گفتوگو با یاسمین میظر درباره جنگ، رسانه و سیاست
بازنمایی جعلی یک «دیاسپورا»
جنگ علیه ایران، تصویر یکدستی را که برخی رسانههای فارسیزبان و غربی از «دیاسپورای ایرانی» میسازند، به چالش کشیده است؛ تصویری که آن را همسو با مداخله خارجی نشان میدهد. یاسمین میظر در گفتوگو با زمانه این روایت را نادرست میداند و از شکافهای سیاسی، اجتماعی و طبقاتی در میان ایرانیان خارج از کشور میگوید. او توضیح میدهد چرا صدای نیروهای جنگطلب بیش از وزن واقعیشان در رسانهها برجسته میشود و چگونه این بازنمایی شکل میگیرد.

تجمع ضد جنگ در برلین، ۹ آوریل ۲۰۲۶
جنگ علیه ایران، باعث شد تا تصویر یکدستی که بسیاری از رسانههای فارسیزبان و غربی از ایرانیان خارج از کشور میسازند، بیش از پیش زیر سؤال برود. در این بازنمایی غالب، گویی «دیاسپورای ایرانی» بهطور طبیعی با مداخله خارجی، تشدید جنگ و حتی ویرانی زیرساختهای ایران همسو است. اما این تصویر، به گفته یاسمین میظر، نه فقط نادرست بلکه عمیقاً گمراهکننده است.
یاسمین میظر، پژوهشگر ارشد آکسفورد و سردبیر نشریه اینترنتی کارگر هفتگی از شکافهای سیاسی، اجتماعی و طبقاتی در میان ایرانیان خارج از کشور میگوید؛ از تفاوت میان سلطنتطلبان، لایههایی از اصلاحطلبان راستشده، مهاجران حرفهای، دانشجویان و پناهندگان؛ و از اینکه چرا صدای جنگطلبان بیش از وزن واقعیشان در رسانهها شنیده میشود. او همچنین به نقش رسانههای غربی و فارسیزبان در برجستهسازی این صداها میپردازد و در پایان، تهدیدهای تازه دونالد ترامپ و افق جنگ را تحلیل میکند. سهشنبه ۱۸ فروردین/ ۷ آوریل با او به گفتوگو نشستیم. بشنوید:
جنگ و شکاف در میان ایرانیان خارج از کشور
سیاوش شهابی ـ در بحث جنگ علیه ایران، شکاف سیاسی میان ایرانیان خارج از کشور را چگونه میبینید؟ آیا با یک شکاف ایدئولوژیک روبهرو هستیم؟ ریشههای اجتماعی و طبقاتی آن چطور است؟
یاسمین میظر: پاسخ دادن به این سؤال آسان نیست، چون هر کدام از ما فقط با بخشی محدود از ایرانیان خارج از کشور در تماس هستیم: آشنایان، اعضای خانواده، نزدیکان سیاسی، یا کسانی که در رسانهها و شبکههای اجتماعی میبینیم. در نتیجه هر ارزیابیای از اینکه «همه ایرانیان خارج از کشور» چه فکر میکنند، ناگزیر محدود است.
البته برخی نظرسنجیها وجود دارد. مثلاً یک نظرسنجی در میان ایرانیان مقیم ایالات متحده انجام شده بود که اگر درست یادم باشد، نشان میداد در هفته گذشته بیش از ۶۰ درصد با ادامه جنگ مخالف بودهاند و ترجیح میدادهاند جنگ پایان پیدا کند. اما همین آمار هم محل بحث است: اینکه نمونهگیری چقدر دقیق بوده، چه کسانی پاسخ دادهاند و چه کسانی پاسخ ندادهاند.
در عین حال روشن است که ایالات متحده، بریتانیا و برخی کشورهای اروپایی محل سکونت بخشی از سلطنتطلبان، نیروهای نزدیک به آنان و گروههای همسو با اسرائیل و ترامپ است. این بخش تا امروز آشکارا پشت این جنگ ایستاده است، هرچند حالا که ترامپ حتی از نابودی «تمدن» در کشور ما حرف میزند، باید دید آیا همچنان به همین شکل پشت او میمانند یا نه.
از اشرافیت قدیمی تا راست تازهنفس
اگر بخواهیم از منظر طبقاتی نگاه کنیم، مسئله پیچیدهتر میشود. بسیاری در اروپا تصور میکنند این نیروها نماینده «اشرافیت ایران» هستند، اما این تصور سادهانگارانه است. سلطنت پهلوی در ایران نه سابقهای طولانی داشت و نه از ثبات تاریخی برخوردار بود. از سوی دیگر، بسیاری از خانوادههای قدیمیتر، از جمله کسانی که به دلایل مختلف در اروپا تحصیل کرده بودند، الزاماً با پهلوی همهویت نبودند. برخی از آنان حتی در مقاطعی عضو حزب توده یا دیگر سازمانهای چپ بودند. بنابراین نمیتوان به سادگی گفت که «اشرافیت ایران» همان پهلویگرایی است.
اتفاقاً از نظر من، بخشی از آنچه میتوان اشرافیت قدیمی یا لایههای بالای سنتیتر نامید، نگاه مثبتی به پهلوی ندارند. همانطور که در بریتانیا اشرافیت سنتی به طبقه متوسط تازهبهدورانرسیده از بالا نگاه میکند، بخشی از این لایهها هم پهلوی را مبتذل، کمفرهنگ، بیادب یا بیسواد میدانند. من مدافع این نگاه نیستم، فقط دارم توصیفش میکنم. از رسانهها و نوشتههای این افراد هم میشود دید که نگاه مثبتی نه به پهلوی دارند و نه به ترامپ. بسیاریشان اسرائیل را هم نمیپذیرند، هرچند این لزوماً به این معنا نیست که مدافع مردم فلسطیناند.
اما یک بخش دیگر وجود دارد، مخصوصاً در لسآنجلس و تورنتو: کسانی که اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، قربانیان مالی سال ۵۷ بودند. بسیاری از آنان ثروت تاریخی نداشتند، بلکه امکانات و موقعیتشان را در دوره پهلوی به دست آورده بودند و با نظم اقتصادی آن دوره درهمتنیده بودند. در میانشان ساواکیهای سابق، افسران دوره پهلوی، کارگزاران حکومتی و وابستگان آن ساختار کم نیستند. اگر به محیط زندگی این افراد نگاه کنید، میبینید که اغلب رابطهشان با جامعه میزبان محدود مانده است. محله خودشان را دارند، مغازههای خودشان را دارند، و گویی در سال ۱۳۵۷ منجمد شدهاند: از نوع لباس پوشیدن و آرایش گرفته تا موسیقیای که در جمعهای خانوادگی گوش میکنند. این فقط به سطح درآمدشان ربط ندارد؛ به یک موقعیت اجتماعی و فرهنگی مشخص مربوط است.
اصلاحطلبان راستشده و مهاجران خاموش
در کنار اینها، بخشی هم هستند که از اوایل قرن بیستم یا در دهههای بعد رابطهای گستردهتر با اروپا و آمریکا داشتهاند و تا حدی در فرهنگ این جوامع ادغام شدهاند. اینها معمولاً در محافل عمومی کمتر حاضر میشوند تا آشکارا از ترامپ یا اسرائیل دفاع کنند، چون در محیطی زندگی میکنند که چنین موضعی رسواکننده است. یعنی به اندازهای در فرهنگ عمومی غرب ادغام شدهاند که دستکم در سطح علنی، از بیان چنین مواضعی پرهیز میکنند.
اما نباید فراموش کرد که در این ۴۷ سال، جمعیت بسیار بزرگی از ایران خارج شده است: پناهندگان سیاسی، کسانی که به دلیل سرکوب مهاجرت کردهاند، کسانی که به دلیل نبود کار متناسب با تحصیلاتشان مهاجرت کردهاند، دانشجویان، متخصصان، کارگران و خیلیهای دیگر. این جمعیت وسیع در بخشهای مختلفی جذب شدهاند. سلطنتطلبان موفق شدهاند بخشی از این جمعیت را جذب کنند.
برای من جالب است که مدافعان سابق جمهوری اسلامی، یعنی بخشی از اصلاحطلبان، بعد از جنبش سبز و رویدادهای ۱۳۸۸ که به مهاجرت کشیده شدند، بهسادگی به سمت راست چرخیدند. اگر دقیق نگاه کنید، اینها کسانی بودند که با جمهوری اسلامی از زاویه انتخابات ۸۸ مشکل داشتند، اما با سرمایهداری، اقتصاد نئولیبرال، خصوصیسازی و نظم طبقاتی موجود مشکلی نداشتند. بنابراین طبیعی است که در غیاب بخشی از حاکمیتی که پیشتر از آن حمایت میکردند، جذب راست شوند.
در کنار اینها، جمعیت وسیعی از دانشجویان، مهاجران شغلی و حرفهایها را هم داریم که اغلب یا سکوت میکنند یا آشکارا از جنگ دفاع نمیکنند. نه لزوماً به این معنا که موضع روشنی ندارند، بلکه بیشتر به این دلیل که میخواهند زندگی و کارشان را پیش ببرند. با این حال، حتی در میان اینها هم، دستکم از آنچه من در رسانههای اجتماعی میبینم، دفاع از جنگ موضع غالب نیست.
مثلاً بسیاری از کسانی که من میشناسم در بیمارستانهای بریتانیا کار میکنند: پرستار، جراح، پزشک یا کارکنان دیگر نظام درمانی. برای اینها واقعاً مایه شرم است که بخواهند از ترامپ دفاع کنند. من درباره کشورهای دیگر با احتیاط حرف میزنم، اما در بریتانیا چنین چیزی واقعاً ننگ محسوب میشود. در اسپانیا این حساسیت حتی بیشتر است. در فرانسه هم بعد از برخی مواضع اخیر، دفاع از چنین جنگی چندان قابل عرضه نیست.
در میان دانشجویان هم همینطور است. آنها در محیطهایی تحصیل میکنند که در سالهای اخیر بارها شاهد تحصن، اشغال ساختمان و اعتراض در دفاع از فلسطینیها بوده است. در چنین فضایی، واژه «نسلکشی» در نسبت با اسرائیل واژهای رایج است. بنابراین بعید است که بخش بزرگی از این دانشجویان از جنگی دفاع کنند که حالا حتی در خود آمریکا هم برای ترامپ به یک بنبست تبدیل شده است.
رسانهها چگونه یک تصویر جعلی میسازند
با این حال، تصویری که در رسانههای غربی از ایرانیان خارج از کشور ساخته میشود، بیشتر به سود همان بخش جنگطلب است. در حالی که گرایشهای دیگری هم وجود دارند که علیه جنگ موضع گرفتهاند و کمپینهای ضدجنگ خودشان را دارند. این بازنمایی را چگونه ارزیابی میکنید؟
یاسمین میظر: به نکته بسیار مهمی اشاره کردید. اول باید گفت که همین واژه «دیاسپورا» اگر بهصورت یک کل یکپارچه به کار برود، خودش گمراهکننده است، چون همه آن تنوعی را که همین حالا دربارهاش صحبت کردیم از بین میبرد.
مشکل این رسانهها این است که بسیاریشان، حتی اگر فارسیزبان باشند، در نهایت وابسته به ساختارهای سیاسی و مالی دولتهایی هستند که خودشان در این جنگ ذینفعاند: آمریکا، بریتانیا، اسرائیل و دیگران. آن رسانهای که از اساس دستگاه تبلیغاتی است، تکلیفش روشن است. اما حتی رسانههایی که ادعای حرفهایگری دارند هم از سیاستهای دولتهای میزبان تأثیر میپذیرند.
مثلاً در مورد بیبیسی، هرچند بخشی از بودجهاش از منابع عمومی میآید، اما سرویس جهانی آن همچنان بهشدت از سیاست خارجی بریتانیا متأثر است. دولت کنونی بریتانیا، حتی اگر در ظاهر موضع «عدم دخالت مستقیم» بگیرد، در عمل در کنار اسرائیل ایستاده است. این را در غزه هم دیدیم. وزیر خارجه فعلی بریتانیا اساساً درک بسیار محدودی از مسائل منطقه دارد. شخص استارمر، وزیر کشور و وزیر دفاع هم همگی در سنت سیاسی «دوستان اسرائیل» در حزب کارگر قرار میگیرند. در چنین شرایطی، انتظار اینکه دستگاه رسانهای کلان این کشور ناگهان به صدای مردم ایران یا فلسطین بدل شود، واقعبینانه نیست.
به نظر من خط سیاسی بعضی از این رسانهها تصادفی نیست. البته سردبیران میتوانند در جزئیات دست ببرند و بعضی چیزها را تغییر دهند، اما در هر مناظره و هر گزارش، این جهتگیری خودش را نشان میدهد. اینکه تصمیم میگیرند کدام صدا را برجسته کنند و کدام صدا را حذف کنند، یک انتخاب سیاسی است.
از «صدای مردم ایران» تا انتخاب گزینشی صداها
برای مثال، همین امروز (۷ آپریل – ۱۸ فروردین) در بیبیسی انگلیسی مجبور شدند یک خبر را اصلاح کنند. نوشته بودند جوانی ۲۱ ساله در تهران گفته است: «حتی اگر بمب اتم هم روی سر ما بریزند، راضی هستیم.» خب در هر شهر بزرگی ممکن است آدمی پیدا شود که از سر استیصال یا آشفتگی روانی حرفی اینچنین بزند. اما آیا یک رسانه مسئول باید چنین حرفی را بهعنوان بیانگر حال مردم ایران به جهان مخابره کند؟ آیا نباید حداقلی از قضاوت و مسئولیت حرفهای وجود داشته باشد؟
از آن طرف، چرا خبرهای ضدجنگ ناپدید میشود؟ در ۱۶ اسفند/۷ مارس در لندن تظاهرات بزرگی علیه جنگ ایران برگزار شد. دستکم ۸۰ هزار نفر آنجا بودند. درست است که نیروهای موسوم به «محور مقاومت» صف خودشان را داشتند و ما هم صف خودمان را، اما شمار زیادی از ایرانیان ضدجنگ و ضدجمهوری اسلامی در آن تظاهرات حضور داشتند. آیا این در رسانههای فارسیزبان بازتاب پیدا کرد؟ تقریباً نه.
در تظاهرات نیممیلیونی ضد راسیسم در لندن هم جمعیت زیادی از ایرانیان حاضر بودند، از جمله کسانی که سالها بود هرگز در تظاهراتی شرکت نکرده بودند. آیا این بازتاب داده شد؟ باز هم نه. وقتی وزن خبر را بهطور سیستماتیک روی صداهای جنگطلب میگذارید، تصویر عمومی هم منحرف میشود.
مسئله این است که تماس گرفتن با ایران در چنین شرایطی خود یک امتیاز طبقاتی است. کسی که بتواند برای تماس اینترنتی پول خرج کند و از امنیت نسبی بیشتری برخوردار باشد، احتمال بیشتری دارد که صدایش شنیده شود. کارگر پتروشیمیای که با بمباران محل کارش و خطر بیکاری روبهرو شده، قرار نیست با خبرنگار رسانه فارسیزبان تماس بگیرد. آن کسی تماس میگیرد که آشنا یا خویشاوند شماست و در پایان تماس هم میخواهد بگوید زنده است و حالش خوب است. اگر همان فرد چیزی بگوید که با خط خبری مطلوب رسانه همخوان باشد، سریع به «صدای مردم ایران» تبدیل میشود.
در روزهای اول جنگ، ما کم از این خبرها نداشتیم که «مردم ایران از حمله خوشحالاند» یا «از بمباران استقبال میکنند». اما هرچه جنگ ادامه پیدا کرده و ویرانی بیشتر شده، تعداد این صداها کمتر شده است. مردم بیشتر میترسند. نگرانیها بیشتر شده. خود من با وحشت میخوابم و صبح بیدار میشوم تا ببینم این بار کجا را زدهاند: کدام دانشگاه، کدام بیمارستان، کدام مرکز علمی، کدام صنعت.
مسئولیت رسانهها در برابر فاجعه
از این نظر، فایننشال تایمز برای من جالب بود. تنها روزنامه مهم انگلیسی که از همان ابتدا نوشت بسیاری از مردم ایران، حتی کسانی که در اعتراضات دیماه یا زن، زندگی، آزادی شرکت داشتند، با جنگ مخالفاند، همین روزنامه بود. در حالی که بخش بزرگی از رسانههای دیگر، صرفاً گفتارهای بیپایه و تبلیغات رسانههای فارسیزبان جنگطلب را ترجمه و بازپخش میکردند.
به نظر من، اگر این روند ویرانگر ادامه پیدا کند و به فروپاشی زیرساختهای ایران بینجامد، تکتک این رسانهها و کسانی که این خط خبری را بازتولید کردهاند در قبال فاجعهای که رخ میدهد مسئولاند. رسانه فقط بلندگوی هر حرفی نیست که از هر جا شنیده شد. حداقلی از شعور، داوری و مسئولیت حرفهای لازم است.
ترامپ، تهدید نهایی و جنگی که تمام نمیشود
این مسئله ما را به سخنان امروز ترامپ هم میرساند. او دوباره از نابودی و ویرانی حرف زده و تهدیدها را به اوج رسانده است. از سوی دیگر، معاونش هم از تحرکات فشرده در ساعات آینده سخن گفته. شما این حرفها را چگونه ارزیابی می کنید؟ این جهت کیفی جنگ را به کجا میبرد؟
یاسمین میظر: راستش پاسخ دادن به این سؤال هم آسان نیست، چون واقعاً معلوم نیست کدام حرف ترامپ را باید جدی گرفت و کدام را باید در چارچوب جنگ روانی فهمید. بخشی از این حرفها قطعاً دیپلماسی قهری و جنگ روانی است، اما بخشی دیگر را نمیشود نادیده گرفت، چون خود او هم تا حدی غیرقابل پیشبینی است.
معاونش، جیدی ونس، تا جایی که میدانیم از ابتدا با این جنگ مخالف بوده است. حتی روزنامه هاآرتص نوشت که هفته پیش با عصبانیت با نتانیاهو تماس گرفته و گفته بود تو به ما گفتی همهچیز یکشبه تمام میشود، گفتی با جشن از ما استقبال میکنند، اما حالا ببین در چه باتلاقی گیر کردهایم. این هم یکی از نشانههای شکاف در درون اردوگاه حامی جنگ است.
اما از طرف دیگر، باید فهمید این جنگ برای ترامپ چه معنایی دارد. اگر به حرفهای دو سال اخیر او نگاه کنید، هر بار که از ایران حرف میزند، به دوره کارتر و ماجرای گروگانگیری برمیگردد. برای او آن دوره آغاز افول عظمت آمریکا است. حالا از طنز تلخ تاریخ، او خودش در موقعیتی گرفتار شده که برایش تداعیکننده همان دوره است: بحرانی کشدار، بدون پیروزی روشن، با هزینههای بالا و بیاعتباری سیاسی.
شکی نیست که ایالات متحده و اسرائیل در نیروی هوایی و دریایی برتری دارند. اما به نظر میرسد توان جمهوری اسلامی در زمینه پهپادها، موشکهای ارزانتر و جنگ فرسایشی بسیار بیشتر از آن چیزی بوده که طراحان این جنگ تصور میکردند. هر محاسبهای که کرده بودند، در این بخش نادرست از آب درآمد.
این را به معنای پیروزی جمهوری اسلامی نمیگویم. من اصلاً چنین برداشتی ندارم. اما اینکه این جنگ بعد از این همه روز هنوز به نتیجهای که آمریکا و اسرائیل میخواستند نرسیده، برای واشنگتن و شخص ترامپ نشانه ضعف است، و همین او را عصبیتر میکند. هرچه این بنبست بیشتر شود، فحاشی، تهدید و لحن آخرالزمانی او هم بیشتر میشود. متن یکشنبهاش را اگر نگاه کنید، پر از توهین و پرخاش بود. امروز هم از نابودی «تمدن» حرف میزند.
ممکن است این فقط تهدید نهایی برای تضعیف روحیه باشد. اما این احتمال هم هست که راه را برای فجایعی بزرگتر باز کند. آنچه تا حالا رخ داده، در هر حال بار اصلیاش بر دوش مردم ایران افتاده است، نه بر دوش حاکمان. ممکن است حکومت سقوط کند، تغییر کند، یا حتی وضع از این هم بدتر شود. ما هنوز نمیدانیم بعد از این جنگ چه سناریویی در پیش است. اما تقریباً هر سناریویی که میبینیم، برای مردم ایران چشمانداز مثبتی ندارد.
ویرانی متوجه جامعه است، نه فقط حکومت
یاسمین میظر در بخش آخر از این گفتوگو روی نکته دیگری دست میگذارد: مردم ایراناند که دانشگاههایشان بمباران شده، انستیتو پاستورشان را از دست دادهاند، صنایع پتروشیمی بوشهرشان آسیب دیده، و صنایع فولادشان ویران شده است. وقتی نتانیاهو با افتخار میگوید صنایع فولاد را درهم شکستهایم تا دیگر نتوانند سلاح سنگین بسازند، باید گفت فولاد فقط برای سلاح نیست. فولاد پایه صنعت، ساختوساز، زیرساخت، حملونقل و زندگی روزمره است. این ویرانیها متوجه جامعه است.
در آن کارخانهها و صنایع، هنگام بمباران، کارگر حضور داشته است. اینطور نبوده که فضاهای خالی را زده باشند. بنابراین هر بحثی درباره «اهداف نظامی» وقتی با این ابعاد از تخریب اجتماعی و اقتصادی روبهرو هستیم، بهشدت گمراهکننده است.
به همین دلیل، من با احتیاط حرف میزنم. نمیخواهم با قطعیت چیزی را پیشبینی کنم. اما روشن است که این جنگ، هرچه بیشتر ادامه پیدا کند، هزینههایش برای جامعه ایران عظیمتر و برگشتناپذیرتر خواهد شد.




نظرها
نظری وجود ندارد.