گفتوگو با امین بزرگیان:
اصل توازن؛ ضرورتی برای ادامه حیات جامعه مدنی
در حالی که جنگ با همه هزینههای انسانی و ویرانیهایش رو به پایان میرود، پیامد اصلی آن شاید در میدان دیگری شکل بگیرد: درک «توازن». امین بزرگیان در گفتوگو با زمانه استدلال میکند که همان منطقی که مانع سلطه کامل در سطح نظامی شد، میتواند به الگویی برای جامعه مدنی ایران بدل شود. اما این مسیر ساده نیست؛ جامعهای فرسوده از جنگ، چگونه میتواند دوباره خود را بازسازی کند و به نیرویی بازدارنده تبدیل شود؟

کارگران و روزنامهنگاران در مقابل یک ساختمان مسکونی که چند روز قبل از اجرای آتشبس دو هفتهای بین ایران و ایالات متحده، مورد حمله هوایی ایالات متحده و اسرائیل قرار گرفت، در مجتمع مسکونی شهید بروجردی در جنوب تهران در ۱۴ آوریل ۲۰۲۶ ایستادهاند. منبع: AFP
جنگی که ظاهراً به پایان رسیده، یا دستکم امید میرود که چنین باشد، هزینههای سنگینی بر ایران تحمیل کرده است؛ از جانهای ازدسترفته و خانوادههای داغدار گرفته تا آوارگی گسترده، بیکاری، و آسیبهای جدی به زیرساختهای حیاتی کشور در پی حملات ایالات متحده و اسرائیل. پیامدهای این جنگ، بیتردید، تنها به آنچه امروز میبینیم محدود نخواهد ماند و چهبسا در ماهها و سالهای آینده، ابعاد تازهتری از آن آشکار شود.
در همین حال، امین بزرگیان، جامعهشناس ساکن فرانسه، بر این باور است که در دل این بحران، نوعی الگوی جدید از توازن سیاسی میان ایران، آمریکا و اسرائیل شکل گرفته؛ الگویی که از نخستین روزهای جنگ، قواعد نظم سیاسی در سطح منطقه و حتی جهان را دستخوش تغییر کرده است. به اعتقاد او، این توازن نوظهور میتواند الهامبخش جامعه مدنی ایران نیز باشد؛ جامعهای که در روزهای پساجنگ، با این امید که درگیریهای نظامی واقعاً به پایان رسیده باشند، شاید بتواند با بازتعریف موقعیت خود، به نوعی توازن تازه دست یابد؛ توازنی که به معنای ایجاد نوعی قدرت بازدارندگی در برابر ساختار سلطه جمهوری اسلامی است. گفتوگو با امین بزرگیان، جامعهشناس را بشنوید:
زهرا باقریشاد ـ در پی جنگی که ایران از سر گذرانده و ویرانیهایی که برای مردم به بار آمده چگونه میتوان حیات دوبارهی «جامعه مدنی» را توضیح داد؟
امین بزرگیان ـ پیش از ورود به این بحث، لازم است توضیحی درباره آنچه در این جنگ رخ داد ارائه کنم. مساله این است که این جنگ، با تمام ویرانیها و تباهیهایی که داشته و خواهد داشت میتواند بهعنوان یک لحظه بسیار مهم در تجربه جمعی ما در نظر گرفته شود. لحظهای که میتواند به حافظهای ماندگار برای جامعه مدنی تبدیل شود. آنچه مانع شد قدرتهای بزرگ نظامی جهان در این جنگ به اهداف خود برسند، ایجاد نوعی توازن بود. نظام سیاسی در ایران، با وجود ضعف نسبی در حوزه نظامی، توانست برای نیروی قویتر تبعاتی ایجاد کند؛ تبعاتی آنقدر جدی که طرف مقابل را وادار به عقبنشینی یا تغییر در برنامههایش کرد و در نهایت، آن پروژه کلان، یعنی سلطه کامل ، را با ناکامی مواجه ساخت. در ابتدای ماجرا، صحبت از تصاحب منابع، تعیین رهبری آینده و اعمال کنترل کامل مطرح بود. اما امروز وضعیت به جایی رسیده که سخن از مذاکره به میان میآید و حتی از آن ادعاهای اولیه فاصله گرفته شده است. چرا چنین تغییری رخ داد؟ پاسخ ساده است: ایجاد توازن.
این توزان میان حکومت ایران و آمریکا که از آن حرف میزنید چطور ایجاد شد؟
تصور غالب، چه در دستگاههای تصمیمگیری آمریکا و اسرائیل، چه در چارچوب نظم جهانی و حتی در میان بسیاری از ایرانیان، این بود که یک قدرت قاهر میتواند بهراحتی وارد شود، تخریب کند و به اهداف خود برسد. اما در عمل، نوعی توازن شکل گرفت. طرف ایرانی، با استفاده از ظرفیتهای منطقهای، توانست هزینههای جنگ را برای طرف مقابل افزایش دهد؛ از توان موشکی گرفته تا اهرمهایی مانند تنگه هرمز و همچنین آسیبهایی که به منافع آمریکا در منطقه وارد شد. در کنار این عوامل، سازوکارهای اقتصاد جهانی نیز نقش مهمی ایفا کردند. افزایش قیمت نفت که حتی خارج از کنترل مستقیم آمریکا بود فشارهایی ایجاد کرد که به شکلگیری این توازن کمک کرد. در نتیجه، نیروی ضعیفتر یعنی جمهوری اسلامی توانست بخشی از منافع خود را حفظ کند، با وجود آنکه از نظر نظامی، اقتصادی و لجستیکی در موقعیت پایینتری قرار داشت.
و این اصل «توازن نیروها» برای ما، بهویژه در چارچوب جامعه مدنی چه اهمیتی دارد؟
این اصل توازن میتواند بهعنوان یک آموزه مهم برای آینده جامعه مدنی عمل کند. در علوم اجتماعی، نظریههای مهمی درباره مفهوم «تضاد» یا «کانفلیت» وجود دارد. تضاد یکی از عناصر بنیادین حیات اجتماعی است و صرفاً پدیدهای مخرب نیست. بلکه از دل آن میتوان امکانهایی برای بهبود زندگی جمعی ایجاد کرد. برای مثال، بسیاری از نهادهای اجتماعی در بستر تضاد شکل گرفتهاند. اتحادیههای کارگری نمونهای از نهادینه شدن تضاد هستند. تشکیل اتحادیه در واقع تلاشی برای سازماندهی یک تعارض با کارفرمایان و گروههای مسلط اقتصادی است. همچنین انتخابات را میتوان یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی و سیاسی دانست که در آن، تضاد بهصورت سازمانیافته تولید و مدیریت میشود. با این حال، همه ما میدانیم که همین سازوکار تا چه اندازه برای حیات اجتماعی مدرن ضروری و حیاتی است. بنابراین، به یک معنا میتوان گفت تضادها و نیروهایی که از دل این تضادها برمیآیند، میتوانند سازنده باشند. نکته مهم اینجاست که وقتی نیروها در یک جامعه چه در سطح خردِ زندگی اجتماعی، چه در سطح دولت-ملت و حتی در مقیاس جهانی به توازن میرسند، قواعد بازی شکل میگیرد و طرفین ناچار به پذیرش آن میشوند. در مقابل، وقتی عدم توازن وجود دارد و این عدم توازن شدید است، طرف قویتر هیچ انگیزهای برای امتیاز دادن ندارد. در چنین وضعیتی، تضاد بهجای آنکه به یک سازوکار تنظیمکننده تبدیل شود، به نوعی سلطه پایدار منجر میشود. این مسئله بسیار مهم است. مفهوم توازن دقیقاً به همین معناست: شما از انجام برخی کنشها صرفنظر میکنید، چون میدانید که عواقب و هزینههایی برایتان خواهد داشت. اما اگر احساس کنید هیچ پیامدی در کار نیست، منطق سلطه تقویت میشود.
آنچه میتواند برای جامعه مدنی بهعنوان یک درس یا نمونه آموزشی مطرح شود، این است که جامعه در تضاد خود با نیروهای مسلط، بهویژه ساختارهای مسلح حکومتی، الیگارشیها و دیگر اشکال قدرت، باید بتواند نوعی توازن ایجاد کند. این تضاد، محدود به یک مقطع خاص نیست؛ پیش از این نیز وجود داشته و احتمالاً در آینده هم ادامه خواهد داشت. در اینجا میتوان به ایدهای اشاره کرد که آنتونیو گرامشی مطرح میکند. او در چارچوب جامعه مدنی، بر این نکته تأکید دارد که نیروهای مخالف باید نوعی توازن فرهنگی و گفتمانی در برابر قدرت حاکم ایجاد کنند. به بیان ساده، اگر حکومت ابزار «زور» را در اختیار دارد، جامعه مدنی باید از طریق ایجاد «هژمونی فرهنگی» در برابر آن بایستد.
این هژمونی و توازن در چارچوب جامعه مدنی دقیقا چگونه شکل میگیرد؟
از طریق ایجاد یک گفتمان قدرتمند در درون جامعه؛ گفتمانی که بتواند حمایت و رضایت بخش قابلتوجهی از مردم را جلب کند و به نیرویی تبدیل شود که در برابر زور مقاومت کند و سلطه را به چالش بکشد. در اینجاست که اهمیت اصناف، گروههای اجتماعی و نهادهای مدنی روشن میشود. جامعه مدنی صرفاً با بیان، توصیه یا موضعگیری نمیتواند وضعیت را تغییر دهد. بلکه باید به نقطهای برسد که نوعی توازن واقعی با قدرت سیاسی برقرار کند؛ توازنی که در آن، حاکمیت از اعمال بیهزینه زور هراس داشته باشد. به بیان دیگر، اعمال سلطه باید برای قدرت سیاسی پیامد و هزینه داشته باشد. برای مثال، اگر حکومتی بتواند بدون هیچ تبعاتی دست به سرکوب یا اعمال خشونت بزند، دلیلی برای محدود کردن خود نخواهد داشت. اما اگر بداند هر اقدامش با واکنش و هزینه همراه است، ناچار به عقبنشینی میشود. این همان لحظهای است که جامعه مدنی توانسته نوعی بازدارندگی ایجاد کند.
مثل وضعیتی که در جنبش زن، زندگی، آزادی ایجاد شد...
بله دقیقا! این جنبش توانست دستاوردهایی به همراه داشته باشد؛ از جمله تغییراتی در حوزه حجاب که حتی در زندگی روزمره نیز قابل مشاهده است. حضور زنان بدون حجاب در فضاهای عمومی، حتی در میان برخی گروههایی که پیشتر نزدیک به حاکمیت تلقی میشدند، نشاندهنده شکلگیری نوعی توازن است. این تغییرات به این دلیل رخ داد که هزینه اعمال برخی سیاستها برای حکومت افزایش یافت. در نتیجه، بخشی از اقتدار پیشین خود عقب نشست و نوعی بازدارندگی شکل گرفت. به بیان دیگر، نوعی توازن میان جامعه و دولت برقرار شد. نکته مهم این است که هیچ دولتی نه فقط در ایران، بلکه در طول تاریخ صرفاً بر اساس تصمیم اخلاقی یا تمایل درونی اصلاح نشده است. دولتها زمانی تغییر کردهاند که ناچار به عقبنشینی شدهاند؛ یعنی زمانی که با نیروهایی مواجه شدهاند که توانستهاند هزینه ایجاد کنند و توازن برقرار سازند. در نتیجه، هر نیروی سیاسی یا اجتماعی که بهدنبال ایجاد این توازن نباشد، عملاً به تضعیف جامعه مدنی کمک میکند. زیرا بدون توازن، امکان شکلگیری بازدارندگی و در نهایت، بهبود وضعیت جمعی از بین میرود.
در شرایطی که به گفته خودتان، یک توازن سیاسی تا حدی شکل گرفته و با توجه به دستاوردهایی که این جنگ ، حتی برای جمهوری اسلامی در سطح جهانی ، به همراه داشته، این پرسش مطرح میشود که تا چه اندازه واقعبینانه است که جامعه مدنی بتواند در برابر این ساختار سیاسی، توازن ایجاد کند. آیا این هدف دستیافتنی است یا دور از دسترس؟
پاسخ قطعی به این پرسش وجود ندارد. آنچه میتوان انجام داد، رجوع به تجربه تاریخی است: مرور دستاوردها و شکستها. هر دوی اینها در تاریخ ما وجود دارند. در برخی لحظات، توازن برقرار شده و حکومت ناچار به عقبنشینی شده است؛ نمونه متأخر آن را میتوان در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دید. با این حال، در فضای رسانهای و گفتمانی، اغلب بر شکستهای جامعه در برابر دولت تأکید شده است. این روایت آنقدر تکرار شده که به نوعی تصویر مسلط از جامعه تبدیل شده: جامعهای ناتوان، بیدستاورد و شکستخورده. نتیجه چنین تصویری، شکلگیری این باور است که هیچ راهی جز مداخله خارجی یا توسل به جنگ باقی نمانده است. اما این تصویر، نوعی «آگاهی کاذب» است؛ شکلی از گسست جامعه از تجربه واقعی خود. چراکه اگر به گذشته نزدیک نگاه کنیم، میبینیم جامعه بارها توانسته دستاوردهایی به دست آورد و توازنهایی ایجاد کند. نه فقط در سطح جنبشهای بزرگ، بلکه در لایههای روزمره زندگی، جامعه بهطور مداوم حکومت را به عقب رانده، محدود کرده و برای آن هزینه ایجاد کرده است. اگر جامعهای که در ذهن طبقه حاکم ترسیم میشود، واقعیت داشت، اساساً بسیاری از پدیدههای موجود در زندگی اجتماعی نباید امکان بروز پیدا میکردند: از موسیقی و کنسرت گرفته تا سبکهای متنوع زندگی، از تغییرات در حوزه حجاب تا حتی برخی اشکال مصرف و رفتارهای اجتماعی. حتی برگزاری انتخابات، ولو بهشکل محدود و کنترلشده، نیز خود نشانهای از وجود نوعی توازن و فشار اجتماعی است. اینها همه نشان میدهد که جامعه در مقاطع مختلف توانسته بازدارندگی ایجاد کند. به تعبیری، نه فقط حکومت جامعه را سرکوب کرده، بلکه جامعه نیز بهنحوی حکومت را وادار به عقبنشینی کرده است؛ مثلا در برنامههای فرهنگی و در شیوههای حکمرانی.
با این حال، بخشی از نیروهای سیاسی در اپوزیسیون این تجربه را نادیده گرفته یا تحریف کردهاند. نتیجه این بوده که فرد ایرانی در زندگی روزمره خود، احساس هیچگونه دستاوردی ندارد. این وضعیت، زمینهساز نوعی ذهنیت شده که راهحل را نه در کنش جمعی، بلکه در «نجات از بیرون» جستوجو میکند؛ تصوری که نادرست و خطرناک است. در حالی که اگر به تاریخ بلندمدت نگاه کنیم، نه فقط در چهار یا پنج دهه اخیر، بلکه در یک بازه ۱۵۰ ساله میبینیم که جامعه مدنی در ایران بارها توانسته توازن ایجاد کند و برای قدرت سیاسی بازدارندگی بسازد. تجربههای تاریخی متعددی وجود دارد، از جمله انقلاب ۱۳۵۷ که فارغ از نتایج بعدی لحظهای مهم از غلبه جامعه بر سازوکارهای حکومتی بود.
نکته اساسی این است که از این پس، هر نیروی سیاسی یا اجتماعی که مفهوم «توازن» را نادیده بگیرد، محکوم به شکست است. برای مثال، در اعتراضات دی ماه، نبود توازن باعث شد که امکان ایجاد بازدارندگی در برابر حکومت از بین برود و در نتیجه، قدرت سیاسی بدون هزینه از ابزارهای سرکوب استفاده کند. در این میان، برخی نیروهای اپوزیسیون با ارائه تصویرهای نادرست ـ مانند تضعیف یا فروپاشیده نشان دادن توان سرکوب حکومت ـ تلاش کردند نوعی «توازن ذهنی» ایجاد کنند تا مردم را به کنش خیابانی ترغیب کنند. اما از آنجا که این تصویرها واقعی نبود، در عمل جامعه را در موقعیتی قرار داد که با قدرتی نامتوازن و قاهر مواجه شد. در واقع، این رویکردها نهتنها کمکی به جامعه مدنی نکردند، بلکه آن را تضعیف کردند. زیرا توازن واقعی، نه از طریق توهم و القاء، بلکه از دل توانمندی واقعی جامعه شکل میگیرد.
جامعه مدنی تنها زمانی میتواند گامی مؤثر در جهت عقب راندن قدرتهای مسلط بردار ، چه دولت، چه نیروهای نظامی، چه الیگارشیها و کارتلهای اقتصادی ـ که بتواند این توازن را بهصورت واقعی ایجاد کند. در مقابل، نیروهایی که بهدنبال میانبُر هستند از طریق توهم، اغراق، یا امید بستن به مداخله بیرونی عملاً در مسیر تضعیف جامعه مدنی حرکت میکنند. تجربه نشان داده که چنین رویکردهایی نهتنها به تغییر منجر نمیشوند، بلکه حتی میتوانند ناخواسته با ساختار قدرت همسو شوند. از این منظر، بخشی از اپوزیسیون رسمی نیز با تصویری که از جامعه ایرانی ساخته و با دامن زدن به ایده جنگ یا مداخله خارجی، در تضعیف جامعه مدنی نقش ایفا کرده است.
بنابراین اگر پس از جنگ، با فرض پایان یافتن واقعی آن، هستهی مبارزات سیاسی دوباره به جامعه داخل ایران برگردد امکان دستیابی به این توازن هم بیشتر خواهد شد؟
به هرحال به نظر میرسد جامعه مدنی امروز ناچار است بار دیگر از نقطهای نزدیک به صفر آغاز کند. آنچه پیش از این ، پیش از جنگ ، وجود داشت، تا حد زیادی فرسوده یا از بین رفته است. این بازسازی، نهتنها در سطح سیاسی، بلکه در ابعاد اقتصادی و اجتماعی نیز ضروری است. مهمتر از همه، بازسازی این باور است که «میتوان زندگی بهتری ساخت». باوری که بهآسانی شکل نمیگیرد و نیازمند زمان، تجربه و کنش جمعی مستمر است.




نظرها
نظری وجود ندارد.