پایان پادشاهیخواهی
موج پادشاهیخواهی که زمانی خود را آلترناتیوی قدرتمند برای آینده ایران میدانست، بهسرعت اوج گرفت و به همان سرعت فرو نشست. شهرام تابع محمدی در این مقاله استدلال میکند که اتکای این جریان به مداخله خارجی، روایت نوستالژیک از گذشته و سیاست نفرتپراکنی، نهتنها به فروپاشی خود آن انجامید، بلکه شکافهایی عمیق در میان نیروهای دموکراسیخواه برجای گذاشت.

تجمع هواداران رضا پهلوی مقابل سفارت ایران، لندن، انگلستان، بریتانیا - ۷ مارس ۲۰۲۶، منبع: shutterstock

موج پادشاهیخواهی به یک سونامی میمانست. آمد، ویرانی بر جای گذاشت، و با همان سرعتی که برخاست، فرو نشست. موفقیت پادشاهیخواهان بر سه ستون استوار بود: تکیه بر نیروی نظامی بیگانه، وعده بازگشت به یک گذشته باشکوه، و پراکندن نفرت از رقیبان سیاسی.
ظهور سونامی
پادشاهیخواهان هیچگاه به مردم تکیه نداشتند. تا همین اواخر، همواره با نفرت از آنان یاد میکردند: «این شما بودید که ملاها را بر سر کار آوردید. حالا نتیجهاش را بکشید». در عوض، رویای آنها سرنگونی جمهوری اسلامی بهدست نیروهای نظامی بیگانه، و به قدرت رساندن اینان بود. همین بود که به مردم تلقین میکردند (و میکنند) که آنها توان مقابله با ج.ا. را ندارند و باید کشورهای بیگانه با حمله نظامی به کمک مردم بیایند.
از چند سال پیش که امید به سرنگونی ج.ا. به یک واقعیت قابل دسترس تبدیل شد، رضا پهلوی تلاش کرد تا خود را بهعنوان جایگزین قابل اعتماد به نتانیاهو و آمریکا معرفی کند. برای بهدست آوردن پشتیبانی نتانیاهو، رضا پهلوی به اسرائیل سفر کرد و مناسک مذهبی بهجا آورد تا دست آخر موفق به ملاقات با او شد، اگرچه در شرایطی بسیار نامحترمانه. در این ملاقات، نتانیاهو در جایی که به گوشه یک آشپزخانه شبیه بود او را روی یک صندلی پلاستیکی نشاند و خود پا روی پا انداخت تا به حرفهای او گوش دهد، و ممکن است قول همکاری نیز داده باشد.
بهدست آوردن پشتیبانی آمریکا اما دشوار بود. دموکراتها سیاست مماشات با ج.ا. را پیش گرفته بودند و راضی کردن بایدن ناممکن بهنظر میرسید. پهلوی و هوادارانش روی ترامپ حساب باز کردند و برای پیروزی او تلاش بسیار کردند. برای پادشاهیخواهان بدیهی بود که پس از اینهمه همکاری، ترامپ از آنها پشتیبانی کند، اما اینطور نشد. برای آمریکا، ثبات سیاسی همیشه مهمتر از داشتن یک دستنشانده بوده است. نمونهاش را در ونزوئلا دیدیم که وقتی مادورو را از سر کار برداشت، دست به ترکیب سیاسی حاکمین آن کشور نزد و با آنها که مانده بودند مصالحه کرد. در مورد ایران هم ترامپ بارها گفت که قصد ندارد کسی را از خارج از کشور بر سریر قدرت بنشاند، و بهدنبال کسانی در داخل حاکمیت میگردد. قول «کمک در راه است» را رضا پهلوی باور کرد و تکرار کرد. کمکی که امروز میدانیم هیچگاه در راه نبود.
نوستالژی گذشته باشکوه دوران محمدرضاشاه عامل دیگری بود که به سونامی پادشاهیخواهی کمک کرد. نسل جوان و میانسال دوران محمدرضاشاه را ندیده، و این زمینه مناسبی بود تا تصویری رویاگونه از جامعهای پیش روی آنها بگذارند که در رفاه و آزادی غوطهور بود تا زمانی که عدهای چپی و روشنفکر آن را نابود کردند. این تصویر تازه نبود، بلکه از آغاز قدرتگیری ج.ا. در جامعه حضور داشت، اما بیشتر به صحبتهای محفل گرم کن شبیه بود تا رویایی که بتواند جامعه را بهحرکت درآورد. با قدرتگیری ترامپ، رسانههای نزدیک به پادشاهیخواهان این رویا را دستیافتنی جلوه دادند. فارغ از اینکه این تصویر نوستالژیک چقدر با واقعیتهای تاریخی همخوانی داشت، توانست به رویای مشترک بخش قابل توجهی از جامعه تبدیل بشود.
اما نکته سوم، یعنی ترویج نفرت نسبت به رقیبان سیاسی از دو عامل دیگر تاثیرگذارتر بود. نفرتپراکنی، برعکس ظاهر ناپسندش، توان بالایی در ایجاد همدلی دارد. نفرت، مکمل رویای زیبای آینده است. یکی بدون دیگری کار نمیکند. خمینی با تکیه بر همین شیوه پیروز شد. او از سویی بر نفرت مردم از نظام محمدرضاشاه تکیه کرد، و از سوی دیگر وعده بهشتی را داد که در آن زنان در شیوه زندگی و مخالفین در ابراز عقیده آزاد بودند، و مردم از برق و گاز مجانی برخوردار میشدند. تنها فردای انقلاب بود که معلوم شد سهم مردم از حکومت خمینی تنها اعدام و فقر و سرکوب است. پادشاهیخواهان این نسخه موفق را رونویسی کردند. فرهنگ نفرت با بهکار بردن کلماتی مانند پنجاه و هفتی و روشنفکر بهعنوان ناسزا شروع شد، با ادرار کردن بر مزار بزرگان فرهنگ و ادبیات معاصر ایران ادامه یافت، از سبزیپلو با ماهی عبور کرد، و به رکیکترین ناسزاهای جنسی و حواله کردن میله پرچم و لوله اگزوز به هرکسی که شاهدوست نبود رسید. همزمان، ساواکیها به تظاهرات نهادهای غیرپادشاهیخواه حمله کردند و از سخنرانها خواستند جاوید شاه بگویند. در این میان، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز به ترویج فرهنگ نفرت کمک کردند. پستهایی که خشونتهای کلامی بهکار میبردند بیشتر بیننده پیدا میکردند. خروجی این روند، گسترش خشونت کلامی به فیزیکی، و توجیه آن بود.
مهمترین موفقیت پادشاهیخواهان جذب بخشی از اکثریت خاموش جامعه بود که بهدلیل ناموفق بودن خیزشهای پیشین در سرنگونی جمهوری اسلامی با سرخوردگی و حس ناتوانی دست بهگریبان بود. این بخش، حالا موجی قدرتمند را میدید که نوید بازگشت به آن گذشته باشکوهی را میداد، مدعی بود پشتیبانی اسرائیل و آمریکا را با خود دارد، و به مردم میگفت آمریکا و اسرائیل جمهوری اسلامی را برایشان سرنگون خواهند کرد و از آن پس ایرانیان در رفاه و آزادی به رقص و پایکوبی خواهند پرداخت.
بخش شیفته قدرت اگرچه سهم کوچکی از اکثریت خاموش را دارند، اما همراه کردنشان با موج پادشاهیخواهی بهمعنای دسترسی به بلندگوی عظیمی بود که بخش خاموش جامعه زبانش را میفهمید. از آن پس، خشونت پادشاهیخواهان به نشانهای از اقتدار تبدیل شد. اقتداری که توان سرنگونی جمهوری اسلامی را داشت. حتا تخریب شخصیت افرادی مانند نرگس محمدی، توماج صالحی، و ترانه علیدوستی و بسیاری دیگر، که سالها رنج مبارزه با ج.ا. را در کارنامه داشتند اگرچه ناپسند بود، اما در برابر آنچه این موج ادعای انجامش را داشت قابل چشمپوشی بود.
از آن پس بود که موج سونامی از جا برخاست و کنترل تظاهرات را به دست پادشاهیخواهان داد. آنها اجازه حمل هیچ پرچمی بهجز شیر و خورشید طرح پهلوی، پرچم اسرائیل، و پرچم ساواک را ندادند. آنها، با ذکر دقیق جزئیات، تفاوتهای شیر و خورشید طرح پهلوی با دیگر شیر و خورشیدها را توضیح دادند و از شرکتکنندگان خواستند تنها پرچم طرح پهلوی را با خود بیاورند. شعارهای زن، زندگی، آزادی ممنوع شدند، و عکسی جز رضا پهلوی را نمیشد حمل کرد. در این تظاهرات، مخالفین را به دار زدن از درختان خیابان پهلوی تهدید کردند، و توصیه کردند هرکس از دموکراسی حرف زد با جاوید شاه توی دهنش بکوبند. رضا پهلوی در برابر این فاشیسم رو به ظهور سکوت کرد و هیچیک از این اوباش و ساواکیها را از سامانه خود اخراج نکرد.
آز آن پس بود که توجیهاتی که پادشاهیخواهان نتوانسته بودند جا بیندازند بسیار بهگوش رسید. این که، «اختلافات را بگذاریم برای بعد از سرنگونی»، و «به خواست اکثریت احترام بگذارید و صدای ایرانیان داخل کشور باشید که همه شاهزاده را میخواهند»، یا «شما که رهبری ندارید، پس بیایید زیر چتری که آماده است». این توجیهات، جامعه را آماده پذیرش فاشیسمی کرد که بی لگام به پیش میتاخت. بسیاری از مخالفین پیشین پادشاهی در صف اول تظاهرات، برای روز مبادا با پرچم طرح پهلوی عکس گرفتند.
اینگونه بود که سونامی پادشاهیخواهی به نقطه اوج رسید. اما روزهای بد خیلی زودتر از آنچه انتظارش میرفت از راه رسیدند.
پسنشینی سونامی
فرونشستن سونامی پادشاهیخواهی نیز بر سه عامل استوار شد: اغراق در تواناییها، راندن نیروهای خودی، و مهمتر از همه، سرنوشت پیشبینی نشده جنگ.
گفتم که یکی از مهمترین عوامل پیروزی پادشاهیخواهان نشان دادن اقتداری بود که اگرچه تنها بر علیه رقیبان استفاده شد، اما از دید جامعه خاموش توانایی پادشاهیخواهان در سرنگونی جمهوری اسلامی را تداعی میکرد. همین عامل، هنگامی که نشانههایی از نادرستیاش پدیدار شد، تبدیل به پاشنه آشیل پادشاهیخواهان و ریزش طرفدارانشان شد.
توجه به این نکته مهم است که پشتیبانی کردن یا نکردن جامعه خاموش از یک جنبش یکی از مهمترین عواملی است که میتواند آن جنبش را به پیروزی یا شکست بکشاند. این بخش از جامعه بهلحاظ سیاسی بسیار سیال است و به هیچ گرایشی تعهد همیشگی ندارد. آنجا که لازم ببیند، به پشتیبانی یک جنبش میآید، و اگر حس کرد جای اشتباهی ایستاده، بیسر و صدا پشتیبانیاش را برمیدارد و میرود. اشتباه شاهزاده در این بود که این پشتیبانی را بدیهی فرض کرد و فکر نمیکرد ممکن است آن را به همان سادگی که بهدست آورده، از دست بدهد. همینکه کسانی در ایران شعار پهلوی برمیگرده و جاوید شاه سر دادند، رسانههای طرفدار او آن را صدای تمام ملت ایران معرفی کردند، و آن را نمودی از تعهد مردم به بازگرداندن پادشاهی قلمداد کردند. افزون بر این، رضا پهلوی از وفاداری پنجاه هزار سپاهی و ارتشی به خودش خبر داد، اما در کشتار ۱۸ و ۱۹ دیماه هیچ نشانی از آنها نبود. آنها حتا به گوش شاهزاده نرساندند که سپاه مصمم است کشتار به راه بیندازد تا شاید شاهزاده بیانیهای بدهد و مردم را از رفتن به خیابان باز دارد. این نادرستی، جوانههای شک را در دل جامعه خاموش کاشت.
اشتباه دوم پادشاهیخواهان اعتماد سادهلوحانه به قول و قرارهای نتانیاهو و ترامپ بود. آنها سرنگونی جمهوری اسلامی را در چشمانداز دیدند، و خود را صاحب مسند قدرتی فرض کردند که تنها چندقدمی با آن فاصله داشتند، و تنها کاری که باید میکردند پراکندن دیگرانی بود که بهزعم آنان، بی آنکه تلاشی کرده باشند میخواستند آن را تصاحب کنند.
شاهزاده نه تنها نیروهای چپ و لیبرال، بلکه نیروهای راست معتدل مشروطهخواه را از خود راند. بسیاری از این مشروطهخواهان، افرادی باسواد و کاردان بودند که سالها به او مشورت میدادند و او را از خودسری و تکروی منع میکردند. این تصفیهها تنها عناصر ساواکی و راست افراطی را در اطراف پهلوی باقی گذاشت. افرادی که تواناییهایشان به قلدری و فحاشی محدود بود و نه از سازماندهی سر در میآورند و نه تجربهای در هدایت جنبشهای اجتماعی داشتند. این بود که زمانی که نتانیاهو و ترامپ فرش را از زیر پای شاهزاده کشیدند، پادشاهیخواهان از آنجا رانده و از اینجا مانده شدند. آنها نه جایی برای آشتی با نیروهای دموکراسیخواه باقی گذاشته بودند، و نه حتا مشروطهخواهان اعتنایی به بازگشت کردند.
اما ضربه بزرگی که کار پادشاهیخواهان را یکسره کرد، توقف پیشبینی نشده جنگ بود. سه گروه در راهاندازی جنگ دست داشتند. بیش و پیش از همه، جمهوری اسلامی که با آتشافروزیهای منطقهای دنیا را در برابر خودش قرار داد؛ نتانیاهو و ترامپ که آتش جنگ را افروختند؛ و بلاخره رضا پهلوی و پادشاهیخواهان که با فراهم ساختن خوراک رسانهای، آتشبیار آن شدند.
امروزه که بیش از یک ماه و نیم از شروع جنگ گذشته است، تصویر نسبتا روشن و قابل اعتنایی از چگونگی شروع آن در دست است. جنگ به تحریک نتانیاهو و تایید ترامپ آغاز شد. تقریبا همه کسانی که در این زمینه صاحبنظر بودند ترامپ را از وارد شدن به چنینی جنگی برحذر داشتند. از ژنرالهای پرتجربه ارتش آمریکا گرفته تا رهبران کشورهای اروپایی و متحدین عرب. ترامپ، در مقابل، ژنرالهایی که با او مخالف بودند را اخراج کرد، سران کشورهای اروپایی را ترسو خواند، و متحدین عربش را اصلا بهحساب نیاورد. او چنان به طرح نتانیاهو اطمینان داشت که حتا راه حل جایگزین برای شرایطی که جنگ موافق آرزوهای آن دو پیش نرود را در نظر نگرفت. از جمله اینکه اگر جمهوری اسلامی تنگه هرمز را ببندد چه باید کرد. جنگ، همانطور که اغلب صاحبنظران گفته بودند، آنطور که قرار بود پیش نرفت و به بنبستی منجر شد که برونرفت از آن چندان ساده نبود.
تحلیل این جنگ و نتایج آن موضوع این نوشته نیست، اما بخشی از آن به شکست پروژه پادشاهیخواهی مربوط است. شاهزاده در روزهای خیزش دیماه، سادهلوحانه ادعای ترامپ را که کمک در راه است تکرار کرد و مردم بیسلاح را امیدوار کرد که اگر در خیابانها بمانند پیروزی حتمی در انتظارشان خواهد بود. امروز میدانیم که کمکی در راه نبود و این وعده یکی دیگر از بلوفهای ترامپ بود که نگرفت. جمهوری اسلامی همجنس ترامپ است. بلوف زدن و بلوف خواندن را به خوبی میشناسد، و در دروغگویی و قلدری کم از ترامپ ندارد. اما شاهزاده حتا در حد یک سیاستمدار تازهکار هم هوشیاری نداشت تا پیش از تکرار آن وعدهها، آنها را راستیآزمایی کند: این کمکها از چه جنساند؟ در حال حاضر در کجای راه هستند و چه زمانی بهدست مردم خواهند رسید؟ چه تضمینی بر موثر بودن این کمکها وجود دارد؟ و پرسشهای دیگری که یک سیاستمدار در همان آغاز میبایست میکرد.
جامعه خاموش این تحولات را با دقت تحلیل کرد و همانطور که انتظار میرفت پشتیبانیاش را از پادشاهیخواهی پس گرفت و رفت. این را در تظاهراتی که پادشاهیخواهان با عنوان تشکر از ترامپ در برابر کاخ سفید ترتیب دادند میشد دید که تنها حدود هزار نفر از سراسر آمریکا و کانادا در آن شرکت کردند. در فرانسه، کانادا، و سوئد هم که تجمعاتی برای پشتیبانی از شاهزاده برگزار گردید که در آنها از چند نفر تا چند ده نفر شرکت کردند. در ایران، بهرغم نبود اینترنت، اخباری که بهشکل قطرهای به خارج میرسد، همه خبر از رویگردانی همگانی از اینها دارد. به این ترتیب، بسیار بعید است پادشاهیخواهی بتواند باز سر بلند کند و بهعنوان یک گزینه قابل پذیرش مطرح گردد.
ویرانیهای سونامی
پادشاهیخواهی شکست خورد اما آسیبهای بزرگی نیز به جنبش دموکراسیخواهی وارد آورد.
جنبش زن، زندگی، آزادی موفق شد نه تنها ایرانیان را از هر گرایش و دیدگاهی گرد هم آورد، بلکه مردم کشورهای دموکراتیک را شیفته خود کند. امروز، شرایط وارونه شده. بین خانوادهها و دوستان نزدیک اختلافات عمیق بروز کرده. گردآوردن مردم گرد یک هدف به رویایی دور تبدیل شده. مردم جهان پشتیبانیشان را از ایرانیان دریغ کردند، و بازگرداندن آنان چندان ساده نیست. جمهوری اسلامی با نزدیکی با نیروهایی مانند حماس، ایران را بهعنوان حامی تروریسم معرفی کرد. پادشاهیخواهان نیز ایرانیان را همنشین دو تن از نامحبوبترین سیاستمداران جهان کردند که حتا رهبران کشورها در حد دیپلماتیک هم خود را مقید به رعایت ادب با آنها نمیبینند. رسانههای جهان غرب پادشاهیخواهان را بهعنوان یک نیروی فاشیستی معرفی میکنند. روزی نیست که رسانههای معتبر دنیا نکتهای منفی از پادشاهیخواهان را افشا نکنند. چند روز پیش روزنامههای گاردین و نیویورک تایمز همزمان به موضوع قتل مسعود مسجودی به دست پادشاهیخواهان پرداختند. آیا نیروهای دموکراسیخواه موفق خواهند شد به مردم کشورهای دیگر توضیح دهند که آنان که بر جنازه دختربچههای میناب رقصیدند و از نتانیاهو و ترامپ خواستند زیرساختهای کشور را بمباران کنند نماینده مردم ایران نیستند؟
واقعیت این است که برای سرنگونی جمهوری اسلامی راهی دشوار در پیش داشتیم که بهدست پادشاهیخواهان سختتر از پیش شد.
پیروز و شکستخورده این غائله کیاناند؟
پادشاهیخواهان در صف اول شکست خوردگاناند. از این پس، نه مردم و نه نیروهای سیاسی آنها را جدی نخواهند گرفت. حتا مشروطهخواهان نیز تمایلی به بازگشت به جبهه پادشاهیخواهی نشان نمیدهند و این را دریافتهاند که در یک نظام دموکراتیک، بهعنوان جناح راست معتدل نقشی بهمراتب سازندهتر خواهند داشت. ما به پایان پادشاهیخواهی رسیدهایم.
ترامپ و نتانیاهو بازندگان دیگر این جنگ هستند. غائله که بخوابد و گرد و خاک جنگ که بنشیند، این هر دو باید به مردمانشان پاسخ بدهند که چرا و چگونه چند صد میلیارد دلار سرمایه کشورشان را بر باد دادند بی آنکه پیروزی ملموسی بهدست آورند. آمریکا برای اولین بار پشتیبانی متحدان سنتیاش، یعنی اروپا و کانادا را از دست داد. این آبی است که دیگر به جوی باز نخواهد گشت. حتا کشورهای عرب خلیج فارس نیز نسبت به توانایی آمریکا به تردید افتادهاند و بیشک بهفکر خواهند افتاد تا متحدین جدیدی برای خود دست و پا کنند. ترامپ به تنهایی آمریکا را شکست داد.
جمهوری اسلامی در کوتاه مدت پیروز این غائله است. این رژیم توانست توان خودش در از کار انداختن نظم اقتصادی جهان اثبات کند. به همسایگان جنوبیاش هم نشان داد اگر بخواهد میتواند روزشان را شب کند. با اینحال، همین تواناییها نقطه ضعف رژیم نیز هستند. در این جنگ، جهان دموکراتیک به این موضوع پی برد که دیگر نمیتواند با این رژیم مماشات کند. فهمید اگر این رژیم بر سر قدرت بماند، از این پس هر چند ماه یک بار باید با مخمصه تازهای دست به گریبان شود. اگرچه ترامپ ثابت کرد که حمله نظامی راه حل قابل اعتنایی نیست، اما اروپا هم بهخوبی میداند که راه حلهای دیگری برای از میان برداشتن این حکومت وجود دارد. دعوت اخیر از احزاب کرد برای حضور در پارلمان اروپا نشانه اولیهای است که اروپا از هماکنون بهدنبال یافتن راهی برای جایگزین کردن جمهوری اسلامی با یک نظام دموکراتیک میگردد. جمهوری اسلامی دیگر جایی در جهان متمدن ندارد.
مردم ایران نیز در کوتاهمدت جزء شکستخوردگان هستند. جمهوری اسلامی با اعدامهای روزانه دارد علامت میدهد که آماده سرکوب سنگین است. زندانیان سیاسی بیش از همه جانشان در خطر است. بسیجیها و بازمانده هواداران این رژیم برای مدتی خیابانها را قرق خواهند کرد و برای هر مخالفتی خط و نشان خواهند کشید. اما آنچه مسلم است در دراز مدت نخواهد توانست این برتری را حفظ کند. مردم راهشان را به خیابانها باز خواهند کرد و اینبار با اطمینان به اینکه آنها تنها نیرویی هستند که میتوانند جمهوری اسلامی را از پا درآورند عمل خواهند کرد. تنها باید امیدوار بود که نیروهای سیاسی دموکراسیخواه از این شرایط درس بگیرند و بر سر قواعد حکومت دموکراتیک به توافق برسند. موضوعی که نشانه های آن به روشنی بهچشم میخورد.
و در آخر، مثل همیشه تکرار میکنم که ایران متعلق به همه ایرانیان است. مشروطهخواه یا جمهوریخواه، چپ یا راست، گذارطلب یا مجاهد، دیندار یا بیدین همه شهروندان این کشورند و به یک اندازه حق دارند در ساختن آینده آن شریک باشند.




نظرها
نظری وجود ندارد.