ایران میان هژمونی، وابستگی و جایگاه بینابینی
بازشناسی یک واحد ژئوپلتیک در ساختارهای امنیتی و اقتصادی جهان
سیاوش شهابی در این تحلیل، ایران را نه بهعنوان یک رژیم، بلکه بهمثابه یک واحد ژئوپلیتیک در موقعیتی «بینابینی» میان هژمونی و وابستگی میخواند؛ جایگاهی که هم امکان چانهزنی میدهد و هم تنهایی استراتژیک میآفریند. بهگفته او، جنگ اخیر نشان داد ایران حذفپذیر نیست، اما در عین حال از حمایت تضمینشده نیز برخوردار نیست. این یادداشت با نقدی روشن تأکید میکند که مسئله فقط موقعیت ایران در جهان نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل این موقعیت به قدرتی در خدمت جامعه است.

ایران در منطقه ـ منبع: شاتر استاک
در جهان امروز، همه کشورها در یک موقعیت واحد قرار ندارند. برخی خود سازندگان قواعد بازیاند، برخی ناچارند زیر چتر یکی از قدرتهای بزرگ بروند، و برخی میکوشند در فاصله میان این دو بایستند: نه تابع کامل شوند و نه از صحنه حذف. این سهگانه، اگر به زبانی ساده فهمیده شود، میتواند برای خواندن موقعیت ایران مفید باشد؛ نه ایران به مثابه یک رژیم، بلکه ایران به مثابه یک واحد ژئوپلیتیک که بر گرهگاه انرژی، کریدورهای دریایی، مرزهای اوراسیایی و رقابتهای امنیتی غرب آسیا نشسته است. در چنین خوانشی، مسئله اصلی این است که ایران در چه جایگاهی از نظم جهانی ایستاده، چه امتیازهایی از این جایگاه میگیرد، و چه هزینههایی بر آن تحمیل میشود.
سه موقعیت ساده در نظم جهانی
برای فهم رفتار دولتها در دوران رقابت قدرتهای بزرگ، میتوان از یک تقسیمبندی ساده آغاز کرد.
نخست، کشورهایی هستند که خود قدرتهای تعیینکنندهاند. آنها فقط به تحولات واکنش نشان نمیدهند، بلکه تا حد زیادی دستور کار را میسازند، ائتلاف میچینند، بازارها را شکل میدهند و معماری امنیتی را تعریف میکنند. این همان جایگاهی است که معمولا برای قدرتهای بزرگ در نظر گرفته میشود. در ادبیات روابط بینالملل، بحث بر سر این است که این قدرتها نه فقط بازیگر، بلکه تنظیمکننده رفتار دیگران نیز هستند.
دوم، کشورهایی هستند که آنقدر در معرض فشار، تهدید یا وابستگیاند که عملا باید یکی از اردوگاههای اصلی را انتخاب کنند. این وضعیت در ادبیات نظری با مفهوم همسویی با قدرت غالب توضیح داده میشود: دولت ضعیفتر، به جای آنکه بتواند فضای مانور مستقل حفظ کند، به این نتیجه میرسد که هزینه ایستادن در برابر قدرت برتر بیشتر از منافع آن است، پس به یکی از بلوکها میپیوندد.
سوم، کشورهایی هستند که میکوشند نه به سطح هژمون برسند و نه به تابع کامل یک هژمون تبدیل شوند. اینها میکوشند از رقابت قدرتهای بزرگ امتیاز بگیرند، روابط متنوع نگه دارند، ریسک را پخش کنند و تا جای ممکن استقلال تصمیمگیری خود را حفظ کنند. ادبیات جدید این وضعیت را غالبا با مفهوم هجینگ یا «بازی بینابینی» توضیح میدهد: نه انتخاب نهایی یک اردوگاه، نه بیطرفی خالص، بلکه ترکیبی از همکاری، بازدارندگی، احتیاط و بیمهکردن خود در برابر آینده نامطمئن.
اهمیت این سهگانه در این است که کشورها از منظر جایگاه در ساختار قدرت میسنجد. هیچ کشوری بهطور ازلی و ابدی در یکی از این سه جایگاه نمیماند. توازن قوا، جنگ، تحریم، بحران مالی، تغییر فناوری و دگرگونی مسیرهای تجارت میتواند یک دولت را از موقعیت بینابینی به سمت وابستگی هل دهد، یا برعکس، برایش فضای مانور بیشتری بسازد.
ایران را از کجا باید دید؟
اگر ایران را نه از دریچه گفتار رسمی قدرت سیاسی، بلکه از منظر موقعیت عینیاش در جهان ببینیم، با چند واقعیت سخت روبهرو میشویم.
ایران بر یکی از حساسترین گرهگاههای انرژی جهان نشسته است. تنگه هرمز هنوز یکی از مهمترین گذرگاههای نفت و گاز جهان است و بهطور متوسط بیش از ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآورده در روز، یعنی حدود یکچهارم تجارت دریایی نفت جهان، از آن عبور میکند. همین جایگاه جغرافیایی به ایران وزنی میدهد که فراتر از تولید ناخالص داخلی، سطح فناوری یا ادغامش در بازار جهانی است.
همزمان، ایران در چهارراه چند فضای ژئوپلیتیک قرار دارد: خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی، دریای عمان و مسیرهای پیونددهنده جنوب به اوراسیا. عضویت کامل ایران در سازمان همکاری شانگهای نیز نشان میدهد که این کشور فقط مسئله غرب آسیا نیست، بلکه به شکل فزایندهای در ترتیبات اوراسیایی هم جای داده میشود. با این حال، این عضویت به معنای برخورداری از تضمین دفاعی خودکار نیست؛ بیشتر نشانهای از جاگرفتن در شبکهای از همکاریهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی است که میتواند قدرت چانهزنی بدهد، اما جای اتحاد نظامی الزامآور را نمیگیرد.
از این زاویه، ایران را بهسختی میتوان در دسته دوم گذاشت. ایران نه کشوری است که زیر چتر امنیتی ناتو تعریف شود، نه اقتصادی که در یک بلوک واحد حل شده باشد، و نه دولتی که در لحظه بحران، تنها با فرمان یک قدرت خارجی مسیرش تعیین شود. اما در عین حال، ایران آشکارا در دسته اول هم نیست. نه توان اقتصادی چین و آمریکا را دارد، نه شبکه ائتلافهای جهانی آنها را، نه قدرت نهادیشان را برای شکلدادن به قواعد بازی جهانی. آنچه باقی میماند، همان موقعیت سوم است: یک قدرت منطقهای بینابینی که میکوشد استقلال نسبی خود را حفظ کند، بدون آنکه بتواند به هژمون جهانی تبدیل شود.
جنگ اخیر چه چیزی را عریان کرد؟
حمله ایالات متحده و اسرائیل و واکنش ایران، بیش از هر چیز، این موقعیت بینابینی را آشکار کرد. از یکسو، ایران نشان داد که حذفپذیر و بیهزینه نیست. مسئله فقط توان نظامی نبود؛ مسئله این بود که ایران هنوز میتواند بر شریانهای انرژی، بیمه کشتیرانی، قیمت نفت، امنیت خلیج فارس و محاسبات رقبای منطقهای اثر بگذارد. در بحران جاری، بستهشدن یا محدود شدن تردد در تنگه هرمز، بازارهای جهانی را تکان داد و حتی صندوق بینالمللی پول نیز اثر آن را بر قیمت انرژی، حملونقل و زنجیرههای غذایی برجسته کرد.
از سوی دیگر، همین جنگ محدودیت موقعیت ایران را هم روشن کرد. روسیه و چین، با وجود نزدیکی سیاسی و همکاریهای راهبردی، وارد مداخله مستقیم نظامی نشدند. حمایت آنها عمدتا در سطح دیپلماتیک، موضعگیری برای کاهش تنش، و وتوی قطعنامه شورای امنیت درباره تنگه هرمز باقی ماند. پکن آشکارا از «فرصت صلح» سخن گفت و مسکو نیز بر گسترش آتش منطقهای و پیامدهای اقتصادی آن تأکید کرد، اما هیچکدام جنگ را جنگ خودشان نکردند.
این همان نقطه حساس موقعیت سوم است: قدرت چانهزنی بدون تضمین دفاعی. کشوری که میخواهد مستقل بماند و به بلوکی نپیوندد، در لحظه بحران ممکن است حمایت سیاسی داشته باشد، اما نه لزوما سپر نظامی. به بیان دیگر، موقعیت بینابینی به ایران امکان داده است که موضوع معامله صرفِ دیگران نباشد، اما هنوز آنقدر نیرومند نشده که دیگران برای بقای آن به جنگ مستقیم کشیده شوند.
مزیتهای موقعیت بینابینی برای ایران
این موقعیت، از منظر ژئوپلیتیک، چند مزیت مهم دارد.
نخست، استقلال نسبی در تصمیمگیری. کشوری که در موقعیت سوم قرار دارد، مجبور نیست همه منافع خود را با منطق یک بلوک خارجی تعریف کند. میتواند در یک حوزه با چین همکاری کند، در حوزهای دیگر از شکاف روسیه و غرب بهره ببرد، و در حوزهای دیگر مسیر مستقلتری دنبال کند. همین استقلال نسبی است که به دولتها امکان میدهد موضوع سیاست باشند، نه صرفا موضوع مدیریت قدرتهای بزرگ.
دوم، قدرت چانهزنی بیشتر. موقعیت بینابینی، اگر با منابع راهبردی، جغرافیا و ظرفیت بازدارندگی همراه شود، میتواند ارزش مبادلهای یک کشور را بالا ببرد. ایران دقیقا از این زاویه مهم است: انرژی، ترانزیت، موقعیت دریایی و پیوندهای منطقهای آن، کاری میکند که حتی دشمنانش نیز نتوانند آن را نادیده بگیرند. وتوی روسیه و چین در شورای امنیت، هرچند به معنای همپیمانی نظامی نبود، اما نشان داد ایران هنوز میتواند هزینه حقوقی و دیپلماتیک بر رقیبان تحمیل کند.
سوم، بازدارندگی از طریق اهمیت ساختاری. قدرت فقط تعداد موشک یا اندازه اقتصاد نیست. گاهی یک کشور به دلیل نشستن بر یک گلوگاه راهبردی، به دلیل اثرش بر بازار جهانی، یا به دلیل توانش در سرایتدادن بحران، وزنی بیش از اندازه رسمی خود پیدا میکند. تنگه هرمز برای ایران دقیقا چنین کارکردی دارد.
چهارم، امکان نلغزیدن به تابعیت کامل. در جهانی که رقابت قدرتهای بزرگ دوباره تیز شده، بسیاری از دولتها میکوشند انتخاب نهایی نکنند و دست خود را باز نگه دارند. ایران، صرفنظر از کیفیت نظام سیاسیاش، در این معنا هنوز کشوری است که از جذب کامل در نظم یک هژمون سر باز زده و همین سر باز زدن، بخشی از وزن ژئوپلیتیک آن را ساخته است.
ضعفها و تناقضهای این موقعیت
اما همین موقعیت، ضعفهای ساختاری جدی هم دارد.
نخست، تنهایی استراتژیک. مهمترین ضعف موقعیت سوم این است که در لحظه خطر، روشن میشود شریکان بسیارند اما ضامن کم. جنگ اخیر نشان داد که نزدیکی به روسیه و چین، بهخودیخود، به معنای ورود آنها به میدان جنگ نیست. این نه خیانت بود و نه شگفتی؛ منطق قدرتهای بزرگ همین است. آنها تا جایی پیش میروند که منافع خودشان ایجاب کند، نه تا جایی که شریک منطقهای آرزو میکند.
دوم، شکنندگی اقتصادی. موقعیت بینابینی وقتی مزیت است که کشور بتواند از چند مسیر مبادله، سرمایه، فناوری و تجارت استفاده کند. هرچه این ظرفیت کمتر شود، هجینگ از یک هنر راهبردی به یک ادعای پرهزینه تبدیل میشود. اگر کشوری در عمل نتواند تنوع اقتصادی و فناوری لازم را به دست آورد، میانماندن دیگر نشانه قدرت نیست، بلکه گاه نشانه گیرکردن در یک وضعیت فرسایشی است. اختلال اخیر در تنگه هرمز و جهش قیمت انرژی نشان داد که وزن ژئوپلیتیک ایران بالاست، اما همزمان نشان داد اقتصاد منطقه و جهان از این تنشها ضربه میخورد و خود ایران نیز از این ویرانی بیرون نمیماند.
سوم، خطر تبدیلشدن به قدرتی که فقط هزینه تولید میکند. اگر یک کشور بتواند بحران بیافریند اما نتواند نظم پایداری پیشنهاد کند، بهتدریج از یک قطب بالقوه به یک بازیگر پرهزینه تقلیل مییابد. این همان مرزی است که میان قدرت منطقهای و بازیگر مزاحم وجود دارد. برای عبور از این مرز، صرف ظرفیت تخریب کافی نیست؛ نیاز به توان اقتصادی، مشروعیت منطقهای، پیوندهای باثبات و قابلیت شکلدادن به همکاریهای بادوام وجود دارد.
چهارم، احتمال لغزش از موقعیت سوم به دوم. این بزرگترین تناقض نهفته در استراتژی بینابینی است. کشوری که میخواهد وابسته نشود، اگر بیش از حد تحت فشار قرار گیرد، ممکن است ناچار شود برای بقا بیشتر و بیشتر به چند شریک محدود تکیه کند. در آن نقطه، میانماندن پایان مییابد و وابستگی آغاز میشود. به همین دلیل، موقعیت سوم فقط وقتی پایدار است که ظرفیت داخلی، ابزار اقتصادی و امکان تنوعبخشی واقعی وجود داشته باشد. خود ادبیات هجینگ نیز بر این نکته تأکید میکند که این راهبرد، بیمهجویی است، نه معجزه؛ بیمهای که اگر منابع پرداخت حق بیمهاش از میان برود، دوام نمیآورد.
مسئله اصلی: جایگاه داشتن یا توان ساختن جایگاه؟
درباره ایران، مسئله فقط این نیست که در کدام خانه این جدول مینشیند. مسئله این است که آیا این موقعیت ژئوپلیتیک میتواند به یک ظرفیت تاریخی برای تثبیت جایگاه بدل شود یا نه. تا اینجا، پاسخ دوپاره است.
از یکسو، ایران کشوری است که نمیتوان آن را حذف کرد. جغرافیا، انرژی، تنگه هرمز، پیوندهای اوراسیایی و ظرفیت بازدارندگی، آن را به یک متغیر دائمی در معادلات غرب آسیا تبدیل کرده است. از سوی دیگر، هنوز معلوم نیست این وزن ساختاری بتواند به یک هژمونی منطقهای پایدار یا حتی به یک موقعیت بینابینی باثبات و رو به رشد تبدیل شود. وزن ژئوپلیتیک، بهخودیخود، معادل توان تاریخی نیست. جایگاه جغرافیایی یک امکان است، نه یک سرنوشت.
ایران میتواند از موقعیت ژئوپلیتیک خود نیرومند شود، اما جمهوری اسلامی بهعنوان عقل فعلی حاکم این نیرومندی را به نفع جامعه سازمان نداده است. مشکل فقط فشار بیرونی نیست؛ مشکل آن است که یک دولت ایدئولوژیک و امنیتی، مزیتهای راهبردی یک کشور را نه به زبان توسعه و منفعت عمومی، بلکه به زبان بقا، بحران و انضباط ترجمه میکند. به همین دلیل، آنچه میتوانست پشتوانه قدرت یک جامعه باشد، در عمل بارها به سازوکار فرسایش همان جامعه تبدیل شده است.
جمهوری اسلامی خود نیز به شکلی فعال در بازتولید محیطی مشارکت کرده که در آن فشار خارجی و انسداد داخلی یکدیگر را تغذیه میکنند. هرچه منطقهایتر و ایدئولوژیکتر عمل کرده، بیش از پیش به ساختار امنیتی متکی شده است؛ و هرچه بیشتر به ساختار امنیتی متکی شده، کمتر توانسته موقعیت ژئوپلیتیک ایران را به زبان منافع عمومی ترجمه کند. نتیجه، شکلگیری یک چرخه بسته بوده است: تنش خارجی، امنیتیشدن داخل؛ امنیتیشدن داخل، ناتوانی در توسعه؛ ناتوانی در توسعه، وابستگی بیشتر به ژئوپلیتیکِ بحران؛ و این چرخه دوباره تنش خارجی را تشدید میکند.
به همین دلیل، مسئله این است که جمهوری اسلامی این موقعیت را چگونه زیست میکند. برای یک دولت توسعهگرا، موقعیت بینابینی میتواند به معنای تنوعبخشی در روابط خارجی، استفاده از رقابت قدرتها برای گرفتن امتیاز اقتصادی، و تبدیل جغرافیا به رفاه عمومی باشد. اما برای جمهوری اسلامی، این موقعیت اغلب به معنای چیز دیگری شده است: حفظ استقلال دولت از هژمونهای جهانی، بدون آنکه این استقلال به توانمندسازی جامعه منجر شود. در نتیجه، استقلال از بیرون با انسداد درون همراه شده است. دولت کوشیده از بلعیدهشدن در نظم قدرتهای بزرگ جلوگیری کند، اما این کار را نه با اتکا به جامعه، بلکه با بیقدرتکردن جامعه انجام داده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.