دیدگاه هفتگی نهاد حقوق بشر مردم آذربایجان در ایران ـ آهراز
زندگی بهمثابه مقاومت؛ بازپسگیری انسان در وضعیت اضطراری
آهراز ـ در شرایطی که سیاست رسمی بهطور فزایندهای به سمت مرگ، خشونت و نابودی میل میکند، پافشاری بر زندگی، خود یک کنش سیاسی رادیکال است. جامعه مدنی، اگرچه تحت فشار شدید قرار دارد، اما همچنان میتواند با بازتعریف اولویتهای خود، از بازتولید چرخههای خشونت جلوگیری کند. زندگی، در این معنا، نه عقبنشینی، بلکه نوعی پیشروی است؛ پیشرویای که نه بر ویرانهها، بلکه بر امکانهای هنوز زنده انسان بودن بنا میشود.

زنی در حال عبور از کنار یک نقاشی دیواری ضد آمریکایی در نزدیکی سفارت سابق آمریکا در تهران در ۱۱ آوریل ۲۰۲۶. عکس: ATTA KENAR/ منبع: AFP

در میانه انباشت بحرانهایی که در یک بازه زمانی فشرده بر جامعه ایران تحمیل شده است، «زندگی» دیگر یک امر بدیهی یا طبیعی نیست، بلکه به کنشی آگاهانه و حتی مقاومتی بدل شده است. از قتلعام اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ تا جنگ ۴۰ روزهای که هنوز در قالب یک آتشبس شکننده ادامه دارد، و از بازداشتهای گسترده با اتهامات سنگین تا قطعی طولانیمدت اینترنت، جامعه ایران با نوعی وضعیت استثنایی ممتد مواجه است؛ وضعیتی که در آن، بقا خود به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود.
در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، آنچه رخ داد صرفاً سرکوب یک حرکت اعتراضی نبود، بلکه نوعی خشونت ساختاری حداکثری بود که با هدف بازتعریف نسبت میان جامعه و قدرت بهکار گرفته شد. کشتار گسترده، بهویژه در میان زنان و کودکان، نشان داد که مرزهای متعارف حقوق بشر بهطور جدی جابهجا شدهاند.
وضعیت با آغاز جنگ میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران، وارد مرحلهای دیگر شد. جنگی که مردم نه در شکلگیری آن نقشی داشتند و نه در تداوم یا توقف آن عاملیتی دارند، اما اصلیترین قربانیان آن هستند. حقوق انسانی، زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی که پیشتر نیز در بحرانی قرار داشتند، اکنون در معرض فروپاشی کامل قرار گرفتهاند. تهدید به هدف قرار گرفتن زیرساختهای حیاتی، در کنار استفاده احتمالی از فضاهای غیرنظامی برای اهداف نظامی، بنیادینتریم مولفههای حقوق بشر را به میدان تسویه حساب بدل کرده است.
در این میان، بازداشتهای گسترده در بستر اعتراضات و سپس در فضای جنگی، بهویژه با اتهامات سنگینی همچون «محاربه»، «افساد فیالارض» و «جاسوسی»، نشاندهنده گسترش منطق امنیتی به تمامی ساحتهای زندگی است. این بازداشتها اغلب در شرایطی صورت میگیرند که دسترسی به وکیل، اطلاع از محل نگهداری و حتی امکان ارتباط با خانواده وجود ندارد. چنین وضعیتی نهتنها ناقض اصول بنیادین دادرسی عادلانه است، بلکه بهطور سیستماتیک، انسان را از جایگاه شهروند به سوژه امنیتی تنزل میدهد.
همزمان، با قطعی بیش از یکونیم ماهه اینترنت و تداوم عدم امکان اطلاعرسانی مستقل و مستند، روایتهای یکسویه و کنترلشدهای تحمیل میشود که امکان هر گونه پاسخگویی و نظارت عمومی را از بین میبرد. این سرکوب ارتباطی، مکمل سرکوب فیزیکی است؛ چرا که بدون امکان روایت، رنج نیز نامرئی میشود.
انباشت این رخدادها، جامعه را در معرض تجربهای مداوم از تروما قرار داده است. نسلی که در فاصلهای کوتاه، هم سرکوب خونین اعتراضات را تجربه کرده، هم جنگی ویرانگر را، و هم فروپاشی اقتصادی و اجتماعی را، با نوعی فرسایش روانی و وجودی مواجه است. این تروما، اگرچه در سطح فردی تجربه میشود، اما پیامدهای آن بهشدت جمعی است: کاهش امید، تضعیف کنشگری، و گسترش احساس بیقدرتی.
در چنین شرایطی، آنچه بر پیچیدگی وضعیت میافزاید، بیتوجهی رسانههای جریان اصلی اپوزیسیون به ابعاد انسانی این بحران است. تمرکز بر رقابتهای سیاسی، سناریوهای قدرت و آیندههای انتزاعی، اغلب جایگزین پرداختن به زندگیهای ازهمگسیخته، بدنهای آسیبدیده و رنجهای انباشته شده است. این غفلت، بهنوعی بازتولید همان منطق ابزاری است که در سطح قدرت نیز عمل میکند: تبدیل انسان به وسیله.
در این میان، میدان اجتماعی ایران به عرصه تلاقی و رقابت پروژههای ایدئولوژیک و نظامی تبدیل شده است؛ پروژههایی که هر یک بهنحوی در
پی سازماندهی بدنها و زندگیها برای اهداف خود هستند. در برابر این وضعیت، آنچه میتواند بهمثابه یک افق بدیل مطرح شود، «زندگی بهمثابه مقاومت» است.
زندگی، در این معنا، صرفاً به معنای زیستن بیولوژیک نیست، بلکه به معنای حفظ و بازتولید روابط انسانی، همبستگی اجتماعی است. بازگشت به زندگی، بهمعنای امتناع از تبدیل شدن به ابزار در پروژههای خشونتمحور است؛ چه این پروژهها از سوی قدرت مستقر باشند و چه از سوی نیروهای رقیب آن.
این بازگشت، البته به معنای انفعال یا پذیرش وضعیت موجود نیست. برعکس، میتواند بهمثابه شکلی از مقاومت فعال فهم شود: حفظ فضاهای کوچک آزادی، تداوم شبکههای مستقل، مراقبت از یکدیگر، و مهمتر از همه، حفظ دستاوردهای جنبشهای پیشین. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و دیگر جنبشهای برابریطلبانه اتنیکی، افقهایی را گشودهاند که حتی در شرایط سرکوب نیز بهطور کامل قابل بازگشت نیستند.
در نهایت، در شرایطی که سیاست رسمی بهطور فزایندهای به سمت مرگ، خشونت و نابودی میل میکند، پافشاری بر زندگی، خود یک کنش سیاسی رادیکال است. جامعه مدنی، اگرچه تحت فشار شدید قرار دارد، اما همچنان میتواند با بازتعریف اولویتهای خود، از بازتولید چرخههای خشونت جلوگیری کند. زندگی، در این معنا، نه عقبنشینی، بلکه نوعی پیشروی است؛ پیشرویای که نه بر ویرانهها، بلکه بر امکانهای هنوز زنده انسان بودن بنا میشود.




نظرها
نظری وجود ندارد.