ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

نه تخت جمشید، نه کربلا: ایران به‌مثابه جامعه

سیاوش شهابی در این جستار با نقد دو روایت مسلط از ایران ـ پهلویسم و جمهوری اسلامی ـ نشان می‌دهد چگونه هر دو با تبدیل ایران به اسطوره‌ای سیاسی، جامعه واقعی را به حاشیه رانده‌اند. نویسنده استدلال می‌کند که راه برون‌رفت از بن‌بست کنونی، نه بازگشت به گذشته شاهنشاهی است و نه پناه بردن به امت، بلکه بازخوانی ایران از پایین و به‌مثابه جامعه‌ای متکثر و درگیر با مسائل واقعی است.

ایران کجاست؟ در شرق؟ در غرب؟ در جهان اسلام؟ در خاطره شاهنشاهی؟ در شعر و عرفان؟ در نفت و ژئوپولیتیک؟ یا در زندگی روزمره مردمی که میان همه این لایه‌ها زنده مانده‌اند؟

این پرسش، اگر جدی گرفته شود، ما را از دوگانه‌های ساده بیرون می‌کشد. ایران نه فقط وارث شاهنشاهی باستان است، نه فقط قربانی استعمار؛ نه صرفا کشوری ضدغربی است، نه جامعه‌ای که نجاتش در غربی‌شدن از بالا باشد. ایران، پیش از هر چیز، یک موقعیت تاریخی است: جامعه‌ای ساخته‌شده در تقاطع جغرافیاها، زبان‌ها، امپراتوری‌ها، ادیان، شکست‌ها، مهاجرت‌ها، جنگ‌ها، دولت‌سازی، استعمار غیرمستقیم، سرمایه‌داری جهانی، نفت، تبعید و مقاومت اجتماعی.

داریوش آشوری در بحث‌هایش درباره ایران و مدرنیته، بارها به موقعیت دشوار جامعه‌ای اشاره کرده که نه به‌سادگی در سنت می‌ماند و نه به‌سادگی مدرن می‌شود؛ نه غرب است و نه بیرون از تاثیر غرب؛ نه فقط اسلامی است و نه فقط پیشااسلامی. از این منظر می‌توان از ایران به‌عنوان نوعی «فرهنگ میانه» سخن گفت. اما درست همین مفهوم، اگر از جامعه جدا شود، می‌تواند خطرناک شود. چون میانگی تاریخی ایران بارها به دست قدرت سیاسی به اسطوره تبدیل شده است: یک بار در قالب ملت شاهنشاهی و ایران آریایی، بار دیگر در قالب امت شیعی و مقاومت اسلامی.

پهلویسم غرب را دید، اما آن را به شیوه‌ای دولت‌محور فهمید. غرب برای این پروژه، بیش از هر چیز، نام دولت متمرکز، ارتش نیرومند، بوروکراسی، دانشگاه، شهرسازی، صنعت، تکنولوژی، قانون، ظاهر مدرن و توسعه از بالا بود. اما غربی که در آن جنبش کارگری، حق تشکل، آزادی مطبوعات، فمینیسم، دموکراسی اجتماعی، نقد سرمایه‌داری، حزب سیاسی، شورا و اعتصاب وجود داشت، یا حذف شد یا تهدید تلقی شد.

پهلویسم می‌خواست ایران را مدرن کند، اما نه از مسیر جامعه. می‌خواست ایران را به غرب نزدیک کند، اما بدون آزادی سیاسی. می‌خواست دانشگاه بسازد، اما دانشگاهی که زیر نگاه دولت بماند. می‌خواست زن مدرن بسازد، اما نه زنی که خودمختار و سازمان‌یافته وارد سیاست شود. می‌خواست ملت بسازد، اما ملتی که تفاوت‌های زبانی، قومی، طبقاتی و مذهبی خود را در برابر مرکز خاموش کند. در این پروژه، غرب به تکنیک، نظم، لباس، ارتش و برنامه عمرانی تقلیل یافت. آزادی، اگر هم مطرح بود، در حاشیه توسعه از بالا قرار داشت.

هم‌زمان، پهلویسم یک شرق خیالی هم ساخت: شرقی پالوده، شاهنشاهی، آریایی، باستانی و قابل عرضه به جهان. ایران مطلوب این روایت، ایران کوروش، داریوش، تخت جمشید و عظمت پیشااسلامی بود؛ گذشته‌ای که در آن شکوه وجود داشت، اما تضاد اجتماعی نه؛ امپراتوری بود، اما مردم واقعی نه؛ تبار بود، اما طبقه نه. در برابر این شرق مطلوب، یک شرق نامطلوب نیز ساخته شد: اسلام، عرب، روحانیت، سنت‌های مردمی، زبان‌های غیرفارسی، حاشیه‌نشینان، فرودستان، بازار، روستا و هر چیزی که تصویر ملت منظم، آریایی و باشکوه را مخدوش می‌کرد. این بخش‌ها باید یا ادغام می‌شدند، یا تحقیر، یا از قاب بیرون می‌رفتند.

جمهوری اسلامی از دل شکست‌ها و تناقض‌های همان مدرنیزاسیون از بالا بیرون آمد، اما پاسخ آن به بحران، رهایی جامعه نبود. این نظام هم ایران را به اسطوره تبدیل کرد، فقط از جهت معکوس. در قرائت رسمی آن، غرب نام فساد، استکبار، بی‌دینی، ابتذال، استعمار، فردگرایی، سلطه و انحطاط اخلاقی شد. اما این غرب‌ستیزی، نقد ریشه‌ای سرمایه‌داری نبود. جمهوری اسلامی با بانک، بازار، تجارت جهانی، تکنولوژی نظارت، نفت، خصوصی‌سازی، نابرابری طبقاتی، کار ارزان، پیمانکاری، رانت، مصرف لوکس و دستگاه امنیتی هیچ مشکل بنیادی نداشت. مشکلش با غرب، بیش از آنکه اجتماعی و اقتصادی باشد، سیاسی و ایدئولوژیک بود: غرب به‌عنوان رقیب قدرت، نه غرب به‌عنوان نظام سرمایه‌داری.

به همین دلیل، جمهوری اسلامی می‌توانست هم ضدغربی سخن بگوید و هم الگوهای خشن نئولیبرالی را اجرا کند. می‌توانست از معنویت حرف بزند و کارگر را بی‌حقوق نگه دارد. می‌توانست از عدالت علوی بگوید و اقتصاد رانتی، بنیادها و قرارگاه‌ها را گسترش دهد. می‌توانست غرب را نماد فساد بداند و هم‌زمان از مدرن‌ترین ابزارهای کنترل، سانسور، نظارت، تبلیغات و سرکوب استفاده کند.

غرب‌ستیزی جمهوری اسلامی، در داخل، به ابزاری برای حذف جامعه بدل شد. زن معترض غرب‌زده شد. دانشجوی منتقد عامل نفوذ شد. کارگر متشکل امنیتی شد. روزنامه‌نگار جاسوس شد. بهایی دشمن شد. کرد و بلوچ تهدید امنیت ملی شدند. سکولار بی‌ریشه شد. چپ وابسته شد. بدن زن میدان نبرد با غرب شد و دانشگاه میدان پالایش ایدئولوژیک. در اینجا نیز غرب نه به‌عنوان واقعیتی پیچیده، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تنظیم مرزهای اطاعت به کار رفت.

اگر پهلویسم ایران را در ملت شاهنشاهی حل کرد، جمهوری اسلامی ایران را در امت شیعی حل کرد. ایران باید سکوی امت می‌شد؛ نقطه‌ای برای صدور انقلاب، ساختن محور مقاومت، مقابله با غرب و مدیریت بدن‌ها و ذهن‌ها در داخل. این اسطوره نیز، مانند اسطوره پهلوی، به پاک‌سازی نیاز داشت. ایران واقعی باید از سکولاریسم، آزادی زن، تشکل مستقل، چپ اجتماعی، حق بی‌دینی، زبان‌های سرکوب‌شده، شادی غیرمجاز، هنر آزاد، کارگر معترض، معلم مستقل و دانشجوی نافرمان تهی می‌شد.

در هر دو پروژه، زن جایگاهی محوری دارد. در پهلویسم، زن باید نشانه مدرن‌شدن ملت باشد؛ در جمهوری اسلامی، زن باید نشانه اسلامی‌شدن جامعه باشد. در هیچ‌کدام، زن به‌طور کامل به‌عنوان سوژه مستقل پذیرفته نمی‌شود. بدن زن یا ویترین مدرنیته است یا سنگر شریعت. اما زن واقعی، زنی که خود تصمیم می‌گیرد، سازمان می‌یابد، اعتراض می‌کند، کار می‌کند، ایمان دارد یا ندارد و زندگی خود را از دولت پس می‌گیرد، برای هر دو پروژه خطرناک است.

مسئله این نیست که پهلویسم غرب‌گرا بود و جمهوری اسلامی شرق‌گرا. این صورت‌بندی بیش از حد ساده است. پهلویسم هم شرق خود را ساخت و جمهوری اسلامی هم از غرب ابزارهای فراوان گرفت. مسئله عمیق‌تر این است که هر دو از فهم ایران به‌عنوان موقعیت تاریخی فرار کردند و آن را به رسالت فرهنگی تبدیل کردند. یکی به شاه، ارتش، ملت و گذشته شاهنشاهی تکیه کرد. دیگری به ولی، امت، شهادت و آینده تمدن اسلامی. اما هر دو با یک مسئله مشکل داشتند: ایران به‌عنوان جامعه‌ای واقعی، متکثر و متضاد.

جامعه واقعی پاک نیست. در آن کارگر و سرمایه‌دار، زن و دولت، مرکز و حاشیه، دین‌دار و بی‌دین، فارس و کرد و عرب و ترک و بلوچ، شهر و روستا، مهاجر و شهروند، زندانی و قاضی، معلم و وزیر، دانشجو و دستگاه امنیتی کنار هم وجود دارند. اسطوره از این کثرت می‌ترسد، چون جامعه واقعی مزاحم روایت‌های پاک و مقدس است.

ایران نه با بازگشت به تخت جمشید نجات پیدا می‌کند، نه با بازگشت به کربلا. نه با کوروش می‌توان مسئله کارگر پیمانی، قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، کودک کار، آب، زندان، مدرسه و تبعیض ملی را حل کرد، نه با شهادت و امت. اسطوره‌ها احساس تولید می‌کنند، اما جامعه را سازمان نمی‌دهند. هویت می‌سازند، اما عدالت نمی‌سازند. دشمن معرفی می‌کنند، اما آزادی نمی‌آورند.

راه خروج از این بن‌بست، انتخاب میان شرق و غرب به آن معنایی که این دو پروژه سیاسی دنبال کردند نیست. مسئله این نیست که ایران باید شرقی بماند یا غربی شود. مسئله این است که ایران باید از اسطوره به جامعه بازگردد. این بازگشت یعنی ایران را از پایین بخوانیم: از کار، مسکن، آب، مدرسه، کارخانه، زندان، خیابان، مرز، بدن زنان، زبان‌های خاموش‌شده، مهاجرت، تبعید، اینترنت، محیط زیست، نان، سوگ و سازمان‌یابی.

داریوش آشوری، که از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه انتقادی درباره تجدد، سنت و بحران هویت است، سال‌ها کوشیده ایران را نه به‌عنوان ذاتی ناب، بلکه در متن برخوردها، ترجمه‌ها، شکست‌ها و بازخوانی‌های تاریخی بفهمد. اما روشنفکری‌ای که مفهوم میانگی را ساخته و توضیح داده، در لحظه بحران، خود در میدان جاذبه یکی از اسطوره‌های نیرومند همین میانگی قرار می‌گیرد. اینجا مسئله شخص آشوری نیست؛ مسئله این است که چرا حتی اندیشه‌ای که می‌داند ایران نه شرق ناب است نه غرب ناقص، وقتی به سیاست عملی می‌رسد، گاه نمی‌تواند از وسوسه «پناه بردن به ملت ناب» عبور کند.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.