اقتصاد جنگی و زندگی مزدبگیران در ایران
سیاوش شهابی ـ معیار واقعی تحلیل جنگ این است که آیا زندگی کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، رانندگان، کارگران پیمانی و خانوادههای فرودست بهتر میشود، یا هزینه جنگ و بازسازی دوباره روی دوش آنها میافتد؟

کارگران و روزنامهنگاران در مقابل یک ساختمان مسکونی که چند روز قبل از اجرای آتشبس دو هفتهای بین ایران و ایالات متحده، مورد حمله هوایی ایالات متحده و اسرائیل قرار گرفت، در مجتمع مسکونی شهید بروجردی در جنوب تهران در ۱۴ آوریل ۲۰۲۶ ایستادهاند. منبع: AFP
در جنگ، دولتها از هدف نظامی، زیرساخت، بازدارندگی، تنگه، مذاکره و بازسازی حرف میزنند. اما برای اکثریت مردم، جنگ وقتی واقعی میشود که قیمت مواد غذایی افزایش پیدا می کند، کرایه حملونقل بالا میرود، کارگاه مواد اولیه ندارد، شیفت کاری کم میشود، برق قطع میشود، کارفرما مزد را عقب میاندازد و دولت از مردم میخواهد «تابآوری» کنند. مسئله فقط این نیست که چه چیزی بمباران شده است؛ مسئله این است که هزینه آن چگونه به زندگی کارگران، مزدبگیران، بازنشستگان و خانوادههای فرودست منتقل میشود.
فهم این انتقال ساده نیست. دادهها پنهاناند. نهادهای دولتی یا اطلاعات نمیدهند، یا گزینشی و گمراهکننده حرف میزنند. تشکلهای مستقل کارگری وجود ندارد. روزنامهنگاری میدانی و مستقل زیر فشار امنیتی است. رسانه مستقل امکان و اجازه فعالیت ندارد. کارگران بسیاری از صنایع آسیبدیده امکان روایت علنی تجربه خود را ندارند. در چنین وضعیتی، باید از میان گزارشها، گفتوگوها و تحلیلهای پراکنده، نشانهها را بیرون کشید و آنها را از منظر زندگی مزدبگیران دوباره خواند.
در برخی تحلیلهای اقتصادی منتشرشده در روزهای اخیر، اعدادی درباره آسیب به پارس جنوبی، فولاد، پتروشیمی، سوخت، بنزین، گازوئیل و نیاز وارداتی مطرح شده است. فارغ از اینکه همه این اعداد تا چه اندازه دقیق و قابل راستیآزماییاند، جهت کلی آنها یک واقعیت را روشن میکند: جنگ به زنجیره تولید و بازتولید زندگی روزمره رسیده است.
این ضربههای زیرساختی بر اقتصادی فرود آمدهاند که پیش از آن هم زیر فشار تورمی کمسابقه فرسوده شده بود. بر اساس گزارش مرکز آمار ایران، شاخص قیمت مصرفکننده در فروردین ۱۴۰۵ نسبت به ماه قبل ۵ درصد، نسبت به فروردین سال گذشته ۷۳.۵ درصد و در دوازده ماه منتهی به فروردین ۵۳.۷ درصد افزایش داشته است.
معنای ساده این عددها این است که خانوارها یک سبد مشابه را در فروردین امسال بیش از ۷۳ درصد گرانتر از فروردین سال قبل خریدهاند. فشار بر کالاهای ضروری شدیدتر بوده است: تورم نان و غلات از ۱۰۶ درصد گذشته و روغن و چربیها نزدیک به ۱۰۰ درصد افزایش داشتهاند. از همه مهمتر، فشار تورمی بر دهکهای پایین سنگینتر است؛ تورم سالانه دهک دوم ۵۸.۲ درصد و دهک دهم ۵۲ درصد گزارش شده است. بنابراین جنگ وارد حوزه اقتصادی شده که برای کارگران و مزدبگیران پیشاپیش شبیه وضعیت اضطراری بوده است. هر شوک تازه در گاز، برق، سوخت، واردات یا حملونقل، روی سفرهای مینشیند که پیشتر کوچک شده بود.
از پارس جنوبی تا خط تولید
در روایت رسمی، آسیب به یک زیرساخت با واژههایی مانند «محدود»، «قابل جبران» یا «در حال ترمیم» توصیف میشود، در حالیکه در زندگی کارگران همان آسیب یعنی زنجیره ای از رویدادها از کاهش تولید تا تعطیلی شیفت و تعلیق قرارداد. خیلی ساده یعنی عقبافتادن دستمزد و ترس از بیکاری.
در برآوردهای مطرحشده، از کاهش بخشی از ظرفیت تولید گاز پارس جنوبی، هزینه چند میلیارد دلاری بازسازی و از دست رفتن بخشی از امکان صادرات گاز سخن گفته شده است. گاز پارس جنوبی به نیروگاه، صنعت، پتروشیمی، مصرف خانگی، صادرات و بودجه دولت وصل است. کسری گاز یعنی فشار بر برق. فشار بر برق یعنی اختلال در تولید. اختلال در تولید یعنی کارگری که امروز سر کار میرود اما نمیداند ماه بعد خط تولید فعال خواهد بود یا نه.
تحلیلگران اشاره میکنند که بازسازی پارس جنوبی ۵ تا ۶ میلیارد دلار و یک دوره چندساله زمان میخواهد؛ بازسازی بخشهایی از فولاد مبارکه ۳ تا ۴ میلیارد دلار و دستکم یک تا یکونیم سال زمان نیاز دارد؛ برای فولاد خوزستان نیز عددی حدود ۱.۵ تا ۲ میلیارد دلار مطرح شده است. در پتروشیمی، اگرچه آسیب اصلی به خود همه واحدها نبوده، اما ضربه به واحدهای مهمی میتواند با حدود ۲.۵ میلیارد دلار هزینه بازسازی، کل خوشه تولیدی را تحت فشار بگذارد. معنای اجتماعی این اعداد یعنی بازسازی یک پروژه کوتاهمدت نیست. این فاصله زمانی برای کارگر یعنی ماهها و شاید سالها ناامنی شغلی، کاهش تولید، تعویق مزد، تورم وارداتی و رقابت بر سر منابع محدود.
در فولاد نیز مسئله فقط آسیب به یک کارخانه بزرگ نیست. اختلال در فولاد مبارکه یا فولاد خوزستان، با کاهش تولید ورق و محصولات میانی همراه است که یعنی همین کاهش تولید، به خودروسازی، لوازم خانگی، ساختوساز، حملونقل، انبارداری و پیمانکاران کوچکتر منتقل میشود. آنچه در جدولهای اقتصادی «کسری تراز فولادی» نام میگیرد، در پایین زنجیره میتواند به توقف سفارش، کاهش دستمزد، تعدیل کارگر پیمانی یا گرانتر شدن کالای مصرفی تبدیل شود.
پتروشیمی نیز فقط صادرات و ارزآوری نیست. محصولات پتروشیمی در بستهبندی، لاستیک، لوله، قطعات، الیاف، مواد اولیه صنایع کوچک و کالاهای روزمره حضور دارند. بنابراین کاهش تولید پتروشیمی فقط عددی در صادرات نیست؛ میتواند به کمبود مواد اولیه، افزایش قیمت کالا و فشار تازه بر خانوارهای مزدبگیر تبدیل شود.
هر دلار کسری، یک فشار تازه بر پایین جامعه
در برخی برآوردها، از دهها میلیارد دلار فشار ناشی از بازسازی، عدمالنفع صادراتی و واردات جایگزین سخن گفته میشود. این عددها بزرگاند، اما مسئله اصلی فقط بزرگی آنها نیست. مسئله این است که این کسری از کجا جبران خواهد شد.
اقتصاد ایران پیش از جنگ هم با تورم بالا، دستمزدهای عقبمانده، بحران مسکن، کاهش قدرت خرید، بیکاری پنهان، خصوصیسازیهای رانتی، سرکوب تشکلیابی و ناامنی شغلی روبهرو بود. جنگ روی زمینی فرود نیامده که سالم و آرام بوده باشد. برعکس، جنگ بر بدنی نشسته که پیشتر با تحریم، فساد، سیاستهای پولی و مالی ضدکارگری، حذف حمایتهای اجتماعی و سرکوب سازمانیابی جمعی فرسوده شده بود.
اگر برای جبران کسری ارزی، واردات ضروری محدود شود، قیمت کالاها بالا میرود. اگر دولت سراغ حذف یارانه و افزایش مالیات غیرمستقیم برود، فشار مستقیم به مصرف روزانه مردم وارد میشود. اگر بانک مرکزی بیهدف پول تزریق کند، تورم سفره کارگران را کوچکتر میکند. اگر هم به نام کنترل نقدینگی، اعتبار به تولید و معیشت نرسد، کارگاهها و بنگاههای پاییندستی زودتر سقوط میکنند.
به زبان ساده، هر دلار کسری در بالا دیر یا زود در پایین به شکل تورم، مزد عقبافتاده، حذف شغل، کالابرگ کمارزش، خدمات عمومی فرسوده یا بدهی خانوار ظاهر میشود.
محاصره؛ جنگ بعد از آتشبس
محاصره، بیمه گرانتر کشتیها، مسیرهای طولانیتر واردات، دشواری تسویه ارزی، محدودیت کشتیرانی، افزایش هزینه حمل، گرانی سوخت و اختلال در واردات کالاهای اساسی، همه شکلهای ادامه جنگاند.
برای کارگر، محاصره یک مفهوم نظامی نیست. محاصره یعنی قیمت بالاتر کالا، کمبود مواد اولیه، خطر تعطیلی کارگاه، افزایش کرایه حملونقل، گرانی دارو، فشار بر بودجه خانوار و ناامنی شغلی. حتی اگر بمبی فرود نیاید، محاصره میتواند زندگی را بمباران کند.
تنگه هرمز در این میان به گره اصلی اقتصاد جنگی تبدیل میشود. دولتها آن را ابزار فشار، بازدارندگی یا چانهزنی میبینند. اما از منظر مزدبگیران، مسئله این است که هر تصمیم درباره هرمز، محاصره، صادرات نفت، واردات سوخت و مسیرهای تجاری، چگونه به قیمت نان، بنزین، دارو، برق، اجاره و دستمزد ترجمه میشود. جامعه نباید فقط پشتجبهه خاموش تصمیمهایی باشد که درباره آن حق مداخله ندارد.
بنابراین جنگ را نمیتوان فقط با نقشه نظامی، دیپلماسی، تنگه هرمز یا اعداد دلاری فهمید. باید پرسید این اعداد چگونه به زندگی روزمره ترجمه میشوند. وقتی از میلیاردها دلار خسارت حرف میزنیم، باید همزمان از کارگر یا با عنوانی بهتر، مزدبگیرانی حرف بزنیم که در زنجیرهای مناسبات اجارهاش عقب افتاده، از معلمی که حقوقش پیش از نیمه ماه تمام میشود، از بازنشستهای که دارو را نصف مصرف میکند، از رانندهای که سوخت و قطعه گرانتر میخرد، و از کارگر پیمانیای که هر بحران تازهای برای او به معنای اخراج آسانتر است.
معیار واقعی تحلیل جنگ این است که آیا زندگی کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، رانندگان، کارگران پیمانی و خانوادههای فرودست بهتر میشود، یا هزینه جنگ و بازسازی دوباره روی دوش آنها میافتد؟




نظرها
نظری وجود ندارد.