در گفتوگو با دکتر مسعود کمالی، جامعهشناس:
گفتمان «نجات ایران» و سیاست مداخلهی نظامی
آیا مداخله نظامی برای «نجات» یک ملت، ریشه در واقعیتهای سیاسی دارد یا محصول یک پروپاگاندای پیچیده است؟ زهرا باقریشاد در این گفتوگو با مسعود کمالی، جامعهشناس، به کالبدشکافی گفتمان «نجات ایران» میپردازد؛ روایتی که با پیوند زدن ناسیونالیسم افراطی، نوستالژی باستانگرایانه و منطق استعماری، مسیر جنگ و ویرانی را بهعنوان تنها راه رهایی تصویر میکند. کمالی در این بحث تبیین میکند که چگونه این گفتمان از دل تاریخ استعمار برخاسته و امروز در لفافهای نو، ذهنیت بخشی از جامعه و اپوزیسیون را برای پذیرش مداخله خارجی آماده کرده است.

تهران، ایران - ۱۳ آوریل: نمایی از خسارات سنگین به انستیتو پاستور ایران در تهران، ایران در ۱۳ آوریل ۲۰۲۶، پس از حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه. عکاس: فاطمه بهرامی، منبع: AFP
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اسفند ۱۴۰۴ عملیاتی شد، اما گفتمان «نجات ایران»، یعنی چارچوبی که بهعنوان زمینه تبلیغاتی و پروپاگاندای این جنگ عمل میکرد، از مدتها پیش از آن شکل گرفته و بهتدریج تقویت شده بود. حامیان جنگ عمدتاً از طرفداران پررنگ گفتمان «نجات ایران» بودند و همچنان نیز هستند. در این چارچوب فکری، مسیر رهایی ایران از وضعیت سیاسی موجود، نه از طریق تغییرات داخلی، بلکه از مسیر مداخله نظامی، بمباران و حتی ویرانی ساختارهای موجود تعریف میشود، حتی به قیمت کشته شدن غیرنظامیان و تخریب گسترده زیرساختها.
این پرسش مطرح است که گفتمان «نجات ایران» که در واقع بر یک رویکرد خاص و نوعی نگاه مداخلهگرایانه و استعماری استوار است، چگونه شکل گرفته و چگونه در طول زمان تقویت شده است؟
برای بررسی این موضوع، این پرسش را با مسعود کمالی، پروفسور جامعهشناسی در سوئد، در میان گذاشتیم:
زهرا باقریشاد - گفتمان نجات ایران از چه زمانی شکل گرفت و پررنگ شد؟
مسعود کمالی - این بحث «نجات» برمیگردد به دوران استعمار؛ زمانی که در واقع اروپاییها به کشورهای دیگر و قارههای مختلف رفتند و آنها را «بربر» یا «بیتمدن» خطاب کردند. هدفشان را هم بر پایه «نجات آن کشورها» و «متمدن کردنشان» گذاشتند؛ چیزی که در ادبیات انتقادی به آن گفتمان «نجات» یا گفته میشود؛ یعنی اینکه ما میرویم تا دیگران را نجات بدهیم. این گفتمان در اشکال نواستعماری نیز ادامه پیدا کرده است. در جنگ ویتنام ، مثلاً ویتنامی ها را ویتکنگ و«بیتمدن» مینامیدند؛ کسانی که گویا مانع ورود تمدن اروپایی یا آمریکایی به آن منطقه هستند. به طور کلی، این گفتمان همواره دخالت در کشورهای دیگر را به عنوان یک «وظیفه اخلاقی برای نجات» بازنمایی کرده است.
بعد از انقلاب ۵۷، طبیعتاً این گفتمان به شکل مستقیم وجود نداشت، اما بعدها به تدریج دوباره شکل گرفت. در سالهای بعد، بهخصوص با سرکوبهایی که در ایران اتفاق افتاد، این روایت کمکم تقویت شد. حتی در دورههایی، در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، که در ابتدا در لسآنجلس و جاهای دیگر توسط ایرانیان مهاجر یا تبعیدی راهاندازی شده بودند، در ابتدا چنین بحثی مطرح نبود که مثلاً آمریکا یا اسرائیل باید ایران را «نجات» دهند. بیشتر امیدشان به این بود که نظام داخلی دوام نخواهد آورد و تغییر از درون رخ میدهد. اما به مرور، با کاهش امید به نیروهای داخلی، این گفتمان تغییر کرد و نوعی نگاه «نجات از بیرون» پررنگتر شد. در این روایت، ایران به عنوان کشوری تحت اشغال تصویر میشود؛ یعنی گفتند که گروهی «غیرایرانی» یا «مذهبی» ایران را تصرف کردهاند و نیاز است که ایران از این وضعیت نجات داده شود. این نگاه حتی یک بعد تمدنی هم پیدا کرد؛ بازگشت به «تمدن پیش از اسلام» به عنوان یک ایده مرکزی مطرح شد. مشابه آنچه در ترکیه در دوران آتاتورک دیدیم؛ زمانی که با تغییر نامها و سیاستهای فرهنگی، تلاش شد هویت مدرن و سکولار جدیدی ساخته شود و از گذشته عثمانی و اسلامی فاصله گرفته شود. در ایران نیز رضاشاه تا حدی تحت تأثیر این جریان، به بازسازی هویت مدرن و فاصله گرفتن از گذشته اسلامی و سلطنتی کمک کرد. در حالی که هم در ایران و هم در ترکیه، اسلام به عنوان بخشی از تاریخ و تمدن این جوامع در نظر گرفته میشود و نمیتوان آن را نادیده گرفت، اما در برخی روایتهای سیاسی، این بخش نادیده گرفته شد.
در سالهای اخیر نیز برخی جریانهای خارج از کشور تلاش کردهاند تمدن ایران را به ۲۵۰۰ سال پیش بازگردانند و آن را به عنوان «بزرگترین تمدن جهان» بازنمایی کنند، در حالی که این نگاه گزینشی و ایدئولوژیک است. در این روایتها، جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت اشغالگر معرفی میشود که توسط نیروهای غیرایرانی یا عربها به ایران تحمیل شده است. همین موضوع باعث تقویت نوعی گفتمان نژادپرستانه ضدعرب نیز شده که متأسفانه هنوز هم ادامه دارد. در کنار این، برخی روایتها اسرائیل و ایران را به عنوان دو کشور «غیرعرب» در منطقه معرفی میکنند که باید با هم متحد شوند، در مقابل جهان عرب. این نگاه، در واقع نوعی بازتعریف ژئوپولیتیک و تمدنی منطقه است که در آن ایده «نجات از بیرون» دوباره مرکزی میشود. در نهایت، این گفتمان در برخی رسانهها که منابع مالیشان از کشورهای امریکا و اسرائیل تأمین میشود نیز بازتولید شده است؛ رسانههایی که به دلیل بیاعتمادی مردم به رسانههای داخلی ایران، تأثیر بیشتری پیدا کردهاند. در این روایت، حکومت ایران به عنوان حکومتی «غیرایرانی» یا «عربی» تصویر میشود که مردم ایران را به اسارت گرفته و باید از آن نجات داده شوند. در نتیجه، مبارزه مردم ایران دیگر به عنوان مبارزه با دیکتاتوری دیده نمیشود، بلکه به عنوان یک «مبارزه تمدنی» بازتعریف میشود؛ یعنی مبارزهای علیه اسلام و علیه «اشغالگران»، و نه صرفاً یک مبارزه سیاسی-اجتماعی علیه یک نظام اقتدارگرا مانند دوره محمدرضا شاه.
- شما از کلیدواژهای استفاده کردید به نام «تاکید بر تمدن ایرانی در تقابل با تمدن عرب» و «تقویت نگاه نوستالژی گرایانه» در جامعه ایرانی و حتی اجتماعات ایرانیان در دیاسپورا. به نظرم اینجا میتوانیم از این صحبت کنیم که یک پیوندی میان گفتمان استعماری، نژادپرستی و برخی روایتهای رایج در جامعه ایران و دیاسپورا وجود دارد.
بله، این ارتباط وجود دارد. اگر به تاریخ امپراتوریهای بزرگ نگاه کنیم، چه امپراتوری پارس در دوران پیش از اسلام و چه در دوره صفویه در ۱۵۰۰ میلادی، زمانی که یک دولت مرکزی شیعی در ایران شکل گرفت، میبینیم که مسئله قومیت و نژاد به شکل امروزی آن چندان پررنگ نبوده است. امپراتوریها ذاتاً چندقومیتی هستند و در آنها نژادپرستی به شکل مدرن کمتر معنا دارد. در ایران نیز، حکومتها اغلب ماهیت قبیلهای یا ترکیبی داشتند؛ برای مثال صفویها ترکتبار بودند، قاجارها نیز ترک بودند، افشارها و حتی کریمخان زند نیز از مناطق مختلف ایران میآمدند. تا زمانی که ساختار امپراتوری وجود دارد، مسئله نژادپرستی به شکل ضعیف یا حتی غایب است. عامل مهم دیگر، نبود آموزش ملی و نهادهای یکپارچه اجتماعی در آن دوران است. در نتیجه، تصور واحد و تثبیتشدهای از «ایرانی بودن» یا مثلاً «ترک بودن» یا «عثمانی بودن» به شکل امروزی وجود نداشت و از طریق نهادهای آموزشی و رسانهای بازتولید نمیشد. به همین دلیل، نژادپرستی مدرن زمانی شکل میگیرد که دولت-ملتها به وجود میآیند؛ یعنی زمانی که یک مرز حقوقی مشخص ایجاد میشود و مردم داخل آن مرز به عنوان «شهروندان یک ملت» تعریف میشوند. در این فرایند، معمولاً یک زبان رسمی نیز ساخته یا تثبیت میشود، زبان مرکز قدرت، و سایر زبانها و گویشها به عنوان «غیر استاندارد» یا حاشیهای تلقی میشوند.
این همان چیزی است که آن را نوعی «ملیگرایی نجاتگرایانه» مینامیم؛ پدیدهای که در بسیاری از کشورها دیده میشود. در این چارچوب، قدرت مرکزی و زبان مرکز، هویت ملی را تعریف میکنند و تاریخ نیز بازنویسی میشود. در جامعهشناسی گفته میشود که ابتدا دولتهای ملی شکل میگیرند و سپس «ملت» ساخته میشود، نه برعکس. یعنی ملت یک امر طبیعی و از پیش موجود نیست، بلکه محصول پروژه دولت مدرن است. در این فرآیند، تصوری از «ملت ایرانی» ساخته میشود که در دورههایی مانند رضاشاه، با حذف تدریجی واژگان عربی از زبان فارسی و تأکید بر یک زبان واحد، تقویت شد. حتی برخی گویشها و زبانهای محلی نیز به حاشیه رانده شدند. این روند، به تدریج نوعی تصور نجاتگرایانه از هویت ملی ایجاد کرد. در دوره محمدرضا شاه نیز، شکلگیری دولت مدرن ملی همراه با نوعی ناسیونالیسم نجاتگرا بود که همچنان در روایتهای سیاسی ادامه پیدا کرده است. به همین دلیل، میتوان گفت که در تاریخ ایران نوعی «نجاتگرایی ملی» به شکل مداوم وجود داشته است؛ چه در روایتهای سلطنتی و چه در روایتهای معاصر دیاسپورا. در سالهای اخیر نیز، بهویژه در میان برخی جریانهای سلطنتطلب، این گفتمان به شکل پررنگی ادامه یافته است. در این روایتها، تصوری غیرواقعی و ایدهآلسازیشده از «ایرانی بودن» شکل میگیرد؛ تصویری از یک شهروند واحد، اغلب مرد، فارسیزبان، و مرتبط با نمادهایی مانند کوروش. در این تصویرسازی، بخش بزرگی از تاریخ چندلایه ایران، از جمله دورههای اسلامی و تأثیرات فرهنگی آن، نادیده گرفته میشود. در نتیجه، نوعی بازگشت نوستالژیک به گذشته پیشااسلامی و حتی نوعی نژادپرستی پنهان نسبت به عربها شکل میگیرد. بنابراین، بله، میتوان گفت که نجاتگرایی ملی و نژادپرستی در بسیاری از موارد در هم تنیده شدهاند و این پدیده تنها محدود به رژیمهای سلطنتی نیست، بلکه در هر ساختاری که هویت ملی را به شکل بسته، یکدست و غیرتاریخی تعریف کند، میتواند بازتولید شود.
حتی میتوان گفت که جنبشهای اجتماعی، از جمله جنبشهای فمینیستی، نیز این مسئله را نشان دادهاند؛ یعنی اینکه خود مفهوم «ملت» نیز یک مفهوم خنثی نیست و همیشه با روابط قدرت، جنسیت و بازنمایی اجتماعی در ارتباط است. همانطور که در انقلاب فرانسه نیز «شهروند ملی» عمدتاً بر اساس یک الگوی مردانه تعریف میشد. در نهایت، میتوان گفت که تصویری که امروز برخی از ایران ارائه میدهند، تصویری از کوروش، یک تمدن یکدست و یک هویت ثابت، بخشی از یک پروژه نجاتگرایانه است که واقعیت تاریخی چندلایه و متکثر ایران را سادهسازی و تقلیل میدهد.
- وقتی درباره «جنگطلبان» در دیاسپورا صحبت میکنیم، بهویژه کسانی که با گفتمان «نجات ایران از دست جمهوری اسلامی» و مداخله آمریکا یا اسرائیل همراه میشوند، معمولاً تمرکز ذهنی ما روی سلطنتطلبهاست. اما واقعیت این است که این گفتمان فقط محدود به آنها نیست. ما در میان برخی گروههای دیگر نیز چنین گرایشی میبینیم؛ حتی گروههایی که خودشان منتقد سلطنتطلبان هستند. برای مثال، عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کومله کردستان ایران حتی در گروه افرادی بود که به ترامپ برای حمله نظامی به ایران نامه نوشت و در مقاطعی بهطور صریح از مداخله قدرتهای خارجی یا حتی سیاستهای ترامپ برای تضعیف نظام ایران حمایت کرد. بنابراین سؤال مهم این است: چرا افراد و گروههایی هم به گفتمان «نجات» متوسل میشوند، در حالی که خودشان همواره از نوعی استعمار داخلی و سرکوب در داخل ایران رنج بردهاند؟
اگر به مسئله از منظر نظری نگاه کنیم، همانطور که قبلاً هم گفتم، دولتهای ملی ابتدا تشکیل میشوند و سپس «ملت» ساخته میشود. در این چارچوب، بسیاری از گروههای اتنیکی، چه در کردستان ایران، ترکیه، عراق یا سوریه، دارای نوعی پروژه سیاسی هستند که در نهایت به شکلگیری یک «دولت ملی» جدید منتهی میشود؛ حالا با عنوان دولت کرد، دولت بلوچ یا سایر اشکال مشابه.
این گروهها الزاماً به دنبال جدایی صرف نیستند، بلکه در بسیاری موارد به دنبال ایجاد یک دولت مدرن هستند؛ دولتی که بتواند نهادهای سیاسی، امنیتی و اداری خود را داشته باشد. نمونه روشن آن را در سوریه و منطقه روژآوا دیدیم، جایی که با حمایت نیروهای خارجی، یک ساختار حکومتی موقت شکل گرفت. امید این بود که این ساختار بهتدریج به یک دولت پایدار تبدیل شود و حتی در آینده به سایر مناطق کردنشین نیز گسترش پیدا کند. در این معنا، ما با نوعی «سیاست دولتسازی» مواجه هستیم؛ یعنی گروههایی که تجربه و ایدئولوژی لازم برای ساختن دولت را دارند یا حداقل تصور میکنند که میتوانند آن را بسازند. اما مسئله اینجاست که این روند در بسیاری موارد با روایت «نجات از بیرون» پیوند میخورد؛ یعنی این تصور که یک نیروی خارجی باید مداخله کند تا این پروژه سیاسی ممکن شود. در نتیجه، گفتمان نجات در اینجا هم فعال میشود، حتی اگر در ظاهر با سلطنتطلبان یا دیگر جریانها متفاوت باشد.
اگر به تاریخ اروپا نگاه کنیم، میبینیم که شکلگیری دولتهای ملی در ابتدا با جنگها و درگیریهای گسترده همراه بود؛ از انقلاب فرانسه و جنگهای ناپلئونی گرفته تا جنگهای جهانی اول و دوم. در واقع، شکلگیری مرزهای ملی بهطور مستقیم با خشونت و منازعه همراه بوده است. اما بعد از جنگ جهانی دوم، تجربه اروپا به این نتیجه رسید که ملیگرایی افراطی و دولتمحوری میتواند منجر به جنگهای ویرانگر شود. به همین دلیل، پروژههایی مانند اتحادیه اروپا شکل گرفت تا نوعی ساختار فرادولتی ایجاد شود و از شدت رقابتهای ملی کاسته شود. در مقابل، در بسیاری از مناطق دیگر، بهویژه در خاورمیانه، روندها متفاوت بوده است. در اینجا به جای حرکت به سمت ساختارهای فراملی یا همکاری منطقهای، گاه شاهد تقویت پروژههای تکهتکهسازی هستیم؛ پروژههایی که با منافع قدرتهای جهانی نیز گره خوردهاند. قدرتهایی مانند آمریکا یا اسرائیل در برخی دورهها به دنبال شکلدهی به دولتهای کوچکتر و ضعیفتر بودهاند؛ دولتهایی که وابستگی بیشتری دارند و کنترلپذیرتر هستند. این مسئله را میتوان در تجربه برخی کشورهای خلیج فارس نیز دید، جایی که از ساختارهای بزرگتر تاریخی به واحدهای سیاسی کوچکتر تبدیل شدند. در این چارچوب، نگرانیای که در سطح ژئوپولیتیک مطرح میشود، معمولاً مربوط به «کشورهای بزرگ و قدرتمند» است. برای مثال، ایده «ایران بزرگ» همواره در برخی تحلیلهای استراتژیک به عنوان یک عامل بالقوه بیثباتکننده مطرح شده است، بدون توجه به اینکه چه حکومتی در آن قدرت داشته باشد. در نتیجه، میتوان گفت که گفتمان «نجات» در این سطح نیز با منطق تقسیمبندی، تکهتکهسازی و بازتعریف مرزهای سیاسی پیوند دارد؛ منطقی که هم در سیاست داخلی و هم در سیاست بینالملل قابل مشاهده است.
- میخواهم برگردم به پذیرش گفتمان نجات از سوی افراد جامعه. سؤال اینجاست که چطور یک فرد به جایی میرسد که اصلاً بپذیرد سرنوشت خودش را به دست مثلاً ترامپ و نتانیاهو بسپارد؛ با توجه به سابقه این افراد که برای همه هم مشخص است. برخی میگویند مردم ایران یا حتی ایرانیان در خارج دچار استیصال شدهاند. آیا میتوان این را تنها با استیصال توضیح داد؟
به نظر من نه، کاملاً غلط است! ببینید، یک زمان تصور این بود که فقط کشورهای فقیر انقلاب میکنند، اما اینطور نیست. مثلاً بنگلادش کشور فقیری بود ولی انقلاب و تحول داشت. یا کشورهای آفریقایی که بسیار فقیرتر بودند. بنابراین رابطه مستقیمی بین فقر یا استیصال و این نوع کنشها وجود ندارد. بنابراین اینکه گفته میشود مردم به استیصال رسیدهاند، بیشتر یک تصور ساختهشده است. طبیعتاً بعد از ۴۰–۴۸ سال حکومت دیکتاتوری، حکومتی که به مردم اهمیت نمیدهد، زمینه نارضایتی را فراهم میکند. از نظر اقتصادی هم کشور در شرایط تحریم و فشار بوده و وضعیت اقتصادی همیشه ایدهآل نبوده است. اما این به معنای استیصال نیست. ببینید، در ایران جنبشهایی شکل گرفت که به قدرت نرسیدند، اما این به این معنا نیست که جامعه منفعل بوده است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» به نظر من یکی از مهمترین دستاوردهای خودش را داشت، اما نه به شکل تغییر فوری نظام.
تصوری که برخی دارند این است که میتوان با یک جنبش براندازانه یا با دخالت خارجی، مثلاً اسرائیل یا آمریکا، تغییر ایجاد کرد. این نگاه وجود دارد، اما چرا؟ به نظر من باید از تئوری قدرت که فوکو مطرح کرده استفاده کرد. خود من هم سالها روی این موضوع کار کردهام که چطور رسانهها، آموزش عمومی و حتی تولید علم، روی ذهنیتها اثر میگذارند. مثلاً شما نگاه کنید آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، ۶۵ مجله علمی در اروپا را خرید. بسیاری از استادان آمریکایی را به اروپا فرستاد و در دانشگاههای اروپا نفوذ پیدا کرد. در سوئد هم همیشه یک درگیری بین جریان آکادمیک آمریکایی و سوسیالدموکراتها وجود داشته است. حتی در کار شخصی خودم هم این را دیدهام. من یک کتاب درباره جنگ فرستادم برای انتشار و از دادههای آماری آمریکا استفاده کرده بودم. بعد به من گفتند چرا مثلاً درباره فروش اسلحه به اسرائیل اینطور نوشتهای. یعنی حتی دادهای که استفاده میکنی از همان ساختار قدرت میآید. یا همانطور که فوکو میگوید، وقتی آموزش، تبلیغات و رسانه با هم ترکیب میشوند، شما همان چیزی را فکر میکنید که قدرت میخواهد شما فکر کنید. این اصل ماجراست. یعنی یک فرد ایرانی که جلوی ایران اینترنشنال نشسته، دقیقاً در همان چارچوبی فکر میکند که آن گفتمان وابسته به اسرائیل تولید میکند؛ همانطور که کسی که در ساختار رسمی قدرت رسانهای غربی قرار دارد، همان چارچوب را بازتولید میکند. اینجاست که مسئله مهم میشود: اگر فرد نتواند یک قدم عقب بایستد و به خودش نگاه کند، یعنی ببیند که این فکرها از کجا میآیند و چرا این گفتمانها اینقدر اثرگذارند، در همان ساختار باقی میماند.
مشکل این است که گفتمانهای آلترناتیو هم یا بسیار ضعیفاند یا وجود ندارند. کسانی که در برابر جنگ، مداخله خارجی یا سیاستهای قدرتهای بزرگ موضع دارند، در اقلیت هستند. در نتیجه، بسیاری از افراد، حتی اگر سیاسی بوده باشند، به دلیل اینکه رشد فکری انتقادی نداشتهاند، هنوز جهان را دوقطبی میبینند: سیاه و سفید، انقلاب یا سقوط، نجات یا نابودی. این همان چیزی است که فوکو دربارهاش صحبت میکند: تبدیل قدرت اقتصادی و سیاسی به قدرت تولید فکر. و ما انسانهای عادی، در زندگی روزمره، تحت تأثیر این گفتمانها جهان را همانطور میبینیم که قدرت میخواهد دیده شود، مگر در مواردی که آگاهی انتقادی و مقاومت وجود داشته باشد.





نظرها
نظری وجود ندارد.