آمریکا بیخیال «رژیم چنج» شده است؟
علی رسولی ـ فعلا آمریکا به «آبنبات» کشتن علی خامنهای قناعت نکرده، اما ابزار کمهزینهای هم برای دستیابی به هدف راهبردی تغییر رژیم در اختیار ندارد. جنگ محدود جواب نداده، جنگ فراگیر بسیار پرهزینه است، و مذاکره هم اگر قرار باشد به تغییر رژیم در تهران به شکل نرم دست یابد، از همین حالا باید گورش را کند.

تصویری از یک بیلبورد بزرگ درباره بستن تنگه هرمز ـ میدان ونک تهران ـ ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ / ۱۲ آوریل ۲۰۲۶ ـ عکس از فاطمه بهرامی برای خبرگزاری آناتولی که در اختیار خبرگزاری فرانسه قرار گرفته است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا میگوید کشتن علی خامنهای همان تغییر رژیم در ایران است. این سخن ترامپ «خندهدار» است؟
قاعدتا روی کاغذ، تغییر رژیم در یک کشور میتواند هم با خلع کامل کادر رهبری پیشین و روی کار آمدن گروهی جدید رخ دهد هم با ماندن بخشی از رهبری پیشین. ولی تغییر رژیم زمانی رخ میدهد که ماهیت و مدل رفتاری یک حکومت در اجزای بنیادینش تغییرات رادیکال داشته باشد. چه با رهبران پیشین و چه رهبران جدید. در ایران چنین تغییری میبینید؟
در حالی که جمهوری اسلامی همچنان با وفاداری به راهبردهای امنیتی علی خامنهای راه میپیماید این سخن ترامپ بیش از اندازه نادرست است. دستکم تا الان نشانهای از تغییر رژیم یا بهتر است بگوییم تغییر ماهیت و رفتار در جغرافیای سیاسی ایران نمیبینیم.
آیا تغییر رژیم جزو اهداف آمریکا بوده و یا اساسا جنگ کنونی قرار بوده چنین میوهای را در سبد آمریکا بگذارد؟ بیشک. ممکن است ترامپ و حلقه اصلی اطرافش که با شعار «آمریکا اول» و «پایان دادن به جنگهای بیحاصل» و «دست کشیدن از مداخله برای دولتسازی» روی کار آمدهاند پشت سر هم تکرار کنند که هدف آمریکا از بین بردن «تهدید هستهای» جمهوری اسلامی بوده ولی دستکم جنگ ۳۸ روزهای که از ۹ اسفند آغاز شد هر هدفی میتوانست داشته باشد جز از بین بردن تهدید هستهای. برنامه هستهای جمهوری اسلامی بعد از جنگ ۱۲ روزه خرداد و تیر ۱۴۰۴ عملا متوقف شده بود و تهران برنامهای هم برای فعال کردن آن در کوتاهمدت نداشت. پس چرا فرمان شروع جنگ دوم در کاخ سفید صادر شد؟
ترامپ و حلقه پیرامونیاش میتوانند تا روز قیامت بگویند به دنبال نجات جهان از شر «بمب اتمی آیتالله» بودهاند ولی آیتالله «بمبش کجا بود؟».
اگر به سراغ دنیای فیلم و سریال برویم، جنگ ۱۲ روزه نسخه «پیلوت» سریال «تغییر رژیم» بود. اینکه میشود با هزینهای معقول و نسبتا اندک، سران نظامی و سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی را کشت و ضربات مهلک به تاسیسات نظامی و هستهای جمهوری اسلامی وارد کرد. محتاط ماندن جمهوری اسلامی در آن ۱۲ روز و محدود کردن حملات به اسرائیل و یک حمله کماثر به قطر نقش مهمی در موفقیت این نسخه پیلوت داشت.
ترکیب ضرباتی که جمهوری اسلامی در آن ۱۲ روز متحمل شد با اعتراضات فزاینده اقتصادی و اجتماعی و سرکوب خونین اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی، برای ترامپ به مثابه یک فرصت طلایی بود که «یک بار در عمرتان به شما روی میآورد». رئیسجمهور کنونی آمریکا عاشق این «فرصتهای طلایی» است.
اما در همان دنیای سریالسازی هم دیدهایم که «پیلوت موفق» الزاما تضمینکننده موفقیت یک سریال در ادامه ساختش نیست. جنگ ۳۸ روزه، تا اینجا برای آمریکا یک فاجعه به تمام معنا بوده است. ترامپ میتواند تا قیامت با کشتن علی خامنهای و بمباران فلان پل و بهمان پالایشگاه دور افتخار بزند. ولی آنچه او «فرصت طلایی» تصور میکرد تا کنون «باتلاق آرزوها» بوده.
این خبر خوبی برای جمهوری اسلامی است؟ تا الان بله. اما تداوم خشنودی جمهوری اسلامی به این ارتباط دارد که آمریکای ترامپ با این وضعیت «در گل مانده» چه خواهد کرد.
حتما کسانی که در تهران بر مسند امور تکیه زدهاند میدانند که آتشبس کنونی بیش از آنکه نشانه پایان جنگ باشد، نشانه مکث و بازنگری در تاکتیکهای آن است. تاکتیک تغییر رژیم از آسمانها جواب نداد و این مکث برای بازنگری در آن تاکتیک است.
آتشبس از دل یک بنبست بیرون آمده: آمریکا نتوانست با ضربه نظامی شدید در کوتاهمدت به آن تغییر بنیادینی برسد که در ذهن داشت، و جمهوری اسلامی هم با وجود ضربههای سنگین، هنوز به آن نقطه نرسیده که منطق تسلیم سیاسی را بپذیرد. در نتیجه، صحنه فعلی نه صلح است و نه پیروزی؛ چیزی است میان جنگی که متوقف شده و جنگی که هر لحظه میتواند از سر گرفته شود.
چرا برای آمریکا دشوار است که این هزیمت و ناکامی را بپذیرد و به همان دور افتخار زدن با کشتن علی خامنهای قناعت کند؟ باید به ریشههای بحران بازگشت. «پرونده ایران» برای آمریکا یک بحران ایزوله منطقهای نیست، بلکه بخشی است از یک آرایش بزرگتر برای بازآرایی حوزههای نفوذ، تعیین تکلیف با «بازیگران مزاحم» و نهایتا آزاد کردن دست واشنگتن برای تمرکز نهایی بر مهار چین.
اگر از این زاویه نگاه کنیم، باید برای این «تلخی بینهایت» آماده باشیم که آمریکا سناریوی بازگشت به جنگ با ایران را کنار نگذاشته است.
قاعدتا این پرسش معتبر است که پس «نمایش اسلامآباد» کجای کار است؟ در این وقفه کوتاه هم تاکتیکهای جنگی و تغییر رژیم بازنگری میشوند و هم اینکه آمریکا فعلا دارد راه کمهزینهتر را امتحان میکند. منطق واشنگتن این است: اگر بتوان همان نتیجهای را که از جنگ انتظار میرفت، از مسیر محاصره، فشار دریایی، تهدید دائم و مذاکره از موضع زور گرفت، چرا باید بلافاصله پا به مرحله پرهزینهتر بگذارم؟
اما تا اینجای کار، نمایش اسلامآباد در منطق آمریکا به معنای انصراف از هدف نیست. تنها به معنای تعویق استفاده از ابزارهای به مراتب خونینتر و فاجعهبارتر است. آنچه تعلیق شده، حمله گسترده یا محدود زمینی است، نه پروژه مهار و دگرگون کردن ایران. حتی در این وقفه هم آمریکا محاصره دریایی و فشار بر شبکه انتقال نفت و کالا را نگه داشته و با همین کار نشان داده آتشبس را نه به عنوان پایان جنگ، بلکه به عنوان ادامه آن با ابزارهای دیگر میفهمد.
دوباره به همان سوال بر میگردیم: چرا آمریکا دستکم تا الان بیخیال تغییر رژیم در ایران نشده؟ مشکل اصلی آمریکا این است که بدون تعیین تکلیف با ایران، رسیدن به آرایش مطلوب در خاورمیانه تقریبا ناممکن میشود. برای واشنگتن، ایران فقط یک «دولت مسئلهدار و مزاحم» نیست؛ گرهی است که چندین مسئله راهبردی به آن وصل شده: امنیت انرژی، مسیرهای دریایی، شبکههای بینالمللی دورزدن تحریم، بازیگران نیابتی منطقهای، و مهمتر از همه، پیوند با چین.
در واقع، تا زمانی که ایران بتواند هم در خلیج فارس قدرتنمایی کند، هم در منطقه شبکهسازی، و هم به شراکت با مدار چین را ادامه دهد، آمریکا ناچار است بخشی از توان، توجه و منابع خود را در خاورمیانه نگه دارد. چنین وضعیتی با استراتژی قرن ۲۱ آمریکا برای مهار چین در تضاد است.
مهار چین فقط با استقرار ناو و سامانه موشکی در شرق آسیا پیش نمیرود بلکه آمریکا نیاز دارد که از جبهههای پر مساله، از جمله خاورمیانه، تا حد ممکن فارغ شده باشد. آن هم به شکلی که آن جبههها در مدار خودش بچرخند.
از این رو، آنچه بعضیها آتشبس میخوانند، در واقع بیشتر شبیه زمان خریدن برای بازنگری در نقشه عملیاتی است. آمریکا به این جمعبندی رسیده که جنگ فعلی، با همین سطح از حمله هوایی و فشار محدود، نه جمهوری اسلامی را به عقبنشینی راهبردی وادار میکند، نه ساختار منطقه را به نفع واشنگتن از نو میچیند. اما در عین حال، عقبنشینی هم برایش ممکن نیست، چون معنایش این خواهد بود که پس از صرف این همه هزینه و خرج کردن از ماسکهای گوناگون خشم و تهدید، نهتنها «آیتاللهها» سر جای خودشان ماندهاند، بلکه این پیام هم از سوی تهران مخابره شده که تازه بعد از جنگ، روزگار آمریکا و متحدانش را در خاورمیانه سیاه خواهیم کرد.
مخابره و ادراک چنین پیامی برای قدرتی که میخواهد و مدعی است که در حال بازآرایی جهان بر مدار آمریکای قرن ۲۱ است، یک فاجعه به تمام معنا است.
آن مثل عربی را به یاد داشته باشیم که «الغریق یتشبث بکل حشیش». این چنگ زدن به «گیاه خشک اسلامآباد» برای روی آب ماندن و بازنگری است. وقفه فعلی را باید در این حد دید: آیا میشود از دل فشار ترکیبی، چیزی را از ایران گرفت که از دل جنگ مستقیم به دست نیامد؟
پرونده ونزوئلا، کوبا و حتی نیمکره غربی گیسش به خاورمیانه گره خورده است. وقتی دولت ترامپ در نیمکره غربی دست به اقدامهای تهاجمی میزند و میکوشد حضور چین، ایران و متحدانشان را در حیاط خلوت آمریکا عقب بزند، در واقع دارد همان پیام را در مقیاسی جهانیتر بازتولید میکند: بازگشت به نوعی منطق حوزه نفوذ. در این منطق، آمریکا میخواهد هم پیرامون خودش را از بازیگران ناهمساز پاکسازی کند، هم در نقاط کلیدی بیرون از این پیرامون، از جمله خاورمیانه، شرایطی بسازد که در آن رقبای اصلیاش نتوانند از شکافها استفاده کنند.
ایران و رژیم حاکم بر آن حلقهای است میان غرب آسیا، انرژی، شبکههای تحریمی، و اتصال به چین. برای همین هم تعیین تکلیف با ایران برای واشینگتن نه یک مسئله جانبی، بلکه بخشی از همان بازآرایی بزرگتر است. از این جهت، مذاکره در این مرحله، برای آمریکا بدیل جنگ نیست؛ مکمل جنگ است.
در اسلامآباد بر سر چه چیز چانهزنی میشود؟ واشنگتن میخواهد از ایران مرغ برشته «تغییر رژیم به شکل نرم و آبدار» را پشت میز بگیرد. به همین دلیل موضوع فقط بر سر چند سانتریفیوژ یا درصد غنیسازی نیست. فشارهایی که همزمان بر حملونقل دریایی، بر صادرات، و بر شبکههای ارتباطی و منطقهای ایران وارد میشود، نشان میدهد مسئله برای آمریکا بسیار وسیعتر است: تضعیف توان دولت ایران برای ادامه همان نوع بقا و نفوذی که تا امروز داشته است.
بنابراین، اگر دور دوم و سوم و دهم مذاکرات هم شکل بگیرد، در جوهر خود مذاکره برای عقبنشینی محترمانه آمریکا نیست؛ مذاکره برای نوعی دگرگونی در جایگاه و ماهیت حکمرانی ایران است. و دقیقا به همین دلیل است که احتمال موفقیت آن پایین به نظر میرسد. جمهوری اسلامی هم این را میفهمد و طبیعی است که آن را نه توافق، بلکه عقبنشینی از منطق بقای خود ببیند.
فعلا آمریکا به «آبنبات» کشتن علی خامنهای قناعت نکرده، اما ابزار کمهزینهای هم برای دستیابی به هدف راهبردی تغییر رژیم در اختیار ندارد. جنگ محدود جواب نداده، جنگ فراگیر بسیار پرهزینه است، و مذاکره هم اگر قرار باشد به تغییر رژیم در تهران به شکل نرم دست یابد، از همین حالا باید گورش را کند.
برای همین وقفه کنونی تا این حد شکننده است. هر طرف دارد زمان میخرد، اما برای دو هدف متفاوت: آمریکا برای اینکه ببیند آیا میتواند بدون ورود به فاز فاجعهبار حمله زمینی، از دل فشار ترکیبی نتیجه بگیرد؛ و جمهوری اسلامی برای اینکه از این وقفه به عنوان فرصتی برای بازسازی بخشی از توان، ترمیم جبهه داخلی و منطقهای، و آزمودن مرزهای تابآوری استفاده کند. چنین وقفهای ذاتا پایدار نیست. چون نه بر مبنای حل تعارض، بلکه بر مبنای به تعویق انداختن آن بنا شده است.
خبر بد این است که احتمال بازگشت به جنگ همچنان بالا است. نه به این دلیل که واشنگتن امروز مشتاق جنگ زمینی است؛ برعکس، دقیقا چون میداند جنگ زمینی چه هزینهای دارد، همه راههای دیگر را قبل از رسیدن به آن امتحان میکند. اما اگر هیچکدام از این راهها به آن نتیجه مطلوب نرسد، آنوقت انتخابها محدودتر میشود. یا باید در مرحلهبندی پروژه بزرگتر خود برای مهار چین تجدیدنظر کند و بپذیرد که بعد از ونزوئلا، در گام بعدی متوقف شده؛ یا باید به سمت فاز تازهای از جنگ هل داده شود؛ جنگی که این بار شاید نه فقط هوایی و دریایی، بلکه بسیار خونینتر و غیرقابلکنترلتر باشد.
این همان دوراهی اصلی ترامپ است: پذیرش شکست و اینکه «استراتژی قرن آمریکا» در همین گام دوم با مانع برخورد کرده، یا قمار بر سر یک درگیری بسیار بزرگتر برای شکستن این مانع.
برای کسی که هنوز شکستش در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ از جو بایدن را نپذیرفته، دو راهی دشواری است.




نظرها
نظری وجود ندارد.