چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

وقتی جهان مشترک ترک برمی‌دارد

کاوه طالبم ـ‌ وقتی شناسایی آسیب می‌بیند، صدا می‌لغزد؛ وقتی صدا می‌لغزد، جهان مشترک ترک برمی‌دارد؛ وقتی جهان مشترک ترک برداشت، سیاست نه تنها دیگر محل سنجش واقعیت نیست بلکه به میدان فرافکنی آرزوها، خشم‌ها و یقین‌های بی‌هزینه بدل می‌شود. اگر بخواهیم خطای داوری سیاسیِ بخشی از دیاسپورای ایرانی را بفهمیم، باید آن را از همین‌جا بفهمیم: نه از بیرون‌بودنِ صرف، بلکه از جایی که فرد دیگر با جامعه‌ای که درباره‌اش حکم می‌دهد، در یک افق زنده و مشترک زندگی نمی‌کند، اما هنوز خود را مجاز می‌بیند که پیچیدگی آن زندگی را به سود تصویرهای سیاسیِ خویش کنار بزند و فاجعه از همان لحظه آغاز می‌شود که سیاست، به‌جای فهم واقعیت، جانشین آن می‌شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

بحث درباره‌ی دیاسپورای ایرانی، اغلب میان دو داوریِ شتاب‌زده گرفتار می‌ماند. داوری نخست، فاصله از ایران، زندگی در جوامع آزادتر و دسترسی به رسانه‌ها و منابع بیشتر را نوعی امتیاز معرفتی می‌فهمد و برای مهاجران ایرانی نوعی برتری تحلیلی قائل می‌شود. داوری دوم، درست در نقطه مقابل، دیاسپورا را جمعی می‌بیند بریده از واقعیت، گرفتار نوستالژی و آماده برای صدور نسخه درباره‌ی جامعه‌ای که خود دیگر در متن پرهزینه‌ی آن زندگی نمی‌کند. هر دو داوری، با آن‌که بخشی از حقیقت را در خود دارند، در نهایت ساده‌سازند. مسئله نه ستایش یک‌پارچه‌ی دیاسپوراست و نه تخطئه‌ی یکسره آن. مسئله این است که داوری سیاسی در چه شرایطی شکل می‌گیرد و چرا در وضعیت دیاسپوریک، بخشی از این شرایط مختل می‌شود.

در این نوشته می‌کوشم با تکیه بر دو دیدگاه مهم، یکی نزد اکسل هونت و دیگری نزد هانا آرنت، این اختلال را توضیح دهم. از هونت، مفهوم به‌رسمیت‌شناسی را وام می‌گیرم تا نشان دهم اختلال در شناسایی فقط یک مسئله روانی یا هویتی نیست بلکه بر رابطه‌ی فرد با خود، بر اعتماد او به صدای خویش و در نهایت بر نحوه حضورش در عرصه‌ی عمومی اثر می‌گذارد. از آرنت، مفهوم جهان مشترک و فهم او از داوری سیاسی را می‌گیرم تا روشن شود قضاوت سیاسیِ پخته فقط از دانش و اطلاعات حاصل نمی‌شود بلکه به حضور در جهانی مشترک، مواجهه با تکثر و امکانِ شنیدن و شنیده‌شدن وابسته است.

ادعای اصلی این نوشته روشن است: بخشی از خطاهای داوری سیاسی در دیاسپورای ایرانی را باید نه فقط با کمبود اطلاعات یا هیجان‌زدگی، بلکه با اختلال در به‌رسمیت‌شناسی، تزلزلِ صدا و گسست از جهان مشترک توضیح داد. مسئله فقط این نیست که فرد مهاجر چه می‌داند و چه نمی‌داند؛ مسئله مهم این است که از چه جایگاهی سخن می‌گوید، در چه افقی شنیده می‌شود و نسبت او با واقعیت زیسته‌ی جامعه‌ای که درباره‌اش حکم می‌دهد تا چه حد زنده و بی‌واسطه مانده است.

نقطه‌ی عزیمت هونت این است که انسان در تنهاییِ محض به خویشتن دست پیدا نمی‌کند. فرد برای آن‌که بتواند رابطه‌ای مثبت با خود برقرار کند، نیاز دارد از سوی دیگری در آنچه خاص و یگانه‌ی اوست تصدیق شود. شناسایی، در این معنا، نه صرفاً دیده‌شدن است و نه حتی تحسین‌شدن؛ چنانکه ممکن است فردی بسیار مورد توجه قرار گیرد اما هنوز به رسمیت شناخته نشده باشد. شناسایی زمانی رخ می‌دهد که فرد در آن چیزی دیده شود که او را از دیگران متمایز می‌کند؛ در صدا، توانایی، تجربه و یا شیوه‌ی خاصِ بودنش در جهان. از این‌رو، شناسایی شرطی برای شکل‌گیری اعتمادبه‌نفس، عزت‌نفس و امکانِ تحققِ فردیت است.

برای روشن‌ترشدن بحث، یک مثال ساده کافی است. مهاجری ایرانی را در نظر بگیریم که در جامعه‌ی میزبان به موفقیت حرفه‌ای چشمگیری دست یافته است: مثلا  مهندس است یا استاد دانشگاه. او محترم است، حتی ممکن است مدام از او به‌عنوان «نمونه‌ی موفق مهاجر» یاد شود؛ اما آیا این موفقیت لزوماً به معنای شناسایی است؟ نه. چه‌بسا او دقیقاً در همان لحظه‌ای که تحسین می‌شود، درون یک تصویر کلی حل شده باشد: «ایرانیِ باهوش و سخت‌کوش»، «زن قدرتمند خاورمیانه‌ای» یا «صدای مقاومت از سرزمین بحران». این توصیف‌ها در ظاهر مثبت‌اند اما هنوز فرد را در یگانگیِ خودش به رسمیت نمی‌شناسند. او دیده می‌شود، اما در قالبی از پیش‌ساخته؛ شنیده می‌شود، اما نه لزوماً با صدای خودش.

اینجاست که تمایز میان موفقیت و شناسایی اهمیت پیدا می‌کند. موفقیت می‌تواند منزلت اجتماعی بیاورد، اما لزوماً عزتِ ناشی از شناسایی را نمی‌آورد. فرد ممکن است در بیرون کامیاب باشد، اما در درون همچنان با این احساس زندگی کند که آنچه در او خاص و یگانه است، به‌تمامی شنیده نشده است. چنین شکافی فقط به زندگی خصوصی او مربوط نمی‌شود؛ دیر یا زود بر کیفیت حضور او در فضای عمومی نیز اثر می‌گذارد.

در این‌جا دیدگاه هونت و آرنت به یکدیگر می‌رسد. اگر از منظر هونت، شناسایی شرطِ شکل‌گیری رابطه‌ی مثبت با خود است، از منظر آرنت، ظهور انسان در جهان سیاسی به صدا و جهان مشترک وابسته است. انسان نزد آرنت فقط با زنده‌بودن و کارکردن تعریف نمی‌شود؛ او در گفتار و کنش، در میان دیگران، خود را آشکار می‌کند. سیاست، به این معنا، نه صرفاً دستگاه حکومت، بلکه صحنه‌ای است که در آن انسان‌ها با سخن‌گفتن و عمل‌کردن، خود را به یکدیگر نشان می‌دهند. از این‌رو، صدا صرفاً امکان حرف‌زدن نیست؛ امکانِ آن است که سخنِ فرد در عرصه عمومی، حامل اعتبار باشد و به‌عنوان سخنِ یک سوژه شنیده شود.

حال اگر این دو چارچوب را کنار هم بگذاریم، نتیجه روشن‌تر می‌شود: کسی که در یگانگیِ خود به رسمیت شناخته نمی‌شود، در صدای خود نیز دچار تزلزل می‌شود. وی ممکن است بسیار سخن بگوید، اما همواره با این خطر روبه‌روست که سخنش نه به‌عنوان اندیشه‌ای مستقل، بلکه به‌عنوان نمونه‌ای از یک روایت آشنا مصرف شود. مهاجر ایرانی اغلب در چنین وضعی قرار می‌گیرد؛ در جامعه‌ی میزبان، صدایش ممکن است به روایتِ قابل‌مصرفِ «تبعیدیِ آمده از کشوری سرکوب‌شده» تقلیل یابد؛ و در فضای ایرانی، همان صدا ممکن است به دلیل تجربه دو زیست متفاوت، پیشاپیش کم‌اعتبار تلقی شود. در هر دو سو، او سخن می‌گوید، اما جایگاه شنیده‌شدنش بی‌ثبات است.

از دل این بی‌ثباتی، مسئله‌ای پدید می‌آید که برای آرنت بنیادی است: مسئله‌ی جهان مشترک؛ جهان مشترک همان فضای میانی است که در آن انسان‌ها می‌توانند، با وجود تفاوت‌ها، درباره‌ی امر عمومی با یکدیگر سخن بگویند. این جهان نه صرفاً مجموعه‌ای از نهادهاست و نه امری انتزاعی؛ با گفت‌وگو، حضور، تکثر و امکانِ نسبت‌گرفتن با دیدگاه دیگران ساخته می‌شود. وقتی این جهان آسیب می‌بیند، جامعه دیگر به حوزه‌ای از داوری مشترک تبدیل نمی‌شود بلکه به مجموعه‌ای از صداهای پراکنده بدل می‌شود که هم‌زمان حرف می‌زنند، بی‌آن‌که واقعاً یکدیگر را در افق فهم خود وارد کنند.

آرنت داوری سیاسی را نیز دقیقاً در نسبت با همین جهان مشترک می‌فهمد. داوری سیاسی فقط داشتنِ نظر نیست. هرکس می‌تواند نظر داشته باشد. داوری سیاسی زمانی پخته می‌شود که فرد بتواند از حصار تجربه‌ی شخصیِ خود بیرون بیاید و واقعیت را در نسبت با تکثر بسنجد؛ یعنی بتواند وجودِ دیگری را در ذهن حاضر کند و امر عمومی را نه فقط از زاویه‌ی خواست یا خشم خویش، بلکه در میدانِ پیچیده‌ی تجربه‌های متفاوت ببیند. در این معنا، قضاوت سیاسیِ عقلانی فقط از اطلاعات حاصل نمی‌شود بلکه از «تکثرِ تجربه‌شده» حاصل می‌شود.

سوژه‌ی دیاسپوریک، به‌ویژه در تجربه ایرانی، دقیقاً در همین نقطه با یک دشواری ساختاری مواجه است. او از یک سو در جامعه‌ی میزبان با شناساییِ ناقص یا مشروط روبه‌روست، و از سوی دیگر، نسبتش با جامعه‌ی مبدأ دیگر نسبتِ حضورِ بی‌واسطه نیست. او ایران را از خلال خبرها، شبکه‌های اجتماعی، خاطره، تماس‌های پراکنده، خشم، امید یا فقدان تجربه می‌کند؛ این بدان معنا نیست که چیزی از ایران نمی‌فهمد. بحث به‌هیچ‌وجه بر سر ناآگاهی خام نیست. بحث بر سر آن است که شرایط دسترسی او به واقعیت ایران، دیگر همان شرایط زندگی‌کردن در آن واقعیت نیست. او با جامعه‌ای سروکار دارد که دیگر در متن زیست روزانه‌ی آن حاضر نیست.

این فاصله، اگر با گفت‌وگوی پیوسته، گوش‌سپردن جدی و نوعی فروتنی سیاسی همراه نشود، می‌تواند داوری سیاسی را به سمت انتزاع سوق دهد که در نخستین مثال می‌توان آن را در لحظات اوجِ بحران‌های سیاسی دید؛ در چنین لحظاتی، بخشی از دیاسپورا جامعه‌ی ایران را چنان تصویر می‌کند که گویی یک فاعلِ یک‌دست، آماده و هم‌سو است؛ گویی مردم فقط منتظر جرقه‌ای نهایی‌اند و اگر آن جرقه زده نمی‌شود، علت را باید در ترس یا انفعال خودِ مردم جست. در این تصویر، چیزهایی حذف می‌شوند که برای هر داوری سیاسی تعیین‌کننده ‌است: فرسایشِ مزمن، محاسبه‌ی هزینه، وابستگی‌های خانوادگی، ناامنیِ شغلی، ترس از فروپاشی معیشت و شکنندگیِ نهادهای روزمره. جامعه، به‌جای آن‌که واقعیتی پیچیده و چندلایه دیده شود، به صحنه‌ای برای فرافکنی میل سیاسی بدل می‌شود.

مثال دوم را می‌توان در دفاع از راه‌حل‌های قطعی و پرهزینه دید. گاه بخشی از گفتار دیاسپوریک چنان از تحریمِ حداکثری، مداخله‌ی بیرونی دفاع می‌کند که گویی هزینه‌ی این راه‌حل‌ها امری فرعی است و آنچه اهمیت دارد فقط رسیدن به نتیجه‌ی سیاسی مطلوب است. در این‌جا مسئله الزاماً سوءنیت نیست. چه‌بسا مدافع چنین مواضعی، انسانی صادق و عمیقاً خشمگین از وضعیت موجود باشد. اما اگر میان داوری او و تجربه کسانی که باید بهای این نسخه‌ها را در قالب فقر، ناامنی، ازهم‌گسیختگی زندگی روزمره یا خشونت بپردازند فاصله‌ای جدی وجود داشته باشد، قضاوت او به‌سادگی به انتزاع می‌لغزد. در این لحظه، سیاست از سنجش واقعیت جدا می‌شود و به تجلی آرزوهای بزرگ بدل می‌گردد.

از این‌رو، خطاست اگر این وضعیت را به «کم‌فهمی» یا «سطحی‌بودن» تقلیل دهیم. مسئله بسیار عمیق‌تر است. آنچه آسیب می‌بیند، نه صرفاً کیفیت ذهنی افراد، بلکه شرایط اجتماعیِ عقلانیت سیاسی است. عقلانیت سیاسی فقط درون ذهن ساخته نمی‌شود؛ در نسبت با دیگری، در معرض صداهای متکثر، و در پیوند با جهانی مشترک شکل می‌گیرد. هرجا شناسایی آسیب ببیند، صدا لغزان شود و جهان مشترک ترک بردارد، داوری سیاسی نیز مستعد اختلال می‌شود. این اختلال می‌تواند خود را در صورت‌های مختلفی نشان دهد: در دوقطبی‌سازی، در اخلاقی‌کردن خامِ سیاست، در ناتوانی از فهم منطقه‌های خاکستری و در بی‌حوصلگی نسبت به پیچیدگی زندگی واقعی.

البته این تحلیل فقط زمانی معتبر است که به تعمیمی کور تبدیل نشود. دیاسپورای ایرانی یک‌دست نیست. در میان ایرانیان مهاجر و تبعیدی، هم تحلیل‌گران بسیار دقیق و حساس وجود دارند و هم موضع‌گیری‌های شتاب‌زده و انتزاعی. فاصله، گاه امکان دیدن چیزهایی را فراهم می‌کند که از درون میدان کمتر دیده می‌شود. بسیاری از مهم‌ترین نقدها به قدرت و بسیاری از شریف‌ترین صداهای اعتراضی، دقیقاً از دل همین دیاسپورا برآمده‌اند. اما همین فاصله، اگر به‌جای یک موقعیتِ مشروط، به منبعی برای یقینِ مطلق بدل شود، به سرچشمه خطا تبدیل می‌شود. مسئله، پس، طرد دیاسپورا نیست؛ مسئله، فهم خطرهای نهفته در وضعیت دیاسپوریک است.

اگر از هونت یاد می‌گیریم که فرد بدونِ شناسایی، رابطه‌ای مثبت و استوار با خود نمی‌سازد و اگر از آرنت می‌آموزیم که بدونِ جهان مشترک، داوری سیاسی فرومی‌پاشد، آن‌گاه می‌توان بهتر فهمید که چرا بخشی از عقلانیت سیاسی در دیاسپورای ایرانی به انتزاع میل می‌کند. این میل نه حاصل شرارت است، نه لزوماً حاصل ناآگاهی؛ بلکه محصول وضعیتی است که در آن، هم شناسایی آسیب دیده، هم صدا ثبات ندارد و هم پیوند با جهان مشترک سست شده است. در چنین شرایطی، فرد هنوز درباره‌ی مردمی سخن می‌گوید که دیگر با آن‌ها در یک جهانِ زیسته‌ی مشترک زندگی نمی‌کند اما گمان می‌کند همچنان می‌تواند به‌جای آنان، برای آنان و گاه حتی علیه پیچیدگی زندگی آنان حکم صادر کند.

در نهایت، مسئله‌ی دیاسپورای ایرانی فقط دوری از وطن نیست. مسئله، دوری از وطن در شرایطی است که هم شناسایی در جامعه‌ی میزبان ناقص و مشروط است، و هم رابطه با جامعه‌ی مبدأ به‌آسانی در قالب تجربه‌ای زنده و مشترک بازسازی نمی‌شود. از خلال هونت می‌توان فهمید این وضعیت چگونه بر رابطه‌ی فرد با خود و بر اعتماد به صدای خویش اثر می‌گذارد؛ و از خلال آرنت می‌توان دید چگونه همین وضعیت، جهان مشترک و در نتیجه، امکان داوری سیاسیِ پخته را فرسوده می‌کند.

 همانطور که ذکر شد وقتی شناسایی آسیب می‌بیند، صدا می‌لغزد؛ وقتی صدا می‌لغزد، جهان مشترک ترک برمی‌دارد؛ وقتی جهان مشترک ترک برداشت، سیاست نه تنها دیگر محل سنجش واقعیت نیست بلکه به میدان فرافکنی آرزوها، خشم‌ها و یقین‌های بی‌هزینه بدل می‌شود. اگر بخواهیم خطای داوری سیاسیِ بخشی از دیاسپورای ایرانی را بفهمیم، باید آن را از همین‌جا بفهمیم: نه از بیرون‌بودنِ صرف، بلکه از جایی که فرد دیگر با جامعه‌ای که درباره‌اش حکم می‌دهد، در یک افق زنده و مشترک زندگی نمی‌کند، اما هنوز خود را مجاز می‌بیند که پیچیدگی آن زندگی را به سود تصویرهای سیاسیِ خویش کنار بزند و فاجعه از همان لحظه آغاز می‌شود که سیاست، به‌جای فهم واقعیت، جانشین آن می‌شود.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.