ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

از پروژه آزادی تا آتش فجیره؛ آغاز فروپاشی معماری امنیتی سنتی خلیج فارس

علی رسولی - دیگر بعید است نظم پیش از ۸ اسفند احیا شود؛ نظمی که در آن کشورهای خلیج فارس می‌توانستند هم با آمریکا قرارداد امنیتی داشته باشند، هم با ایران در وضع نه دوست و نه دشمن بمانند، هم با اسرائیل تجارت یا رابطه پنهان و آشکار بسازند و هم تصور کنند که جنگ‌های بزرگ در نهایت بیرون از مرزهای آن‌ها مهار می‌شود. اکنون روشن شده که خلیج فارس نه حاشیه جنگ، بلکه یکی از میدان‌های اصلی آن است.

حمله پهپادی روز دوشنبه ۱۴ اردیبهشت به بندر فجیره که مقام‌های اماراتی آن را به ایران نسبت دادند، یک ماجرای حاشیه‌ای در میانه تنش‌های جنگی نیست. این حمله تصویری فشرده از نوع کنشگری جمهوری اسلامی در جنگ احتمالی آینده و یا از همه مهم‌تر در فردای هر توافق یا تداوم بن‌بست کنونی با آمریکا بود.

مقام‌های فجیره اعلام کردند پس از حمله پهپادی به منطقه صنایع نفتی فجیره، آتش‌سوزی رخ داد و نیروهای دفاع مدنی برای مهار آن وارد عمل شدند. ایران در واکنش، فضای ابهام را انتخاب کرده و گرچه به صورت غیررسمی برای امارات خط و نشان مفصلی کشیده ولی دست‌کم تا زمان انتشار این مطلب، مسئولیت حمله را به صورت رسمی نپذیرفته است.

چرا این حمله مهم بود؟ اهمیت این حمله در زمان‌بندی آن بود. درست در روزی که آمریکا اعلام کرد برای باز کردن مسیر کشتیرانی و کمک به خروج کشتی‌های گرفتار در خلیج فارس و تنگه هرمز وارد عمل می‌شود، ایران ضربه‌ای به امارات وارد کرد؛ یعنی به یکی از کشورهایی که هم از نظر اقتصادی به امنیت دریایی وابسته است و هم در سال‌های اخیر بیش از دیگر همسایگان جنوبی ایران به سمت همکاری راهبردی با اسرائیل و آمریکا حرکت کرده است.

فعلا آمریکا عملیات پر ابهام و ناروشنی را کلید زده که نامش را «پروژه آزادی» گذاشته است. واشنگتن می‌گوید این عملیات را برای بازگشایی تنگه هرمز آغاز کرده و نیروهای آمریکایی در جریان این عملیات چند قایق کوچک ایرانی را منهدم و موشک‌ها و پهپادهای شلیک‌شده از سوی سپاه پاسداران را رهگیری کردند.

در فضای بن‌بست کنونی که «جنگ آشکار» جای خود را به «جنگ پنهان» داده و مذاکرات تهران و واشنگتن هم همچنان در بن‌بست است، «پروژه آزادی» را می‌توان در قالب اقدامی «زیر آستانه جنگ» فهمید؛ اقدامی نه در سطح حمله مستقیم تمام‌عیار به ایران، اما فراتر از هشدار دیپلماتیک یا اسکورت نمادین کشتی‌ها.

واشنگتن می‌خواست نشان دهد که هنوز می‌تواند امنیت مسیرهای انرژی را تضمین کند، بدون آنکه الزاما وارد مرحله تازه‌ای از جنگ گسترده شود. پاسخ ایران نیز در همین سطح طراحی شد. نه حمله‌ای که بی‌درنگ جنگی تمام‌عیار را اجتناب‌ناپذیر کند، نه سکوتی که به معنای پذیرش بازگشت آمریکا به نقش پلیس دریایی خلیج فارس تلقی شود.

حمله به فجیره، در چنین چارچوبی، نوعی هشدار روشن از سوی ایران بود: اگر دنبال باز کردن تنگه هرمز با زور باشید، با امنیت بنادر، پالایشگاه‌ها، فرودگاه‌ها و زیرساخت‌های اقتصادی جنوب خلیج فارس خداحافظی کنید.

اما معنای این دو واقعه یعنی تلاش آمریکا برای گشودن تنگه هرمز و واکنش ایران با حمله به فجیره را فقط در چارچوب بن‌بست کنونی نباید تحلیل کرد. این رویدادها گوشه‌ای از یک تحول بزرگتر هستند که زلزله آینده خاورمیانه خواهد بود.

به چه معنا؟ جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران که از ۸ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد، در پیامدهای منطقه‌ای خود می‌تواند به اندازه جنگ ۷ اکتبر بر معماری امنیتی آینده خاورمیانه اثر بگذارد. جنگ غزه نظم سیاسی و اخلاقی پیرامون مسئله فلسطین، عادی‌سازی روابط اعراب و اسرائیل و جایگاه منطقه‌ای اسرائیل را دگرگون کرد. جنگ ۸ اسفند اما پرسشی بنیادی‌تر را پیش کشیده است: امنیت خلیج فارس در دورانی که ایران، اسرائیل و آمریکا هر سه می‌توانند با تصمیم‌های خود هزینه مستقیم بر کشورهای عربی تحمیل کنند، چگونه باید تعریف شود؟

تا پیش از این جنگ، کشورهای حاشیه خلیج فارس تلاش می‌کردند امنیت خود را بر سه پایه نگه دارند: رابطه نظامی-امنیتی عمیق با آمریکا، تنش‌زدایی محدود با تهران، و حفظ ظاهری از بی‌طرفی در جدال مزمن ایران و اسرائیل. جنگ ۸ اسفند و اقدام ایران برای هدف قراردادن مستقیم کشورهای شورای همکاری خلیج فارس نشان داد که زمان وداع با این مدل امنیتی «سه‌پایه» به پایان رسیده است.

به همین دلیل است که تحولی نسبتا بزرگ در میان کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس در حال رخ دادن است. تحولی که گرچه هنوز به یک سازوکار امنیتی بدل نشده ولی نتیجه موقعیتی است که در آن بازیگران عرب حوزه خلیج‌فارس به این نتیجه رسیده‌اند که باید برای در امان ماندن از طوفان‌های آینده یک مدل امنیتی جدید بسازند. به همین دلیل دولت‌های خلیج فارس پس از حملات ایران به کشورهایشان و پیامدهای جنگ، در حال بازنگری در سه راهبرد قدیمی خود هستند: بی‌طرف‌نمایی، اتکا به واشنگتن، و حفظ خط باریک ارتباطی با تهران برای در امان ماندن از آتش.

اما این بی‌ثباتی کنونی به آسانی به یک مدل امنیتی بدیل رهنمون نخواهد شد. مشکل اصلی این است که از نگاه تهران، کشورهای خلیج فارس حتی اگر مدعی باشند که در جنگ شرکت نکرده‌اند، به دلیل میزبانی پایگاه‌های آمریکایی، همکاری نظامی با واشنگتن و خرید تسلیحات غربی، بخشی از زیرساخت امنیتی دشمن به شمار می‌روند. در نتیجه، بی‌طرفی‌ای که از سوی بازیگر اصلی جنگ به رسمیت شناخته نشود، در عمل یک پول سیاه هم نمی‌ارزد.

پس از ۸ اسفند، کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس با حملات ایران به بنادر، فرودگاه‌ها، تاسیسات نفتی و حتی زیرساخت‌های حیاتی‌شان با دیوار سخت واقعیت مواجه شدند: فاصله گرفتن لفظی از جنگ با ایران، لزوما مانع انتقال جنگ به خاک آن‌ها نمی‌شود.

تبعات حملات ایران و هضم آن برای این کشورها آسان نبوده است. و دقیقا به همین دلیل شکاف میان کشورهای عربی خلیج فارس آشکارتر شده است. شاید تکلیف ابوظبی بیش از دیگران روشن باشد. به نظر می‌رسد امارات بیش از دیگر رفقای عرب‌اش به این جمع‌بندی نزدیک شده که «پرونده جمهوری اسلامی» را نمی‌توان با بازگشت به وضعیت پیشین بست.

ابوظبی در سال‌های گذشته حتی پیش از پیمان ابراهیم تخم‌مرغ‌هایش را یکی یکی در سبد اسرائیل گذاشت. تصمیم‌گیران اماراتی نگاهشان به آینده خاورمیانه به صورت خلاصه این است: شکل‌گیری نظم امنیتی قرن ۲۱ در خاورمیانه با رهبری اسرائیل حتمی‌الوقوع است. کوشش ابوظبی آن است که در این نظم جدید خودش را به هاب مالی و اقتصادی این سازوکار تبدیل کند. به بیان ساده، رویه‌های امنیتی را تل‌آویو مشخص می‌کند، رویه‌های اقتصادی لاجرم از ابوظبی سر در می‌آورد.

به همین دلیل امارات تصمیم گرفت که هزینه‌های احتمالی پیشگام شدن در رسمیت داده به رابطه با اسرائیل را متقبل شود. ابوظبی به همکاری‌های فناورانه و امنیتی با تل‌آویو نزدیک شد و خود را به عنوان بازیگری معرفی کرد که می‌خواهد بخشی از نظم جدید، مبتنی بر پیوند با آمریکا و اسرائیل، باشد.

اینکه آمال ابوظبی تحقق خواهد یافت یا نه به سرنوشت جنگ کنونی وابسته است. حمله به فجیره و تداوم ناامنی در مسیرهای انرژی، احتمالا این نگاه را در امارات تقویت می‌کند که ادامه حیات جمهوری اسلامی در شکل کنونی، یعنی پذیرش دائمی بازیگری با ظرفیت تخریب بالا در همسایگی مستقیم آن.

اما همه کشورهای جنوبی خلیج فارس مانند امارات فکر نمی‌کنند. عربستان سعودی، قطر، عمان و تا حدی کویت نگاه محتاطانه‌تری دارند. این کشورها نسبت به جمهوری اسلامی کاملا بی‌اعتمادند و از تثبیت ایران به عنوان قدرتی که می‌تواند تنگه هرمز را ببندد و زیرساخت‌های آن‌ها را هدف بگیرد، هراس دارند. با این حال، هزینه اجرای راهبرد اسرائیل و آمریکا را نیز بسیار بالا، مبهم و غیرقابل پیش‌بینی می‌بینند.

مهم‌تر از همه اینکه آن‌ها اسرائیل را به همان اندازه جمهوری اسلامی (اگر نگوییم بیشتر) غیرقابل اعتماد می‌دانند. مخمصه کنونی برای این بازیگران این است که با صرف هزینه‌های کمرشکن از مدل حرکت روی لبه تیغ با تهران به مدل حرکت روی لبه تیغ با تل‌آویو برویم؟

به همین دلیل آن‌ها رفتاری به کل متفاوت از امارات دارند. برای آن‌ها ورود بی‌محابا به اتاق تاریک جنگ می‌تواند نتیجه‌ای کاملا متفاوت از تصور اولیه داشته باشد: قرار است فیل مهار شود، اما شاید در نهایت خرسی درنده از تاریکی بیرون بیاید.

این کشورها از یک سو نمی‌خواهند جمهوری اسلامی در پایان جنگ به عنوان قدرتی بقا یافته و صاحب حق وتوی عملی بر امنیت خلیج فارس تثبیت شود؛ از سوی دیگر نمی‌خواهند اسرائیل، در مقام برنده مطلق، نظم آینده منطقه را بر اساس برتری نظامی خود و بی‌اعتنایی به منافع اعراب بازنویسی کند.

همین مخمصه، کشورهای جنوب خلیج فارس را در وضعیت دوپارگی قرار داده است: ترسان از ایران، اما بی‌اعتماد به اسرائیل؛ نیازمند به آمریکا، اما تردید عمیق نسبت به اولویت‌های واشنگتن.

جنگ ۳۸ روزه و تبعات آن این تردید را تشدید کرد. حملات به تاسیسات اقتصادی، بسته ماندن تنگه هرمز، محدود شدن صادرات بحرین، کویت و قطر و اخلال در تجارت عمان، عربستان و امارات نشان داد که نظم امنیتی قدیمی، حتی با حضور گسترده آمریکا، قادر به جلوگیری از خسارت مستقیم به کشورهای خلیج فارس نیست. مقام‌های ایرانی نیز در روزهای گذشته از «مدیریت جدید» تنگه هرمز سخن گفته‌اند؛ پیامی که از نگاه کشورهای جنوبی خلیج فارس به معنای تلاش تهران برای تبدیل این گذرگاه حیاتی به ابزار چانه‌زنی دائمی است.

از سوی دیگر، آمریکا نیز نشان داده که تامین امنیت کشورهای خلیج فارس همیشه اولویت اصلی‌اش نیست. واشنگتن ممکن است در یک لحظه از آن‌ها انتظار همراهی امنیتی، میزبانی نظامی و پرداخت هزینه‌های سیاسی داشته باشد، اما در لحظه بعد به توافقی با ایران برسد که آن کشورها نه در طراحی‌اش نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌اند و نه الزاما از نتایجش منتفع می‌شوند.

همین تجربه، احتمالا کشورهای خلیج فارس را به سمت تنوع‌بخشی بیشتر به شرکای امنیتی‌شان خواهد برد. ترکیه و پاکستان یا اروپا، کره جنوبی، ژاپن و حتی چین، البته بدون قطع رابطه حیاتی با آمریکا.

در این میان، شکاف امارات با عربستان سعودی و قطر نیز آشکارتر شده است. این شکاف جدید نیست؛ در سودان، یمن، رقابت‌های بندری، سیاست انرژی و حتی پرونده عادی‌سازی با اسرائیل نشانه‌های آن دیده می‌شد. اما جنگ ایران این اختلافات را از سطح رقابت‌های پنهان به سطح انتخاب‌های راهبردی بالا کشیده است.

تصمیم اخیر امارات برای خروج از اوپک، که ضربه‌ای جدی به گروه تولیدکنندگان نفت و نشانه‌ای از واگرایی با عربستان بود، در همین زمینه معنا پیدا می‌کند.

ابوظبی و ریاض، این «دوقلوهای افسانه‌ای» سیاست خلیج فارس، مدت‌هاست به تضاد منافع رسیده‌اند. امارات خود را بازیگری چابک، تجاری، فناورانه و نزدیک به اسرائیل و آمریکا می‌بیند؛ عربستان اما با وزن جمعیتی، مذهبی و ژئوپلیتیک بزرگ‌تر، نمی‌تواند به همان سرعت و با همان بی‌پروایی حرکت کند. از طرف دیگر ریاض به شدت نگران است که امارات در پیوند با اسرائیل حوزه نفوذش در جنوب خلیج فارس را از بین ببرد و منطقه‌ای که زیر نگین انگشتری برادران سعودی بود به وضعیت شامات دچار شود. یعنی ابوظبی به بازیگری تبدیل شود شبیه به اسرائیل و آنگونه که اسرائیل در منطقه عربی شام (سوریه، لبنان، اردن و تا حدی عراق) عمل می‌کند، ابوظبی هم چنین کند.

قطر هم این نگرانی را دارد. دوحه با شبکه میانجی‌گری، روابط خاص با آمریکا، کانال‌های ارتباطی با ایران و حساسیت نسبت به فلسطین، مسیری متفاوت از امارات را انتخاب کرده است. عمان همچنان تلاش می‌کند نقش میانجی و مهارکننده آتش را حفظ کند. اما حملات مستقیم و بحران هرمز نشان داده که حتی میانجی‌گری نیز مصونیت نمی‌آورد.

نتیجه چنین آش شله‌قلمکاری چیست؟ بازآرایی اجتناب‌ناپذیر معماری امنیتی خاورمیانه. دیگر بعید است نظم پیش از ۸ اسفند احیا شود؛ نظمی که در آن کشورهای خلیج فارس می‌توانستند هم با آمریکا قرارداد امنیتی داشته باشند، هم با ایران در وضع نه دوست و نه دشمن بمانند، هم با اسرائیل تجارت یا رابطه پنهان و آشکار بسازند و هم تصور کنند که جنگ‌های بزرگ در نهایت بیرون از مرزهای آن‌ها مهار می‌شود. اکنون روشن شده که خلیج فارس نه حاشیه جنگ، بلکه یکی از میدان‌های اصلی آن است.

معماری امنیتی این بخش از خاورمیانه تغییراتی بزرگ خواهد داشت و ساختار این معماری به نتیجه بن‌بست کنونی در تنش آمریکا و جمهوری اسلامی بستگی دارد. اما نه به این معنا که فقط یک سناریو تحول ایجاد می‌کند. اگر جنگی گسترده‌تر رخ دهد و جمهوری اسلامی به عنوان نظام سیاسی به پایان راه برسد، خاورمیانه وارد مرحله‌ای از رقابت برای شکل دادن به ایران پساجمهوری اسلامی خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی استحاله‌یافته‌ای باقی بماند، کشورهای خلیج فارس باید با موجودیتی جدید اما همچنان سنگین‌وزن و پرظرفیت کنار بیایند. اگر هم جمهوری اسلامی زخمی اما بقا یافته از جنگ بیرون بیاید، میل آن به انتقام، ابزارسازی از تنگه هرمز و فشار بر همسایگان می‌تواند بیشتر شود.

در همه این سناریوها، یک چیز ثابت است: معماری امنیتی پیشین دیگر بازنخواهد گشت. دوستی‌ها و دشمنی‌های تازه جای روابط قبلی را می‌گیرند. امارات احتمالا بیش از پیش به اسرائیل و آمریکا نزدیک می‌شود؛ عربستان، قطر و عمان در پی مهار هم‌زمان ایران و اسرائیل خواهند بود؛ و آمریکا دیگر نه ضامن بی‌چون‌وچرای امنیت، بلکه بازیگری خواهد بود که باید در کنار دیگر گزینه‌ها سنجیده شود. حمله به فجیره از این نظر فقط یک آتش‌بازی در شب‌تاریک نبود؛ نشانه‌ای بود از ورود خلیج فارس به عصری که در آن هر آنچه سخت و محکم بود، دود شده و به هوا رفته.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.