ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بن‌بست جنگ، بن‌بست مذاکره؛ «جنگ چهارم» بر در می‌کوبد؟

علی رسولی - بن‌بست کنونی فقط بن‌بست تهران نیست؛ بن‌بست واشنگتن هم هست. ایران می‌کوشد از کارت هرمز، منطقه‌ای کردن جنگ و تهدید به تصمیم‌های نامتقارن برای تبدیل بقا به امتیاز سیاسی استفاده کند. آمریکا نیز می‌کوشد با محاصره، فشار اقتصادی و تهدید حمله دوباره، بقا را برای جمهوری اسلامی نامحتمل کند.

مقام‌های جمهوری اسلامی می‌گویند برای «جنگ چهارم» آماده‌اند. «چهارم» از این جهت که جنگ ۸ ساله در دهه ۶۰ و جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۳۸ روزه در ۱۴۰۴ را سه جنگی می‌دانند که آمریکا به صورت مستقیم و غیرمستقیم برای براندازی جمهوری اسلامی به راه انداخت و چون هنوز هوس این براندازی از سرش نیفتاده، لاجرم چهارمی هم در راه است.

نمونه روشن این تصور و تحلیل مقام‌های جمهوری اسلامی را می‌توان در رشته توییت روز دوشنبه ۷ اردیبهشت مهدی محمدی، مشاور سیاسی محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس دید.

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

محمدی نوشت اگر جنگی دوباره آغاز شود، «جنگ چهارم» خواهد بود، نه «فاز دوم از جنگ سوم». به گفته او، هدف آمریکا در این مرحله «خروج از وضعیت تحقیر و شکست» است و هدف اسرائیل، «فرصت‌طلبی برای وارد کردن زخم‌های ماندگار».

محمدی در این رشته‌توییت، احتمال آغاز دوباره جنگ را نه نتیجه محاسبات عقلانی، بلکه حاصل روان‌شناسی شخصی دونالد ترامپ دانست. او نوشت ترامپ «نمی‌تواند شکست را بپذیرد»، اطلاعات نادرست اما خوشایند دریافت می‌کند و در پی «پیروزی» نیست، بلکه «انتقام» می‌خواهد. به تعبیر او، جنگ احتمالی آینده «مبتنی بر احساسات ترامپ است، نه عقلانیت راهبردی آمریکا».

در این روایت، بن‌بست کنونی جنگ نه حاصل توازن نیروها، بلکه نتیجه غلبه عوامل غیرمنطقی در تصمیم‌گیری آمریکا تصویر می‌شود. محمدی می‌گوید ترامپ می‌داند بسیاری او را بازنده جنگ می‌دانند و می‌خواهد قضاوت‌ها را درباره خود تغییر دهد؛ جایی که به گفته او، «روان‌شناسی بر راهبرد مقدم می‌شود».

اما بخش مهم‌تر این تحلیل، تصویر جمهوری اسلامی از مرحله بعدی جنگ است. محمدی تاکید می‌کند که از نگاه تهران، «این بار باید پیروزی کامل شود» و این پیروزی کامل را به معنای «احیای بازدارندگی و ایجاد یک نظم جدید امنیتی» تعریف می‌کند. به نوشته او، در چنین شرایطی «عملا خط قرمزی وجود نخواهد داشت» و ایران باید جنگ را از نظر زمانی و مکانی فراتر از برآورد دشمن ببرد.

او همچنین استدلال می‌کند که راهبرد ترامپ فاقد «پایان‌بندی» است؛ زیرا حتی اگر رهبران جمهوری اسلامی بار دیگر ترور شوند، افراد دیگری جای آن‌ها را خواهند گرفت و اگر زیرساخت‌های ایران هدف قرار گیرد، دوباره بازسازی خواهد شد. محمدی با اشاره به شروع بازسازی زیرساخت‌های پتروشیمی مدعی شد که این روند هم‌اکنون «با سرعتی خیره‌کننده» در جریان است.

در نگاه او، ترور رهبران یا حمله به زیرساخت‌ها، حتی اگر حداکثر توان آمریکا باشد، ترامپ را به پیروز جنگ تبدیل نخواهد کرد؛ بلکه او را در موقعیت «انتقام‌گیری کور» قرار می‌دهد. محمدی معتقد است جنگ می‌توانست در نقطه‌ای متعادل متوقف شود، اگر آمریکا درمی‌یافت که نباید «دنبال اسرائیل راه بیفتد» و به گفته او، اسرائیل در حال سوءاستفاده از واشنگتن است.

این رشته‌توییت همچنین نشان می‌دهد که بخشی از محافل در درون رهبری جمهوری اسلامی، مرحله بعدی جنگ را با آمادگی برای تصمیم‌های پرریسک می‌بینند. محمدی می‌نویسد وضعیت فعلی، ایران را «ریسک‌پذیرتر» خواهد کرد و سرنوشت جنگ را نه ضربه روزهای نخست، بلکه روند میان‌مدت و توان حفظ ریسک تا پایان نبرد تعیین می‌کند.

او در پایان با ارجاع به «معمای زندانی» در نظریه بازی‌ها، منطقه‌ای کردن جنگ از سوی ایران را نمونه‌ای از تصمیم‌هایی دانست که در ابتدا ممکن است غیرعقلانی به نظر برسند، اما در ادامه عقلانی‌تر از گزینه‌های دیگر جلوه کنند.

پرسش نهایی او این است که در آستانه «جنگ چهارم» چه تصمیم‌های ظاهرا غیرعقلانی و پرریسکی باید گرفته شود که در ادامه نبرد درست از آب درآید. پاسخ تلویحی او روشن است: «جنگ چهارم نباید با بن‌بست به پایان برسد.»

 این شاید مهمترین موضع‌گیری یک فرد نزدیک به حلقه درونی رهبری جمهوری اسلامی در روزهای اخیر باشد. این رشته توییت دو پیام دارد: آمریکا بداند که کشتن رده کنونی رهبری جمهوری اسلامی و نابودی زیرساخت‌ها، چیزی نیست که سبب تسلیم ما شود و دوم اینکه ایران در جنگ بعدی دست به اقداماتی خواهد زد به مراتب نامتقارن‌تر از منطقه‌ای کردن جنگ و بستن تنگه هرمز که در جریان جنگ ۳۸ روزه انجام داد.

 این تلاشی است در میان مقام‌های جمهوری اسلامی برای تفهیم «موضع نظام» به طرف مقابل که هم می‌تواند برای دست بالا داشتن در مذاکره به کار بیاید و هم دشوار کردن تصمیم به آغاز دور جدید جنگ برای آمریکا.

به طور کلی، وضعیت کنونی را می‌توان اینگونه توضیح داد: جنگ ۳۸ روزه بن‌بستی ایجاد کرد که به آتش‌بس و آغاز مذاکرات منتهی شد و اکنون مذاکرات هم در همان بن‌بست گرفتار شده.

اما چرا بن‌بست جنگ به بن‌بست مذاکرات منتهی شد؟ پاسخ سرراست این است: آمریکا تغییر ماهیت و رفتار جمهوری اسلامی را هدف حداقلی در مخمصه کنونی می‌داند که اگر حاصل نشود بازنده خواهد بود. انعطاف آمریکا هم برای دستیابی به این هدف در این حد است که تحقق این مقصود به تغییر هیات حاکمه سنجاق نشده و جمهوری اسلامی به شرط اینکه دیگر «جمهوری اسلامی پیشین نباشد» می‌تواند سر کار بماند.

در تهران هم «هدف حداقلی» این است که امتیاز برداشته شدن فشار تحریمی، صلح پایدار و پذیرش حق حیات و نفوذ منطقه‌ای «برای جمهوری اسلامی»، تضمین شود. برای رسیدن به این هدف هم حاضر است رویه گام‌به‌گام و البته برگشت‌پذیر «متعارف کردن ابزارهای نامتقارن» مانند نیابتی‌ها و «آستانه هسته‌ای» را متقبل شود.

تهران و واشنگتن در این بن‌بست «مطلق‌های متنافی» شمشیرهایشان را به همدیگر نشان می‌دهند. تنگه هرمز را ایران به رخ می‌کشد، محاصره دریایی و شاید در ادامه هوایی را آمریکا. زمان هم به ضرر هر دو طرف در حرکت است.

ایران در مذاکرات کنونی چگونه عمل می‌کند؟ جنگ ۳۸ روزه‌ای که آمریکا و اسرائیل به ایران تحمیل کردند، در عین آنکه خسارات سنگینی بر پیکر اقتصادی، نظامی و زیرساختی کشور وارد ساخت، فعلا یک دستاورد تاکتیکی مهم نیز برای تهران به همراه داشته است: کنترل موثر بر تنگه هرمز، باریکه‌ای که نبض انرژی جهان از آن می‌گذرد.

ایران اکنون در مذاکرات مرتبط با خاتمه جنگ در اسلام‌آباد و در گفت‌وگوهای غیرمستقیم با میانجی‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، این کارت را به اصلی‌ترین اهرم چانه‌زنی خود تبدیل کرده است. جمهوری اسلامی، زیر ضربات نظامی سنگین و با وجود کشته شدن شماری از فرماندهان و چهره‌های سیاسی و نظامی خود، توانسته هدف اولیه‌اش را تا حدی محقق کند: بقا. اما بقا به‌تنهایی به معنای پیروزی نیست.

پرسش اصلی این است که آیا تهران می‌تواند این دستاورد تاکتیکی را، پیش از آنکه مستهلک شود، به یک نظم پایدار پساجنگ تبدیل کند یا نه.

کابوس ایرانی، کابوس آمریکایی

توقف آتش بدون ایجاد یک نظم پساجنگ، بدترین خروجی ممکن برای ایران است. آتش‌بس، اگر به رفع یا کاهش تحریم‌ها، پایان محاصره دریایی، بازگشایی مسیرهای مالی و ایجاد حداقلی از ثبات اقتصادی منجر نشود، فقط شکل دیگری از فرسایش خواهد بود. در آن صورت ایران از جنگ بیرون آمده، اما در وضعیتی معلق باقی می‌ماند: نه درگیر جنگ تمام‌عیار، نه منتفع از صلح واقعی، نه قادر به بازسازی سریع، نه دارای دسترسی عادی به بازارهای جهانی.

بدترین خروجی برای آمریکا چیست؟

بدترین خروجی برای آمریکا نیز چیزی شبیه همین وضعیت تعلیق است: نه پیروزی روشن، نه شکست قابل‌پنهان‌کردن.

اگر واشنگتن نتواند سران کنونی جمهوری اسلامی را به «انحلال ماهوی جمهوری اسلامی» وادار کند، اما هم‌زمان وارد جنگی طولانی‌تر، پرهزینه‌تر و منطقه‌ای‌تر شود، عملا در همان باتلاقی می‌افتد که تهران نویدش را داده. در چنین وضعیتی، آمریکا هزینه جنگ، بحران انرژی، فشار بر متحدانش در خلیج فارس، نارضایتی داخلی و فرسایش اعتبار نظامی خود را می‌پردازد، بی‌آنکه بتواند «پایان‌بندی سیاسی طلایی» مطلوب ترامپ را ارائه کند.

برای ترامپ، بدترین سناریو این است که جنگ نه به «تسلیم ایران» منجر شود و نه به توافقی که بتوان آن را پیروزی نامید. اگر جمهوری اسلامی زیر ضربات نظامی بماند، اما فرو نپاشد؛ اگر رهبرانش کشته شوند، اما ساختار تصمیم‌گیری بدیل بلافاصله مستقر شود؛ اگر زیرساخت‌هایش آسیب ببیند، اما هم‌زمان تنگه هرمز و جبهه‌های منطقه‌ای را به اهرم فشار تبدیل کند، آنگاه آمریکا با جنگی روبه‌رو خواهد شد که آغازش آسان‌تر از پایانش بوده است.

بدترین خروجی برای واشنگتن همچنین آن است که متحدان منطقه‌ای‌اش، به‌ویژه کشورهای عربی خلیج فارس، به این نتیجه برسند که آمریکا می‌تواند آن‌ها را وارد بحرانی بزرگ کند، اما قادر نیست امنیت انرژی، بنادر، زیرساخت‌ها و تجارتشان را تضمین کند. در چنین وضعیتی، حتی اگر آمریکا از نظر نظامی دست بالا را داشته باشد، از نظر سیاسی و اقتصادی با تردید متحدانش مواجه می‌شود؛ تردیدی که می‌تواند آن‌ها را به سمت سازوکارهای مستقل‌تر امنیتی، مصالحه با تهران یا تنوع‌بخشی به روابط با چین و روسیه سوق دهد.

به بیان دیگر، همان‌طور که توقف آتش بدون نظم پساجنگ برای ایران به معنای فرسایش است، ادامه فشار بدون پایان‌بندی سیاسی نیز برای آمریکا به معنای گرفتار شدن در جنگی بی‌نتیجه است. واشنگتن اگر نتواند میان فشار نظامی، محاصره اقتصادی و هدف سیاسی نهایی رابطه‌ای روشن برقرار کند، ممکن است در موقعیتی قرار گیرد که هر اقدام تازه‌اش فقط هزینه‌ها را افزایش دهد، اما به نتیجه مطلوب نزدیکش نکند.

از این منظر، بن‌بست کنونی فقط بن‌بست تهران نیست؛ بن‌بست واشنگتن هم هست. ایران می‌کوشد از کارت هرمز، منطقه‌ای کردن جنگ و تهدید به تصمیم‌های نامتقارن برای تبدیل بقا به امتیاز سیاسی استفاده کند. آمریکا نیز می‌کوشد با محاصره، فشار اقتصادی و تهدید حمله دوباره، بقا را برای جمهوری اسلامی نامحتمل کند. اما اگر هیچ‌یک نتوانند این فشارها را به یک چارچوب پساجنگ تبدیل کنند، هر دو طرف در وضعیتی فرسایشی گرفتار خواهند شد؛ وضعیتی که در آن جنگ تمام نمی‌شود، بلکه «هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد».

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.