از بیژن تا مازیار: چرخش ایدئولوژی در تاریخ ایران
حسین نوشآذر ـ مازیار جزنی، پسر بیژن جزنی (از بنیانگذاران چریکهای فدایی خلق که توسط رژیم پهلوی اعدام شد)، با درفش کاویان در دست در یک گردهمایی پادشاهیخواهان دیده شده. این موضوع فغان برخی از فعالان چپ را بلند کرده است. آیا چنین چرخشهایی در تاریخ ایران تازگی دارد؟

در این تصویر، بیژن جزنی در کنار هارون یشایایی و منوچهر کلانتری دیده می شود.

چرخشهای ایدئولوژیک در تاریخ معاصر ایران، از جمله گرایش فرزندان اشراف قاجار و روحانیون به کمونیسم در اوایل قرن بیستم، و در مقابل، گرایش فرزندان کمونیستهای سرشناس به سلطنتطلبی در ایام اخیر، نه تنها تازگی ندارد بلکه تابع یک الگوی مشخص است که در بازتولید ایدئولوژیها در اثر سرخوردگیها و ناکامیهای سیاسی در ایران ریشه دارند: هر نسل با مشاهده شکست یا بنبست گفتمان سیاسی نسل قبل (از مشروطه تا چپ و اسلامگرایی)، برای پاسخ به مسائل زمانه خود به قطب مخالف پناه میبرد. این پدیده نه لزوماً «خیانت به پدر»، بلکه تلاشی برای بازتعریف هویت در میانه بحرانهای تاریخی و سرگشتگی میان سنت، تجدد و انقلاب است.
در دوران مشروطه، افرادی مانند سلیمان میرزا اسکندری و یحیی میرزا اسکندری از شاهزادگان قاجار بهعنوان مشروطهخواهان لیبرال فعالیت میکردند، اما فرزندان و خویشاوندان آنها (مانند ایرج اسکندری) چند دهه بعد به رهبران حزب توده ایران (حزب کمونیست) تبدیل شدند. در همان بستر، نورالدین کیانوری که نوهٔ شیخ فضلالله نوری (روحانی مخالف مشروطه) بود، به دبیرکلی حزب توده رسید و احسان طبری که پدرش حسین طبری (فخرالعارفین) روحانی معمم بود و سپس لباس را ترک کرد، به مهمترین نظریهپرداز مارکسیسم در ایران تبدیل شد.
در دوره پس از انقلاب ۱۳۵۷ و بهویژه در دهههای اخیر، شاهد چرخش معکوس هستیم. مازیار جزنی، پسر بیژن جزنی (از بنیانگذاران چریکهای فدایی خلق که توسط رژیم پهلوی اعدام شد)، اکنون در تظاهرات طرفداران پهلوی شرکت میکند. شهران طبری، برادرزاده احسان طبری (ایدئولوگ ارشد حزب توده)، نیز به سلطنتطلبان پیوسته است. همچنین صبا خویی، دختر اسماعیل خویی (شاعر چپگرا)، از چهرههای نزدیک به جریان سلطنتطلب شده. در یک سطح، علی دشتی که در جوانی لباس روحانیت پوشیده بود و سپس ترکش کرد، به یکی از چهرههای نزدیک به دربار پهلوی تبدیل شد. بسیارانی از فعالان چپ که ما آنها را به نام میشناسیم، در خانوادههای مذهبی متولد شدهاند، برخی حتی در کودکی یا نوجوانی چند صباحی را در حوزههای علمیه گذراندهاند.
در تاریخ پرفرازونشیب ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷، موارد متعددی از فرزندان روحانیون بلندپایه نظام دیده میشود که به سازمان مجاهدین خلق (پس از گرایش آن به مارکسیسم) یا گروههای چپگرایی مانند فداییان خلق پیوستند و در دهه ۶۰ اعدام یا کشته شدند. برجستهترین نمونهها عبارتند از سه پسر آیتالله محمدی گیلانی (حاکم شرع دادگاه انقلاب) که به مجاهدین پیوستند و بنا بر روایتی توسط پدر خود محاکمه و اعدام شدند؛ حسین جنتی، فرزند آیتالله احمد جنتی (دبیر شورای نگهبان) که از رهبران مجاهدین در اصفهان بود و در درگیری مسلحانه کشته شد؛ و رشید حسنی، فرزند آیتالله عسگر حسنی (امام جمعه ارومیه) که به فداییان خلق پیوست و با اطلاعرسانی پدرش دستگیر و اعدام شد.
این نمونهها نشان میدهد که هر نسل سعی میکند اشتباهات نسل قبل را جبران کند و به همین دلیل به قطب مخالف پرتاب میشود: روشنفکران از بطن اشرافیت قاجار ظهور میکنند و در پی «مدرنیته» و «قانون» میروند، زیرا استبداد قاجار را عامل عقبماندگی میبینند. فرزندان آن نسل (مانند کیانوری، طبری و بیژن جزنی) به این نتیجه میرسند که «مشروطه خواهی بورژوایی» ناکام بوده و راه حل را در «انقلاب سوسیالیستی» میبینند. آنها سلطنت پهلوی را میراث همان استبداد میدانند. فرزندان این نسل (مانند مازیار جزنی، شهران طبری) پس از تجربه انقلاب ۵۷ و چهار دهه حکومت دینی، به این جمعبندی میرسند که «ایدئولوژی انقلابی» پدرانشان یا به استبداد دینی انجامیده یا شکست خورده است. بنابراین بار دیگر به سوی گزینهای که برایشان نماد «ثبات، سکولاریسم و دموکراسی» است (یعنی سلطنت مشروطه) بازمیگردند. این یک «چرخش دیالکتیکی» است.
از جهانوطنی انقلابی تا ملیگرایی نوین
در این جابجاییها و چرخشها اما یک نکته بسیار ظریف نهفته است:
اشراف و روحانیونی که در سالهای دهه ۲۰ و ۳۰ به کمونیسم میپیوستند، معمولاً ایدئولوژی «جهانوطنی» (اینترناسیونالیسم پرولتری) را برمیگزیدند که مرزهای ملی را کمرنگ میکرد. اما در دگرگونیهای ایدئولویک نسل پساانقلاب حال و هوای ملیگرایی دارد.
در دوران پهلوی، «ملیگرایی» با دولت و سلطنت عجین بود و چپها آن را «ناسیونالیسم بورژوایی» مینامیدند. اما امروز، در میان اپوزیسیون، «ملیگرایی» به ابزاری برای مقابله با «اسلامگرایی» حکومت تبدیل شده است. نمادهایی مانند فروهر، شیر و خورشید و درفش کاویانی، دیگر نه نماد یک رژیم خاص، بلکه نماد «هویت ایرانی» در برابر «ایدئولوژی دینی» هستند. بنابراین، مازیار جزنی با انتخاب این نمادها، در واقع از «ایدئولوژی طبقاتی» پدرش به «هویت ملی» پناه برده است. این به معنای گذار از «ساختار» به «فرهنگ» است.
بیژن جزنی از زندان شاه داستانی برای پسرانش مینویسد: داستان «بابک و مازیار»: خانوادهای ایرانی شامل پدر، مادر، بابک (۱۲ ساله)، مازیار (۷ ساله) و سگشان شنگول، سوار بر کشتی مسافربری «پرل» (مروارید) عازم آمریکا هستند. کشتی در اقیانوس با کوه یخ برخورد کرده و غرق میشود. کودکان و سالمندان ابتدا سوار قایقهای نجات میشوند و بابک و مازیار همراه با چند کودک دیگر از ملیتهای مختلف (فرانسوی، کنگویی، آمریکایی، انگلیسی، چینی و آرژانتینی) در یک قایق قرار میگیرند. قایق کودکان در دریا سرگردان میشود و آنها با چالشهایی مانند طوفان، گرسنگی و تشنگی روبهرو میشوند، اما با همکاری یکدیگر زنده میمانند. پس از چند روز به جزیرهای میرسند که آن را «جزیره دوستی» مینامند. در جزیره، پناهگاه میسازند، شکار میکنند، با گوریلهای وحشی مواجه میشوند و زندگی گروهی را سازماندهی میکنند. پس از ماهها، تلاشهایی برای فرار انجام میدهند که با مرگ پاتریس (کودک کنگویی) و ارنستو (کودک آرژانتینی) همراه است، اما سرانجام به ساحل آفریقا میرسند و به ایران بازمیگردند و با والدینشان دیدار میکنند.
این داستان در واقع «وصیتنامه ایدئولوژیک» اوست: پیامش جهانوطنی، همبستگی انسانی فراتر از مرزهای ملی و غلبه بر سختیها از طریق همکاری است. نیمقرن بعد، مازیارِ واقعی با گرایش به سلطنتطلبی و نمادهای ملیگرایانه (شیر و خورشید، فروهر)، دقیقاً در نقطه مقابل جهانوطنی پدرش ایستاده است.
مازیار که در هشتماهگی پدر را از دست داد، اکنون رضا پهلوی را به عنوان «پدر نمادین» برگزیده است. این انتخاب، نوعی «جانشینی» برای پدر غایب است؛ پدری که زنده است، در غرب زندگی میکند و نماد «ایران دیگری» است که میتوانست باشد. جالب اینجاست که مازیار، درست مانند پدرش، علیه «استبداد» موضع میگیرد، اما تعریف «استبداد» برای او کاملاً متفاوت است: برای بیژن جزنی، استبداد یعنی «سلطنت پهلوی» و «امپریالیسم». برای مازیار جزنی، استبداد یعنی «حکومت جمهوری اسلامی» و سلطنت پهلوی در مقابل آن، نماد «سکولاریسم و دموکراسی» تلقی میشود. در واقع، مازیار همان «شوریدن علیه وضع موجود» را که از پدر به ارث برده، این بار در جهتی کاملاً مخالف به کار گرفته است. او با سلطنتطلبیاش، «انقلابیگری» پدر را علیه خودِ پدر به کار میگیرد.
میتوان گفت مازیار جزنی، «جزیره دوستی» پدرش را در جغرافیای دیگری جستجو کرده است. او که در داستان پدر، یکی از دو کودک نجاتیافته بود، حالا در دنیای واقعی، در جستجوی «نجات» از وضعیت کنونی ایران، به سوی «جزیره» دیگری رفته است: جزیرهای که نمادهایش شیر و خورشید و درفش کاویانی است، نه همیاری کودکان فرانسوی و کنگویی.
و یک نکته را هم نباید از نظر دور داشت: همه منتقدان مازیار که از ارادتمندان پدرش هستند درباره او در فضاهای عمومی گفتوگو میکنند اما هیجکس با خود او گفتوگو نمیکند. مثل این است که در نظر آنها مازیار، فقط پسر بیژن جزنیست همانطور که رضا پهلوی هم فقط پسر شاه است.
نکته تراژیک ماجرا اینجاست که مازیار پدر نداشت. بیژن جزنی زمانی اعدام شد که مازیار هشت ماهه بود. پس مازیار نه با پدر واقعی، که با «اسطوره پدر» بزرگ شد. او در طول زندگیاش با تصویری روبهرو بود که دیگران از پدرش ساخته بودند و انتظار داشتند او با آن تصویر هماهنگ شود. شاید پادشاهخواهی او، تلاشی است برای گریز از این اسطوره و یافتن هویتی که کاملاً «خودش» باشد، حتی اگر به قیمت ایستادن در نقطه مقابل آن اسطوره تمام شود.
و اینها همه نه از بزرگی بیژن جزنی میکاهد و نه نافی هویت مازیار جزنیست. مشکل از توقعات ماست از انسانهایی که از آنها اسطوره ساختهایم. یک نکته آموزنده برای پادشاهیخواهان. هر کس را بنا به ظرفیتهای خودش باید سنجید نه با پدرش.





نظرها
رسا
مطلب جناب راوی. مرابیاد انقلاب تلخ ۵۷ انداخت دورانی که انقلابیون چپ و لیبرالها از آینده مبهم پس از سقوط شاه دید درستی نداشتند آنها فکر میکردند که مشتی ملا کهتخصصشان فقط در آداب طهارت است قادر به کشور داری نمیباشندو میشود به سادگی زمام امور را از دست آخوندها بربایند آنها نمیدانستند که فقط برای سرکوب مخالفین ملایان سیستم ساواک را دست نخورده نگه داشته بودند واز حمایتهای خارجی کاملابرخوردار. شاه هم که از ترس چپ به آخوندها پناه برده بود .بله مثلثی از شاه انقلابیون و خمینی به نام مثلث« شاخ» !در ... مردم ... این بار با تکرار تاریخ هیچ آیندهای روشنی برای این ملت آخوندزده دیده نمیشود اولین و حیاتیترین مشکل نطور که از گوشه و کنار شنیده میشود جمع کثیر زندانیان اعتراضات اخیر است که رژیم آخوندی آنها را به عنوان گروگان نگاه داشته و در صورت حمله آمریکا آنها را بلافاصله از دم تیغ خواهد گذرانداحتمالاً در صورت صحت این مسئله آخوندها در مذاکرات از این موضوع به عنوان اهرم فشار استفاده کردهاند اهرمی که تا چه حد میتواند شخصی همچون ترامپ را به تعقل وادارد پرسشهای به جا و منطقی جناب راوی هرکدام منطق قوی مخالفان را میطلبد که متاسفانه کمتر در این جریانات سراغ داریم جریاناتیکه از حول حلیم توی دیگ افتادهاند و به قول جناب رها سیاست در دل بحران مغلوب سیاست پس از سقوط گردیده
فرزانه
با سلام، آقای نوش آذر مطلب جالب و مهمی نوشته اید، اما یک نکته به نظرم دقیق نیست، بیژن جزنی چند سال زندانی بود و بنابراین وقتی کشته شد مازیار نمی توانست هشت ماهه باشد. شخصا او را در بچگی دیده ام، یعنی در روز بیست و یک بهمن 57 جلوی دانشگاه تهران همراه با مادر و برادرش. و او در آن روز به نظرم کودکی دبستانی بود. در ضمن شما می نویسید که " نیمقرن بعد، مازیارِ واقعی با گرایش به سلطنتطلبی و نمادهای ملیگرایانه (شیر و خورشید، فروهر)، دقیقاً در نقطه مقابل جهانوطنی پدرش ایستاده است." آیا مازیار نمی تواند هم ملی و هم جهان وطن باشد؟ آیا شما در این مورد با مازیار جزنی صحبت کرده اید؟ و افزون برآن، آن جهان وطنی اتوپیایی چه نفعی برای جنبش چپ ما و مردم ایران داشت، آیا اصولا یکی از عواقب سیاست دفاع از سوسیالیسم واقعا "ناموجود" جهانی این نبود که صدها نفر را در ایران به کشتن بدهد و شعار توخالی مبارزه با امپریالیسم امریکا را جا بیاندازد. که نتیجه آن تا اینجا فقط فقر و بدبختی و کشتار مردم بوده است. شعار همان اشخاصی که چنان در عشق به حکومت فاشیستی شوروی و اقمار آن اغراق کردند که حتی هنگام اعدام شعار زنده باد سوسیالیسم جهانی را سر می دادند؟
حسین نوشآذر
با سلام خدمت شما خانم فرزانه گرامی تحلیل من یک «تحلیل تاریخی-اجتماعی» است، نه مصاحبه اختصاصی. بر اساس شواهد عمومی و نمادهایی که مازیار برگزیده، نتیجهگیری کردهام. اما نکته شما درباره «امکان جمع ملیگرایی و جهانوطنی» قابل تأمل است. شاید مازیار در ذهن خود چنین جمعی را انجام داده باشد: «برای نجات ایران، باید به هویت ملی پناه برد، اما این به معنای نفی همبستگی انسانی نیست.» اگر چنین باشد، او از تقابل سادهانگارانه پدر فراتر رفته است. آیا جهانوطنی اتوپیایی سودی داشت؟ پاسخ روشن است. خیر. سودی نداشت، بلکه مضر هم بود و با اینحال شاید بتوان جهانوطنی را با توجه به تجربه مهاجرت از نو معنا کرد: همبستگی انسانی فراتر از مرزها برای رفع فقر و جنگ و استبداد در چارچوب یک اتحادیه در منطقه یا فراتر از آن در آینده نه چندان نزدیک. بابک و مازیار را بیژن جزنی در فروردین ۱۳۴۸ نوشته. او در سال ۱۳۳۹ ازدواج کرده. دو فرزند دارد. بابک و مازیار. جزنی در ۲۹ فروردین ۱۳۵۴ اعدام شد. اگر مازیار در زمان انقلاب کودک دبستانی بوده، یعنی قاعدتا در زمان اعدام پدرش پنج شش سال داشته. در این حالت هم نافی ایده مقاله نیست. در برخی منابع من خوانده بودم که او هشت ماهه بوده. با احترام