ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

نفت محاصره‌شده روی آب، کارگر رهاشده روی زمین

سیاوش شهابی ـ نفت ممکن است روی آب بماند، اما کارگر نباید روی زمین رها شود. مسئله نهایی فقط این نیست که ایران چقدر نفت می‌فروشد. مسئله این است که نفتی که به نام ملت تولید می‌شود، چرا در لحظه بحران به کار ملت نمی‌آید. پاسخ در خود ساختار قدرت است: نفت ملی هست، اما اجتماعی نیست؛ دولت هست، اما پاسخگو نیست؛ تولید هست، اما کنترل کارگری نیست؛ مقاومت هست، اما حمایت از کارگر نیست. در چنین وضعیتی، نفت روی آب می‌ماند و کارگر روی زمین سقوط می‌کند.

در بحث نفت، همیشه مسئله اصلی همان چیزی نیست که در نگاه اول دیده می‌شود. پرسش رایج این است که ایران در شرایط جنگ، محاصره و اختلال در مسیرهای دریایی چقدر می‌تواند نفت بفروشد. اما پرسش فوری‌تر شاید این باشد: ایران چقدر می‌تواند نفتی را که همچنان تولید می‌کند، ذخیره کند؟

این تفاوت ظاهرا فنی، در واقع سیاسی و تعیین‌کننده است. اگر بخشی از نفت ایران پیش از تشدید محاصره از محدوده خطر خارج شده و اکنون روی آب، در مسیرهایی مانند حوالی مالاکا، مالزی یا سنگاپور باشد، ممکن است صادرات نفت در کوتاه‌مدت به طور کامل قفل نشود. شاید برای چند هفته یا حتی یکی دو ماه هنوز امکان‌هایی برای فروش، جابه‌جایی یا معامله وجود داشته باشد. اما بحران واقعی لزوما همان‌جا نیست که بازار و رسانه‌ها نگاه می‌کنند. گره اصلی می‌تواند در زنجیره تولید، ذخیره‌سازی، ورود نفتکش خالی، ظرفیت بندر، بیمه، پرداخت پول و بازگشت درآمد ارزی شکل بگیرد.

چاه نفت مثل شیر آب نیست که هر وقت خواستند ببندند و بعد دوباره باز کنند. تولید نفت فرایندی فنی، پرهزینه و زمان‌بر است. اگر چاه‌ها بسته شوند، بازگرداندن آنها به مدار تولید ساده نیست و می‌تواند به بخشی از ظرفیت تولید آسیب بزند. بنابراین تولید باید ادامه پیدا کند. اما وقتی تولید ادامه دارد، نفت باید جایی ذخیره شود.

اینجاست که ورود نفتکش خالی اهمیت پیدا می‌کند. در شرایط محاصره دریایی، فقط خروج نفتکش پر از ایران مسئله نیست. گاهی ورود نفتکش خالی به نزدیکی خارک یا جاسک حتی مهم‌تر می‌شود. اگر نفتکش خالی وارد نشود، ذخیره‌سازی مختل می‌شود؛ اگر ذخیره‌سازی مختل شود، تولید تحت فشار قرار می‌گیرد؛ و اگر تولید تحت فشار قرار بگیرد، بحران صادرات نفت از یک مشکل فروش به بحرانی در کل چرخه تولید، ذخیره و درآمد تبدیل می‌شود.

از همین نقطه باید محاصره دریایی را جدی‌تر فهمید. این فقط تحریم نیست. فقط فشار اقتصادی هم نیست. وقتی مسیر ورود نفتکش، ذخیره‌سازی نفت، صادرات و تداوم تولید هدف گرفته می‌شود، با اقدامی جنگی روبه‌رو هستیم؛ اقدامی که می‌خواهد ظرفیت اقتصادی و عملیاتی کشور را از درون قفل کند. جنگ در اینجا فقط با موشک و بمب پیش نمی‌رود؛ در بندر، بیمه، تانکر، حساب بانکی، زمان پرداخت و تأخیر در بازگشت درآمد نفتی هم پیش می‌رود.

اما درست همین‌جا باید پرسش اصلی‌تری را مطرح کرد: اگر نفت ایران «ملی» است، چرا در لحظه بحران نخستین کارکرد آن حمایت از جامعه نیست؟ چرا وقتی فروش و ذخیره‌سازی نفت دچار اختلال می‌شود، دولت پیش از هر چیز به فکر حفاظت از نیروی کار، پرداخت دستمزد، تضمین بیمه بیکاری و جلوگیری از اخراج نیست؟ چرا نفت ملی‌شده، به جای آنکه سپر اجتماعی کارگران باشد، به منبعی برای بقای دستگاه قدرت تبدیل شده است؟

مسئله نفت در ایران فقط مسئله صادرات، ذخیره‌سازی یا درآمد ارزی نیست. مسئله این است که نفت، با وجود همه شعارهای تاریخی درباره ملی بودن، در عمل از جامعه جدا شده است. نفت از مالکیت شرکت‌های خارجی بیرون آمد، اما هرگز به مالکیت واقعی مردم و کارگران تبدیل نشد. «ملی شدن» اگر فقط به معنای انتقال مالکیت از شرکت خارجی به دولت باشد، هنوز به معنای اجتماعی شدن ثروت نیست. دولت می‌تواند به نام ملت مالک نفت باشد، اما درآمد آن را در ساختاری هزینه کند که مردم در آن هیچ نقشی ندارند.

در جمهوری اسلامی، این جدایی شکل عریان‌تری پیدا کرده است. نفت نه صندوق عمومی جامعه، بلکه ستون مالی دولت امنیتی، بودجه‌های غیرشفاف، شبکه‌های پیمانکاری، بنیادها، قرارگاه‌ها، پروژه‌های رانتی و سیاست خارجی پرهزینه بوده است. مردم صاحب اسمی نفت‌اند، اما در تصمیم‌گیری درباره آن غایب‌اند. کارگران نفت را استخراج می‌کنند، پالایشگاه‌ها را می‌چرخانند، پتروشیمی‌ها را زنده نگه می‌دارند و بنادر را فعال می‌کنند، اما در لحظه بحران، همان‌ها نخستین کسانی‌اند که با اخراج، تعلیق قرارداد، کاهش شیفت، عقب‌افتادن دستمزد و قطع بیمه روبه‌رو می‌شوند.

به این معنا، نفت ملی‌شده وجود حقوقی دارد، اما وجود اجتماعی ندارد. در قانون و شعار از «ثروت ملی» حرف زده می‌شود، اما در زندگی واقعی، این ثروت به حق عمومی، امنیت معیشتی، بیمه بیکاری، مسکن، درمان، آموزش و حمایت از نیروی کار تبدیل نمی‌شود. نفت هست، اما جامعه صاحب آن نیست. درآمد هست، اما پاسخگویی نیست. تولید هست، اما کنترل اجتماعی نیست.

بحران نفت روی بازاری از کار فرود می‌آید که پیشاپیش بی‌دفاع، موقت، پیمانی و تکه‌تکه شده است. بخش بزرگی از نیروی کار در ایران نه با قراردادهای پایدار، بلکه با قراردادهای موقت، سفیدامضا، پیمانکاری، پروژه‌ای، روزمزدی و واسطه‌ای کار می‌کند. این فقط یک نقص اداری یا تخلف پراکنده کارفرمایان نیست. این شکل سازمان‌دهی بازار کار است.

در صنعت نفت و زنجیره‌های مرتبط با آن، از حفاری و پالایش تا پتروشیمی و پروژه‌های پیمانکاری، نیروی کار غیردائم و پیمانی سهم بزرگی دارد. همین ساختار باعث می‌شود در لحظه بحران، دولت لازم نباشد آشکارا اعلام کند کارگران را قربانی می‌کند؛ سازوکاری که ساخته، خودبه‌خود این کار را انجام می‌دهد. پروژه متوقف می‌شود، قرارداد تمدید نمی‌شود، شیفت کم می‌شود، اضافه‌کاری حذف می‌شود، کارگر روزمزد دیگر فراخوانده نمی‌شود، و کارفرما همه چیز را به «شرایط جنگی»، «نبود نقدینگی»، «خوابیدن پروژه» یا «فشار دشمن» حواله می‌دهد.

اینجا بیکارسازی فقط پیامد بحران نیست؛ کارکرد همان مدل بازار کاری است که سال‌ها بر ایران تحمیل شده است. قرارداد موقت یعنی کارگر همیشه در آستانه حذف زندگی کند. قرارداد سفیدامضا یعنی کارگر پیشاپیش ابزار دفاع از خود را از دست بدهد. پیمانکاری یعنی کارفرمای اصلی بتواند پشت شرکت واسطه پنهان شود. پروژه‌ای شدن کار یعنی با توقف پروژه، زندگی کارگر هم متوقف شود.

حتی بیمه بیکاری هم در چنین ساختاری به ابزار واقعی حمایت تبدیل نمی‌شود. روی کاغذ، کارگر بیکار شده باید بتواند از حمایت اجتماعی برخوردار شود. اما در واقعیت، بخش بزرگی از کارگران آن‌قدر در قراردادهای موقت، پیمانی، سفیدامضا، روزمزدی، پروژه‌ای و بی‌ثبات گرفتار شده‌اند که اساسا دسترسی آنها به بیمه بیکاری محدود یا ناممکن می‌شود. وقتی رابطه استخدامی روشن نیست، سابقه بیمه ناقص است، قرارداد واقعی در دست کارگر نیست، و پیمانکار مسئولیت را به شرکت بالادستی حواله می‌دهد، کارگر برای دریافت بیمه بیکاری هم با دیوار روبه‌رو می‌شود.

در صنعت نفت ایران، بسته به اینکه فقط وزارت نفت را حساب کنیم یا کل زنجیره نفت، گاز، حفاری، پتروشیمی، پیمانکاری و پروژه‌ای را، سهم نیروهای غیردائم و پیمانکاری دست‌کم از حدود ۵۵ تا ۷۰ درصد و در بعضی بخش‌ها تا حدود ۷۵ درصد برآورد شده است.

این حذف تصادفی نیست. بازار کار بی‌ثبات فقط برای پایین نگه داشتن مزد ساخته نشده است؛ برای فرار از تعهدات اجتماعی هم ساخته شده است. کارگری که قرارداد ندارد، راحت‌تر اخراج می‌شود. کارگری که بیمه کامل ندارد، راحت‌تر از حمایت اجتماعی بیرون می‌افتد. کارگری که تشکل ندارد، نمی‌تواند حذف خود را به مسئله عمومی تبدیل کند. 

از این زاویه، بیکارسازی را نباید فقط «اثر جانبی» جنگ یا رکود دید. در ایران، بیکارسازی در شرایط بحران به یک شیوه حکمرانی تبدیل می‌شود. دولت لازم نیست رسما اعلام کند که از مسئولیت معیشت مردم کنار می‌رود. کافی است همان ساختار پیمانکاری، قراردادهای موقت، نبود تشکل مستقل و ضعف بیمه بیکاری را دست‌نخورده نگه دارد. باقی کار را بازار انجام می‌دهد؛ بازاری که از قبل به سود کارفرما و علیه کارگر سازمان یافته است.

این همان خصوصی‌سازی فاجعه است. بحران عمومی است، اما هزینه آن خصوصی می‌شود. جنگ عمومی است، اما بیکاری فردی می‌شود. محاصره کشور را هدف می‌گیرد، اما کارگر باید تنها با صاحبخانه، نانوایی، داروخانه، مدرسه، بدهی و هزینه درمان روبه‌رو شود. دولت از «ملت» حرف می‌زند، اما وقتی نوبت حمایت می‌رسد، کارگر را به پرونده‌ای اداری، اختلافی کارگاهی یا رابطه‌ای خصوصی با کارفرما تقلیل می‌دهد.

نبود تشکل مستقل کارگری و نبود رسانه مستقل همین روند را کامل می‌کند. وقتی کارگر سازمان مستقل ندارد، بیکاری و تعویق مزد به تجربه‌هایی پراکنده و خاموش تبدیل می‌شوند. وقتی رسانه مستقل، به‌ویژه رسانه کارگری، وجود ندارد، صدای کارگر از میدان عمومی حذف می‌شود. در نتیجه دولت و کارفرما می‌توانند بحران را به زبان خود روایت کنند: «کمبود نقدینگی»، «شرایط خاص»، «فشار دشمن»، «ضرورت تولید»، «تحمل ملی». اما پشت این واژه‌ها خانواده‌هایی هستند که درآمد خود را از دست می‌دهند و هیچ نهاد مستقلی ندارند که این رنج را به مطالبه عمومی تبدیل کند.

تحریم و جنگ واقعی‌اند. محاصره دریایی واقعی است. هدف گرفتن نفتکش، بیمه، بندر، ذخیره‌سازی و درآمد نفتی، اقدامی جنگی علیه ظرفیت اقتصادی ایران است. اما واقعی بودن فشار خارجی نباید به حکومت اجازه دهد ساختار داخلی استثمار را پنهان کند. جمهوری اسلامی از فشار خارجی برای توجیه چیزی استفاده می‌کند که پیش از جنگ هم وجود داشت: خصوصی‌سازی بحران، ارزان‌سازی کار، تکه‌تکه کردن نیروی کار، سرکوب تشکل و فرار از مسئولیت اجتماعی.

اگر جنگ اقتصادی علیه کشور است، نخستین وظیفه حکومت باید حفاظت از نیروی کار باشد: ممنوعیت اخراج در واحدهای درگیر بحران، پرداخت فوری دستمزدهای معوقه، تضمین بیمه بیکاری برای همه کارگران اخراج‌شده، الزام کارفرمای اصلی به پاسخگویی، حذف شرکت‌های واسطه‌ای در پروژه‌های حیاتی، تمدید خودکار قراردادهای موقت در شرایط بحران، کنترل قیمت کالاهای اساسی و به رسمیت شناختن حق تشکل‌یابی.

اما جمهوری اسلامی دقیقا از همین نقطه می‌گریزد. چون حمایت واقعی از نیروی کار فقط یک تصمیم رفاهی نیست؛ توازن قدرت در جامعه را تغییر می‌دهد. کارگری که بیمه بیکاری واقعی دارد، کمتر قابل تهدید است. کارگری که قرارداد دائمی دارد، کمتر ساکت می‌ماند. کارگری که تشکل مستقل دارد، بحران را به مسئله عمومی تبدیل می‌کند.

برای همین، رژیم ترجیح می‌دهد از مقاومت حرف بزند، اما کارگر مقاوم نخواهد؛ کارگر مطیع می‌خواهد. کارگری که تحمل کند، اما مطالبه نکند. قربانی بدهد، اما سازمان نیابد. زیر فشار جنگ زندگی کند، اما از دولت حساب نخواهد. این همان سیاست طبقاتی پنهان در دل اقتصاد جنگی است.

نفت ممکن است روی آب بماند، اما کارگر نباید روی زمین رها شود. مسئله نهایی فقط این نیست که ایران چقدر نفت می‌فروشد. مسئله این است که نفتی که به نام ملت تولید می‌شود، چرا در لحظه بحران به کار ملت نمی‌آید. پاسخ در خود ساختار قدرت است: نفت ملی هست، اما اجتماعی نیست؛ دولت هست، اما پاسخگو نیست؛ تولید هست، اما کنترل کارگری نیست؛ مقاومت هست، اما حمایت از کارگر نیست. در چنین وضعیتی، نفت روی آب می‌ماند و کارگر روی زمین سقوط می‌کند.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.