آیا جنگ فرصتزا است؟
جنگ، برخلاف روایتهایی که آن را فرصتی برای رهایی از استبداد معرفی میکنند، بیش از آنکه راهگشا باشد، میتواند به ویرانی، اقتدارگرایی و سیاست تخریب بینجامد. معروف کعبی این نوشته با مرور نمونههای تاریخی و نقد روایتهای رایج اپوزیسیون، استدلال میکند که تغییر پایدار نه از دل جنگ، بلکه از مسیر جنبشهای اجتماعی، روایتهای بدیل و تحول سیاسی آگاهانه میگذرد.

چند انفجار در سمت شهرک غرب تهران، ساعت ۱۰:۳۳' سهشنبه ۱۸ فروردین، منبع: وحید آنلاین

ادامەی جنگ در ایران بە برخی خوشباوریهای اولیە کە شاخص بخش بزرگی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی شد، لطمە زدە است. اما نە در مقیاسی کە بە نقد توجیە جنگ دامن زدە باشد. پشت توجیە جنگ علیە ایران و درخواست آشکار برای مداخلەی آمریکا و ترامپ، استدلال کارنامەی سیاە رژیم و فرصتزایی جنگ برای رهایی از استبداد بودە است. توجیە جنگ با این استدلال اساساً از سوی گفتمان «انقلاب ملی» یا «انقلاب شیر و خورشید» فرمولە شد، گفتمانی کە همزمان بە توهم «همبستگی ملی» دامن زد، و جنگ را با تکیە بر کشتار دیماە بە تنها راەحل خلاصی از استبداد مذهبی معرفی کرد. طرفداری قابل توجە از این نگاە در میان ایرانیان میتواند تا آن اندازە قابل فهم باشد کە ما سیستم سیاسی جمهوری اسلامی کە راە هر گونە تغییر معنادار سیاسی و اجتماعی را مسدود نگە داشتە است، در نظر بگیریم.
اما نگاە بە جنگ از زاویەی فرصت و ناچاریها بەطور دردناکی فاقد دید وسیع تاریخی و سیاسیای است کە در این لحظەها بە آن نیاز میرود. بە جای قراردادن جنگ در بستری تاریخی، منطقەای و جهانی و درک تمایز در بین منافع جنبشهای با سابقە و اخیر، از جملە زن، زندگی، آزادی، آنچە کە غالباً شنیدە میشود اشاراتی است عامیانە بە دوران طلایی قبل از انقلاب ١٣٥٧، اعمال غیر انسانی حاکمان جمهوری اسلامی و کشتارهای بیپایان، دربدری، مهاجرت و اقتصاد انفالشدە. علاوە بر این، اظهارات دستەی غیر قابل اتکاء تحلیلگرانِ کانالهای مختلف (کە در تحلیلهای اندکی عمیقتر از آنها بە عنوان «طبقەی پوندیستها» بە خاطر تحلیلهای سطحیشان نام میبرند) قرار میگیرند کە علیرغم ادعای ضدیت با جنگ بە طور کلی بەعنوان پدیدەای نابودکنندە، همین جنگ را فرصتی برای خلاصی از جمهوری اسلامی و آزادی ایران توضیح دادند. با ادامە جنگ، تغییر در لحن و اظهارات این دستە و ناامیدی در چهرهیِ آن دستە از تلویزیونهای فارسیزبان خارج از کشورِ حامی این نگاە را کم کم میتوان دید.
آیا جنگ فرصتزا یا تهدیدآفرین است؟
تعریف جنگ بەعنوان پدیدەای فرصتزا نادرست است. تغییرات سیاسی مشروط بودە و نباید فرصتها را بە فرض گرفت. اینکە جنگ فرصت میآفریند بە تحولات بعدی و دینامیزمهایی بستگی دارد کە در جریان جنگ حداقل نمیتوان بە خوبی چگونگی آنها را پیشبینی کرد. نمونەهای تاریخی بە ما میگویند اگرچە ظهور جنگ در بین دولتها خارج از ارادە مردمان آن کشورها بودە و در بعضی موارد بە انقلاب و سرنگونی استبداد منجر شدە است، اما در همین موارد نیز عواقب جنگ الزاماً بە نتایج مطلوبِ درازمدت نرسیدە و حتی منجر بە اقتدارگرایی در نوع دیگری شدە است. اشارە بە نمونەهای تاریخیای کە در پائین آوردە میشوند، بە معنای نادیدەگرفتن تفاوت شرایطها و نیروها در زمانهای مختلف نیست، بلکە استفادە از آن تجارب در خدمت وسعت برای درک زمان خود باید فهمیدە شود.
انقلاب ١٩١٧ در روسیە زادەی جنگ جهانی اول بود. بلشویکها و سوسیالیستهای دیگری هم بودند کە با جنگ جهانی اول مخالفت کردند. اما در نهایت احتمالاً خودِ جنگ سرنوشت آنها را رقم زد یا بر آن تاثیر بسزائی داشت، آنچناکە برنامە و رویاهای انسانی آنها تابع شرایط بعد از جنگ شد. روسیە در همان روزها (و نە ماەها)ی بعد از سرنگونی تزار بە سرعت بە طرف دیکتاتوری حزبی و جنگ داخلی رفت کە در آن بین ٤ تا ٥ میلیون نفر کشتە شدند. این ارقام تنها بە دلیل سطح پایین فنآوری جنگی در مقایسە با دوران ما در آن حد محدود ماند، اما میتوانست با وجود سطح فنآوری جنگ جهانی دوم، چە برسد بە زمان ما، چند برابر باشد. با عقبگرد دولت تکحزبی در دهەی ١٣٠٠/١٩٢٠، روسیە شاهد شکوفاییِ فرهنگی و نظری شد کە مورخین تاریخ روسیە با جزئیات بە آن پرداختەاند. مراکز پژوهشهای علمی بە مسائل مهم تاریخی و اجتماعی و اقتصادی میپرداختند، و جامعە جان تازەای گرفتە بود. اما با شروع دهەی بعد، دیکتاتوری استالینی و انقلاب فرهنگی آن بە این روند خاتمە داد. قحطی اوکراین با تلفات ٤ میلیون نفر با توجیە صنعتیکردن روسیە یا بینش وسیلە در خدمت هدف—اتفاقاً بر خلاف تاریخنویسیِ ای.هَیچ.کار کە تاریخ انقلاب روسیە را بر اساس بینشِ اجتنابناپذیریِ روند تاریخی نوشت—اجتنابپذیر بود. اما همین اقدامات در بطن رقابتی بینالمللی و ترس از نابودی خود و در حالی اتفاق میافتاد کە دیگران تولیدات نظامی و صنعتیسازی را شدت بخشیدە بودند. در پایان آن دهە، کشتار صدهزارنفری در زندانهای روسیە بە هر گونە بدیل سیاسی بە طور موثری پایان داد.
جنگ جهانی اول، فاشیسم در ایتالیا و آلمان را بە ارمغان آورد. عرصەهای پژوهشی مربوط بە این کشورها بە خوبی نشان میدهند کە چرا ایتالیا بە طرف فاشیسم رفت و در کشوری کە بیش از نیم میلیون کارگر صنعتی و نسبتاً متشکلی داشت، مردم بە فاشیسم روی آورند. گرامشی کە خود قربانی فاشیسم است، دلیل آن را برتریِ فرهنگی باورها دانست. تجربەی آلمان بسی دردناکتر و وحشتناکتر بود. آلمان با اتحادیەهای کارگری چند میلیونی، یک شکوفایی فرهنگی و دوران دمکراتیک پارلمانی را تحت دولت وایمار سپری میکرد. این تشکلها و کانونهای جامعە مدنی و مکانیزمهای دمکراتیزەکردن زیر فشار نازیسم لە شدند. آلمان نازی بازیابی موقعیت پیشین خود را در برپایی جنگ دیگری دید–نازیسم و جنگ هم مترادف بودند— کە سرانجام بە نسلکشی و نابودی نازیسم انجامید. جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم را آفرید. در این میان دولتهای دیگر اروپا، بویژە فرانسە و انگلستان، با دنبالکردن سیاست ''راضینگاە داشتن'' با آلمان و ایتالیا کنار آمدند. اما هنگامیکە منافعشان هر چە بیشتر بە خطر افتاد، عملا در جنگ گرفتار شدند.
دولتهای روسیە، آلمان و ایتالیا خود را در موقعیت اضطراری و نیستی احتمالی دیدند و این نگاە سیاستها و اعمال آنها را در جهت بازیابی عظمت پیشین (در آلمان) و حفظ خود (روسیە) شکل میداد. آنها چارە را در صنعتیسازی و گسترش تولیدات نظامی دیدند. آلمان کە یکی از پیشقراولان اختراعات علمی بود (بین ١٩٠٠ تا ١٩٣٣ کە هیتلر بە حکومت رسید، بە بیش از سی نفر از دانشمندان آلمانی جایزە نوبل اعطا شدە بود)، بە صنعتیترین کشور اروپایی تبدیل شد، و بدون آن قدرت اقتصادی و نظامی قادر بە سازمان نسلكشی در آن بُعد نمیبود. آمریکا نیز سرانجام از بمب اتم استفادە کرد.
میتوان بە نمونەهای دیگر و عواقب جنگ دوم نیز پرداخت. اقتدارگراییِ روبەافزون دولتهای ملیگرای ''سکولار''، تبدیل شدن دولت بە حکومت فردی، کودتا، گسترش سیستم زندان سیاسی (از جملە زندان زنان)، شکنجە و اعتراف اجباری، نوسازیهای از بالا تجویز شدە ( با کنار زدن جنبشهای تغییر اجتماعی) و فراهم کردن شرایط سیاسی و اجتماعی برای اسلام سیاسی، از جملە تحولاتی است کە در کارنامەی دولتهای بعد از جنگ دوم میتوان گنجاند. آن دولتها (از جملە دولت پهلوی) یک عامل حیاتی در تغییر اجتماعی بودند. اما نظام سیاسی آنها چنان بستری را فراهم کرد کە در آن اسلام سیاسی ظهور کرد، کە البتە از تحولات نظری و دینی سدەهای پیشین، مثلا از قرون ١٨ و ١٩ بە بعد کە مولد مفاهیمی چون مرجعتقلید بودند، تغذیە میکرد. بە قول یک مورخ تاریخ ایران، بومیگرایی نیز پدیدەای صادراتی از همان غربی بود کە خود هدف گفتمان «غربزدگی» شد. بنابراین، درمییابیم کە اشارە بە ١٤٠٠ سال پیش برای ظهور اسلام سیاسی و پیروزی سیاسی آن در ١٣٥٧ چقدر ناکافی است.
تهدیدآفرینی جنگ و سیاست تخریب
بە هر میزان کە نیروهای دخیل در جنگ یا متأثر از آن کمتر دارای برنامەی روشن یا آمادگی برای کاهش بحران، اما دارای پتانسیل بالا برای افزایش بحران باشند، بە همان میزان عواقب کوتاەمدت و درازمدتِ جنگ غیر قابل پیش بینی و تهدیدآمیزتر خواهد شد. حمایت از حملەی نظامی و جنگ بە بهانەی فقدان هر گونە راە دیگری برای جایگزینکردن نظام جمهوری اسلامی بە خطر سیاستی کە آنرا «سیاست تخریب» میتوان نامید، نمیاندیشد. ماهیت سرکوبگر یک حکومت بە مقاومت منجر شدە و بە آن مشروعیت میبخشد، مقاومتی کە هزاران نفر آمادە هستند جان خود را برای تداوم آن فدا کنند، بە زندان بیافتند، شکنجە شوند و بمیرند. اما آن ماهیت، هر گونە شیوە و رفتار در مقاومت را توجیە نمیکند، زیرا جنبشها بر اصولی معین استوارند و از آرمانهایی تغذیە میکنند کە ماهیت خود آنان را توضیح میدهد. استعمار اسرائیل نمیتواند شیوەهای ٧ اکتبری را توجیە کند، یا آن جنبشها نباید بە خاطر بنبستها و ناچاریها اصول بنیادین خود را فراموش کنند. در جریان جنگ هشتسالەی ایران و عراق، در جریان جنگی شدید علیە آنچە کە جنبش مقاومت خلق کُرد نام گرفتە است، نیروهای سازماندهندەی جنبش مسلحانە هیچگاە از روابط دیپلماتیک و استفادە از جغرافیا، (کردستان عراق) امکانات انسانی و پزشکی فراتر نرفتە و در طرف دولت عراق قرار نگرفتند. اگرچە در بارەی احزاب کُرد و این رابطەی دیپلماتیک پژوهشی وجود ندارد، اما تاریخ شفاهی تا اندازەی زیادی این ادعا را تأئید میکند. سازمانهای ایرانی دیگری کە در جنبش مسلحانە سهیم بودند، همین موضع را دنبال کردند. مورد استثناء سازمان مجاهدین است کە فعالانە در آن جنگ بە عراق کمک اطلاعاتی میکرد، بر اساس شایعەهای قوی (اما نە پژوهش جدی)، بعد از حملەی عراق بە کویت در ١٣٦٩/١٩٩٠ کە طی آن در کردستان عراق/جنوبی قیام شد، افراد این سازمان ستون بعث بە فرماندهی عزت دوری را برای تسخیر دوبارە کردستان همراهی کردند.
بنابراین، میتوان پرسید کە تا چە اندازە نیروهای درگیر در جنبش کردستان در ایران بە اصولی کە در جنگ ایران و عراق در پیش گرفتند، متعهد ماندەاند؟ آنهم در حالی کە شرایط امروز با شرایط بسیار دشواری کە جنبش کردستان در دهەی ١٣٦٠ در آن قرار داشت، قابل مقایسە نیست. یک آمار تلفات پیشمرگەها در آن سالها را بالای ششهزار ( احتمالاً متوسط روزانە بین٢ تا ٣ نفر) تخمین زدە است. سپاە پاسداران در گزارش جنگ در غرب کشور با آنچە آن «ضد انقلاب مینامد»، تلفات نیروهای خودی را در بخش زیادی از آن دهە دوروبر ٢٤٠٠٠ کشتە و هزاران نفر زخمی برآورد کردە است. این ارقام مهماند زیرا شدت جنگ در کردستان را نشان میدهند. بە طور طبیعی، و با منطق بعضی روایتهای کنونی، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی میبایستی در تقویت عراق از هر گونە خدمتی بە آن ابایی نمیداشتند. اما چرا این کار را نکردند؟
همەی آن سازمانهای کُردی و ایرانی، جنگ ایران-عراق را با ادبیات خودشان جنگی ارتجاعی و ضد مردمی میدانستند. یکی از سازمانهای نیرومند در جنبش کردستان، آنرا جنگ «دو بورژوازی» تعریف کرد کە مردم و طبقە کارگر آن کشورها در آن سهمی ندارند. بر اساس تاریخ شفاهی، دولت عراق مقرها و اردوگاههای احزاب کُرد را در خاک ایران و عراق بمباران و توپباران کرد. همراە با توپباران مقرهای حزب دمکرات و تهدید مداوم علیە دیگر سازمانهای ایرانی همچون فدایی و راە کارگر کە در مناطق نظامیشدە در بین دولت عراق و اتحادیەی میهنی قرار داشتند، در موردی دیگر، اردوگاە کوملە با تلفات ٢٤ نفر، بمباران شیمایی شد. ٦٨ نفر دیگر از اعضای آن سازمان در بمباران شیمایی هلبچە و بە خاطر قرار گرفتن در بین جبهەهای جنگ کشتە شدند. شهرهای کردستان از جملە سنندج، مریوان، سقز و بانە در طول جنگ هشتسالە بارها مورد حملەی هواپیماهای عراقی قرار گرفتند. سردشت احتمالاً تنها شهری در ایران است کە توسط عراق بمباران شیمایی شد و اثرات آن بر بدن دخترانی کە قربانی شدند هنوز باقی ماندە است. این رویدادها را میتوان بە عنوان فاکتها یا اسناد «شرایطی» در فقدان مدارک مکتوب در نظر گرفت کە ادعای قرار نگرفتن آن سازمانها در کنار دولت عراق را تأئید میکنند. (آنها و نە سازمان مجاهدین، تجزیەطلب نام گرفتەاند!)
در عوض، آنچە کە کردستان به دست آورد پتانسیلهای بیشتر برای تغییرات معنادار و دمکراتیک بود. بدون آن تاریخ و مقاومتها و بدون تغییرات مهم سیاسی و مدنی در داخل ایران و منطقە بە یمن فعالان از دهەی ١٣٧٠ بە بعد، خیزش ١٤٠١ احتمالاً نمیتوانست دارای آن ماهیت جهانشمول و جذاب باشد. ١٤٠١، نوروزِ خانەتکانیِ همەی ایدیولوژیها بود.
توهم بە حمایت خارجی در شکل اقدامات امپریالیستی کە بە دنبال منافع معین انجام میشود، همراە با حس ناچاری و بیافقی، در خدمت سیاستی است کە در بالا «سیاست تخریب» نامیدیم. اوکراین نمونەی اخیر این نوع سیاست است. دولت آن کشور بە وعدەهای دولتهای غربی متوهم شد و بە جای یافتن رابطەای دیپلماتیک با همسایەی خود و البتە با حفظ استقلال، در ماوراء دریاها بە جستجوی حامی پرداخت. تحلیلهای جدی در میان طبقەی پوندیستها یافت نمیشوند مگر در مجلات جدیِ نادیدە گرفتە شدە توسط رسانەهای رایج کە ریشەهای جنگ اوکراین را در تهدیدهای روزافزون دولتهای ناتو برای محاصرەی روسیە بعد از فروپاشی شوروی ارزیابی کردند. لازم نیست ویرانشدن اوکراین، تلفات سنگین و آوارەشدن میلیونی مردم را یادآوری کنیم. بخش مهمی از جنبش فلسطین را میتوان در این ادعای «سیاست تخریب» قرار داد. دوبارە، لازم نیست ویرانی غزە را یادآوری کنیم. بنابراین، ماهیت سرکوبگرانە، استعمار و زندانها و جنایتهای یک دولت نمیتواند و نباید چنین سیاستی را توجیە کند. این نوع سیاست بە دنبال یک دلیل موجە برای شروع جنگ و درگیری است و تحت نام «دفاع از خود» مشروعیت خود را میجوید. یکی از دلایل مهم تداوم جنگ و برتری روسیە در اوکراین، خامی سیاستمداران اوکراینی و توهم آنها بە اروپا و بویژە آمریکا است. در غزە نیز، توجیە حماس برای جنگ با دولت استعماری اسرائیل، غزە را بە میدان اجرای ناانسانیترین حملات اسرائیل تبدیل کرد کە نە تنها انسانها و اموالشان بلکە حذفِ معرفتیِ یک ملت را با ویرانکردن مدارس و کشتن صدها دانشجو و اساتید هدف قرار داد. این ویرانی نشان میدهد کە ماهیت یک دولت نمیتواند توجیەکنندەی اعمال اپوزیسیون آن باشد. بنابراین، برای یک نیروی جدی سیاسی، آگاهی بە سیاست تخریب موضوعی مهم بایستی تلقی شود. اگرچە لازم است در بارەی درستی یا کاستیهایِ تزِ ''سیاست تخریب'' تعمق بیشتری کرد، اما این میتواند نکتەی مهمی برای نیروهای اپوزیسیون در ایران باشد کە چگونە میخواهند بە آن نوع دمکراسی کە ادعا میکنند، برسند.
روایت تاریخی و بدیل سیاسی
بە قول یک متفکر، چکاوک شمیشیرها چکاوک باورها است. جنگها نیز در عینحال تصادم روایتهای گوناگون تاریخی هستند. گفتمانهای سیاسی قدرت، نقش مهمی در روایتسازی ایفا کردە و روایتهای تاریخی مد نظر خود را غالباً از طریق اسطورەسازی در جهت مشروعآفرینی برای بدیل سیاسی خود میسازند. در بین بدیل سیاسی و روایت تاریخی کە در پشت آن بدیل قرارد دارد، پیوند تنگاتنگی وجود دارد آنچنانکە نمیتوان یک بدیل سیاسی، یک سازمان، جنبش یا موسسە را بدون اتکاء بە یک روایت تاریخی برای توضیح چگونگی و چرایی آن یافت. برای توضیح و بسط این مسئلە، بە دلیل اینکە در سالهای اخیر آنچە کە «روایت تاریخیِ پهلوی» میتوان نامید بە گفتمانی غالب تبدیل شدە است، این مقالە از آن نمونە برای توضیح پیوند روایت تاریخی و بدیل یا گفتمان سیاسی استفادە میکند.
در دو دهەی گذشتە، روایت تاریخی پهلوی بە مرور جایگاە هر چە محکمتری برای خود در میان درک تاریخیِ جامعەی ایرانی بە دست آورد. یکی از دلایل مهم برای غلبەی آن روایت، شرایط سیاسی در ایران و نیاز بە عبور از جمهوری اسلامی در فقدان یک بدیل جدی بودە است. اینترنت نقش حیاتی در اشاعەی آن روایت ایفا کردە کە همزمان از طریق کانالهای ماهوارەای در خارج از ایران، مستندهای حرفەای یا نوشتەها و کلیپهای عاری از فاکت تاریخی در شبکەهای اجتماعی، بە جامعە منتقل میشوند. این روایت مسئولیتی برای نظام سیاسی پهلوی در فراهم کردن شرایط مساعدی کە در بطن آن راە برای انقلاب و همچنین رشد بدیلِ اسلامیِ سلطنت باز شد، قائل نمیشود و تنها راە عبور و دمکراتیزەکردن ایران را بازگشت بە سلطنت پهلوی میداند. هدف آن بیخطا جلوە دادن نظام پهلوی و شاە بە خاطر نتایج «ویرانگر» انقلاب است، و تلاش دارد نيروهای دیگر مانند چپ را برای تشخیص نادرست، مبارزە با دولت پهلوی و سازش با جمهوری اسلامی مقصر معرفی میکند. این روایت اما توضیحی برای تفوق بدیل اسلامی بە جز مقصر دانستن مردم ناآگاە و یک دین باسابقە نمیتواند ارائە دهد.
اما در تاریخنگاری ایرانی بعد از انقلاب، دولت پهلوی یکی از عوامل مهم در شروع انقلاب و ظهور اسلام سیاسی است. همچنان کە تحقیقات تاریخیِ خاورمیانە معاصر نشان میدهند، نوسازی اقتدارگرایانە دولتهای سکولار-ملیگرای خاورمیانە، شرایط را برای ظهور بدیل اسلام سیاسی در بستری جهانی مهیا ساختند. ایران نشان داد که موردی استثنایی نبود، کشوری کە در آنجا اپوزیسیون غیرمذهبی به شدت سرکوب شد. در واقع، توصیف انقلاب بە عنوان «نابهنگام»، «پریشان زمانی» یا یک توطئه، تنها سادهسازی است کە میتواند با ارائه شمار زیادی از دلایل بە چالش کشیدە شود.
تاریخنگاران ایران به طور گستردهای بە ریشههای انقلاب و عوامل ختم شدە بە آن پرداختەاند. میتوان بە لیستی از این عوامل اشارە کرد: تجربه نامتعادل مدرنیته به طور کلی، شکست انقلاب مشروطه سال ١٢٨٥(۱۹۰۶)، مداخلات مستمر خارجی در امور داخلی ایران، استعمار از طریق اشغال خارجی و تصاحب منابع طبیعی ایران، کودتای سال ١٣٣٢ علیه یک دولت دموکراتیک که به دنبال استقلال اقتصادی بود، استبداد و در نهایت نوسازی (غربگرایانە) سریع و ناموزون در دهههای پیش از انقلاب. در مورد دولت اسلامی، دلیل قابل قبولِ تغییر در تعادل بین دین و دولت است که به شکل یا شیوهای، از زمان صفویان (١٧٢٢-١٥٠١م.) وجود داشتە، اما در دوره نوینسازی ایران، یعنی حداقل از اوایل دههی ١٣٠٠ (۱۹۲۰) تحت حکومت اولین شاه پهلوی شروع بە تغییر کرد.
با اشارە بە نمونەهای تاریخی میتوان اضافە کرد کە اسلام سیاسی برای کسب قدرت الزاماً بە انقلاب نیاز نداشت. در ترکیە انقلابی اتفاق نیافتاد، اما آن کشور دەهەهاست کە از نظر اجتماعی و فرهنگی از اسلام سیاسی تغذیە کردە و سرانجام تحت حاکمیت یک نوع از آن قرار گرفت. اگرچە ایران دارای پتانسیلهای زیادی برای ایجاد و ادامە تحولات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و فکری قبل از انقلاب بود، اما نمیتوانست همچون جزیرەای بە دور از تحولات منطقە و جهان باقی بماند. از این رو، بسیار مشکل است ادعا کرد کە وضعیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در ایران بە همان منوال قبل از انقلاب (برای بعضیها دوارن خوش و خرم؛ برای دیگران دوران استثمار، فقر و بیامکاناتی )پیش میرفت و ایران بە «تمدن بزرگِ» دلخواە شاە میرسید. نوسازی اقتدارگرایانە از بالا مولد نیروهای اجتماعی، سیاسی و فکری نوینی شد کە اپوزیسیون مذهبیِ سلطنت بخش مهمی از آنها را تشکیل میداد. همین نیرو در پاکستان، افغانستان، ترکیە و دیگر کشورها بدون انقلاب، اما در بطن کودتاها و جنگها یا کسب برتری فرهنگی بە مدعیان جدی قدرت سیاسی تبدیل شدند.
آیا ایران میتوانست راهی دیگر بە جز انقلاب انتخاب کند کە الزاماً بە کسب قدرت سیاسی و گسترش نفوذ اجتماعی و فرهنگی اسلام سیاسی منتهی نشود؟ اگر جواب مثبت باشد، باید گفت حداقل نە از طریق اتکاء بە رویەها و ایدئولوژی و نوع نظام سیاسی پهلوی کە خود مولد تناقضات شگرف سیاسی شد و مکانیزمهای مشارکت مردم در قدرت را کنار میگذاشت. در اینجا اگر گفتوگویی متمدنانە داشتە باشیم، باید مدافعان نظام سیاسی پیشین جوابی قانعکنندە برای این سوال داشتە باشند اگر میخواهند همە را بە آلترناتیو بازگشت متعهد کنند. زیرا اگرچە دولت پهلوی (همانند دولت در هر جامعەای) یکی از مهمترین عاملان تغییر و تحولات اجتماعی در ایران بعد از جنگ دوم جهانی بایستی فهمیدە شود، یعنی نباید آن را با دوگانگی دیو و فرشتە تعریف کرد، اما با در نظر گرفتن لیستی از عوامل و نیروهایی کە تحت آن نظام و در بستر جهانی آن زمان ظهور کردند، هر گونە توهم بە ادامەی «پیشرفت پهلوی» و «تمدن بزرگ ایرانی»، علیرغم هر باوری کە داشتە باشیم، زیر سئوال میرود: نوسازیِ اقتدارگرایانەی آن، حذف کاردانان، ضدیت با دینِ اجتماعی یا دین تودەها اما سازش با دستگاە یا نهاد و مراجع دین— مشخصەی دولت-ملتهای «سکولار» و «سوسیالیست دولتی» همچون مصر کە در آن طریقتهای تصوف را علیە اخوانها بەکار میگرفتند— انسداد مشارکت عمومی، کیش شخصیت، تحولات طبقاتی و افزایش طبقە کارگر روزمزد، حمایت از امپریالیسم و غیرە.
تجربە کشورهای دیگر همچون لیبی نیز کە در آن انقلاب روی نداد و اسلام سیاسی سرکار نیامد، گویا است. آن کشور تحولات شگرف اجتماعی و اقتصادی را در دهەی ١٣٥٠/١٩٧٠ تجربە کرد، بە طوری کە میزان سواد از ١٠٪ بە سرعت بە طرف میزان سواد برای نیمی از جمعیت جهش برداشت. بە قول یک مورخ، اگر معمر قذافی در اوایل آن دهە استعفا میداد، تاریخ او را بەعنوان یک قهرمان ملی عرب ثبت میکرد. اما با رسیدن بە سالهای نیمەی ١٣٦٠/١٩٨٠، بە قول همان مورخ، لیبی بە کشور «مخابرات» (سازمان اطلاعات مخفی در کشورهای عربی) تبدیل شدە بود. دوبارە، احتمالاً نمیتوان مدرک قوی یافت کە نشان دهد ایران دارای ضمانتهایی بود کە (هر چە بیشتر) بە کشور «ساواک» در آیندەای نزدیک تبدیل نشود. بر عکس، سیستم زندان سیاسی، استفادە از شکنجە، اعدامها و کشتن زیر شکنجە (بیشتر برای اقدامات مسلحانە یا افراد برجستە) کە پایەهای مهم نظام مقتدر سیاسی و حکومت تکفردی شاە را میساختند، نشان از گسترش و نە کاهش داشت. نمونەی سوریە و تداوم خاندان اسد نە از طریق انقلاب اسلامی و سوسیالیستی، بلکە از همان ضرورتها و نیازهای دولت-ملتهای اقتدارگرا و پلیسی نشأت گرفت. سرنوشت دولتهای پیشین مصر، لیبی، سوریە و عراق و حکومت تکفردی یا تکخاندانی آنها میتواند در یافتن پاسخی بە سئوال فوق، یعنی امکان ''تمدن ایرانی'' در صورت عدم وقوع انقلاب، یاری دهندە باشد.
تاریخنگاری ایرانی: شکاف در بین عرصە آکادمیک و جامعە
بە دنبال انقلاب و اساساً در خارج از کشور، عرصەی تاریخنگاری ایرانی خود را معطوف بە یافتن دلایل و ریشەهای انقلاب ٥٧ کرد. در چند دهەی اخیر در این زمینە کتابهای بسیار خوبی چاپ شدە و تحقیقات مفصلی انجام گرفتە است. این عرصە با گسترش موضوعات، تحقیق در تاریخ معاصر ایران را بە طور چشمگیری افزایش داد. از سویی دیگر، این عرصە نهادینە شدە است، بە این معنا کە تاریخنگاری و عرصەهای پژوهش ایرانی در این چند دهە دارای تعداد مراکز مطالعات زیادی در دانشگاههای جهان شدەاند. (البتە این مراکز عموماً بیشتر تصویر «پرشیا» را از خود نشان میدهند و احتمالاً نتوانستەاند بە طور جدی تنوع فرهنگی و قومی ایران را در موضوع پژوهش منعکس کنند و آنها را نیز نهادینە کنند) . تا آنجا کە بە انقلاب مربوط میشود، برنامەهای درسی در این دانشگاهها با بهرەجستن از کارهای بسیار مهم از تاریخنگاران، جامعەشناسان، پژوهشگرانِ مطالعات زنان و دانشمندان سیاسیِ زن و مرد ایرانی بە آموزش ریشەهای انقلاب پرداختەاند. آن برنامەها نقطە عطفها همچون انقلاب مشروطە و تغییر و تحولات مهم سیاسی و اجتماعی را در قرن بیستم مرور میکنند. بە طور عام میتوان ادعا کرد کە این برنامەها با یک دید انتقادی بە دولت پهلوی پرداختە و در نهایت آن را یکی از عاملان، اگر نە مهمترین عامل، در فراهم کردن شرایط انقلاب ٥٧ معرفی میکنند.
با این حال، به دلیل گسترده بودن یک نگرش عمومی بسیار سادهشده نسبت به انقلاب، بە نظر نمیرسد که تاریخنگاری ایرانی مدنظر ما حداقل تا حد کافی در شکلگیری یک درک عمیق در جامعە از انقلاب و دوارن معاصر تأثیر گذار بوده باشند. پژوهشهای مهم تاریخ معاصر ایران، بە جز مواردی چون «ایران بین دو انقلاب» (کە با کمی اغراق میتوان گفت در کنار کتاب مقدس قرآن و دیوان حافظ در هر خانە یا در خودآگاهیِ تاریخی ایرانیان یافت میشود)، زیر آوار ترجمەهای غیرهدفمند قرار گرفتەاند. برخلاف مستندهای منوتو و ایران (اینتر)نشنال کە درک سادەشدە از انقلاب را تقویت میکنند، غیبت آشکار کارهای مسئولانەتر تاریخی بە زبان فارسی یا زبانهای دیگر در ایران از طریق رسانەهای تصویری و صوتی وجود دارد. و این جایی است کە تاریخنگاران بایستی متوجە شکاف بین محیط آکادمیکی خود و جامعەای کە برای آن مینویسند، بشوند. جا دارد آنها بە این مسئلە توجە کنند کە تا چە اندازە یافتەهای آنها افکار عمومی را، در این مورد در بارە تاریخ قبل از انقلاب ١٣٥٧، شکل دادە و میدهند. بر عکس، در جریان کشتار دیماە، یک مورخ برجستەی ایرانی در مصاحبە با صدای فارسی آمریکا، تاریخ معاصر ایران را در دو رویداد مهمِ (١) پایان قاجار و ظهور رضاشاە کە بە قول او «مدرنیتە» را بە ایران آورد و (٢) کشف حجاب، خلاصە کرد! این اظهارات بر خلاف همەی دستاوردهای تاریخنگاری ایرانی در نیم قرن پیش است کە اتفاقاً شروع سلطنت پهلوی را پایانِ مشروطە و آغاز خودکامگی تعریف کردە است.
سخنآخر: جنگ و تحولات سیاسی ـ اجتماعی
هستەی اصلی این مقالە این است کە فرصتها برای تغییر را نە در جنگ بلکە بایستی در انقلابها و تغییرات اجتماعیِ پایدار جستجو کرد. برای همراهی با این باور، (١) بایستی بە پیوند تفکیکناپذیر روایتهای تاریخیِ مشروعزا و بدیلهای سیاسی توجە کرد؛ و (٢) جنگ را بە عنوان رویدادی تهدیدآفرین دید. باوری کە بر دوگانگیِ جمهوری اسلامی و آمریکا/اسرائیل استوار است و انتخاب یکی از آنها را طلب میکند، جامعە را بە سوی سیاست تخریب و ویرانی هدایت میکند. زیرا نمیتواند عواقب جنگ را علیرغم نمونەهای فراوان تاریخی توضیح دهد.
تغییرات مهم اجتماعی-اقتصادی در ایرانِ دورەی معاصر نە در بطن جنگها و کودتاها، بلکە در فرایندهایی اتفاق افتادە است کە جامعە توان اندیشیدن و تغییر را یافتە است. بر عکس، رویدادهایی همچون جنگهای جهانی اول و دوم، سرکوب جمهوریهای آذربایجان و کردستان، و کودتا علیە مصدق ترمزهای تغییر و مولد اقتدارگرایی شدند. در رابطە با این جمهوریها، این ادعا درست است کە آنها در جنگ دوم فرصتی برای دمکراتیزەکردن جامعە و تحقق خواستهای فرهنگی و ملی یافتند. اگرچە هدف در این مقالە از جزء بە کل رفتن یا برعکس نیست، اما میتوان گفت کە جنبشهای ملی در کشورهایی با تنوع قومی در لحظەی تضعیف دولت مرکزی مجال خودنمایی سیاسی مییابند کە میتواند در شرایط گوناگون مثلاً انقلاب ٥٧ نیز اتفاق بیافتد؛ یعنی احتمالاً تقدم بر تضعیف دولت مرکزی است. خود آنها در وهلەی نخست محصول تغییرات اجتماعی، سیاسی و فکری زمان خود بودند. تفاوت افغانستان با ایران در فرهنگ و دین و «عقبماندگیِ» یکی و «تمدنِ» دیگری نیست. در اولی، جنگِ مداوم مهمترین عاملِ شکلدهندەی نظام سیاسی و نیروهای آنجا و فقدان تغییرات اجتماعی است، کە تحقق آن بە نیروهای اجتماعی و نە «مردها»ی خیرخواە نیازمند است. در حالی کە در دومی، دوران طولانیترِ تغییرات و کنشهای اجتماعی و سیاسی و مقاومتها، بسیاری باورهای پیشرو را نهادینە کردە، آنچنانکە هر نظام سیاسیای را بە چالش کشیدە است. تغییرات سیاسی در کشورهایی همچون سوریە (بجز رۆژاوا)، مصر، عراق، لیبی و افغانستان و شماری دیگر از کشورهای شمال آفریقا کە در آنجا انقلاب اسلامی روی نداد، بر اساس روایت پهلوی قاعدتاً میبایستی بە آلترناتیوها و نتایج تحولات سیاسی رضایتبخش منتهی میشدند. بسیاری از این کشورها یا محصول یا مولد بحرانها و جنگهای طولانی و حکومتهای اقتدارگرا بودەاند.
اکنون کە ایران در بطن جنگ قرار گرفتە است، طبیعی است کە ادعا شود این شرایط نیازمند چارەجویی فوری است. از نگاە این مقالە، نقطە عزیمتِ برنامەها و اقدامات سیاسی بایستی نقدِ فرصتزابودن جنگ و راهنما قراردادن اصول (انسانی) در تغییرات اجتماعی، جنبشها و انقلابها باشد.




نظرها
نظری وجود ندارد.