیینکننده است. این برتری امکان حملات روزانه، شناسایی، هدفگیری و بمباران مستمر زیرساختهای نظامی ایران را فراهم میکند. اما همین دست بالا، لزوما به معنای خروج موفق از جنگ نیست. اگر این برتری نتواند به توافقی الزامآور، نظم بازدارنده جدید یا تحمیل شرایط سیاسی پایدار منجر شود، بهجای آنکه ابزار پایان جنگ باشد، به عامل تشدیدکننده آن تبدیل خواهد شد.
طرفی که هر روز از آسمان حمله میکند، اما هنوز به پیروزی راهبردی نرسیده، معمولا با وسوسه گسترش اهداف مواجه میشود: حمله بیشتر، تخریب بیشتر، رفتن بهسوی زیرساختهای حیاتی، یا نهایتا ورود زمینی. این همان تلهای است که میتواند «برتری عملیاتی» را به «باتلاق راهبردی» تبدیل کند.
در وضعیت کنونی، آمریکا بهعنوان بازیگر اصلی جنگ به جز پذیرش ناکامی و شکست، بیش از دو گزینه در دسترس ندارد. گزینه نخست، حمله زمینی گسترده یا سراسری به ایران است؛ گزینه دوم، یک حمله محدودتر زمینی یا ترکیبی برای ایجاد فرصتی جهت اعلام پیروزی و خروج آبرومندانه از معرکه. اما هر دو سناریو میتوانند به فاجعه ختم شوند. فاجعهای بزرگتر از اعلام هزیمت.
سناریوی اول، یعنی حمله زمینی سراسری، از همان ابتدا با هزینههای عظیم روبهرو است. ایران نه عراق ۲۰۰۳ است و نه افغانستان ۲۰۰۱. از نظر وسعت سرزمینی، جمعیت، عمق جغرافیایی، پیچیدگی توپوگرافیک، تراکم مراکز جمعیتی و پراکندگی ظرفیتهای نظامی، ایران یک هدف بسیار دشوارتر است.
هرگونه عملیات زمینی گسترده مستلزم بسیج نیروی عظیم، خطوط تدارکاتی طولانی، استقرار پایدار، پوشش لجستیکی سنگین، تحمل تلفات بالا و در نهایت، آمادهبودن برای جنگی فرسایشی خواهد بود. فارغ از هزینههای نظامی، هزینه سیاسی چنین جنگی برای آمریکا بسیار سنگین است. شکاف در داخل آمریکا افزایش مییابد، مخالفت افکار عمومی آشکار خواهد شد، پای کنگره به موضوع بودجه و اهداف جنگ کشیده میشود، و خود ترامپ نیز در دام همان جنگهای بیپایانی میافتد که سالها علیه آنها شعار داده بود.
هزینه اقتصادی هم سرسامآور است: بودجه جنگی جدید، فشار بر بازارهای انرژی، تورم، هزینه لجستیک و مصرف بالای سامانههای رهگیری و تسلیحات پیشرفته، همگی فاکتورهای مهمی هستند.
اما حتی بیش از حمله سراسری، سناریوی حمله محدود نیز خطرناک است. طرحهایی مانند تصرف جزیره خارگ، تسلط بر برخی جزایر دهانه تنکه هرمز یا اشغال نوار ساحلی جنوبی ایران، در نگاه نخست برای واشنگتن جذاب به نظر میرسند: اقدامی نمایشی، قابلفروش در رسانهها و مناسب برای اعلام یک «پیروزی». ولی این طرحها یک کابوس بالقوه برای نیروی زمینی آمریکا هستند.
ایران بخش قابل توجهی از توان موشکی و پهپادی خود را از عمق سرزمینی به کار میگیرد. بنابراین حتی اگر آمریکا به خارگ یا بخشهایی از ساحل جنوبی دست پیدا کند، این به معنای پایان کار نیست. برعکس، نیروهای آمریکایی در موقعیتی ثابت و آسیبپذیر قرار میگیرند و تلفات آنها میتواند بهسرعت بالا برود.
از سوی دیگر، کنترل خارگ و ساحل جنوبی دقیقا چه مسئلهای را برای آمریکا حل میکند؟ اگر این طرح با سناریوی فروپاشی سیاسی جمهوری اسلامی همراه نباشد، معنای راهبردی چندانی ندارد. فقط در صورتی که واشنگتن تصور کند میتواند از طریق تصرف گلوگاههای صادرات نفت و فرآوردههای ایران، حکومت را به تسلیم بکشاند یا از دل بحران اقتصادی، اعتراضات اجتماعی و فروپاشی سیاسی تولید کند، چنین اقدامی میتواند برایش معنا داشته باشد. در غیر این صورت، اشغال این نقاط بیشتر به یک دستاورد نمادین میماند تا پیروزی راهبردی. و مهمتر از همه این اشغال تا چه زمانی و با تحمل چه میزان هزینه قرار است ادامه یابد؟ این همان مشکلی است که از فاز اول جنگ هم وجود داشت: حمله آغاز شد، اما طرح خروج روشن نبود.
طرف ایرانی نیز اگرچه در دفاع و آفند موفقتر از انتظارات اولیه ظاهر شده، با پرسش مشابهی روبهرو است: چگونه باید این جنگ را تمام کرد و در عین حال، مانع حمله مجدد شد؟ این شاید همان سوال «۲۰ میلیون دلاری» جنگ باشد. ایران نشان داده که میتواند بقا، ضربهزنی و تاکیتکیهای نامتقارن را ترکیب کند و به دشمنش ضرب شست نشان دهد. اما هیچیک از اینها به خودی خود تضمینکننده پیروزی در جنگ نیست.
جمهوری اسلامی هم اگر نتواند موفقیتهای کنونی خود را به ترتیباتی پایدار در پایان جنگ تبدیل کند، ممکن است با نوعی پیروزی موقت و بحران دائمی روبهرو شود؛ یعنی نظام بماند، اما زیرساختها و اقتصاد و جامعه در مسیری فرسایشی فرو روند.
مشکل بن بست کنونی اینجا است که طرف مقابل، بهویژه آمریکا، هنوز میتواند بهسمت الگوی «انتقامگیری» و «زمین سوخته» حرکت کند. در آمریکای کنونی، تصمیمگیری لزوما از مدل کلاسیک محاسبه هزینه و فایده پیروی نمیکند. همین مسئله خطر را بیشتر میکند. وقتی طرف مهاجم احساس کند به اهداف اصلی خود نرسیده و در عین حال نمیخواهد شکست را بپذیرد، وسوسه حمله به زیرساختهای حیاتی، نیروگاهها، تاسیسات آب، بنادر، پالایشگاهها و شبکههای اقتصادی بیشتر میشود. تهدیدهای علنی ترامپ درباره نیروگاههای برق، چاههای نفت، خارگ و حتی تاسیسات آبشیرینکن، نشانه روشنی از همین منطق است.
پیامد چنین رویکردی برای ایران و منطقه وحشتناک خواهد بود. حمله کور به زیرساختها فقط اقتدار یک دولت برای تنظیم امور را نشانه نمیرود؛ زندگی روزمره میلیونها انسان را ویران میکند. قطع برق، اختلال در آب، تخریب شبکه انرژی، فلجشدن حملونقل، بحران بیمارستانی، کمبود دارو، فروپاشی زنجیره تامین مواد غذایی و بحران مهاجرت تودهای، بخشی از عواقب فوری آن است.
در مقیاس منطقهای، این روند میتواند بحران مهاجرتی بزرگی ایجاد کند. کشورهای همسایه با موج جابهجایی جمعیت، ناامنی مرزی، اختلال انرژی و رکود اقتصادی روبهرو خواهند شد. خاورمیانهای که همین حالا نیز زیر بار جنگها، فروپاشیهای زیستمحیطی و نابرابریهای عظیم خم شده، در چنین سناریویی بهسمت زیستناپذیرتر شدن پیش خواهد رفت.
مسئله اصلی این جنگ در پایان ماه اول آن نه این است که کدام طرف چند موشک بیشتر شلیک کرده یا کدام سایت را بیشتر زده است. مسئله اصلی این است که هیچیک از بازیگران هنوز فرمول قابلاعتمادی برای تبدیل موفقیتهای تاکتیکی به یک نظم راهبردی پایدار ندارند. آمریکا و اسرائیل هنوز به اهداف بزرگ اولیه خود نرسیدهاند، اما هزینه عقبنشینی برایشان بالا است. ایران بقای خود را حفظ کرده و حتی در برخی حوزهها ابتکار عمل دارد، اما هنوز نمیداند چگونه این وضعیت را به صلحی بازدارنده تبدیل کند.
هر سه طرف جنگ گرفتار مصیبت فقدان «راه خروج» هستند و این از خود جنگ خطرناکتر است.
وقتی همه طرفها هنوز چیزی برای از دست دادن دارند، اما هیچکدام تصویر روشنی از پایان قابلقبول برای تنش ندارند، خطر بیشبرآوردی توان، سوءمحاسبه، گسترش حملات و سقوط به درون یک جنگ فرسایشی چندلایه بهشدت افزایش مییابد.
جنگ کنونی، تا اینجا، بیش از آنکه جنگِ پیروزیهای قطعی باشد، جنگِ ناتوانی در طراحی پایان آن بوده است. و در خاورمیانه، جنگهایی که مجلس ختمشان طراحی نشده، معمولا خیلی بیشتر از آنچه آغازگرانشان تصور میکردند، دوام میآورند و ویران میکنند.





نظرها
نظری وجود ندارد.