شکست استراتژی، جنگ بیافق، و مسئله ایران
جنگ اخیر، برخلاف نمایشهای تاکتیکی، در سطح استراتژیک به اهداف خود نرسیده و بیش از آنکه نظمی تازه بسازد، به منبع بیثباتی جدید تبدیل شده است. ایالات متحده و اسرائیل نتوانستند پروژه «ضربه سریع» و بازآرایی منطقه را محقق کنند و اکنون در تله جنگی بیافق و پرهزینه گرفتار شدهاند. در این میان، آنچه همچنان مغفول مانده، شکاف میان منافع ژئوپلیتیک دولتها و زیست واقعی مردم ایران است؛ مردمی که همچنان زیر فشار جنگ، سرکوب و بیافقی باقی ماندهاند.

حسین کرمانپور، سخنگوی وزارت بهداشت ایران با انتشار پستی در شبکه اجتماعی ایکس گفته است که بخشهایی از انستیتو پاستور در حملات اسرائیل و آمریکا دچار آسیب جدی شده است. ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ ـ عکس: وحید آنلاین
جنگ را باید از نسبت میان هدف و نتیجه سنجید. از این نظر، ممکن است یک دولت در سطح عملیاتی ضربه بزند، اما در سطح استراتژیک شکست بخورد. این دقیقاً همان چیزی است که در مورد جنگ اخیر باید دید. ایالات متحده و اسرائیل شاید در لحظاتی توانستند ابتکار نظامی را در دست بگیرند، به زیرساختها حمله کنند و دست به نابودی آنها بزنند، توانستند ضربههایی بزنند، حتی روایت تبلیغاتی از «برتری» بسازند، اما در سطح ژئوپلیتیک و استراتژیک، نه فقط به اهداف اصلی خود نرسیدند، بلکه در بسیاری از سطوح موقعیت بدتری برای خود ساختند.
مسئله اصلی این نیست که جنگ «تمام شده» یا «ادامه دارد». مسئله اصلی این است که آیا آغازکنندگان جنگ توانستند به هدف سیاسی و ژئوپلیتیک خود برسند یا نه. اگر هدف، بازسازی نظم منطقهای به سود ایالات متحده و اسرائیل بود، اگر هدف، تحمیل یک موقعیت هژمونیک تازه بود، اگر هدف، شکستن ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی از بالا و باز کردن راه برای نوعی مهندسی سیاسی جدید در ایران بود، آنگاه باید گفت که این پروژه نه تنها موفق نشد، بلکه خود به منبع بحران تازه بدل شد.
جنگی که قرار بود کوتاه باشد
در سطح استراتژیک، به نظر میرسد فرض اولیه ایالات متحده و اسرائیل این بود که میتوانند با مجموعهای از حملات سنگین، برقآسا و چندلایه، توازن قوا را به سرعت به هم بزنند. این تصور بر چند پیشفرض استوار بود: اینکه ساختار جمهوری اسلامی شکنندهتر از آن است که در ظاهر دیده میشود؛ اینکه ضربه به رأس هرم و کشتن خامنهای و تعدادی از فرماندهان رده بالا، یا حلقههای کلیدی تصمیمگیری، زنجیره فرماندهی را مختل میکند؛ اینکه جامعه ایران در لحظه مناسب به صحنه رانده میشود؛ و اینکه منطقه نیز یا منفعل میماند یا در برابر یک پیروزی سریع، خود را با وضعیت جدید تطبیق میدهد.
اما این مفروضات یکی پس از دیگری دچار بحران شدند. روشن شد که جنگی از این نوع، اگر قرار باشد به هدف سرنگونی یا مهندسی سیاسی از بالا برسد، نمیتواند صرفاً با حمله هوایی و شوک اولیه تعیین تکلیف شود. به محض آنکه پروژه «ضربه سریع» نتواند فروپاشی داخلی را رقم بزند، ادامه جنگ وارد مرحلهای میشود که هزینههای آن به شدت بالا میرود: نیاز به استمرار نظامی، خطر گسترش منطقهای، فشار بر بازار انرژی، شکاف در ائتلافها، و مهمتر از همه، فقدان افق روشن برای خروج.
از همینجا است که شکست استراتژیک آغاز میشود. چون یک جنگ وقتی به تله بدل میشود که طراحانش بفهمند برای رسیدن به هدف اولیه، باید وارد سطحی از درگیری شوند که نه برای آن اجماع سیاسی دارند، نه ظرفیت اجتماعی، و نه حتی تضمین روشنی از نتیجه.
شکست در استراتژی، نه فقط در اجرا
دکترین اصلی ایالات متحده و اسرائیل بر نوعی «رژیمچنج فشرده» استوار بود؛ ترکیبی از فشار نظامی، ضربه روانی، آشفتگی درونی، و امید به شکاف سیاسی در ساختار حکومت. این نگاه از اساس بر این فرض بنا شده بود که ایران را میتوان به مدلی شبیه برخی سناریوهای آمریکای لاتین یا مداخلات پیشین ایالات متحده تقلیل داد: فشار از بالا، فروپاشی درون، و بازچینی سیاسی بیرون.
اما ایران نه از نظر ساختار دولت، نه از نظر عمق نظامی ـ امنیتی، نه از نظر وزن منطقهای، و نه از نظر جایگاهش در بازار انرژی، موضوعی همسنگ آن سناریوها نبود. همین خطای در برآورد، ستون اصلی شکست را ساخت. ایالات متحده و اسرائیل وارد جنگی شدند که برای بردنش نیاز به چیزی بیش از بمباران داشتند، اما برای رفتن به آن مرحله، نه آماده بودند و نه میتوانستند هزینهاش را به راحتی تحمل کنند.
این همان نقطهای است که باید تفاوت میان «موفقیت تاکتیکی» و «شکست استراتژیک» را فهمید. ممکن است شما یک سایت را بزنید، چند حلقه فرماندهی را مختل کنید، یا برای چند روز فضای برتری نظامی بسازید. اما اگر پس از آن، دشمن سقوط نکند، منطقه آرام نشود، بازارها نلرزند، متحدان شما مردد شوند، و افق خروج نداشته باشید، آنگاه در سطح استراتژیک شکست خوردهاید.
جنگی که هژمونی نساخت
یکی از اهداف پنهان اما اساسی چنین جنگی، بازسازی هژمونی ایالات متحده در منطقه بود. ایالات متحده پس از سالها فرسایش در غرب آسیا، پس از عراق، افغانستان، عقبنشینیهای پرهزینه، و کاهش اعتماد متحدان، نیاز داشت دوباره نشان دهد که هنوز قادر است منطقه را از بالا شکل دهد. اسرائیل نیز در پی آن بود که از خلال جنگ، نه فقط تهدید ایران را عقب بزند، بلکه موقعیت خود را به عنوان قدرت تعیینکننده منطقه تثبیت کند.
اما نتیجه معکوس شد. جنگ به جای آنکه برتری هژمونیک ایالات متحده را تثبیت کند، شکنندگی آن را آشکارتر کرد. متحدان اروپایی با اکراه و تردید برخورد کردند. همه حاضر نبودند هزینههای یک جنگ کشدار و بیافق را بپذیرند. دولتهای منطقه که سالها زیر چتر امنیتی ایالات متحده تعریف میشدند، به جای احساس اطمینان، بیشتر دچار اضطراب شدند. برای آنها روشن شد که اتکای مطلق به ایالات متحده نه لزوماً امنیت میآورد و نه لزوماً ثبات میسازد. به بیان دیگر، جنگ به جای بازتولید اقتدار ایالات متحده، ظرفیت ایالات متحده برای تولید بحران را برجسته کرد.
این نقطه برای اسرائیل نیز تعیینکننده است. اسرائیل در هر جنگی که وارد میشود، فقط به دنبال ضربه نظامی نیست؛ در پی آن است که محیط منطقهای را چنان بازآرایی کند که بقیه بازیگران، خواسته یا ناخواسته، برتری آن را بپذیرند. اما جنگی که نتواند طرف مقابل را به زانو درآورد، نتواند منطقه را آرام کند، و نتواند حتی متحدان غربی را در یک خط مستحکم نگه دارد، بهتدریج به ضد خود بدل میشود. در این حالت، نمایش قدرت به نمایش محدودیت تبدیل میشود.
معضل گسترش: هر گام جلو، یک بحران تازه
مشکل دیگر جنگ این بود که منطق درونی آن، منطق گسترش بود. به محض آنکه ضربه اول به نتیجه مطلوب نرسد، پرسش بعدی پیش میآید: مرحله بعد چیست؟ اگر بمباران کافی نبود، آیا باید دامنه اهداف را وسیعتر کرد؟ اگر این هم کافی نبود، آیا باید به زیرساختهای بیشتری حمله کرد؟ اگر باز هم نتیجه نگرفت، آیا باید درگیری را به سطح حضور زمینی یا اشغال موضعی کشاند؟ هر کدام از این گامها، بحران جدیدی تولید میکند.
این همان چیزی است که رابرت پیپ، پروفسور روابط خارجی دانشگاه شیکاگو معتقد است که جنگ را به «تله تشدید» تبدیل میکند. در اینجا نیروهای متخاصم از یک نقطه به بعد دیگر آزادانه انتخاب نمیکنند، بلکه اسیر منطقی میشوند که خودشان راه انداختهاند. اگر پیشروی نکنند، شکستخورده به نظر میرسند. اگر پیشروی کنند، در باتلاق هزینههای تازه فرو میروند. ایالات متحده و اسرائیل دقیقاً در چنین وضعیتی قرار گرفتند. آنها نه میتوانند به راحتی از جنگ عبور کنند و آن را پیروزی بنامند، و نه میتوانند بدون هزینههای بسیار سنگینتر، آن را به سطح بعدی ببرند.
از همین رو، سخنان ترامپ بیشتر نشانه بنبستاند. وقتی دولتی از موضع قدرت کامل حرف میزند، زبانش روشن، حداکثری و بیتردید است. اما وقتی به گفتن این بسنده میکند که «به بعضی اهداف رسیدهایم» و «شاید جنگ در هفتههای آینده تمام شود»، این زبان، زبان فاتح نیست. زبان مدیری است که میکوشد شکست را کنترل کند.
بحران انرژی، بحران بازار، بحران افق
جنگ فقط در میدان نظامی معنا نداشت. از همان ابتدا روشن بود که هرگونه بیثباتی بزرگ در نسبت با ایران، بلافاصله وارد مدار انرژی، تجارت، حملونقل و انتظارات بازار میشود. افزایش قیمت نفت پس از سخنان ترامپ و تزلزل بازارهای سهام، به معنای سادهاش این بود که سرمایه جهانی نیز به روایت رسمی پایان بحران اعتماد نکرده است.
البته بازار، وجدان جهان نیست. بازار حقیقت اخلاقی را آشکار نمیکند. بازار صرفاً به زبان خود از ریسک، ناامنی و خطر اختلال در بازتولید سرمایه حرف میزند. اما همین هم مهم است. چون جنگی که قرار بود نظم را بازگرداند، خود به مولد بینظمی تازه تبدیل شد. یعنی نهتنها از منظر نظامی، بلکه از منظر اقتصادی هم نتوانست افق اطمینان بسازد.
در سطح ژئوپلیتیک این مسئله بسیار تعیینکننده است. ایالات متحده با هر جنگ بزرگ، تنها با دشمن مستقیم خود طرف نیست؛ با واکنش بازار انرژی، با حسابگری چین و روسیه، با نگرانی اروپا، و با اضطراب دولتهای عربی هم طرف است. بنابراین اگر جنگی نتواند بهسرعت تثبیت شود، بهجای آنکه تنها بر ایران فشار بیاورد، کل معماری منطقهای و جهانی را بیثبات میکند. این اتفاق دقیقاً همان چیزی بود که محاسبه جنگ را علیه آغازکنندگانش چرخاند.
ایران و مسئله منافع مردم ایران
گرایشهای سیاسی خاصی، وسوسه بزرگی دارند که قدرت ژئوپلیتیک دولتها را با منافع مردم یکی بگیرند. اگر ایران در سطح منطقهای مهمتر شود، اگر موقعیتش در بازار انرژی تقویت شود، اگر قدرت چانهزنی بیشتری پیدا کند، فوراً کسانی پیدا میشوند که این را «پیروزی ایران» بنامند. اما باید پرسید: کدام ایران؟
ایران به معنای یک واحد ژئوپلیتیک، با ایران به معنای جامعهای زنده از مردم، یکی نیست. ممکن است یک دولت در سطح منطقهای دست بالاتری پیدا کند، مقاومتش در برابر نیروی متعرض و ستمگر بینالمللی تقویت شود، در حالی که مردم همان کشور همزمان زیر فشار نقض حقوق بشر، سیاستهای پولی و اقتصادی فقرزا، سرکوب، ویرانی و بیافقی همچنان له شوند.
به همین دلیل، باید با صراحت گفت ایران و شهروندانش حق دارند با جهان وارد مناسبات سیاسی و اقتصادی عادلانه، متوازن و مبتنی بر احترام متقابل شوند. در عین حال، این حق مردم ایران است، نه امتیاز جمهوری اسلامی بهعنوان رژیم سیاسی حاکم که میان ایدئولوژی انحصارطلبانه خودش و جمعیت متنوع و متکثر در ایران یک مرزبندی مشخص دارد. مسئله دموکراسی، آزادی و حقوق بشر موضوعی است که تجربه تاریخی نشان داده نمیتوان آن را از جمهوری اسلامی انتظار داشت. بنابراین دفاع از حق ایران در برابر جنگ و تحقیر خارجی، هیچ ربطی به توهم موقعیت این رژیم در نسبت با مردم ایران ندارد.
پیش از آغاز حملات به ایران، بخش بزرگی از سیاستمداران و چهرههای مؤثر درون رژیم، نه از موضع احتیاط و پرهیز از فاجعه، بلکه آگاهانه و با محاسبهای ایدئولوژیک و امنیتی بر طبل جنگ کوبیدند و از آن استقبال کردند. آنها دو هدف را دنبال میکردند، یکی فرصت سرکوب حداکثری جامعه معترض ایران و دومی، پیگیری سیاستهای آخرالزمانی و ایدئولوژیک. همین واقعیت بهتنهایی نشان میدهد که با ساختاری سیاسی روبهرو هستیم که در کلیت خود، نسبت به جان، آسایش، معیشت و آینده جمعیت ساکن در ایران نه فقط بیتفاوت، بلکه عمیقاً بیرحم و بیعاطفه است.
اکنون نیز با تخریب بخشی از زیرساختهای صنعتی ایران در حملات ایالات متحده و اسرائیل که در عرف و حقوق بینالملل جنایت جنگی فهمیده میشود، و در شرایطی که نه چشمانداز روشنی برای لغو تحریمها وجود دارد و نه نشانهای جدی از توقف ماجراجوییهای ایدئولوژیک و نظامی جمهوری اسلامی دیده میشود، تصور آیندهای که در آن منافع واقعی مردم ایران، یعنی امنیت، رفاه، آزادی و امکان یک زندگی انسانی، تأمین شود، همچنان دور و تیره به نظر میرسد.




نظرها
نظری وجود ندارد.