خروجِ قابلفروش، نه صلح
عبدالباسط سلیمانی ـ جنگ وارد مرحلهای شده که نه به پایان نزدیک است و نه به پیروزی قاطع یکی از طرفین. آمریکا و اسرائیل با وجود خسارتهای سنگین، به راهحل سیاسی نرسیدهاند و ایران هم اگرچه توازن نظامی را تغییر نداده، اما پایان سریع جنگ را پرهزینه کرده است. در این وضعیت، جنگ به فاز فرسایشی و معاملهمحور رسیده؛ جایی که حمله، فشار و میانجیگری همزمان ادامه دارد بدون نتیجه نهایی. برای ایران، این لحظه بیش از هر چیز نیازمند مدیریت محتاطانه موقعیت است، نه اعلام پیروزی.

حسین کرمانپور، سخنگوی وزارت بهداشت ایران با انتشار پستی در شبکه اجتماعی ایکس گفته است که بخشهایی از انستیتو پاستور در حملات اسرائیل و آمریکا دچار آسیب جدی شده است. ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ ـ عکس: وحید آنلاین
تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران هنوز نه به پیروزی سیاسیِ روشنی برای متجاوزان انجامیده و نه به آتشبس یا صلحی پایدار نزدیک شده است. آنچه اکنون جریان دارد، صرفاً یک رویارویی نظامی نیست، بلکه جنگی چندلایه است که در آن میدان نبرد، بازار انرژی، کشتیرانی، مصرف مهمات و جنگ روایتها بهطور همزمان در تعیین مسیر درگیری نقش دارند. آمریکا و اسرائیل همچنان برتری آشکاری در قدرت تخریب و ضربهزنی دارند، اما نتوانستهاند این برتری را به یک پایان سیاسیِ کمهزینه، پایدار و قابلتثبیت تبدیل کنند. در مقابل، ایران با وجود تحمل خسارتهای سنگین، نه از موقعیت دفاعی خود فروپاشیده و نه به تسلیم نزدیک شده، بلکه توانسته هزینههای جنگ را از سطح صرفاً نظامی به سطحی گستردهتر، یعنی انرژی، زمان، بازار و زنجیره تأمین جهانی، منتقل کند. این فشار اکنون فقط به بازار نفت و کشتیرانی محدود نمانده و به اختلال در صنایع مادر و ظرفیت تولیدی ایران نیز کشیده شده است؛ چنانکه توقف خطوط تولید در واحدهایی مانند فولاد مبارکه نشان میدهد جنگ وارد مرحلهای شده که در آن، ضربه به شریانهای صنعتی و ارزی نیز بخشی از منطق فرسایشی آن شده است. از همین رو، با وجود تداوم حملات، کانالهای واسطهای همچنان باز ماندهاند، اما هنوز هیچ نشانهای از شکلگیری یک روند واقعی و قابلاتکا برای پایان جنگ دیده نمیشود.
وقتی دونالد ترامپ میگوید آمریکا میتواند ظرف دو تا سه هفته عملیات خود را در ایران پایان دهد و این پایان لزوماً به امضای توافق وابسته نیست، در واقع از «صلح» سخن نمیگوید، بلکه از مدیریت خروج حرف میزند. معنای سیاسی این موضع روشن است: واشنگتن به این جمعبندی رسیده که تحمیل کامل خواستههای اولیهاش ــ از بازگشایی قهری تنگه هرمز تا شکستن اراده ایران و بستن پرونده با یک توافق حداکثری ــ پرهزینهتر و نامطمئنتر از آن چیزی بوده که در آغاز جنگ تصور و عرضه میشد. در عین حال، اعزام ناو «جورج اچ. دبلیو. بوش»، افزایش نیروها و حفظ گزینههای فشار نشان میدهد که آمریکا همچنان میخواهد اهرم تشدید را در اختیار داشته باشد، اما همزمان در پی خروج از وضعیت فرسایندهی ماندن طولانیمدت است. از این رو، این مقطع را نه میتوان نشانهی پیروزی کامل آمریکا دانست و نه صرفاً بهعنوان یک ادعای بیپایه از سوی ترامپ کنار گذاشت؛ بلکه باید آن را نشانهی گذار از حداکثرطلبی به نوعی خروجِ قابلفروش فهمید.
گره اصلی جنگ اکنون روشنتر از هر زمان دیگری است: مسئله دیگر فقط تهران نیست، بلکه تنگه هرمز است. ترامپ از یکسو میگوید آمریکا میتواند جنگ را زودتر به پایان برساند و از سوی دیگر به کشورهایی که به این آبراه وابستهاند میگوید: «خودتان بروید و تنگه را بگیرید.» این دوگانه نشان میدهد آمریکا همچنان میخواهد اهرم تشدید را حفظ کند، اما دیگر حاضر نیست هزینه بازگشایی مستقیم و کامل هرمز را بهتنهایی بپردازد. همزمانیِ تهدید، اعزام نیرو و تلاش برای خروج، بیانگر آن است که واشنگتن بیش از آنکه پایان جنگ را واقعاً محقق کرده باشد، در حال ساختن و عرضهکردن روایتِ پایان مطلوب خود است. تفاوت مهم اینجاست که آمریکا دیگر مانند آغاز جنگ از «تحمیل کامل اراده» سخن نمیگوید، بلکه به سطحی از هدف رضایت داده که بتواند پس از وارد کردن ضربه، میدان را ترک کند.
از همینجا تمایز مهمی میان «دیپلماسی» و «روایتسازی از دیپلماسی» شکل میگیرد. ترامپ و اطرافیانش در روزهای اخیر بهطور همزمان از «پیشرفت مذاکرات»، «درخواست ایران برای آتشبس»، «نابودی توان ایران» و در عین حال «لزوم ادامه بمباران در صورت عدم پذیرش شروط» سخن گفتهاند. این گزارهها در کنار هم ناسازگارند، اما هر یک برای مخاطبی متفاوت ساخته شدهاند: برای بازار باید امید به مهار بحران ایجاد شود، برای افکار عمومی آمریکا تصویر پیروزی و پرهیز از باتلاق جنگی ترسیم شود، برای اسرائیل تداوم فشار القا شود و برای ایران تهدید حفظ گردد. با این حال، موضع رسمی تهران این روایت را به چالش کشیده است. اسماعیل بقایی ادعای درخواست آتشبس را رد کرده و آن را بیاساس دانسته، و عباس عراقچی نیز تصریح کرده که نه آتشبسی در کار است و نه در شرایط فعلی زمینهای برای گفتوگوی واقعی وجود دارد. او همچنین تأکید کرده که از نگاه ایران، پایان جنگ به داخل مرزهای این کشور محدود نمیشود و باید همه جبهههای درگیری، از لبنان تا عراق و یمن، را دربر بگیرد. در نتیجه، آنچه اکنون جریان دارد نه یک فرآیند دیپلماتیک واقعی، بلکه ترکیبی از میانجیگریهای محدود، بیاعتمادی عمیق و رقابت بر سر تعریف و روایت «آتشبس» و «مذاکره» است.
اگر ایران واقعاً آنگونه که ترامپ ادعا میکند «تمام شده» بود، نه پنتاگون ناو، چترباز و تفنگدار تازه به منطقه اعزام میکرد، نه گزینههای تشدید را همچنان روی میز نگه میداشت و نه اسرائیل از ادامه جنگ برای هفتههای بیشتر سخن میگفت. از منظر نظامی، ایالات متحده بهوضوح در حال حرکت بهسوی حفظ برتری در ضربهزنی همراه با آمادهسازی برای خروج است، نه ورود به یک جنگ زمینی گسترده و اشغالگرانه. اعزام ناو «جورج اچ. دبلیو. بوش»، نیروهایی از لشکر ۸۲ هوابرد و هزاران تفنگدار دریایی نشان میدهد سناریوی اصلی آمریکا در این مرحله، نه «تصرف و نگهداشتن گسترده خاک ایران»، بلکه افزایش توان تشدید، حفظ فشار در محور هرمز و باز نگهداشتن گزینههای محدود است.
با این حال، هر عبور از سطح «ضربهزدن» به سطح «تصرف و نگهداری» ــ برای مثال در مورد خارک یا گسترش حضور نظامی در هرمز ــ میتواند جنگ را وارد مرحلهای بهمراتب پرهزینهتر کند. از همین رو، این تحرکات نظامی را نباید نشانه ورود قطعی به فاز نهایی دانست؛ بلکه باید آنها را انباشت اهرمهایی برای چانهزنی و مدیریت پایان تلقی کرد. حتی هشدارهای تازه فرماندهان ارتش ایران درباره پاسخ قاطع به هرگونه عملیات زمینی نیز نشان میدهد که تهران دقیقاً میکوشد هزینه روانی و سیاسیِ عبور از سطح حملات دورایستا به سطح تهاجم زمینی یا اشغال موضعی را از همین اکنون در ذهن طرف مقابل بالا ببرد.
در مقابل، ایران نیز مسیر جنگ را از منطق «یک گلوگاه» به سمت «چندگلوگاهیکردن بحران» سوق داده است. تنگه هرمز همچنان محور اصلی است، اما تنها ابزار نیست. حضور و نقشآفرینی بازیگرانی مانند حوثیها، تداوم تهدید در بابالمندب و اعمال فشار همزمان بر کشتیرانی و انرژی، نشان میدهد اگر واشنگتن بخواهد مسئله هرمز را با ابزار نظامی حل کند، محور ایران در پی آن است که دامنه بحران را از یک گلوگاه انرژی به چند گلوگاه حیاتی در انرژی و تجارت جهانی گسترش دهد. در عمل نیز عبور از هرمز دیگر نه آزاد و بیهزینه، بلکه مشروط، پرریسک و تابع موازنهای قهری شده است. به بیان دیگر، ایران اگرچه از نظر حقوقی کنترل کامل تنگه را در اختیار ندارد، اما توانسته نوعی کنترل عملی و حق وتوی غیررسمی بر جریان عبور ایجاد کند. خبرهایی مانند تعهد ایران به عبور امن کشتیهای برخی کشورها، از جمله فیلیپین، نشان میدهد تهران میکوشد این وضعیت را از یک اهرم انسداد کور به نوعی رژیم عبورِ گزینشی برای بازیگران غیرخصمانه تبدیل کند؛ یعنی نظمی که در آن، عبور ممکن است، اما نه برای همه و نه بدون پذیرش قواعدی که ایران تحمیل کرده است.
در این میان، شکاف میان اروپا و واشنگتن به یک عامل راهبردی در خودِ جنگ تبدیل شده است. فرانسه بهصراحت اعلام کرده که ناتو برای عملیات تهاجمی در هرمز طراحی نشده و هر اقدام در این سطح باید در چارچوب سازمان ملل انجام شود، نه بهعنوان امتداد جنگ آمریکا. ایتالیا و اسپانیا نیز در سطوح مختلف محدودیتهایی برای مشارکت در عملیاتهای نظامی وضع کردهاند. این تحولات نشان میدهد که غرب دیگر یک بلوک یکپارچه برای پیشبرد این جنگ نیست. اروپا آماده است برای مدیریت بحران انرژی و ثبات کشتیرانی وارد عمل شود، اما تمایلی به همراهی بیقید و شرط با راهبرد جنگی واشنگتن ندارد. از همین زاویه، حملات لفظی ترامپ به فرانسه، ناتو و دیگر متحدان قابل فهم میشود: تلاشی برای انتقال بار جنگ و هرمز به دیگران، در شرایطی که این کشورها از پذیرش چنین نقشی خودداری میکنند. اکنون این فاصلهگذاری از مرحله موضعگیری صرف نیز عبور کرده و به سطح برنامهریزی عملی رسیده است؛ نشستهای چندجانبهای که بریتانیا و فرانسه برای بررسی گزینههای بازگشایی هرمز برگزار میکنند، نشان میدهد اروپا در حال طراحی سازوکارهایی برای مهار بحران انرژی و کشتیرانی است، بیآنکه تماماً زیر پرچم جنگ ترامپ برود.
در سطح نظامی و فنی، این جنگ دیگر فقط جنگ موشک و رهگیری نیست؛ جنگِ نرخ مصرف در برابر نرخ جایگزینی است. فشار بر سامانههای رهگیری آمریکا و اسرائیل واقعی است، هرچند هنوز بهصورت رسمی در قالب یک «کمبود بحرانی» تأیید نشده است. از این منظر، کاهش شلیک ایران را نباید بهسادگی نشانه پایان تهدید دانست؛ این کاهش میتواند حاصل صرفهجویی، اولویتبندی و انطباق با منطق یک جنگ فرسایشی باشد. از سوی دیگر، از دست رفتن شمار قابل توجهی از پهپادهای «امکیو-۹ ریپر» برای آمریکا نشان میدهد که حتی در اوج برتری هوایی نیز ایران هنوز قادر است هزینهای واقعی تحمیل کند و روایت «فلج کامل پدافند ایران» را مخدوش سازد. نکته اصلی همینجاست: حتی رهگیری موفق و ضربهزنی موفق نیز، اگر با مصرف بالا، هزینه سنگین و فرسایش صنعتی همراه باشد، در یک جنگ طولانی به منطق فرسایش مالی و صنعتی وارد میشود. رفتار پنتاگون و صنایع دفاعی غرب نیز همین واقعیت را بازتاب میدهد؛ جایی که بازتأمین، اعزام و حفظ ظرفیت تولید، خود به یکی از میدانهای اصلی جنگ بدل شده است.
در سوی ایران نیز تصویر، تصویری میانه و پیچیده است: نه میتوان گفت زرادخانه این کشور دستنخورده باقی مانده و نه میتوان از نابودی کامل آن سخن گفت. برآوردهای پیش از جنگ درباره حجم موشکهای بالستیک ایران گسترده و متفاوت بود و حتی منابع غربی نیز پیشتر تصریح کرده بودند که خنثیکردن کامل این تهدید کار آسانی نیست. همینکه ایران هنوز قادر است حملات موشکی، پهپادی و اشکال مختلف اخلال منطقهای را ادامه دهد، به واشنگتن و تلآویو نشان میدهد که ظرفیت تداوم فشار هنوز از میان نرفته است. از همین زاویه باید به برآوردهایی مانند گزارشهای اندیشکده «مؤسسه خدمات متحد سلطنتی» و مدلهای تحلیلی «مؤسسه پِین» توجه کرد. این دادهها برای فهم شدت مصرف مهمات، هزینه رهگیری و آهنگ فرسایش مفیدند، هرچند نباید آنها را در حد اسناد قطعی و رسمی دولتی بالا برد. اما ارزش اصلی این برآوردها در هسته تحلیلی آنهاست: اگر رهگیرهای پیشرفته، مهمات دوربرد و پهپادهای گرانقیمت زیر فشار قرار بگیرند، جنگ ناگزیر به سمت اولویتبندی، صرفهجویی و مدیریت آتش حرکت میکند.
در سطح سیاسی نیز شکافی مهم میان واشنگتن و تلآویو شکل گرفته است؛ شکافی نه بر سر اصل فشار بر ایران، بلکه بر سر نوع پایان جنگ. آمریکا میکوشد از دل این درگیری، نوعی خروج قابلفروش بسازد؛ پایانی که بتوان آن را بهعنوان «فشار موفق» به بازار، افکار عمومی داخلی و متحدانش عرضه کرد. در مقابل، اسرائیل از آنچه میتوان «پایان بد جنگ» نامید هراس دارد: توافقی که ایران را زخمی، اما همچنان قابلبازسازی، از میدان خارج کند.
به همین دلیل است که تلآویو هنوز از ادامه حملات برای هفتههای بیشتر، تداوم عملیات در لبنان و ضرورت سلب بیشترِ توان بازسازی ایران سخن میگوید. به بیان روشن، آمریکا و اسرائیل هنوز در اصلِ حمله به ایران همراهاند، اما دیگر یک چیز را نمیخواهند: واشنگتن بهدنبال خروجی قابلفروش است و تلآویو در پی فرسایشی عمیقتر و طولانیتر. همین اختلاف، یکی از مهمترین دلایل دشوار شدن پایان سریع جنگ است.
در سطح بینالمللی نیز این جنگ دیگر صرفاً یک پرونده خاورمیانهای نیست. چین آشکارا خواستار توقف عملیات، مخالفت با حمله به تأسیسات هستهای و حفظ جریان انرژی است؛ روسیه از یکسو از افزایش قیمت نفت سود میبرد و از سوی دیگر از بیثباتیِ مهارنشده هراس دارد؛ اروپا با ابزارهای اضطراری انرژی وارد میدان شده؛ و مؤسسات اقتصادی آلمان هشدار میدهند که این جنگ، ضعفهای ساختاری اقتصاد اروپا را عریانتر کرده است. معنای این وضعیت روشن است: جنگ از سطح صرفاً نظامی فراتر رفته و وارد مرحلهای از سرریز جهانیِ اقتصادی و راهبردی شده است؛ مرحلهای که در آن انرژی، حملونقل، مواد خام، کود، بیمه، نرخ رشد و ریسک سرمایهگذاری همزمان زیر فشار قرار میگیرند. در این میان، روسیه نیز فقط ناظر نگران نیست؛ تماسهای کرملین با عربستان و دیگر بازیگران منطقهای و تأکید مکرر پوتین و پسکوف بر آمادگی برای حل بحران، نشان میدهد مسکو میکوشد از دل جنگ، برای خود نقشی بهمثابه میانجیِ لازم و تنظیمکنندهی بحران بسازد. این میانجیگری البته نه از موضع اخلاقیِ صرف، بلکه از موضعی فرصتطلبانه و سازگار با منافع انرژی، امنیتی و هستهای روسیه پیش میرود؛ بهویژه اکنون که خطر بوشهر و تخلیه کارکنان روس از آن، به بحران یک بُعد تازه و فوقالعاده حساس بخشیده است.
اگر آمریکا در ابعاد فعلی از این جنگ عقب بکشد، بحران پایان نخواهد یافت؛ فقط از فاز «جنگ مستقیم آمریکایی» وارد فاز بحران منطقهایِ مهارنشدهتر خواهد شد. واشنگتن خواهد کوشید به جهان بگوید: «ماموریت اصلی انجام شد، ایران تضعیف شد و اکنون دیگران باید امنیت هرمز و منطقه را بر عهده بگیرند.» این همان روایتی است که از هماکنون با هلدادن بار هرمز به دوش دیگران و حملات لفظی به اروپا و ناتو ساخته میشود. اما مسئله اینجاست که اسرائیل دقیقاً در همین نقطه از آمریکا فاصله میگیرد: تلآویو هنوز از ادامه حملات برای هفتههای بیشتر، فرسایش عمیقتر ایران و باز نگهداشتن جبهه لبنان سخن میگوید، در حالی که ترامپ بهدنبال نقطه پایان است. از همین رو، محتملترین سناریو آن نیست که آمریکا و اسرائیل همزمان و یکدست متوقف شوند؛ محتملتر آن است که آمریکا سطح مداخله مستقیم خود را پایین بیاورد، در حالی که اسرائیل برای مدتی دیگر به فرسایش ادامه دهد، اما با پشتیبانی مستقیم کمتر و فشار بیشتر برای اتکا به خود.
در این میان، ایران اگر هوشمندانه عمل کند، نباید این لحظه را با «صلح» اشتباه بگیرد. منطقیترین رفتار برای تهران آن است که کاهش یا عقبنشینی مداخله آمریکا را بهعنوان شکست اراده واشنگتن صورتبندی کند، اما همزمان از مستیِ پیروزی بپرهیزد. هرمز را نه باید کورکورانه بر همه بست و نه بیقید و شرط گشود؛ بلکه باید همان منطق عبور گزینشی برای بازیگران غیرخصمانه حفظ شود تا هم اهرم فشار از میان نرود، هم شکاف آمریکا با اروپا و بخشی از آسیا عمیقتر شود، و هم بهانهای برای شکلگیری اجماع جهانی علیه ایران فراهم نشود. اگر اسرائیل نیز روزی سطح آتش را پایین بیاورد، ایران به احتمال زیاد از حمله مستقیم و سنگین فاصله خواهد گرفت، اما بازدارندگی، هرمز و توان ازسرگیری فشار را کنار نخواهد گذاشت. از این رو، این جنگ بهاحتمال زیاد نه با صلحی کامل، بلکه با کاهش تدریجی آتش و بقای اهرمهای فشار دو طرف وارد مرحله بعدی خواهد شد.
در جمعبندی میتوان گفت وضعیت کنونی جنگ چنین است: آمریکا و اسرائیل تخریب سنگینی وارد کردهاند، اما هنوز نتوانستهاند برای آن یک پایان سیاسی بسازند؛ ایران نتوانسته توازن نظامی را به سود خود برگرداند، اما توانسته پایان یکطرفه جنگ را پرهزینه کند؛ کانالهای واسطهای همچنان باز ماندهاند، اما مذاکره به معنای واقعی هنوز شکل نگرفته است؛ هرمز و خطر گسترش بحران به بابالمندب مهمترین اهرمهای تهراناند؛ بازار، انرژی و فشار سیاسی داخلی مهمترین ترمزهای واشنگتناند؛ و شکاف آمریکا و اسرائیل بر سر «پایان مطلوب» مهمترین مانع بستهشدن سریع جنگ است. بنابراین، دقیقترین توصیف این لحظه نه «پایان نزدیک جنگ» است و نه «فروپاشی قریبالوقوع یکی از طرفین»، بلکه ورود جنگ به فاز فرسایشِ معاملهمحور است: حمله ادامه دارد، میانجیگری ادامه دارد، تهدید ادامه دارد، بازتأمین ادامه دارد، اما هیچیک هنوز نتوانستهاند نتیجه نهایی را قفل کنند. برای تهران، این لحظه بیش از آنکه زمان جشن باشد، زمان مدیریت موقعیت نسبی به دست آمده بدون خودزنی است.
دربارهٔ نویسنده:
عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. پژوهشها و نوشتههای او بر اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران از منظر تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و جنگ، سازوکارهای پیوند ژئواقتصادی، و نسبت متقابل دولت، سرمایه، انرژی و بازآرایی نظم جهانی متمرکز است. او همچنین در پی صورتبندی و بسط دستگاهی فلسفی با عنوان «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.




نظرها
نظری وجود ندارد.