چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از «شکوفایی» تا تمرکز قدرت: تأملی انتقادی بر منطق سیاسی یک پروژه گذار

«پروژه شکوفایی ایران» خود را نقشه‌ای برای گذار از بحران معرفی می‌کند، اما آیا این گذار به توزیع قدرت می‌انجامد یا بازتولید آن در شکلی تازه؟ هیمن خاکی در این تحلیل نشان می‌دهد که در دل این طرح، از «دوره اضطرار» تا سیاست‌های اقتصادی و امنیتی، الگویی آشنا از تمرکز قدرت و تعویق مشارکت اجتماعی بازتکرار می‌شود. در سایه جنگ و فشارهای خارجی، این منطق می‌تواند به‌سادگی به نظمی پایدار بدل شود. پرسش اصلی اما باقی است: گذار، به سوی جامعه است یا صرفاً بازآرایی اقتدار؟

تاریخ معاصر ایران بارها نشان داده است که در لحظه‌های بحران و دگرگونی، مسئله فقط سقوط یک نظم سیاسی نیست، بلکه چگونگی بازآرایی قدرت پس از آن نیز تعیین‌کننده است. در بسیاری از این بزنگاه‌ها، وعده‌ی نوسازی و نجات ملی، نه به گسترش مشارکت اجتماعی، بلکه به بازتولید شکل تازه‌ای از تمرکز قدرت انجامیده است. از این منظر، هر طرحی برای «گذار» را باید نه فقط بر پایه‌ی اهداف اعلام‌شده، بلکه بر اساس منطق نهادی، سیاسی و اقتصادیِ درونی آن سنجید.

مقاله‌ی حاضر با همین رویکرد، به بررسی انتقادی «پروژه شکوفایی ایران» می‌پردازد؛ سندی که از سوی رضا پهلوی و جریان‌های نزدیک به او به‌عنوان طرحی برای مدیریت دوران گذار پس از جمهوری اسلامی معرفی شده است. تمرکز این نوشته بر همه‌ی ابعاد این پروژه نیست، بلکه بر چند محور کلیدی آن است: سازوکار توزیع قدرت در دوره‌ی اضطرار، نسبت دولت و جامعه، منطق امنیتیِ تثبیت نظم، و برخی پیشنهادهای اقتصادی که می‌توانند پیامدهای مهمی برای طبقات فرودست و ساختار اجتماعی ایران داشته باشند.

پرسش اصلی این مقاله روشن است. آیا این پروژه قدرت را در سطح جامعه توزیع می‌کند، یا آن را در قالبی تازه بازآرایی و متمرکز می‌سازد؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا به برخی تجربه‌های تاریخی ایران، به‌ویژه در دوران پهلوی، از منظر ساختار قدرت پرداخته می‌شود و سپس بخش‌هایی از این سند بررسی می‌شود تا روشن شود آیا «گذار» در اینجا به معنای گشودن فضای مشارکت عمومی است یا صرفاً بازسازی اقتدار در صورتی جدید.

«گذار از بالا» در سایه جنگ: بازگشت یک الگوی تکرارشونده

«پروژه شکوفایی ایران» که در مرداد ۱۴۰۴ (۲۰۲۵) توسط شبکه‌ای از مشاوران و تحلیل‌گران نزدیک به جریان حامی رضا پهلوی و با هدف صورت‌بندی یک مدل «گذار» پس از جمهوری اسلامی تهیه شده، خود را به‌عنوان پاسخی فنی و ضروری به وضعیت بحرانی ایران معرفی می‌کند. اما این پروژه را نمی‌توان بیرون از زمینه‌ای که در آن شکل گرفته فهمید. شرایطی که با تشدید تنش‌های منطقه‌ای، تهدیدهای نظامی مستقیم از سوی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و بازآرایی ائتلاف‌های جهانی همراه شده است.

در چنین فضایی، هر طرح «گذار» فقط یک نقشه اداری نیست، بلکه می‌تواند به بخشی از آرایش بزرگ‌تر قدرت در سطح منطقه و جهان تبدیل شود. به‌ویژه وقتی برخی از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، هم‌زمان با تشدید این فشارها، به‌دنبال تثبیت موقعیت خود در چارچوب ائتلاف‌های بین‌المللی هستند. این هم‌زمانی، تصادفی به نظر نمی‌رسد و دست‌کم این پرسش را پیش می‌کشد که نسبت این پروژه‌ها با منطق کلی قدرت در سطح جهانی چیست.

برای فهم این وضعیت، باید به یک الگوی تکرارشونده در تاریخ ایران نگاه کرد. ایران، صرف‌نظر از نوع حکومت، همواره به‌دلیل موقعیت ژئوپولیتیک خود، محل رقابت قدرت‌های بزرگ بوده است. از دوره امپراتوری روسیه، که در اسناد منسوب به پطر کبیر بر ضرورت دسترسی به آب‌های گرم جنوبی تأکید می‌شود، تا رقابت‌های قرن نوزدهم میان روسیه و بریتانیا، ایران نه فقط یک کشور، بلکه یک گذرگاه استراتژیک بوده است.

با کشف نفت در اوایل قرن بیستم، این اهمیت چند برابر شد. قرارداد امتیاز دارسی در سال ۱۹۰۱ و سپس بازنگری آن در قرارداد ۱۹۳۳ در دوره رضاشاه، عملاً بخش عمده‌ای از بهره‌برداری نفت ایران را برای دهه‌ها در اختیار شرکت نفت ایران و انگلیس قرار داد، قراردادی که نشان می‌داد چگونه منابع طبیعی، در کنار موقعیت جغرافیایی، ایران را به نقطه‌ای مرکزی در رقابت‌های امپریالیستی تبدیل کرده‌اند.

در چنین بستری، تلاش برای ایجاد دولت مدرن در ایران-که از انقلاب مشروطه آغاز شد-هیچ‌گاه در خلأ شکل نگرفت. این پروژه، که هدف آن محدود کردن قدرت و ایجاد مشارکت سیاسی بود، هم‌زمان با فشارهای خارجی و استمرار ساختارهای استبدادی داخلی پیش رفت و در نهایت ناتمام ماند. پاسخ به این ناتمامی، در دوره رضاشاه، نه در تعمیق مشارکت، بلکه در تمرکز قدرت جست‌وجو شد.

این انتخاب، الگویی را تثبیت کرد. در لحظات بحران، به‌جای گسترش قدرت اجتماعی، اقتدار در سطح دولت متمرکز می‌شود و «ثبات» به‌عنوان توجیه این تمرکز مطرح می‌گردد. این الگو، با تغییراتی، در دوره‌های بعدی نیز تکرار شد. نظمی که توسعه اقتصادی را پیش می‌برد، اما سیاست را محدود نگه می‌داشت.

آنچه این تجربه تاریخی نشان می‌دهد، این است که «گذار از بالا» در ایران نه یک استثنا، بلکه یک الگوی تکرارشونده بوده است. الگویی که اغلب در لحظات حساس و تحت فشارهای خارجی فعال می‌شود. در این چارچوب، «پروژه شکوفایی ایران» نیز صرفاً یک برنامه تکنیکی نیست، بلکه ادامه همین منطق است: تقدم ثبات بر مشارکت، تمرکز تصمیم‌گیری، و تعویق نقش جامعه به آینده‌ای نامشخص.

در شرایطی که سایه جنگ واقعی است، این الگو خطرناک‌تر می‌شود. زیرا جنگ، یا حتی احتمال آن، همواره یکی از مؤثرترین ابزارها برای توجیه تعلیق مشارکت و تمرکز قدرت بوده است. آنچه به نام «مدیریت بحران» آغاز می‌شود، می‌تواند به‌سادگی به شکل پایدار حکمرانی تبدیل شود.

«دوره اضطرار»: تمرکز قدرت به نام نجات

«پروژه شکوفایی ایران» در همان صفحات ابتدایی، در تعریف آنچه «دوره اضطرار» می‌نامد، تصویر روشنی از نحوه توزیع قدرت ارائه می‌دهد. در این بخش، مدیریت لحظه فروپاشی نظم موجود نه به نهادهای منتخب یا سازوکارهای مشارکتی، بلکه به ساختاری متمرکز و محدود واگذار می‌شود که قرار است در کوتاه‌ترین زمان «ثبات» را برقرار کند.

این انتخاب، یک تصمیم صرفاً اجرایی نیست. یک جهت‌گیری سیاسی است.

در این طرح، تمرکز تصمیم‌گیری در سطحی محدود، تعلیق عملی برخی فرآیندهای عادی، و به حاشیه رفتن نقش نهادهای نمایندگی، همگی به‌عنوان اجزای «مدیریت بحران» صورت‌بندی شده‌اند. به بیان ساده‌تر، جامعه در همان لحظه‌ای که باید درباره آینده خود تصمیم بگیرد، از مرکز فرآیند کنار گذاشته می‌شود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که این پروژه از یک برنامه فنی عبور می‌کند و به یک الگوی مشخص از قدرت نزدیک می‌شود: ثبات، پیش از مشارکت.

مدافعان این نوع صورت‌بندی معمولاً به ضرورت شرایط اشاره می‌کنند: بحران، تهدید، خطر جنگ. و در وضعیت امروز، این استدلال بی‌پایه نیست. اما مسئله اینجاست که همین منطق، در تاریخ ایران بارها به کار گرفته شده ـ هر بار با همان وعده: اول نظم، بعد جامعه.

نتیجه چه بوده؟

تمرکز قدرت، با برچسب موقت، تثبیت شده است.

در «پروژه شکوفایی ایران»، این الگو نه پنهان است و نه تصادفی. در نحوه تعریف اختیارات، در جایگاه نهادهای تصمیم‌گیر، و در تعویق نقش جامعه، می‌توان همان منطق آشنا را دید: مدیریت از بالا، با فرض اینکه جامعه بعداً وارد می‌شود.

اما تجربه نشان داده «بعداً» معمولاً هیچ‌وقت به شکل واقعی اتفاق نمی‌افتد.

در شرایطی که خطر جنگ و فشار خارجی واقعی است، این نوع تمرکز حتی خطرناک‌تر می‌شود. زیرا جنگ، یا حتی سایه آن، بهترین توجیه برای محدود کردن مشارکت و تثبیت قدرت متمرکز است. آنچه به‌عنوان «ضرورت اضطراری» آغاز می‌شود، به‌راحتی می‌تواند به شکل دائمی حکمرانی تبدیل شود.

به همین دلیل، مسئله فقط این نیست که این پروژه چگونه می‌خواهد بحران را مدیریت کند. مسئله این است که این مدیریت، از همان ابتدا، چه نوع نظمی را می‌سازد ـ نظمی که در آن جامعه نقش دارد، یا نظمی که جامعه را به آینده‌ای نامعلوم حواله می‌دهد.

اقتصاد در پروژه گذار: وقتی «بازسازی» به بازتعریف مسئولیت اجتماعی تبدیل می‌شود

در «پروژه شکوفایی ایران»، بخش اقتصادی در ظاهر با واژگانی آشنا آغاز می‌شود: بازسازی، احیای تولید، ثبات مالی. این‌ها کلماتی هستند که تقریباً هر طرح اقتصادی در یک وضعیت بحرانی از آن‌ها استفاده می‌کند. اما مسئله، همان‌طور که همیشه هست، در سطح واژه‌ها نیست ـ در این است که این واژه‌ها دقیقاً چه نوع رابطه‌ای میان دولت، بازار و جامعه را مفروض می‌گیرند.

اگر از این سطح عبور کنیم و به پیشنهادهای مشخص نگاه کنیم ـ به‌ویژه در بخش‌هایی مانند اصلاح نظام بازنشستگی ـ یک تغییر مهم قابل مشاهده است: جابه‌جایی تدریجی مسئولیت از سطح جمعی به سطح فردی. در اینجا، بازنشستگی دیگر صرفاً به‌عنوان یک تعهد اجتماعی تعریف نمی‌شود، بلکه به سازوکاری وابسته به مشارکت فرد در بازارهای مالی و توانایی او در تأمین آینده خود تبدیل می‌شود.

این تغییر، در نگاه اول ممکن است یک اصلاح فنی به نظر برسد. اما در واقع، تغییر در تعریف یک رابطه است: رابطه میان فرد و جامعه.

در یک نظام مبتنی بر تعهد اجتماعی، ریسک‌هایی مانند پیری، بیکاری یا ناتوانی، تا حدی از طریق سازوکارهای جمعی جذب می‌شوند. جامعه از طریق دولت نقشی در توزیع این ریسک‌ها ایفا می‌کند. اما در مدلی که در این پروژه دیده می‌شود، این ریسک‌ها به‌تدریج به سطح فرد منتقل می‌شوند. هر فرد، بیش از پیش، مسئول آینده خود تعریف می‌شود.

مسئله این نیست که این رویکرد ذاتاً نادرست است. مسئله این است که در چه زمینه‌ای و با چه پیامدهایی اجرا می‌شود.

در جامعه‌ای که با تورم مزمن، بی‌ثباتی اقتصادی، و نابرابری گسترده روبه‌روست، توانایی افراد برای «مدیریت آینده» به‌شدت نابرابر است. در چنین شرایطی، انتقال ریسک به سطح فردی، به‌طور ناگزیر به بازتولید همین نابرابری‌ها منجر می‌شود. کسانی که منابع بیشتری دارند، امکان تطبیق پیدا می‌کنند؛ کسانی که ندارند، بیشتر در معرض حذف قرار می‌گیرند.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اقتصاد از سیاست جدا نمی‌شود. وقتی چنین تغییراتی در کنار ساختاری قرار می‌گیرند که در آن تصمیم‌گیری متمرکز است و مشارکت اجتماعی به تعویق می‌افتد، مسئله فقط «کارآمدی اقتصادی» نیست. مسئله این است که چه کسی تصمیم می‌گیرد، و چه کسی پیامدهای آن تصمیم را تحمل می‌کند.

در «پروژه شکوفایی ایران»، این دو سطح ـ تمرکز قدرت سیاسی و انتقال ریسک اقتصادی ـ در کنار هم قرار می‌گیرند. این هم‌زمانی، یک الگو را شکل می‌دهد: بازسازی از بالا، با فرض اینکه جامعه در ادامه خود را با آن تطبیق خواهد داد.

اما تجربه نشان داده که این «تطبیق» نه خنثی است و نه بی‌هزینه. برای برخی، به معنای فرصت است. برای بسیاری، به معنای کاهش امنیت، و زندگی در وضعیتی ناپایدارتر.

در نهایت، آنچه به‌عنوان «بازسازی اقتصادی» مطرح می‌شود، به‌نوعی بازتعریف مسئولیت اجتماعی تبدیل می‌شود: اینکه چه کسی باید هزینه بحران را بپردازد، و تا چه حد این هزینه به‌صورت جمعی یا فردی توزیع می‌شود.

این پرسش، شاید در متن به‌صورت مستقیم طرح نشده باشد، اما در دل ساختار آن حضور دارد.

جامعه یا «رضایت سازمان‌یافته»؟ مسئله‌ای که حذف نمی‌شود

یکی از خطاهای رایج در تصور گذار سیاسی این است که جامعه را به‌عنوان چیزی بیرون از قدرت می‌بیند ـ چیزی که می‌توان آن را موقتاً کنار گذاشت و بعد دوباره به صحنه بازگرداند. اما اگر از منظر نظریه هژمونی در اندیشه آنتونیو گرامشی نگاه کنیم، چنین تفکیکی اساساً قابل‌دفاع نیست. گرامشی نشان می‌دهد که قدرت پایدار نه فقط بر پایه اجبار، بلکه بر پایه «رضایت» عمل می‌کند ـ رضایتی که در دل نهادهای اجتماعی، روابط روزمره، و ساختارهای مدنی شکل می‌گیرد. به همین دلیل، جامعه صرفاً موضوع حکومت نیست؛ بخشی از خود قدرت است.

از این زاویه، مسئله در «پروژه شکوفایی ایران» فقط این نیست که جامعه چه زمانی وارد فرآیند گذار می‌شود، بلکه این است که اصلاً چه جایگاهی در شکل‌گیری آن دارد. در این طرح، همان‌طور که در بخش‌های قبلی دیده شد، ساختار تصمیم‌گیری در لحظه‌های کلیدی به‌ویژه در «دوره اضطرار» در سطحی متمرکز تعریف می‌شود. در چنین صورتی، جامعه نه به‌عنوان تولیدکننده رضایت، بلکه به‌عنوان دریافت‌کننده تصمیمات ظاهر می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مشکل آغاز می‌شود.

چرا؟ چون رضایت را نمی‌توان بعداً تولید کرد. اگر جامعه در فرآیند شکل‌گیری نظم جدید مشارکت نداشته باشد، آنچه به دست می‌آید ممکن است «ثبات» باشد، اما این ثبات فاقد آن چیزی است که گرامشی آن را شرط تداوم قدرت می‌داند: هژمونی. یعنی ترکیبی از پذیرش، درونی‌سازی و مشارکت فعال.

در غیاب این، قدرت ناگزیر به سمت اشکال سخت‌تر کنترل حرکت می‌کند. نه لزوماً به این دلیل که چنین هدفی دارد، بلکه چون ابزار دیگری در اختیار ندارد. در اینجا مسئله فقط نظری نیست. تجربه‌های تاریخی، از ایران تا بسیاری از کشورهای دیگر، نشان داده‌اند که حذف یا تعویق جامعه در لحظه‌های گذار، اغلب به نظمی منجر می‌شود که از نظر اداری کار می‌کند، اما از نظر اجتماعی ناپایدار است. نظمی که باید دائماً خود را تثبیت کند، چون هرگز به‌طور واقعی پذیرفته نشده است.

در «پروژه شکوفایی ایران»، جامعه حضور دارد اما بیشتر در سطح خطاب، نه در سطح ساختار. از مردم گفته می‌شود، اما سازوکارهایی که بتوانند این «مردم» را به نیرویی واقعی در تصمیم‌گیری تبدیل کنند، در مرکز طرح قرار ندارند.

این همان فاصله‌ای است که گرامشی درباره آن هشدار می‌دهد. فاصله میان حکمرانی به‌عنوان «مدیریت» و حکمرانی به‌عنوان «رابطه». اولی می‌تواند سریع باشد. دومی زمان می‌برد. اما فقط دومی پایدار است.

وضعیت اضطراری یا تعلیق قانون؟ وقتی استثنا تبدیل به قاعده می‌شود

در «پروژه شکوفایی ایران»، آنچه «دوره اضطرار» نامیده می‌شود، صرفاً یک بازه زمانی بحرانی نیست؛ لحظه‌ای است که در آن نسبت میان قانون، قدرت و تصمیم‌گیری به‌طور موقت بازتعریف می‌شود. در این بخش، امکان تعلیق برخی سازوکارهای عادی حکمرانی به نام سرعت، کارآمدی و کنترل بحران به رسمیت شناخته می‌شود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که می‌توان از منظر اندیشه کارل اشمیت به آن نگاه کرد. اشمیت در تعریف کلاسیک خود از حاکمیت می‌نویسد: «حاکم کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم می‌گیرد.» یعنی آن‌که در لحظه بحران، بتواند قانون را موقتاً کنار بزند تا نظم را حفظ کند. در این نگاه، وضعیت اضطراری نه بیرون از قانون، بلکه در قلب آن قرار دارد به‌عنوان لحظه‌ای که قدرت، خود را بی‌واسطه اعمال می‌کند.

اگر از این زاویه به «پروژه شکوفایی ایران» نگاه کنیم، «دوره اضطرار» دقیقاً چنین لحظه‌ای است: لحظه‌ای که در آن، تصمیم‌گیری متمرکز می‌شود، برخی محدودیت‌ها تعلیق می‌شوند، و اولویت از فرایندهای قانونی به نتایج فوری تغییر می‌کند.

تا اینجا، مسئله صرفاً توصیف یک وضعیت بحرانی است. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این «استثنا» مرز روشنی با وضعیت عادی ندارد. اینجاست که نقد جورجو آگامبن وارد می‌شود.

آگامبن نشان می‌دهد که در بسیاری از نظام‌های مدرن، وضعیت اضطراری دیگر یک استثنای موقت نیست، بلکه به‌تدریج به یک تکنیک دائمی حکمرانی تبدیل می‌شود. یعنی قدرت، به‌جای بازگشت کامل به قانون، در یک منطقه خاکستری باقی می‌ماند ـ جایی میان قانون و تعلیق آن.

در چنین شرایطی، آنچه در ابتدا به‌عنوان «ضرورت» تعریف می‌شود، به‌تدریج به «قاعده» تبدیل می‌شود.

در «پروژه شکوفایی ایران»، این خطر دقیقاً در نحوه صورت‌بندی «دوره اضطرار» دیده می‌شود. تمرکز قدرت، تعویق برخی سازوکارهای مشارکتی، و تقدم تصمیم‌گیری سریع بر فرآیندهای جمعی، همگی در چارچوب مدیریت بحران قابل فهم‌اند. اما آنچه کمتر روشن است، این است که چه چیزی تضمین می‌کند این وضعیت واقعاً موقتی باقی بماند.

تاریخ، پاسخ خوش‌بینانه‌ای به این پرسش نمی‌دهد. در بسیاری از تجربه‌ها، آنچه به‌عنوان یک پاسخ اضطراری آغاز شده، به زیرساختی برای شکل‌گیری نظم‌های متمرکزتر تبدیل شده است. نه لزوماً به این دلیل که چنین هدفی از ابتدا وجود داشته، بلکه چون قدرتی که در وضعیت استثنایی متمرکز می‌شود، به‌سادگی واگذار نمی‌شود.

در اینجا، مسئله فقط حقوقی یا نظری نیست. مسئله این است که در لحظه‌ای که یک جامعه بیش از همیشه در معرض خطر است، آیا قرار است قانون به‌طور موقت تعلیق شود تا از جامعه محافظت کند، یا این تعلیق خود به نقطه شروع شکل تازه‌ای از قدرت تبدیل می‌شود. این تفاوت کوچک نیست. تفاوت میان عبور از بحران است و تثبیت آن در قالبی جدید.

امنیت یا مدیریت جمعیت؟ وقتی بحران به ابزار حکومت تبدیل می‌شود

در «پروژه شکوفایی ایران»، مسئله امنیت به‌ویژه در ارتباط با مناطق مرزی، ناآرامی‌های احتمالی و آنچه «شهرهای بحرانی» نامیده می‌شود، جایگاهی محوری دارد. در این بخش، مجموعه‌ای از تدابیر پیش‌بینی شده که هدف آن‌ها کنترل سریع وضعیت و جلوگیری از گسترش بی‌ثباتی است. این تأکید، در شرایطی که کشور با خطر درگیری و تنش‌های منطقه‌ای مواجه است، در نگاه اول طبیعی به نظر می‌رسد.

اما مسئله فقط این نیست که امنیت مهم است. مسئله این است که امنیت چگونه تعریف می‌شود. اگر از منظر اندیشه میشل فوکو نگاه کنیم، امنیت در دولت‌های مدرن صرفاً به معنای حفاظت از مرز یا سرکوب تهدید نیست، بلکه به یک «تکنیک حکمرانی» تبدیل می‌شود، روشی برای مدیریت جمعیت، فضا و رفتارها. در این چارچوب، بحران نه فقط چیزی که باید مهار شود، بلکه وضعیتی است که از طریق آن، شکل خاصی از قدرت اعمال می‌شود.

در «پروژه شکوفایی ایران»، وقتی به نحوه صورت‌بندی امنیت نگاه می‌کنیم، این منطق قابل مشاهده است: تعریف مناطقی به‌عنوان «بحرانی»، تمرکز نیرو و اختیار در این نقاط، و امکان مداخله سریع برای کنترل وضعیت. این‌ها صرفاً ابزارهای اجرایی نیستند؛ نشان می‌دهند که چگونه فضا و جمعیت به‌عنوان موضوع مدیریت تعریف می‌شوند.

در اینجا، مرز میان «حفاظت» و «کنترل» باریک می‌شود. وقتی یک منطقه به‌عنوان «مسئله امنیتی» تعریف می‌شود، آنچه در آن اتفاق می‌افتد دیگر فقط یک مسئله اجتماعی یا سیاسی نیست؛ به موضوعی برای مداخله فوری و از بالا تبدیل می‌شود. این تغییر، فقط در سطح واژه‌ها نیست ـ در سطح قدرت است. یعنی چه کسی تصمیم می‌گیرد، با چه سرعتی، و با چه میزان پاسخ‌گویی.

این همان نقطه‌ای است که امنیت از یک ضرورت به یک منطق تبدیل می‌شود. در تجربه‌های مختلف، این منطق اغلب به این سمت حرکت کرده که هرچه ناامنی بیشتر احساس شود، اختیارات متمرکزتر و مداخلات گسترده‌تر شوند. در چنین وضعیتی، خود «احساس بحران» به بخشی از سازوکار قدرت تبدیل می‌شود. چیزی که می‌تواند استمرار پیدا کند، حتی اگر شرایط عینی تغییر کرده باشد.

در «پروژه شکوفایی ایران»، این خطر به‌ویژه در شرایط فعلی جدی‌تر می‌شود. در فضایی که تهدید جنگ واقعی است، امنیت به‌راحتی می‌تواند به اولویت مطلق تبدیل شود. اولویتی که سایر ملاحظات، از جمله مشارکت اجتماعی و حقوق مدنی، را به حاشیه می‌برد.

مسئله این نیست که امنیت نباید وجود داشته باشد. مسئله این است که وقتی امنیت به زبان غالب حکمرانی تبدیل شود، چه چیزی از سیاست باقی می‌ماند؟ در اینجا، همان الگوی آشنا دوباره ظاهر می‌شود. مدیریت از بالا، تعریف بحران، و مداخله برای کنترل آن ـ در حالی که جامعه بیشتر به‌عنوان موضوع این مداخله دیده می‌شود، نه به‌عنوان بخشی از راه‌حل.

این همان نقطه‌ای است که امنیت، به‌جای اینکه زمینه‌ساز ثبات باشد، به سازوکاری برای بازتولید تمرکز قدرت تبدیل می‌شود.

فراتر از یک پروژه: بازگشت یک منطق

آنچه در «پروژه شکوفایی ایران» دیده می‌شود، صرفاً مجموعه‌ای از پیشنهادهای اجرایی برای عبور از یک بحران سیاسی نیست. این طرح، در سطحی عمیق‌تر، حامل نوعی منطق مشخص درباره قدرت است. منطقی که در بخش‌های مختلف آن، از ساختار سیاسی تا سیاست اقتصادی و نحوه صورت‌بندی امنیت، به‌صورت پیوسته بازتولید می‌شود.

در این منطق، بحران نقطه آغاز است، تمرکز قدرت ابزار عبور از آن، و مشارکت اجتماعی امری است که به آینده موکول می‌شود. این ترتیب، در ظاهر عملی و حتی ضروری به نظر می‌رسد، به‌ویژه در شرایطی که کشور با فشارهای خارجی، درگیری و بی‌ثباتی مواجه است. اما مسئله اینجاست که این «ترتیب» بی‌طرف نیست.

آنچه به‌عنوان پاسخ به بحران تعریف می‌شود، در عمل شکل نظم آینده را نیز تعیین می‌کند. در این پروژه، همان‌طور که در بررسی بخش‌های مختلف آن دیده شد، قدرت در لحظه‌های کلیدی متمرکز می‌شود، ریسک‌های اقتصادی به سطح فردی منتقل می‌شوند، امنیت به‌عنوان منطق غالب حکمرانی برجسته می‌شود، و نقش جامعه در فرآیند تصمیم‌گیری به تعویق می‌افتد. این‌ها اجزای پراکنده نیستند؛ قطعات یک الگو هستند.

الگویی که در تاریخ معاصر ایران نیز بارها تکرار شده است. عبور از بحران از مسیر تمرکز قدرت، با این امید که مشارکت و توزیع آن در آینده ممکن شود.

اما تجربه نشان داده که این «آینده» اغلب به‌سادگی فرا نمی‌رسد. قدرتی که در شرایط اضطراری متمرکز می‌شود، به‌ندرت بدون فشار اجتماعی واقعی بازتوزیع می‌شود. سیاستی که بدون مشارکت شکل می‌گیرد، به‌سختی به مشارکت واقعی میدان می‌دهد. و نظمی که از بالا ساخته می‌شود، حتی اگر در کوتاه‌مدت کار کند، در بلندمدت با مسئله پذیرش مواجه می‌شود.

به همین دلیل، مسئله این پروژه صرفاً در جزئیات آن نیست. در منطق آن است. اینکه آیا گذار سیاسی به‌عنوان فرآیندی برای باز کردن فضا تعریف می‌شود، یا به‌عنوان مدیریتی متمرکز برای عبور از بحران. این دو، در عمل، به نتایج متفاوتی منجر می‌شوند.

در لحظه‌ای که جنگ، فشار خارجی و بی‌ثباتی می‌توانند بهانه‌ای برای تعلیق بسیاری از سازوکارهای دموکراتیک شوند، این تمایز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. زیرا آنچه در چنین لحظاتی به‌عنوان «ضرورت» پذیرفته می‌شود، اغلب به نقطه شروع نظم جدید تبدیل می‌شود.

در نهایت، آنچه این تحلیل نشان می‌دهد، نه صرفاً نقد یک طرح خاص، بلکه یادآوری یک تجربه است. اینکه نحوه مواجهه با بحران، بیش از خود بحران، تعیین‌کننده شکل آینده است.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.