ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

پرستو فروهر: در این تاریکی، پای ایران و آزادی بایستیم

پرستو فروهر ـ از دل اینهمه وای که از عمق جان ما برمی‌آید تنها درد زاده نمی‌شود، هم‌دردی هم پدیدار می‌شود، همدیگر را پیدا می‌کنیم، از حلقه‌های کوچک تعلق ما به یکدیگر نیرو جوانه می‌زند و همبستگی می‌روید، ما از دل این درد نیز دوباره زاده می‌شویم، زندگی می‌‌طلبیم، امید می‌جوییم، به یاد می‌‌‌آوریم امانت‌هایی را که به ما سپرده‌ شده و پای آنها می‌ایستیم، پای دهه‌ها پیکار برای کرامت و آزادی مردم‌مان و پای مهر و تعهدمان به میهن.  

یک روز مانده به نوروز تلفن همراهم زنگ زد و شماره‌ای ظاهر شد با کد ۰۰۹۸. ناگهان خوشی دنیا به دلم ریخت. پشت خط دوستی بود از تهران، زادگاه دلبندم که هیچگاه فکر کردن به آن تا این حد برایم دردناک نبوده است؛ شهری که عزیزانم در جای‌جای آن زندگی می‌کنند و حالا از دور نظاره‌گر ویرانی بناها و خیابان‌ها و برخاستن ستون‌های دود در افق آسمانش شده‌ام. عزیزانم، ستاره‌‌هایی نامرئی شده‌اند در گرفتگیِ آسمانی تار. به بودن آنها با یقینِ مضطربی چنگ می‌زنم؛ نمی‌دانم کجایند، سالم‌اند و سرپایند یا نه، خانه‌شان پابرجاست یا نه، نمی‌دانم امیدها و آرزوهایشان همچنان همراهشان است یا نه. زندگی در مرز بودن و نابودی تقلا می‌کند. 

دوستم شمرده حرف می‌زد. در صدایش زنگِ غم ته‌نشین بود. گفت می‌خواهد برایم متنی را بخواند. خواست که یادداشت کنم. صدایش گاه می‌برید. دلهره من از قطع خط ارتباط، مثل جانوری خبیث کمین کرده بود، با هیبت تهدیدگر  تمامِ ارتباط‌های بریده‌‌ی این روزها. متن او با تصویر تلخ این نوروز تمام شد: «درختان شکوفه داده‌اند، از میان هیاهوی انفجارها هنوز صدای چهچهه پرندگان به گوش می‌رسد، پس ما نیز هنوز زنده‌ایم.» گفت این نوشته امانتی است از این روزها که به من می‌سپرد. با همانِ لحن شمرده خداحافظی کرد و رفت. گم شد در موقعیت عدم دسترسی. 

من ماندم و آن دستنویس و سنگینی ساعت‌های باقی‌مانده از روز آخر سال؛ روزی که زادروز مادرم نیز هست. هرسال این روز را با یاد او سر می‌کنم. گاه با حسرت از دست‌دادنش، گاه با به یاد آوردنِ زیبایی و شور زندگی‌اش یا آن نهیب مهربان در صدایش، وقتی از تعهد به آزادی و ایران می‌گفت. گاهی نیز مانند نامش پروانه، سبک‌بال و شیرین چو ترنمی نزدیکم می‌شود و می‌گذرد. برای او اما ۲۹ اسفند یادآور ارج و قرب نهضت ملی بود و مصدق در سالروز ملی شدن صنعت نفت ایران؛ از آن تاریخ‌ها که به او مجال می‌داد ایران را آنگونه که آرزو داشت، سربلند و آزاده باور کند. گاهی از این مناسبت می‌گفت، وقتی که هفت‌سین می‌چید؛ سفره‌هایی که همیشه روح بزرگی داشتند از همجواریِ طبیعت و تاریخ و خیال. و من هرسال هفت‌سین را با چنین یادهایی چیده‌ام. امسال اما تمام این یادهای گرانقدر که توش و توان نوروز من‌اند، آنقدر درد می‌کردند و رنجور و دلمرده بودند که تاب سفره چیدن نیافتم. میزی را پر از گل‌های بهاری کردم، که هر فاجعه‌ای هم بر این دنیا آوار شود، می‌توان چشم به تسلای زیبایی‌شان سپرد.

دوستم در آن امانت نوشته است: «بهار امسال پایان آن زمستان همیشه سیاه را نوید نمی‌دهد. اگرچه بغض نومیدی گلویم را می‌فشرد و خشم سرکش بر قلبم پنجه می‌افکند ولی مادامی که زنده‌ام کشتنِ شعله‌ی رو به خاموشی شمع آزادی را برنخواهم تافت.» جان کلام او برای من در این عزمِ شریف و نحیف است. شاید این عزم همان امانتی باشد که او می‌خواست با من تقسیم کند؛ امانتی که بسیاری از ما، پراکنده از هم، بهت‌زده، خشمگین و دردمند، نه می‌خواهیم از کف بدهیم و نه می‌دانیم چگونه نگهش داریم و کنار هم بگذاریم تا در این مهلکه‌ی نابودی به حساب آید، به کارمان آید. در همان روزهای ابتدای جنگ، محمد حبیبی در پست کوتاهی نوشته بود: «در این تاریکی شجاعانه‌ترین کار ما مراقبت از همدیگر است.» پایبندی به این مهم، شاید برای آنها که درون ایران هستند و واقعیت جنگ و سرکوب را زندگی می‌کنند، واضح تر و بدیهی‌تر از مایی باشد که از بیرون با این موقعیت دست به گریبان هستیم. آنها می‌توانند زیر بمب و موشک، کودک ترسیده‌ای را دلداری ‌دهند، برای همسایه‌های سالخورده خرید ‌کنند، برای بچه‌های آسایشگاهی که تنها مانده‌اند، ساندویچ درست کنند تا اندکی آرام گیرند، به امدادگران بپیوندند تا جان مردم را نجات دهند. یا در مخمصه‌ی سرکوب، که این روزها عریان در خیابان‌ها گشت می‌زند، مرعوب می‌کند و یورش می‌برد، پناهِ یکدیگر باشند، خبر برسانند، پیگیری کنند. آنها شاهدند و می‌توانند ثبت و روایت ‌‌کنند تا چیزی از واقعیت این دوران باقی بماند. 

گوشه‌هایی از تلاش‌ بی‌امان آنان به گوش و چشم ما هم می‌رسد. می‌بینیم که در هزاران هزار رفتارِ شریف و انسانی، بر ضد رنج تلاش می‌کنند و یکدیگر را درمی‌یابند. اما ما که بیرون از ایران هستیم چگونه با این رنج روبرو می‌شویم؟ چگونه آن را مشاهده و درک و بازنمایی می‌کنیم؟ جای این رنجِ گران در برداشت و موضع و عملِ ما کجاست؟ جا دارد از خود بپرسیم که در جمله‌ی «شجاعانه‌ترین کار ما مراقبت از همدیگر است» آیا ما، «همدیگر» آنها هستیم؟ 

دوستم در آن متن نوروزی جمله‌هایی پر از خشم نوشته بود در سرزنش «طالبان جنگ» و «آنان که می‌گویند آزادی به کشتن و ویران کردن و از نو ساختن می‌ارزد». برای دوست دیگری که متن را فرستادم، گله داشت که زبان تندی دارد و فوران خشم باب گفت‌وگو را می‌بندد. من اما این خشم را می‌شناسم؛ در بسیاری از ما زبانه می‌کشد و در گفت‌وگوهایمان با یکدیگر آن را مانند کپه‌ی آتشی که جانمان را می سوزاند، دست به دست می‌‌کنیم، حتی اگر به حرمتِ رواداری ـ که به خون دل آموخته‌ایم - از بروز عمومی آن ابا ‌کنیم. اما آیا آنها ـ آن طالبان جنگ - ذره‌ای رواداری با ما داشتند یا دارند؟ ذره‌ای حرمت ما را، که از پی‌آمدهای هولناک این جنگ حذر می‌‌دادیم، پاس داشتند؟ از توهین و تخریب ما، از زدن هر انگِ کثیفی که به دستشان آمد، فروگذار کردند؟ یا حتی حالا زیر بار واقعیتِ عریانِ فاجعه‌ی جنگ برای میهن و مردم، جسارتِ بازبینیِ مسئولانه‌ی آنچه را گفته‌اند، دارند؟ باب گفت‌وگو را چگونه می‌توان گشود وقتی به جای بررسی و نقدِ صادقانه، هنوز ساده‌سازی و توجیه می‌شود؟ وقتی مسئولیت فرد در اتخاذ موضع عمومی ـ حتی اگر این موضع هیچ تاثیری در روند وقایع نداشته باشد ـ نادیده گرفته و لاپوشانی می‌شود؟ 

هر جنگی نیاز به روایتی دارد که در عرصه عمومی آن را موجه و مشروع جلوه دهد. جنگ و روایتِ جنگ جدای از هم نیستند. پس آماده‌سازی افکار عمومی برای تجاوز نظامی به ایران و جا انداختن آن به‌عنوان «راهکاری رهایی‌بخش» را نمی‌توان جدای از این عملیات جنگی مرگبار و ویرانگر دید. 

از تجربه خودم بگویم: در طی تمام روزهای جنگ ۱۲ روزه و این جنگ جاری که نمی‌دانم چه نامی خواهد گرفت، بارها روزنامه‌نگاران غربی که با من گفت‌وگو کرده‌اند، ‌پرسیده‌اند، مگر اکثریت بزرگ مردم ایران از این حمله استقبال نمی‌کنند؟ چنین برداشتی از «خواسته‌ی مردم ایران» در افکار عمومی جوامع غربی، که شاید می‌توانستند با فشار بر دولت‌هایشان نقشی بازدارنده در این مهلکه بازی کنند، یکباره و فی‌البداهه جا نیافتاده است، بدون برنامه‌ریزی کانون‌های قدرت و لابی‌های عریض و طویلشان، بدون گفتمان‌سازی رسانه‌ای و تسخیر فضای مجازی، بدون میدان‌داری چهره‌ها و نهادهای شناخته‌شده به عنوان بلندگوی این «خواسته»، بدون بازنمایی گزینشی «مردم ایران»، و برپایی نمایش‌های پرسروصدا در طلبِ کمک از بی‌بی و ترامپ و بمب‌هایشان برای «رهایی مردم ایران» ممکن نبوده است. یکه‌تازی این جریان «طالبان جنگ» جز با به حاشیه راندن و بی‌اعتبارسازی صداهای پرسشگر، بدون هجمه‌ی سازمان‌یافته به منتقدان و بستنِ امکان شک و نقد با ایجاد فشارهای روحی سنگین ممکن نشده است. 

با این اوصاف، می‌توان خشم آن دوست را نه تنها واکنشِ حسی او به ریزشِ بمب بر شهر و محله‌اش، که تکانه‌ای آگاهی‌بخش دید بر دوست و آشنا و همسایه، بر مردمانی که از دید او (و من) بیراهه‌ای تباه و مرگبار را به جای «تنها گزینه‌» فرض کردند. 

و هر روز از خود می‌پرسم که این جنگ ما را به کجا خواهد برد؟ به کدام ناکجا؟ با ما چه خواهد کرد و از میهن ما چه بر جای خواهد گذاشت؟ در طی این روزها دائم با دوستانی که مانند من در التهاب این پرسش‌ها می‌سوزند، پیام ردوبدل می‌کنم؛ خبرها و تحلیل‌هایی که اغلب آدم را در شوک و بهت فرومی‌برند. انگاری تکه‌هایی باشند از کابوسی که باهم می‌بینیم، مقهور آن می‌شویم و مانند پازل عظیمی کنارهم می‌گذاریم تا شاید تصویری از آن ناکجا که سرانجام این جنگ است، به ما نشان دهد. 

دوستم در آن امانتِ نوروزی نوشته است: «باید از خود بپرسیم چرا چنین شد؟ آری از کوتهی ما ست که دیوار بلند است.» در این پاسخ، تاسف و دردی عمیق نهفته است که اگر مسئولانه دل به آن بدهی، از عمقش قامت بلند شرم می‌روید؛ شرم از نتوانستن، شرم از دست خالی ما در محضر تنگنای مردم‌مان و پیکرِ زخمیِ مام میهن. 

دوست دیگری در واکنش به دشنام‌پراکنی علیه یکی از چهره‌های ضد جنگ نوشته بود: چندان توان دیدن و خواندن ندارم. به نظرم وارد یک بازی دو سر باخت شده‌ایم که برنده اصلی‌اش جمهوری اسلامی ست. ما در شرایط ناگوار این سال‌ها فقط همدیگر را داشتیم. آن را هم از دست دادیم.

وقتی در جریان جنگ ۱۲ روزه به همراه جمعی از دیگر ایرانی-آلمانی‌ها از صدراعظم آلمان فریدریش مرتس که بر خلاف تعهد قانونی‌اش به حقوق بین‌الملل، از تجاوز نظامی ارتش اسرائیل به ایران بدون حتی ابراز تاسف از آسیب‌های جنگ برای مردم، حمایت و تقدیر کرده و آن را یک «کثافت‌کاری» لازم به نفعِ «همه ما» خوانده بود، شکایت کردم، گروه دیگری از ایرانی-آلمانی‌ها کارزاری در مخالفت با شکایت ما و در حمایت از صدراعظم و حمله نظامی به ایران به راه انداختند. این کارزار عنوان با مسمایی داشت: کثافتکاری برای دموکراسی. عبارتی که به نظرم قابل تعمیم به عرصه وسیعی از سیاست‌گذاری‌ها و موضع‌گیری‌هایی ست که برای چیرگی بر مخالف، متعهد به هیچ اصلی نیست الا پیروزی؛ در جنگِ قدرت، به هیچ مرز انسانی و معیار دموکراتیکی حرمت نمی‌نهد. و مگر نه این است که جمهوری اسلامی دهه‌هاست با چنین قطب‌نمایی سیاست‌گذاری و حکمرانی می‌کند؟ با کثافتکاری برای حفظ قدرت، از افترا و ارعاب تا شکنجه و قتل؛ با جنایت و کشتار جمعی برای ستیز با خواست و عزم مردم؟ آن «پروتکل سرکوب» که در دی‌ماه ۱۴۰۴ اجرا کردند، که به حکمش مردم را با دشمن یکی دانستند و با تمام ابزارهای جنگی ممکن به جان انسان‌های بی‌دفاعی افتادند که برای بازپس‌گیری حق تعیین سرنوشت قیام کرده بودند، چه نام دیگری دارد؟   

«کثافتکاری» چه عاقبتی دارد جز نابودی جامعه مدنی و رنج مردم و ویرانی وطن؟ چه فرق می‌کند که برای حفظ نظام باشد یا به قصد سرنگونی نظام؟  

نمی‌شود با کثافتکاری به دموکراسی رسید، نمی‌شود کنار چهره‌های ناقض حقوق بشر ایستاد و در دوربین لبخند زد و گفت از حقوق مردم ایران دفاع می‌کنم، نمی‌‌‌شود به نام پس گرفتن حق مردم و کشور به افراطی‌ترین راست‌گرایان و غیردموکرات‌ترین نیروهای سیاسی اعتماد کرد و با آنان هم‌پیمان شد، نمی‌توان برای کودکان کشته شده در اعتراضات دی‌ماه دل سوزاند و به گرسنگی کودکان فلسطینی خندید یا از کنار کشته شدن کودکان مدرسه‌ای در میناب گذشت. نمی‌توان از دادخواهی و پاسخگو کردن جنایتکاران گفت و بمب‌های ارتشی متخاصم را ابزار آن جلوه داد، نمی‌توان میهن‌دوست بود و از تجاوز نظامی به میهن دفاع کرد. اینها همه بدیهیات است و حکم عقل سلیم. و ما باید از خود بپرسیم که آیا با شکستن این بدیهیات اصلا می‌توان به آزادی و برابری و عدالت پایبند ماند؟ آیا خشم و نفرت و بی‌تابی از ظلم و تباهی دستگاه حاکمه، و بیزاری از چشم‌اندازِ فاجعه‌بارِ تداوم این حکومت، شکستن معیارهای حقوق بشر و صلح و حریم میهن را توجیه می‌کند؟ 

وای از این دنیای باژگونه، از ظاهرفریبی‌های بادکرده و قلدری‌های دریده، وای از رنج مردمانی که چنین بی‌مهابا میان قدرت‌طلبی‌ها و سلاح‌های مرگبارِ نیروهای متخاصم لت و پار می‌شوند و خانه و کاشانه‌شان دود می‌شود، و وای از درد مامِ میهن که قربانی و شاهد این دورانِ تاریک است. 

اما از دل اینهمه وای که از عمق جان ما برمی‌آید تنها درد زاده نمی‌شود، هم‌دردی هم پدیدار می‌شود، همدیگر را پیدا می‌کنیم، از حلقه‌های کوچک تعلق ما به یکدیگر نیرو جوانه می‌زند و همبستگی می‌روید، ما از دل این درد نیز دوباره زاده می‌شویم، زندگی می‌‌طلبیم، امید می‌جوییم، به یاد می‌‌‌آوریم امانت‌هایی را که به ما سپرده‌ شده و پای آنها می‌ایستیم، پای دهه‌ها پیکار برای کرامت و آزادی مردم‌مان و پای مهر و تعهدمان به میهن.  

۶۰ سال پیش در یکی از همین روزهای بهاری پدرم از یک سلول انفرادی در زندان قزل‌قلعه به دخترکش نامه‌ای نوشته است: «امروز چهارمین سال زندگی تو آغاز می‌شود و من دور از تو در زندان به سر می‌برم و حتی نگذاشتند برای چند لحظه روی قشنگت را ببینم و غرق بوسه کنم. شاید هنوز ندانی زندان چگونه جایی ست و از اینکه در چنین روزی پدرت در کنار تو نیست و به شادی‌ات نمی‌کوشد گناهکارش بدانی. اما امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این نوشته کوچک را خواندی از آنگونه انسان‌هایی باشی که به دیگران بیش از خود می‌اندیشند و از اینکه بارها به زندان رفتم تا دیگران آزاد باشند احساس سرافرازی کنی. دخترم، ایران را دوست بدار همچنان که من و مادرت دوست می‌داریم.»

این، یکی از بی‌شمار نامه‌هایی ست که پدران و مادران نوشته‌اند تا آنچه را در زندگی بر سرش تلاش کردند و ساختند، مانند امانتِ گرانقدری در دست‌های فرزندی بگذارند؛ پژواک صدایی ست به قدمتِ تاریخِ مردمانی که ایران و آزادی را به جان دوست داشتند ‌و پای آن ایستادند.

امروز، مهر و مسئولیت نهیب‌مان می‌زند که ما نیز چنین کنیم؛ پای ایران و آزادی بایستیم!

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.