آتشبسِ مسلح؛ توقفِ پرفشارِ مذاکره در دلِ تحمیل
آتشبسِ اخیر نه پایان جنگ، بلکه مکثی پرفشار در دلِ تهدید، اولتیماتوم و بازآراییِ میدان است. عبدالباسط سلیمانی در این مقاله نشان میدهد چگونه توقفِ موقتِ درگیری، از هرمز تا لبنان، به صحنهای برای تحمیلِ نظمِ پساجنگ و رقابت بر سر تعریفِ خودِ آتشبس بدل شده است. در حالی که دیپلماسی هنوز کاملاً نمرده، مذاکره اکنون زیر سایهی فشار دریایی، آمادهباش نظامی و روایتسازیِ پیروزی پیش میرود. پرسش اصلی این است: آیا این مکثِ مسلح راهی به توافق میگشاید، یا فقط وقفهای است میان دو دورِ تشدید؟

سربازان ایرانی در تنگه هرمز ـ عکس از خبرگزاری فرانسه
از لحظهای که ترامپ به لحنِ آخرالزمانی متوسل شد و از زدنِ پلها، نیروگاهها و حتی مرگِ «یک تمدن» حرف زد، روشن بود که اینجا هم با همان الگوی آشنای ترامپ طرفیم: دیپلماسی نه بهعنوان مسیرِ حل بحران، بلکه بهعنوان ادامهٔ فشار با زبانِ ضربالاجل، تهدید و زور. ضربالاجل او برای بازشدن هرمز، از همان ابتدا تلاشی بود برای بستنِ سیاسیِ جنگ از موضعِ زور، نه دعوتی صادقانه به صلح. اما جنگ در همان نقطهای که میتوانست به دورِ بعدیِ تشدید برسد، بهجای انفجارِ بزرگتر، وارد مکث شد؛ مکثی که به آتشبسِ دو هفتهای و سپس به مذاکرات اسلامآباد انجامید. با اینحال، این آتشبس از همان لحظهٔ تولد نه یک متنِ واحد، بلکه دو تفسیرِ متعارض داشت: برای واشنگتن و تلآویو، مکثی محدود روی خطِ مستقیمِ آمریکا–ایران؛ برای تهران و میانجیها، بستهای گستردهتر که نمیتوانست لبنان را کاملاً بیرون از صحنه فرض کند. همین دوگانگی از آغاز، لرزش را در دلِ آتشبس گذاشت. امروز اما بحران از سطحِ اختلاف بر سر تفسیر عبور کرده است. دیگر دعوا فقط بر سر تفسیرِ آتشبس نیست؛ بر سر این است که چه کسی، در غیابِ توافق، واقعیتِ میدانیِ پساجنگ و شرایطِ دور بعد را میسازد.
این دقیقاً همانجایی بود که آتشبسِ شکننده، صورتِ آشکارِ یک مذاکرهٔ مسلحانه به خود گرفت. ونس پس از حدود ۲۱ ساعت مذاکرهٔ مستقیم گفت توافقی حاصل نشد، ایران شروطِ آمریکا را نپذیرفت، و واشنگتن «آخرین و بهترین پیشنهاد» خود را روی میز گذاشت و اسلامآباد را ترک کرد. این دیگر فقط فشار برای توافق نبود؛ ورود به فازِ اولتیماتومِ دیپلماتیک بود. در این منطق، آمریکا یا باید توافقی مطابقِ معیارهای خودش میگرفت، یا همین نرسیدنِ این دور از مذاکرات به توافق را بهعنوان شاهدی بر تمردِ ایران و توجیهی برای فشارِ بعدی تثبیت میکرد. اما ماجرا به همانجا ختم نشد. واشنگتن همزمان دو اهرم را فعال نگه داشت: اهرمِ دیپلماتیکِ «پیشنهاد نهایی» و اهرمِ نظامی–اقتصادیِ تشدیدِ فشار. با این تفاوت که تهدید دریایی آمریکا دیگر فقط در سطحِ معتبرسازیِ لفظی نماند و به فازِ فشار عملیاتیِ محدود وارد شد: ایالات متحده اکنون میکوشد رفتوآمدِ دریاییِ مرتبط با بنادر ایران را هدف بگیرد، بیآنکه عبورِ کشتیهایی را که از هرمز به مقصد یا از مبدأ بنادر غیرایرانی حرکت میکنند بهطور کامل متوقف کند. همین فاصله میان لفاظیِ حداکثریِ ترامپ و صورتبندیِ محدودترِ سنتکام نشان میدهد واشنگتن هنوز از نسخهٔ حداکثریِ بستنِ کل تنگه عقبتر ایستاده است. یعنی آمریکا نه از منطقِ فشارِ دریایی عقب نشسته و نه هنوز همهٔ هزینههای یک جهشِ کامل به جنگِ بزرگ را پذیرفته است. در این چارچوب، حتی تأکید همزمان بر «حسن نیت» و «پیشنهاد نهایی» نیز نشان میداد که واشنگتن میکوشید خودِ عدمِ توافق را در قالبِ سیاسیِ مطلوبِ خود تثبیت کند و از دلِ آن فشارِ عملیاتیِ کنترلشده بسازد.
اسرائیل هم از همان ساعتِ اول معنای واقعیِ این مکث را روشن کرد. دفتر نتانیاهو فوراً گفت آتشبس شامل لبنان نمیشود. این فقط یک تبصره نیست؛ اعلامِ یک خطِ راهبردی است. واشنگتن روی خطِ مستقیمِ آمریکا–ایران ترمز کشیده، اما تلآویو حاضر نیست جبههای را که برای فرسایشِ حزبالله و تنظیمِ خشنترِ شکلِ پایان لازم میداند ببندد. به همین دلیل، لبنان امروز فقط یک «استثنا» یا «ضمیمه» نیست؛ یکی از گرههای واقعیِ لرزشِ آتشبس است. اسرائیل حملاتِ خود در لبنان را ادامه میدهد و همزمان از پیشبردِ مسیری مذاکرهای با لبنان بر محورِ خلعِ سلاحِ حزبالله و ترتیباتِ تازهٔ امنیتی حرف میزند. یعنی اسرائیل فقط جنگ را ادامه نمیدهد؛ میکوشد از مکثِ ایران–آمریکا برای تحمیلِ نظمِ پساجنگِ مطلوبِ خودش بر لبنان هم استفاده کند. اینجا همان شکافِ واقعی آشکار میشود: آمریکا میخواهد از تهدیدِ تخریب، توافق یا دستکم مکث بگیرد؛ اسرائیل میخواهد با حفظِ فشار در لبنان، پایانِ جنگ را دیرتر، سختتر و به سودِ خود بنویسد. لبنان بنابراین دیگر فقط بیرونِ توافق نیست؛ هم محلِ آزمونِ واقعیِ آن است و هم یکی از متغیرهای بیثباتکنندهٔ دورِ بعدیِ مذاکره. بنابراین تا وقتی تهران بخواهد لبنان را داخلِ بستهٔ آتشبس ببیند و اسرائیل دقیقاً آن را بیرون نگه دارد، این جبهه میتواند هر مسیرِ دیپلماتیکی را دوباره به محلِ تنش تبدیل کند و از درون سست سازد. با این همه، مرکز ثقلِ بحرانِ جاری جای دیگری است: هرمز.
در این میان، تهران هم بیامتیاز عقب ننشست. مجموعهٔ مطالبات و چارچوبِ پیشنهادیِ ایران ــ که در گزارشهای معتبر، در مقطعی بهعنوان مبنایی قابلِ کار برای ادامهٔ گفتوگو توصیف شد ــ نشان میداد که تهران میخواهد از موضعِ فشارِ هرمز، شروطی فراتر از یک آتشبسِ ساده را واردِ گفتوگو کند: از کنترلِ عبور و داراییهای بلوکهشده تا جبرانِ خسارت و ترتیباتِ منطقهای. اهمیتِ آن لحظه در این بود که برخی مطالباتِ ایران که تا چند روز پیش بیرونِ چارچوبِ مطلوبِ واشنگتن قرار داشت، دستکم واردِ میدانِ چانهزنی شد. اما این قاب دوام نیاورد. واشنگتن خیلی زود کوشید این روایت را پس بگیرد و بگوید تنها چارچوبِ آمریکاست که زنده مانده است. با اینحال، اسلامآباد نه شکستِ کامل بود و نه گشایشِ واقعی؛ توقفِ پرفشارِ یک دورِ بسیار سنگینِ مذاکره بود که بر سر چند گرهٔ سخت متوقف شد. از یک سو، تهران میگوید بر سر برخی موضوعات تفاهمهایی حاصل شده و فقط دو یا سه مسئلهٔ مهم فاصلهزا باقی مانده است؛ از سوی دیگر، ونس میگوید آمریکا با «پیشنهاد نهایی» برگشته است. این یعنی گفتوگو از سطحِ کشفِ مواضع عبور کرده و روی چند گرهٔ مشخص و سخت متمرکز شده بود. مهمتر اینکه این گرهها فقط هستهای نبودند؛ هرمز، داراییهای بلوکهشده، غرامت و ترتیباتِ منطقهای نیز در همان بستهٔ اختلافی حضور داشتند. خودِ آغازِ این مذاکرات، با وجودِ همهٔ ابهامها، نشان میداد که تهران برای ورود به گفتوگو از سطحِ شروطِ حداکثریِ اولیه به سطحِ مقدماتِ قابلِ تفسیر و قابلِ فروشِ سیاسی حرکت کرده بود؛ اما این حرکت به مصالحهٔ عملی نینجامید. اکنون دیگر دعوا فقط بر سر مبنای متن نیست؛ بر سر این هم هست که آیا از دلِ این توقفِ پرفشار هنوز راهی به دور بعدیِ مذاکره باز میشود، یا ماجرا به صحنهٔ تحمیلِ «پیشنهاد نهایی» آمریکا و ردِّ متقابلِ ایران فرو میکاهد.
از همینجا مسئلهٔ هرمز هم عوض شده است. دیگر بحث فقط «باز یا بسته» بودن نیست؛ بحث این است که چه کسی حق دارد عبور را تعریف کند و چه کسی میتواند تعریفِ خود را، در غیابِ توافق، به واقعیتِ میدانی بدل کند. در روزهای اول، ایران و نهادهای نظامیِ آن عبور عادی را بهشدت محدود کردند و هرمز از اهرمِ انسداد به اهرمِ کنترل و قاعدهگذاری تبدیل شد؛ اکنون هم، با وجود آغاز عبور محدود چند نفتکش فوقسنگین، هنوز تردد به وضعیت عادی برنگشته و صدها نفتکش منتظر ماندهاند. اما بحران از این هم جلوتر رفته است. آمریکا میگوید وارد فاز عملیاتیِ بازکردن آبراه شده، اما این «بازکردن» را نه بهصورت آزادیِ کاملِ عبور، بلکه بهصورت رژیمِ تنبیهیِ عبور برای رفتوآمدِ دریاییِ مرتبط با بنادر ایران تعریف میکند؛ یعنی در عمل، محاصره متوجه کشتیهایی است که به بنادر ایران میروند یا از آنها خارج میشوند، نه همهٔ عبورهای غیرایرانی از تنگه. این یعنی واشنگتن نمیخواهد هرمز فقط موضوعِ مذاکره بماند؛ میخواهد آن را از موضوعِ چانهزنی به واقعیتِ میدانیِ در حالِ تحمیل تبدیل کند. در برابر، تهران میکوشد هرمز را از اهرمِ تهدید به اهرمِ قابلِ معامله بدل کند: از پیوندزدنِ امنیتِ عبور به داراییهای بلوکهشده و غرامت گرفته تا این تأکید که هرمز به وضعیتِ پیش از جنگ بازنخواهد گشت. به بیان دقیقتر، ایران میکوشد هرمز را به اهرمی تبدیل کند که همزمان بُعدِ سیاسی، مالی و بازدارنده دارد؛ نه آنقدر بسوزد که اجماعِ فوری علیهاش شکل بگیرد، و نه آنقدر عادی شود که ارزشِ چانهزنیاش را از دست بدهد. در همین حال، ایران روایتِ آمریکایی را صریحاً رد میکند و همزمان میکوشد نزدیکشدنِ شناورهای نظامی به تنگه را نه صرفاً فشار، بلکه خودِ «نقض آتشبس» جا بزند. این نکته بسیار مهم است: تهران فقط با نتیجهٔ مذاکرات درگیر نیست؛ میخواهد تعریفِ خودِ آتشبس را هم عوض کند و بگوید آتشبس صرفاً توقف شلیک نیست، بلکه خودداری از تغییرِ میدانیِ وضعیت هرمز هم هست. از سوی دیگر، اروپا نیز دیگر فقط در سطحِ نگرانی حرف نمیزند و در حالِ گفتوگو و بررسی برای صورتبندیِ چارچوبی دفاعی و چندملیتی بهمنظور بازگرداندن آزادی دریانوردی است؛ چارچوبی که نه به محاصرهٔ آمریکا میپیوندد و نه کنترلِ پایدارِ ایران را میپذیرد. بنابراین، هرمز اکنون محلِ برخوردِ سه نظمِ عبور است: نظمِ تنبیهیِ آمریکا، نظمِ کنترلیِ ایران، و نظمِ دفاعیِ چندملیتیِ اروپایی. از نگاهِ آمریکا، هرمز باید از دست ایران به کریدوری برگردد که قواعدِ عبورش را واشنگتن و شرکایش تعریف کنند؛ از نگاهِ ایران، هرمز باید حتی پس از جنگ هم زیر نوعی سازوکارِ پایدارِ کنترل و بازدارندگی باقی بماند؛ و از نگاهِ اروپا، باید از دوگانهٔ «کنترلِ ایرانی/محاصرهٔ آمریکایی» بیرون کشیده شود و در یک چارچوبِ چندجانبه و دفاعی بازگردد. اما زیرِ این سهگانه، دعوای اصلی همچنان همان است: آیا ایران میتواند هرمز را از آبراهِ ترانزیتیِ جهانی به گذرگاهی سیاسی و مشروط تبدیل کند، یا آمریکا و شرکایش میتوانند پیش از هر توافقی، آن را از معنا و اهرمِ ایرانی تهی سازند؟
بازار هم همین را فهمیده است. با اعلامِ آتشبس و بازشدنِ محدودِ هرمز، نفت ابتدا افت کرد و بازارها نفس کشیدند، چون خطرِ انفجارِ فوریِ جنگِ انرژی موقتاً پایین آمد. اما کشتیرانیِ جهانی به وضعیتِ عادی برنگشت و خیلی زود روشن شد که آن افتِ اولیه، به معنای بازگشتِ اعتماد نبود. عبورِ چند نفتکشِ محدود یا عبورِ موردیِ کشتیها از مسیرهای امنیتیشده را نمیتوان با احیای نظمِ سابق یکی گرفت. معنای این وضعیت روشن است: در سطحِ واقعیِ اقتصادِ جهانی، آنچه رخ داده «صلحِ بازار» نیست؛ فقط تعلیقِ موقتِ ترسِ بازار است. این را شکافِ تازه میان بازارِ مالی و بازارِ فیزیکی هم نشان داد: برنتِ آتی کمی بالاتر از ۱۰۰ دلار رفت، اما قیمتِ محمولههای فیزیکیِ تحویل فوری در اروپا تا نزدیکیِ ۱۵۰ دلار جهش کرد. یعنی فشار فقط در سطحِ انتظاراتِ مالی نیست؛ در کمبودِ واقعیِ بشکهٔ فوری، ریسکِ حمل، و اختلالِ عرضهٔ نزدیکتحویل هم هست. با اینهمه، این فقط نیمی از واقعیت است. نیمِ دیگر این است که اهرمِ انرژیِ ایران تا حدی از بیرون هم خنثی شده است: عربستان ظرفیتِ خط لولهٔ شرق–غرب خود را به حدود هفت میلیون بشکه در روز بازگردانده و بخشی از زیرساختهای آسیبدیدهاش را بازیابی کرده است. این یعنی فشارِ ایران بر بازار انرژی هنوز وجود دارد، اما دیگر خالص و یکطرفه نیست. درست به همین دلیل، هم بازار با وجودِ تنش هنوز از فازِ شوکِ مطلق دور شده، و هم دستِ آمریکا و عربستان برای ادامهٔ فشار بازتر مانده است. اما در روزهای اخیر یک لایهٔ دیگر هم به این وضعیت اضافه شده است: واشنگتن با رژیمِ تنبیهیِ عبور برای ترافیکِ مرتبط با ایران، عملاً هزینهٔ بازار را نه از مسیرِ بستنِ کل هرمز، بلکه از مسیرِ پرریسککردنِ عبورِ ایرانی و زنجیرهٔ مشتریان و بیمهگرانِ آن بالا میبرد. در اینجا هم چین اهمیت پیدا میکند. پکن اکنون نهفقط از موضعِ خریدار نفت، بلکه از موضعِ یک بازیگر سیاسی هم با منطقِ محاصره فاصله گرفته، اتهامِ تسلیحِ ایران را رد کرده، و محاصرهٔ هرمز را به زیانِ جامعهٔ بینالمللی خوانده است. این یعنی هزینهٔ آسیاییِ بحران دیگر فقط یک مسئلهٔ اقتصادی نیست؛ بُعدِ سیاسی هم پیدا کرده است. با این حال، این تعلیقِ موقتِ ترس اکنون با توقفِ این دورِ مذاکرات، تداومِ جنگ در لبنان، و استمرارِ نظامیشدنِ هرمز دوباره در معرضِ بازگشتِ سریعِ ریسک قرار گرفته است. بازار فقط کمی آرام گرفته، نه اینکه وارد وضعیتِ باثباتی شده باشد.
شکنندگیِ این آتشبس را هم نه تحلیلگران، بلکه خودِ میدان فوراً تأیید کرد. فقط چند ساعت بعد از اعلامِ مکث، خبرهایی از حملات پهپادی و موشکی، هدفگرفتنِ زیرساختها، و حمله به پالایشگاه لاوان منتشر شد. از همان لحظه معلوم بود که آتشبس نه همزمان در همهٔ جبههها اجرا شده، نه حتی بهطور کامل روی زمین سفت شده است. نتیجه روشن بود: مکث از همان لحظهٔ تولد، سوراخ بود. امروز اما این سوراخها فقط در استمرارِ حملاتِ پراکنده دیده نمیشوند، بلکه در سه سطحِ بالغتر خود را نشان میدهند: ادامهٔ جنگ در لبنان و تلاشِ اسرائیل برای تبدیلِ آن به بستری برای صلحِ تحمیلیِ پساجنگ؛ ورودِ آمریکا به فازِ فشارِ عملیاتیِ محدود در دریا و تلاش برای خنثیکردنِ اهرمِ ایران پیش از هر توافقی؛ و خودِ مذاکراتِ اسلامآباد که بدون متنِ مشترک، بدون اعتماد، و زیرِ روایتهای کاملاً متضاد آغاز شدند و دستکم در این دور، بدون توافق و با طرحِ «پیشنهاد نهایی» آمریکا به توقفِ پرفشار رسیدند. اینجا دیگر فقط از «نقض» سخن نمیگوییم؛ از نبرد بر سر تعریف، اجرا و تثبیتِ پیشینیِ توافق سخن میگوییم. هر طرف آتشبس را نه بر مبنای فهمی مشترک، بلکه بر مبنای متنِ خودش اجرا میکند و میکوشد آن متن را روی زمین تثبیت کند.
اما در این میان یک تحول تازه هم رخ داده که باید صریح دیده شود: بحران دیگر فقط دوطرفه نیست؛ در خودِ اردوگاه غرب نیز بر سر نحوهٔ بازکردن هرمز شکاف افتاده است. آمریکا میخواهد ایران را از دریا تنبیه کند و رفتوآمدِ دریاییِ مرتبط با بنادرش را هدف بگیرد. در مقابل، بریتانیا و فرانسه اصلِ بازگشایی هرمز را میخواهند، اما محاصرهٔ آمریکا را رد کردهاند و بهدنبال گفتوگو برای یک مأموریتِ دفاعیِ چندملیتیاند که هدفش بازگرداندن آزادیِ دریانوردی بدون پیوستن به رژیمِ تنبیهیِ واشنگتن باشد. این شکاف دیگر فقط اختلافِ لحن نیست؛ اختلاف بر سر نسخهٔ عملیاتی است. یعنی حتی در درونِ غرب هم اجماع بر سر اینکه «بازکردن هرمز» باید از مسیرِ محاصرهٔ آمریکا بگذرد، وجود ندارد. اروپا هم دقیقاً همین را میفهمد. استقبالِ رهبرانِ اروپایی از آتشبس، استقبال از صلح نبود؛ استقبال از یک قدم عقب از پرتگاه بود. امروز این موضع یک پله جلوتر رفته است: هم مقامهای اروپایی بر بازگرداندن آزادیِ ناوبری در هرمز تأکید میکنند، هم لبنان را یکی از عواملِ بیثباتکنندهٔ این مکث میبینند، و هم میکوشند چارچوبی چندملیتی و دفاعی را، جدا از نسخهٔ ترامپیِ محاصره، پیش ببرند. برای برلین و بروکسل، قلبِ ماجرا بیش از آنکه آشتیِ اخلاقیِ طرفها باشد، عبورِ امنِ نفت و کالا از هرمز و جلوگیری از سرریزِ دوبارهٔ جنگ به کلِ منطقه است. با اینحال، همین اروپا همزمان بر آزادیِ ناوبری در هرمز و بازگشتِ امنیتِ دریاییِ تحتِ نظمی غیر از محاصرهٔ آمریکا پافشاری میکند. پس موضعِ اروپا دیگر فقط دوگانه اما منسجم نیست؛ همزمان به سطحِ پیشنهادِ نظمِ جایگزین هم رسیده است: نه پذیرشِ کنترلِ پایدارِ ایران، نه همراهی با محاصرهٔ آمریکا.
در خودِ واشنگتن هم این آتشبس بهصورتِ صلح فروخته نمیشود؛ بهصورتِ پیروزی فروخته میشود. کارولین لویت گفت این «پیروزی برای ایالات متحده» است و مدعی شد ترامپ از ابتدا جنگی ۴ تا ۶ هفتهای را پیشبینی کرده بود و ارتشِ آمریکا در ۳۸ روز به اهدافش رسیده و از آن هم فراتر رفته است. هگست هم از «عملیات خشم حماسی» بهعنوان یک موفقیتِ قاطع حرف زد، مدعی شد ایران برای آتشبس «التماس» میکرد، گفت «بخشِ عمدهٔ توانِ نظامیِ جمهوری اسلامی» از بین رفته، و آتشبس را نتیجهٔ یک پیروزیِ تاریخی جا زد. اما امروز دیگر روشن است که مسئله فقط لافِ پیروزی نیست؛ واشنگتن دارد کنترلِ روایت را با کنترلِ میدانی پیوند میزند. یعنی فقط نمیگوید ایران درخواستِ آتشبس کرد، ایران دیگر تحملِ حملات را نداشت، هرمز را ما باز کردیم، طرحِ ایران کنار گذاشته شد، و فقط چارچوبِ آمریکاست که زنده مانده؛ میکوشد با حضورِ دریایی، فشارِ عملیاتیِ محدود، و کنترلِ عبور، همین روایت را به واقعیتِ عملی بدل کند. این فراتر از لافزدن است؛ بازنویسیِ پسینیِ خودِ توافق است. شکافِ روایت و واقعیت درست همینجاست: اگر واقعاً طرفِ مقابل له شده بود، نه نیازی به آتشبسِ شکننده بود، نه به مذاکراتِ فوری، نه به نگهداشتنِ همزمانِ تهدیدِ بازگشت به جنگ، و نه به تلاش برای ساختنِ واقعیتِ تازه در هرمز. حتی گزارشهایی از داخلِ آمریکا هم نوشتهاند که بخشی از لافهای رسمی دربارهٔ نابودیِ کاملِ توانِ ایران با ارزیابیهای اطلاعاتی و واقعیتِ میدان نمیخواند. یعنی آنچه میبینیم، نه گزارشِ خنثیِ واقعیت، بلکه عملیاتِ روانیِ پس از عقبنشینی از لبه است. واشنگتن بعد از عقبآمدن از لبه، حالا میکوشد خودِ مکثِ متقابل را بهصورتِ «شکستنِ ایران» بازنویسی کند.
و حالا این روایتسازی با حضورِ ماندگارِ ناوها، هواپیماها و نیروهای آمریکا در اطرافِ ایران و تهدیدِ علنیِ ترامپ به بازگشتِ آتشی «بزرگتر و قویتر از هرچه دیده شده» تکمیل شده است: از نظرِ آمریکا، آتشبس نه نقطهٔ پایان، بلکه مذاکرهای زیرِ سایهٔ اسلحه و حضورِ آمادهٔ شلیک است. با اینهمه، امروز باید دقیقتر گفت: آمریکا دیگر فقط در فازِ تهدید برای امتیاز نیست؛ تهدید را به فشارِ عملیاتیِ محدود تبدیل کرده، اما هنوز از نسخهٔ حداکثریِ بستنِ کل هرمز عقبتر ایستاده است. یعنی واشنگتن اکنون در حالِ بالا بردنِ هزینهها برای گرفتنِ امتیازِ بیشتر است، بیآنکه هنوز همهٔ هزینههای یک جهشِ کامل به جنگِ بزرگ یا انسدادِ کاملِ شریانِ جهانیِ انرژی را پذیرفته باشد.
ترامپ خودش هم دقیقاً همین کار را با زبانِ دیگری ادامه داد. در تروثسوشال از «روز بزرگ برای صلح جهانی» گفت، ادعا کرد ایران «دیگر جانش به لبش رسیده»، از «تغییر رژیمِ بسیار سازنده» حرف زد، وعده داد «هیچ غنیسازیای در کار نخواهد بود»، و حتی گفت آمریکا و ایران با هم موادِ هستهایِ مدفون را بیرون میکشند و نابود میکنند. بعد هم مدعی شد بسیاری از ۱۵ بندِ آمریکا موردِ توافق قرار گرفته است. چه توافق بشود و چه نشود، آمریکا از نظرِ او «پیروز» است. این حرفهای او تلاش برای جلو انداختنِ روایتِ پیروزی از خودِ واقعیت است. هیچ نشانهٔ مستقلی وجود ندارد که تغییرِ رژیمِ تثبیتشدهای رخ داده باشد؛ خودِ مسئلهٔ غنیسازی هم هنوز محلِ نزاع است، نه امرِ بستهشده. این زبان، زبانِ ساختنِ تصویری از «ایرانِ تسلیمشده» است؛ در حالی که آنچه روی زمین وجود دارد، آتشبسِ موقت، مذاکراتِ متوقفشده اما کانالِ نسوخته، و توازنِ ناتمامِ فشارهاست. و اکنون با مواضعِ تازهٔ کاخ سفید، این خطِ روایت کاملتر شده است: نه فقط «پیروزیِ آمریکا»، بلکه «بیاعتبار کردنِ خوانشِ ایرانی از خودِ توافق». معنای واقعیِ این لفاظیها این است: آمریکا میخواهد رژیم را نه لزوماً از نظرِ حقوقی، بلکه از نظرِ کارکردی مطیع کند؛ یعنی حتی اگر ساختارِ اصلی بماند، باید رفتارش، نقشش در هرمز، و ظرفیتش برای مقاومت به شکلِ مطلوبِ واشنگتن بازتنظیم شود. این همان جایی است که مذاکره از «توافق» به «آزمونِ تمکین» نزدیک میشود.
این آتشبس اما برای ایران هم بیخطر نیست. تهران با این مکث، به آمریکا و اسرائیل وقت میدهد: وقت برای نفسکشیدن، بازچینی، آرامکردنِ بازارِ انرژی و بازسازیِ روایتِ سیاسیِ خودشان. اگر این مکث فقط به بازگشتِ طرفِ مقابل از موضعی قویتر ختم شود، این عقبنشینیِ تاکتیکی خیلی سریع به خطای راهبردی شبیه میشود. معنای سادهاش این است: ایران یک اهرمِ واقعی را موقتاً شُل کرده تا در عوض چیزی بگیرد. اگر بعد از این مکث نه توقفِ واقعیِ حملات را بگیرد، نه قاعدهگذاریِ پذیرفتهشده بر عبور از هرمز را تثبیت کند، نه امتیازِ روشنتری در متنِ مذاکره بگیرد، سه ضررِ همزمان نصیبش میشود: فشارِ بازار را تخلیه کرده، به طرفِ مقابل زمان داده، و بدونِ دستاوردِ متناظر به همان نقطه یا بدتر از آن برگشته است. اما اکنون باید یک لایهٔ دیگر هم اضافه کرد: با بازیابیِ ظرفیتِ دورزدنِ هرمز از سوی عربستان، بخشی از کاراییِ ژئواقتصادیِ اهرمِ ایران هم کاهش یافته است. یعنی خطر فقط این نیست که تهران اهرمش را خرج کند؛ این هم هست که خودِ اهرم نسبت به روزهای اولِ بحران، تا حدی کاراییِ پیشین را از دست بدهد. و حالا که این دورِ مذاکرات هم بدونِ توافق پایان یافته، اما کانال کاملاً بسته نشده است، این خطر واقعیتر شده که مکث، پیش از آنکه برای ایران دستاوردی سخت بسازد، زمانِ لازم را برای تثبیتِ موقعیتِ آمریکا و اسرائیل فراهم کرده باشد. در آن صورت، اهرم خرج میشود بیآنکه امتیازی واقعی و هموزن به دست آمده باشد. پس اسمِ دقیقِ وضعِ موجود «پایانِ جنگ» نیست. این نه شروعِ صلح است، نه حتی آتشبسِ جامع. این یک آتشبسِ مسلحِ موردِ منازعه است: مکثی که زیرِ سایهٔ بازگشتِ سریعِ جنگ ایستاده، جبهههایش یکدست نیست، هرمزش محلِ نزاع بر سر عبور و حاکمیتِ عملی است، و از همان آغاز با محدود ماندنِ واقعیِ عبور، ادامهٔ جنگ در لبنان، و شکافِ رواییِ طرفها شکنندگیِ خود را نشان داده است. اما امروز باید یک گام دقیقتر رفت: مسئله فقط این نیست که آتشبس جامع نیست؛ مسئله این است که خودِ تعریفِ آتشبس هم موردِ منازعه است. آمریکا میگوید این یک مکثِ محدود و عقبنشینیِ ایران است؛ اسرائیل میگوید لبنان را شامل نمیشود و میخواهد همزمان جنگ و نظمِ پساجنگِ مطلوبِ خود را در لبنان پیش ببرد؛ ایران در عمل میگوید اگر لبنان بیرون بماند، هرمز هم به وضعیتِ عادی برنخواهد گشت. و اکنون به این سه باید یک لایهٔ چهارم هم اضافه کرد: این دورِ مذاکراتِ اسلامآباد به توافق نرسیده، اما کانال را هم نسوزانده است؛ آمریکا میکوشد همین عدمِ توافق را به نفعِ روایتِ پیروزیِ خود مصادره کند، و ایران میکوشد از دلِ همین توقفِ پرفشار، کانال را برای دورِ بعد باز نگه دارد. اما این کانال دیگر در فضای یک مکثِ ساده ادامه نمییابد؛ اکنون در فضای دیپلماسیِ زیرِ فشارِ دریایی، آمادهباشِ منطقهای، و رقابت بر سر تعریفِ خودِ آتشبس ادامه دارد. اگر دورهای بعدی بتوانند از این توقفِ پرفشار و از سطحِ «پیشنهاد نهایی» و ردِّ متقابل عبور کنند و به تعهداتِ روشن و قابلِ راستیآزمایی برسند، این مکث شاید هنوز بتواند به مسیرِ پایان تبدیل شود. اگر نرسد، این فقط وقفهای خواهد بود میانِ دو دورِ تشدید. در این لحظه، مسئله دیگر فقط این نیست که آیا جنگ متوقف شده یا نه؛ مسئله این است که آیا این مکثِ ناپایدار از دلِ این توقفِ پرفشار به مسیرِ توافق خواهد رفت، یا هر طرف آن را به نفعِ تعریفِ خودش از پایان و بهعنوان مقدمهای برای دورِ بعدیِ فشار و تشدید مصادره خواهد کرد.
در یک جمعبندیِ فشردهتر: آمریکا تهدید را به فشارِ عملیاتیِ محدود تبدیل کرده، اما هنوز از نسخهٔ حداکثریِ بستنِ کل هرمز عقبتر ایستاده است؛ ایران هم در فازِ باز نگهداشتنِ اهرمِ هرمز بدون سوزاندنِ کاملِ آن قرار دارد؛ اروپا در حالِ پیگرفتنِ صورتبندیِ جایگزینی برای بازگرداندن آزادیِ دریانوردی بدون پیوستن به محاصرهٔ آمریکا است؛ و دیپلماسی، هرچند هنوز زنده است، اکنون در محیطی به پیش میرود که زورِ دریایی، آمادهباشِ منطقهای، و رقابتِ سه نظمِ عبور، همزمان بر آن سایه انداختهاند. به همین دلیل، بازی فعلاً بیش از آنکه بر سر تصمیمِ نهایی به جنگ باشد، بر سر ترتیبِ امتیازها، تعریفِ عبور، و معماریِ پساجنگ در هرمز و منطقه است.
دربارهٔ نویسنده: عبدالباسط سلیمانی، کارگر و دانشجوی حقوق است. پژوهشها و نوشتههای او بر اقتصاد سیاسی، نظریهٔ بحران از منظر تاریخی ـ ماتریالیستی، نقد فمینیستی، تحلیل خشونت و جنگ، سازوکارهای پیوند ژئواقتصادی، و نسبت متقابل دولت، سرمایه، انرژی و بازآرایی نظم جهانی متمرکز است. او همچنین در پی صورتبندی و بسط دستگاهی فلسفی با عنوان «دیالکتیکِ بازخوردیِ حقیقت» است.




نظرها
نظری وجود ندارد.