تحلیل روانکاوانه چندسطحیِ بحران جنگ
از اقتصاد تنش تا شکنندگی آتشبس و شخصیشدن مسئولیت سیاسی
سارا شادبی در این مقاله با نگاهی روانکاوانه نشان میدهد که جنگ تنها عرصه تقابل قدرتها نیست، بلکه صحنهای برای بروز اضطراب، پرخاشگری و فرافکنی در سطوح دولت، جامعه و رهبری است. از ناتوانی ساختارها در مهار تنش تا انسجامِ مبتنی بر دشمنسازی و تشدید دفاعهای نارسیسیستی در رهبران، نویسنده استدلال میکند که حتی پس از توقف درگیری، منطق روانی جنگ همچنان بازتولید میشود ـ و به همین دلیل، آتشبس بدون حل تعارضهای عمیق، همواره شکننده باقی میماند.

این عکس، پرترههایی از قربانیانی را نشان میدهد که بنا به گزارشها در حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ساختمان مسکونی که این تصاویر در نزدیکی آن به نمایش گذاشته شده است، در تهران در ۱۳ آوریل ۲۰۲۶ کشته شدهاند. منبع: AFP
بحرانهای جنگی را نمیتوان فقط با زبان راهبرد، موازنه قوا یا محاسبه هزینه و فایده فهمید. جنگ، افزون بر بُعد نظامی و سیاسی، میدان بروز اضطراب، پرخاشگری، فرافکنی و تعارض نیز هست؛ نیروهایی که هم در سطح دولتها عمل میکنند، هم در سطح جامعه، و هم در سطح رهبران سیاسی. از این منظر، روانکاوی امکان میدهد جنگ نه فقط بهعنوان برخورد منافع، بلکه بهمثابه صحنهای برای ظهور و سازمان یافتن نیروهای ناهشیار فهم شود. اگر این چشمانداز را جدی بگیریم، بحران جنگ را میتوان دستکم در سه سطح خواند: در سطح کلان، بهعنوان ناتوانی ساختار سیاسی در مهار تنش؛ در سطح اجتماعی، بهمثابه سازمان یافتن پیوند جمعی از راه همانندسازی و فرافکنی؛ و در سطح فردی، بهصورت تشدید دفاعهای نارسیسیستی، اضطراب درماندگی و پرخاشگری در موقعیت رهبری. چنین خوانشی قرار نیست برای رهبران تشخیصگذاری بالینی صادر کند اما میتواند منجر به فهم منطق روانیِ قدرت شود به خصوص در شرایط بحران.
جنگ بهمثابه شکست در مهار تنش
هر نظم سیاسی تا زمانی پایدار میماند که بتواند تنش را تحمل و مهار کند؛ یعنی آن را از مسیرهای نهادی، حقوقی و نمادین به جریان بیندازد و از انفجار آن جلوگیری کند. هنگامی که این ظرفیت تضعیف میشود، میل به تخلیه فوریِ تنش جایگزین فرایندهای سنجش واقعیت میشود. در این وضعیت، کنش فوری و پرخاشگرانه جای کارِ روانیِ پردازش، تأخیر و ارزیابی را میگیرد. در زبان روابط بینالملل، از «گسترش مأموریت» یا تبدیل جنگ محدود به بحرانی چندلایه سخن میگویند؛ اما از منظر روانکاوی، همین روند را میتوان نشانه شکست در مهار اقتصادیِ تنش دانست. جنگی که در ابتدا محدود بهنظر میرسد، بهتدریج دامنه پیدا میکند، اضطراب را افزایش میدهد، ساختار تصمیمگیری را زیر فشار میبرد و بحرانهای اقتصادی، سیاسی و نهادی را بر هم انباشته میکند. در چنین وضعی، خودِ جنگ به ابزار اداره بحران بدل میشود، نه راهی برای حل آن.
از همین منظر، آتشبس هم فقط یک سازوکار حقوقی یا دیپلماتیک نیست. آتشبس زمانی دوام میآورد که طرفین بتوانند دیگری را بهعنوان بازیگری محدودپذیر، قابلپیشبینی و مهارشدنی بازنمایی کنند. اما وقتی دیگری همچنان در مقام ابژه تهدیدگر تجربه میشود، توافق آتشبس فقط تعلیقی موقت در تخلیه پرخاشگری است. در این وضعیت، هر ابهام در مفاد توافق، هر حادثه مرزی یا هر واسطهگریِ شکستخورده میتواند دوباره ماشین جنگ را فعال کند.
به این معنا، شکنندگی آتشبس فقط نتیجه ضعف ضمانتهای سیاسی نیست؛ نشانه ناتوانی در تحمل اضطرابِ رابطه با دیگری نیز هست. جنگی که از نظر نظامی متوقف شده اما از نظر روانی حل نشده، بهشکل بازگشتِ مکرر تعارض خود را نشان میدهد: نه در مقام حلوفصل، بلکه در قالب بازصحنهسازیِ پیدرپیِ همان بحران.
جامعه با جنگ منسجم میشود!
در سطح اجتماعی، جنگ کارکردی دوگانه دارد. از یک سو، شکافهای درونی را موقتاً میپوشاند و نوعی انسجام جمعی تولید میکند؛ از سوی دیگر، این انسجام اغلب از مسیر فرافکنیِ شر، خطر و خصومت به بیرون شکل میگیرد. جامعه در وضعیت جنگی برای تحمل اضطرابهای درونی خود، تمایل دارد منبع تهدید را بیرونی، یکپارچه و چهرهمند کند. به همین دلیل، دوگانههای سادهسازِ «ما/آنها»، «امنیت/خیانت» و «اقتدار/ضعف» شدت میگیرند و امکان داوری پیچیده و انتقادی کاهش میابد.در چنین لحظههایی، جنگ فقط یک رویداد بیرونی نیست؛ شیوهای برای سازماندهی عاطفه جمعی است. ترس، خشم، میل به انتقام و نیاز به همبستگی، همزمان به کار گرفته میشوند تا جامعه بتواند با تنش کنار بیاید. اما بهای این انسجام، اغلب کاهش ظرفیت انتقاد، پیچیدگیزدایی از واقعیت و اخلاقیسازیِ بیش از حدِ نزاع است.
در همینجاست که سیاستِ سرزنش برجسته میشود. افکار عمومی معمولاً ساختارها را دشوارتر از اشخاص فهم میکند. ساختار انتزاعی است، اما فرد، ملموس و عاطفی است؛ میتوان او را ستود، از او متنفر شد، یا او را مسئول فاجعه دانست. به همین دلیل، در بحرانهای طولانی، موفقیتها اغلب به «کشور»، «نظام»، «ارتش» یا «ملت» نسبت داده میشوند، اما شکستها بر چهرههای معین متمرکز میگردند. این تمرکز صرفاً محصول رسانه یا رقابت حزبی نیست. جامعه برای تخلیه اضطراب و پرخاشگریِ خود، به ظرفی مشخص نیاز دارد. رهبر سیاسی دقیقاً به همین ظرف بدل میشود: هم ابژه آرمانیِ همانندسازی، و هم ابژه نفرت و سرزنش. او همزمان میتواند ناجی و مقصر، قهرمان و تهدید، مظهر اقتدار و نشانه شکست باشد. جنگ از این نظر فقط بحران قدرت نیست؛ بحرانِ سازماندهیِ عاطفه جمعی نیز هست.
رهبر در آستانه درماندگی
در سطح فردی، روانکاوی یادآور میشود که خودِ موقعیت رهبری در بحران، شرایطی میسازد که دفاعهای روانی را تشدید میکند. رهبر در وضعیت جنگی معمولاً با سه فشار همزمان مواجه است: اضطرابِ از دست دادن کنترل، فشار برای نمایش قاطعیت، و ترس از فروریختن تصویر آرمانیِ خویش.در چنین شرایطی، نمایش قدرت میتواند فقط یک ابزار راهبردی نباشد، بلکه نقشی دفاعی پیدا کند. یعنی تهدید، تشدید لحن، اصرار بربرتری، و امتناع از عقبنشینی، گاهی بیش از آنکه بیان محاسبه عقلانی باشند، تلاشی برای ترمیمِ خودبزرگبینیِ آسیبدیدهاند. پذیرش مصالحه یا آتشبس، در این سطح، صرفاً یک تصمیم سیاسی نیست؛ میتواند تجربهای از محدودیت، فقدان همهتوانی و حتی تحقیر نمادین باشد ونکته اینجاست که هرچقدر رهبر دارای تصویر بزرگتری از خود باشد یا به عبارتی درگیر اشکال نارسیستیک باشد احتمالا با سختی بیشتری حاضر به پذیرفتن عقب نشینی خواهد شد. از همین رو، ادامه درگیری در برخی لحظات از نظر روانی آسانتر از توقف آن است؛ حتی اگر از نظر سیاسی، اقتصادی و انسانی پرهزینهتر باشد. پرخاشگری در اینجا میتواند نقشی جبرانی پیدا کند، مثل پوشاندن اضطراب، انکار درماندگی و بازسازیِ توهمِ کنترل. به همین دلیل است که در برخی موقعیتها، عقبنشینی نهتنها دشوار، بلکه از نظر روانی تهدیدکننده تجربه میشود.
خوانش روانکاوانه رهبرانی چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو نیز، اگر بخواهد از دام تشخیصگذاریِ آسانگیرانه دور بماند، باید دقیقاً از همینجا آغاز کند، نه از نسبت دادن اختلال، بلکه از فهم اینکه موقعیت قدرت در شرایط جنگی چگونه دفاعهای نارسیسیستی، نیاز به نمایش اقتدار و دشواریِ پذیرش محدودیت را تشدید میکند. در این چارچوب، شخصیشدنِ انتقادها علیه آنها نیز فقط پدیدهای سیاسی نیست؛ بازتاب نیاز روانیِ جمع برای متمرکز کردن اضطراب و خشم بر یک چهره مشخص است.
جنگ تمام میشود اما پایان نمییابد!
یکی از تناقضهای اصلیِ جنگ مدرن این است که ممکن است عملیات نظامی متوقف شود، اما خودِ جنگ در سطح روانی ادامه پیدا کند. این تداوم را میتوان در بازگشتِ اضطراب، در شکنندگیِ آتشبس، در میل به انتقام، در بازتولیدِ تصویر دشمن، و در شخصیشدنِ فزاینده مسئولیت سیاسی دید. به بیان دیگر، جنگ فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ در حافظه جمعی، در زبان سیاسی، در رسانه و در سازوکارهای دفاعیِ رهبران نیز ادامه پیدا میکند. هرگاه ریشههای تعارض حل نشوند، پایان جنگ بیشتر شبیه مکثی در ریتم تخریب است تا عبور از آن. آنچه بازمیگردد فقط درگیریِ نظامی نیست؛ بلکه کل دستگاه اضطراب، فرافکنی و پرخاشگری است که جنگ را ممکن کرده بود. به همین دلیل، صلحی که فقط بر توقف شلیک بنا شود، بیآنکه بر ظرفیت تحملِ فقدان، محدودیت و دیگری تکیه داشته باشد، صلحی شکننده خواهد بود.
نتیجه
تحلیل روانکاوانه بحران جنگ نشان میدهد که پایداری یا ناپایداریِ نظم سیاسی فقط به توان نظامی، طراحی نهادی یا برتری دیپلماتیک وابسته نیست؛ بلکه به ظرفیت مهار تنش، تنظیم پرخاشگری و تحمل اضطراب نیز بستگی دارد. در سطح کلان، جنگ زمانی از کنترل خارج میشود که ساختار سیاسی نتواند تنش را از مسیر نهادها و نمادها مهار کند. در سطح اجتماعی، آتشبس زمانی شکننده میماند که جامعه همچنان دیگری را در مقام تهدید تجربه کند و انسجام خود را از راه فرافکنیِ خصومت به بیرون حفظ نماید. و در سطح فردی، رهبران در معرض آن قرار میگیرند که برای فرار از اضطرابِ ناتوانی، به نمایش قدرت، انکار محدودیت و تشدید پرخاشگری متوسل شوند. از این منظر، بحران جنگ فقط بحرانِ قدرت نیست؛ بحرانِ ظرفیت روانیِ نظامها، جوامع و رهبران برای تحملِ فقدان، محدودیت و دیگری نیز هست. جنگِ حلنشده، حتی وقتی در سطح نظامی متوقف میشود، بهشکل تنشِ بازگشتی، اضطراب اجتماعی و شخصیشدنِ مسئولیت سیاسی ادامه پیدا میکند. شاید به همین دلیل باشد که در بسیاری از بحرانهای معاصر، پایان درگیری الزاماً به معنای پایان جنگ نیست.
پانویس:
Ewick, P., & Silbey, S. S. (1998). The Common Place of Law: Stories from Everyday Life. University of Chicago Press.
Silbey, S. S. (2005/2008). “Legal Consciousness.” In New Oxford Companion to Law.
Chua, L. J., & Engel, D. M. (2019). “Legal Consciousness Reconsidered.” Annual Review of Law and Social Science, 15, 335–353.
Freud, S. (1914). “On Narcissism: An Introduction.” In The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XIV.
Freud, S. (1920). Beyond the Pleasure Principle.
Freud, S. (1921). Group Psychology and the Analysis of the Ego.
Freud, S. (1930). Civilization and Its Discontents.
Einstein, A., & Freud, S. (1933). Why War?
Volkan, V. D. (1997/1999). Bloodlines: From Ethnic Pride to Ethnic Terrorism.




نظرها
نظری وجود ندارد.