ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

گفت‌وگویی دربارهٔ تجربه‌های اخیر اجتماعی ـ سیاسی، هیجانی و آموزشی نوجوانان در ایران

نسل در تعلیق؛ نوجوانان ایران میان اعتراض، جنگ و بی‌افقی

در میانه اعتراض، سرکوب و جنگ، نوجوانان ایرانی چگونه جهان خود را می‌فهمند و با آن کنار می‌آیند؟ این گفت‌وگو با یک معلم و روان‌شناس، تصویری از نسلی ارائه می‌دهد که میان ناامیدی، خشم و فرسودگی، هنوز در جست‌وجوی معنا، آینده و راهی برای ادامه دادن است؛ نسلی که هم‌زمان با فروپاشی آموزش رسمی، در حال بازتعریف خود و جهان اطرافش است

گفت‌وگوهای ما ـ من، به‌عنوان پژوهشگر ایرانی حوزه آموزش، ساکن و شاغل در ایالات متحده (شیرین)، و یک معلم و روان‌شناس ایرانی (درویش) که با نوجوانان ۱۳ تا ۲۲ ساله در ایران کار کرده است ـ نخستین‌بار در سال ۲۰۲۴ آغاز شد. بحث‌های ما به‌طور کلی بر این متمرکز بوده است که چگونه می‌توان به بهترین شکل از نوجوانان در مواجهه با طیف گسترده‌ای از چالش‌هایی که در بستر ایران با آن‌ها روبه‌رو هستند، حمایت و راهنمایی کرد و همچنین به‌طور مشترک درباره پرسش‌هایی در زمینه طراحی، یادگیری و بهزیستی در شرایط پیچیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اندیشید.

به دلیل توجه نسبتاً اندک به تجربه‌های کودکان و نوجوانان ایرانی در میانه اعتراضات دی‌ماه (دسامبر-ژانویه) و جنگ آمریکا-اسرائیل با ایران، بر آن شدیم بخشی از گفت‌وگوهای خود را در قالب یک مصاحبه با مخاطبان گسترده‌تری به اشتراک بگذاریم. درویش چند ماهی است که در خارج از ایران زندگی می‌کند.

اگرچه مصاحبه ما بر اساس گفت‌وگوهای درویش با بسیاری از نوجوانان از پیشینه‌های فرهنگی، اقتصادی و ایدئولوژیک متنوع در شهرهای مختلف ایران شکل گرفته است، لازم است تأکید شود که این مصاحبه لزوماً قابل تعمیم به همه نوجوانان کشور نیست و همچنین تلاشی برای ارائه تصویری نماینده و جامع صورت نگرفته است. همچنین برای ما بسیار حائز اهمیت است که علاوه بر تجربه‌های نوجوانان، دیدگاه‌های شخصی درویش به‌عنوان یک معلم و روان‌شناس را نیز به اشتراک بگذاریم.

علاوه بر این، از آغاز اعتراضات در دی‌ماه ۱۴۰۴، تقریباً هر روز شاهد رویدادهای جدید، مهم و تأثیرگذاری بوده‌ایم که بی‌تردید می‌توانند بر محتوای این متن نیز اثر بگذارند. به‌طور خلاصه، حتی اکنون نیز تلاش نمی‌کنیم نقطه پایانی بر این مصاحبه بگذاریم. رویدادهای تازه همچنان در حال وقوع‌اند ـ و ممکن است تا فردا شرایط و تحولات جدیدتری پدیدار شود.

ش ـ می‌توانید کمی درباره تجربه‌تان در کار با نوجوانان در ایران و حوزه‌های تمرکزتان بگویید؟

د ـ من از حدود ۱۵ سال پیش فعالیت خود را به‌عنوان معلم در مقطع متوسطه و بعدتر به‌عنوان روان‌شناس در مدارس و کلینیک‌های روان‌شناسی شروع کردم. خوشبختانه این تجربه مواجهه محدود به یک شهر نبوده و من طی این سال‌ها با نوجوانان زیادی از شهرهای مختلف ایران در ارتباط بوده‌ام؛ از فرهنگ‌ها، جنسیت‌ها، طبقات اجتماعی و اقتصادی و با اعتقادات مختلف.

از این طریق توانستم از نزدیک رفتار نوجوانان را در فضاهای مختلف، از قبیل مدرسه، خیابان، خانواده و گروه همسالان، مورد مطالعه قرار دهم. ساعت‌های زیادی از زندگی من تاکنون به صحبت کردن با این گروه در اتاق‌های روان‌شناسی، یا در خیابان‌ها هنگام قدم زدن، یا در مدارس گذشته است. شیوه گفت‌وگوی من با نوجوانان لزوماً محدود به کلام یا اتاق‌های مشخص‌شده روان‌شناسی نیست. گاهی در خیابان‌ها قدم می‌زنیم، گاهی وقتی حوصله حرف زدن ندارند، نقاشی می‌کشیم، بازی می‌کنیم، کتاب می‌خوانیم و گاهی نیز در قالب گروه به بحث، بازی، فیلم یا فعالیت می‌پردازیم.

به‌طور کلی هدف من افزایش توانمندی‌های نوجوانان و کمک به آن‌ها برای ورود آگاهانه به مراحل بعدی زندگی‌شان است. اعتقاد من بر این است که برخلاف بزرگسالان که شاید بنا به دلایل مختلف نیازمند فضای درمانگرانه باشند و نقش من نیز برای آن‌ها به‌عنوان روان‌درمانگر تعریف می‌شود، جای این گروه سنی در اتاق درمان نیست؛ بلکه هر تغییری در راستای بهبود حالات روحی آن‌ها باید در مدرسه، خانواده یا گروه همسالان اتفاق بیفتد. همین رویکرد باعث شد برای نوجوانان، پیش از آنکه روان‌درمانگر باشم، به یک رفیق عاقل تبدیل شوم که می‌توانند به او اعتماد کنند.

با توجه به رویدادهای اجتماعی و سیاسی چند سال اخیر در ایران، از منظر شما چه لحظات کلیدی‌ای وجود داشته‌اند و تأثیرات آن‌ها بر تجربه‌ها، سلامت روان و رفاه نوجوانان چه بوده است؟

یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌ها در تاریخ فعالیت من با این گروه، آغاز دوران جنبش مهسا (ژینا)، یا همان «زن، زندگی، آزادی» بود. گروهی که به آن‌ها نوجوان گفته می‌شد، در خیابان‌ها نشان دادند که از قید و بند تعاریف قبلی، که آن‌ها را با محدوده‌های سنی یا تکالیف خاص اجتماعی و جنسیتی تعریف می‌کرد، رها شده‌اند؛ مانند این‌که نوجوان کسی است که زیر ۱۸ سال دارد، یا فقط دانش‌آموز است، یا تعاریفی که بر مبنای «پسر خوب» و «دختر خوب» اجتماعی مشخص شده بودند و همچنین پسر را از دختر متمایز می‌کردند.

دیدن صحنه اعتراض انقلابی دانش‌آموزی که می‌بایست تا قبل از این فقط پشت نیمکت‌ها می‌نشست و به مدرسه می‌رفت و زمانش را با درس خواندن و نوشتن تکالیف سپری می‌کرد، یا پسری که موهای بلندش را با الگوبرداری از دختری که در کنارش در خیابان موهایش را بسته است، می‌بندد، یا پسری که لاک زده است یا از زیورآلاتی استفاده کرده که قبلاً دخترانه خوانده می‌شدند، همین‌طور دخترانی که موهایشان را پسرانه زده‌اند یا رفتارهایی می‌کنند و پوششی دارند که قبلاً پسرانه خوانده می‌شد، نشان داد دیگر تعاریف قبلی کار نمی‌کند. اگر آن تعاریف، معرفی‌کننده نوجوان بود، این‌ها «نوجوانی» را منفجر کردند و تعاریف جدید خودشان را رقم زدند.

از نظر من، کلید اعتراضات دی‌ماه ۴۰۴ در شهریور-مهر ۴۰۱ پیدا می‌شود؛ یعنی در بحبوحه اعتراضات انقلاب مهسا (ژینا). از آن زمان دیگر همه چیز عوض شد. جسارت به خیابان آمدن این گروه از آنجا شکل گرفت؛ گویا مدام منتظر این لحظه بودند. در مدارس قدرت کلام پیدا کردند و در بسیاری از موارد راحت‌تر به نظام‌های خاصی که با آن‌ها مواجهه مستقیم دارند، «نه» می‌گویند؛ مانند نظام سنتی آموزشی و در برخی موارد، نظام خانواده.

به‌عنوان مثال، روزی پسری ۱۷ ساله به من گفت:

چطور ممکن است که پدر و مادر من با این سیستم آموزشی درس خواندند و من هم با همان؟ مگر آن‌ها برای چند نسل قبل از من نیستند؟ چطور این سیستم فرق نکرده است؟ من می‌خواهم چیزی را در مدرسه بخوانم که بتوانم سریع پول دربیاورم، از جایی مثل بازارهای مالی یا یوتیوب. پدرم می‌خواست مهندس شود، من که نمی‌خواهم. نیاز من رفع نمی‌شود. من نمی‌خواهم به مدرسه بروم.

خلاصه این‌که طی این چند سال بعد از شروع جنبش مهسا، نوجوانان علاوه بر اتفاقات و رخدادهای انقلابی‌ای که در آن زمان رقم زدند و بعد از آن پیش گرفتند، شاهد روزبه‌روز فقیرتر شدن خانواده‌هایشان بودند. نقش پول برایشان مهم و مهم‌تر شد و هرچه چشمشان بازتر شد، بیشتر متوجه ناکارآمدی سیستم سنتی آموزشی‌ای شدند که با آن سروکار داشتند. این آرام‌آرام به سیستم حکمرانی سرایت کرد و این «نه» گفتن آن‌ها نیز گسترده‌تر شد. حدود ۲۰۰ نفر از کشته‌شدگان اعتراضات دی‌ماه ۴۰۴ دانش‌آموز بوده‌اند؛ عددی به اندازه یک مدرسه کامل.

از منظر شما به‌عنوان یک روان‌شناس، کودکان و نوجوانان چگونه از کشتار دی‌ماه متأثر شده‌اند؟ در مورد نحوه فهم و تفسیر این رویدادها توسط آن‌ها چه نکاتی مشاهده می‌کنید و این موضوع چه تأثیری بر سلامت روان و رفاه آن‌ها داشته است؟

در خلال صحبت‌هایم با این گروه پس از اعتراضات و کشتار دی‌ماه، یکی از مهم‌ترین مواردی که نظرم را به خود جلب کرد، انفعال و درماندگی بود؛ شکلی از بی‌حسی تمام‌عیار. خیلی‌ها به مدرسه و دانشگاه نمی‌رفتند، محل کار را ترک کرده بودند، با دوستانشان هم قرار نمی‌گذاشتند. گویا مدت‌ها قبل از وقوع این اعتراضات، این ناامیدی و بی‌حسی و عدم اتصال به یک آینده دلخواه در آن‌ها شکل گرفته بود و این تظاهرات فقط محلی بود برای تلاش به‌منظور گشودن دری رو به آینده‌ای امیدوارانه و خروج و پایان دادن به آن انفعال.

همان‌طور که همه می‌دانند، آغاز این اعتراضات از گرانی‌ها و سر به فلک کشیدن قیمت ارز و به‌تبع آن، کوچک‌تر شدن سفره مردم بود. ماه‌ها قبل از اعتراضات دی‌ماه، وقتی با نوجوان‌های مختلف صحبت می‌کردم، همه خود را به شکلی درگیر مسئله مالی نشان می‌دادند؛ یکی دنبال کار بود، دیگری دنبال سرمایه‌گذاری بود، دیگری از گران شدن می‌نالید که دستش را از بسیاری از تفریحاتش کوتاه کرده بود و برخی هم به دنبال به‌دست آوردن پول برای مهاجرت بودند. همه امیدهایشان و تصاویری که از خود در آینده داشتند، به شکلی به مسئله اقتصادی و پول گره خورده بود؛ به شکلی که اوضاع اسفناک گرانی‌ها که در دی‌ماه به اوج خود رسیده بود، تیر خلاصی بر همه این امیدها و آینده‌ها زد.

از هرکدام از بچه‌هایی که در طول اعتراضات به خیابان رفتند، وقتی از دلیل به خیابان رفتنشان می‌پرسیدم، نقطه اشتراک پاسخ‌هایشان پس گرفتن آینده‌ای بود که احساس می‌کردند از آن‌ها گرفته شده است. عده زیادی از نوجوانان در میان صحبت‌هایشان این‌گونه می‌فهماندند که گویا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند و در بسیاری از موارد، من این حس را درک می‌کردم.

به‌عنوان مثال، دختری ۱۸ ساله که رشته تحصیلی‌اش موسیقی است، سال‌ها قبل به یکی از شهرهای اصلی مهاجرت کرده‌اند و وضع خانوادگی و مالی خوبی هم ندارند و امسال پشت کنکور مانده است، به من گفت: «من به خیابان می‌روم و از کشته شدن ترسی ندارم. این‌ها مرا آن زمانی که کنار خیابان ساز می‌زدم و جلوی فعالیتم را گرفتند و منعم کردند، کشتند. اگر اوضاع این‌گونه بماند، برای من با مرده بودن فرقی ندارد.» او به خیابان رفت و دو تن از دوستانش در مقابل چشمانش کشته شدند.

در این میان نمی‌توان نقش خانواده‌ها را در تفسیری که این گروه از شرایط دارند نادیده گرفت؛ این‌که این روزها پدر و مادرها چه می‌گویند و چه می‌کنند، کدام اخبار را دنبال می‌کنند و حتی خودشان از این شرایط چه تأثیری پذیرفته‌اند. برخی از آن‌ها نمی‌توانستند هم هیجانات خود را مدیریت کنند و هم هم‌زمان، فرزندشان را.

مادر یک دختر ۱۴ ساله به من گفت:

من، خودم و همسرم، حالمان بسیار بد است. نمی‌دانیم باید چه کنیم. حتی نمی‌توانیم دخترمان را از دنبال کردن اخبار منع کنیم، چرا که وقتی خودمان داریم دنبال می‌کنیم، او هم که کنار ماست، ناخواسته می‌شنود و می‌بیند. نمی‌توانیم تظاهر کنیم که حالمان خوب است.

عده‌ای از خانواده‌ها از فرستادن بچه‌هایشان به مدرسه می‌ترسیدند. به‌عنوان مثال، پدر یکی از پسران ۱۶ ساله به من گفت: «من واقعاً احساس امنیت نمی‌کنم، ترجیح می‌دهم در خانه بماند و به مدرسه نرود.» بعدتر به من گفت که از کلاس ۲۹ نفره فرزندش در مدرسه، ۱۹ نفر دیگر نیز همین کار را کرده بودند.

فضای عاطفی و شناختی درون خانواده‌ها عاملی مؤثر در نحوه تفسیر موقعیت توسط نوجوانان است، و همچنین حس کلی ترس و ناامیدی در جامعه. تعیین این‌که چه میزان از این ترس و ناامیدی ناشی از تأثیر خانواده است و چه مقدار از خود نوجوانان سرچشمه می‌گیرد، نیازمند پژوهش‌های بیشتری است. در هر حال، این روزها برای این گروه بسیار مبهم، پراضطراب و همراه با ترس از آینده‌ای نامعلوم می‌گذرد؛ حالتی بلاتکلیف که بسیار آزارنده است.

با توجه به آنچه از ۸ اسفند به بعد رخ داده است، نوجوانان چگونه از جنگ آمریکا-اسرائیل متأثر شده‌اند؟

همه مواردی که تاکنون مطرح شد، در مورد اعتراضات انقلابی دی‌ماه بود. پس از کشتار وسیعی که در دی‌ماه اتفاق افتاد، این ناامیدی گسترده‌تر شد و آرام‌آرام خشم نیز در کنار آن جای گرفت؛ خشم زیادی که نسبت به عاملان این کشتار معطوف بود.

همان‌طور که این جنگ موافقان و مخالفان زیادی داشته است، این احساس در میان این گروه نیز وجود داشت. اما اگر نخواهم به همه تعمیم دهم، حداقل می‌توانم بگویم در روزهای آغازین جنگ، تعداد نوجوانانی که نسبت به وقوع جنگ خوش‌بین بودند کم نبود. اما احتمالاً آن‌ها نمی‌دانستند که جنگ دموکراسی نمی‌آورد و تجربه زیسته‌شان ممکن است به آن‌ها اجازه ندهد در مورد تبعات جنگ، صحیح و بدون سوگیری‌های هیجانی فکر کنند؛ مخصوصاً در این شرایط پیچیده بمباران خبری رسانه‌ها.

مسئله اینجاست که تا این هیجان و خشم کمی فروکش نکند، آن‌ها احتمالاً آمادگی گوش دادن به دیدگاه یا استدلالی متفاوت را نخواهند داشت. اگر کمی از بیرون به ماجرا نگاه کنیم، از اواسط دی‌ماه که اعتراضات آغاز شد تا اکنون که اواسط بهار است، این نوجوانان به شکل مستقیم و غیرمستقیم، درگیر فضایی خشونت‌آمیز بوده‌اند که نه‌تنها بدن‌ها و جان‌هایشان را در معرض خطر قرار داده، بلکه آتش به پیکر آینده‌شان نیز انداخته است.

این روزها فرسودگی نیز به آن احساس ناامیدی و خشم اضافه شده است. به‌عنوان مثال، یک پسر ۱۹ ساله به من گفت:

ما در اعتراضات با مادرم به خیابان رفتیم. بعد از آن مدام منتظر بودیم جنگ شود. جنگ شد. از شهر به‌سرعت و با هیجان خارج شدیم، اما الان دیگر علی‌رغم این‌که جنگ هنوز ادامه دارد، به خانه برگشتیم. پس چرا تمام نمی‌شود؟

مکالمات مشابهی با چند نوجوان دیگر هم داشتم. فرسودگی از شرایط نامطلوب موج می‌زد. به گفته یکی از همین بچه‌ها: «نه شغلی هست، نه درس و دانشگاهی برقرار است، نه اینترنت داریم، نه می‌توان بیرون رفت؛ دقیقاً باید چه کنم؟» مهم‌تر از همه این بود که در ادامه همه چیزهایی که او بیان کرد که این روزها «وجود ندارد»، متأسفانه پایان این شرایط هم مشخص نیست. معلوم نیست کی تمام می‌شود؛ به چه شکل تمام می‌شود.

جنگی که رخ داد، فرسودگی را نیز به ناامیدی اضافه کرد. من معتقدم نه این‌که هنوز نمی‌توان کاری کرد، بلکه نوجوانی که این روزها را از سر گذرانده و هیجاناتی را پشت سر هم تجربه کرده که یکی از دیگری سهمگین‌تر است، نیازمند استدلال‌های روشن و محکم رو به آینده است تا بتواند آن را باور کند. این گروه ظرفیت فوق‌العاده‌ای دارد و ایده‌های ارزشمندی برای شکل دادن به جامعه ارائه می‌دهد، و امیدوارم روزی برسد که بتوانند این ایده‌ها را به‌طور کامل‌تری بیان کنند.

می‌توانید درباره تجربه‌های آموزشی کنونی نوجوانان صحبت کنید و توضیح دهید که اتفاقات اخیر چگونه بر تحصیل آن‌ها تأثیر گذاشته است؟

من بعد از جنبش مهسا (ژینا)، «نوجوانی سیاسی» در مدارس دیدم؛ نوجوانانی که دیگر، همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، شیوه «نه» گفتن به نظام‌های مختلف حاکم را یاد گرفته بودند. دیگر روش‌های سنتی مدارس، مثل اخراج یا تنبیه و...، کمتر روی آن‌ها جواب می‌داد؛ در مقایسه با دانش‌آموزان نسل من که کاملاً متفاوت بودند. طی این سال‌ها، یعنی بعد از شروع جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا دی‌ماه ۴۰۴، چیزی در حال «شدن» و شکل گرفتن مداوم بود؛ تا جایی که بعد از شروع اعتراضات دی‌ماه ۴۰۴ به اوج خود رسید.

خب، قطعاً همان‌طور که می‌دانید، ایام دی‌ماه، ایام امتحانات پایان ترم اول است. بسیاری از دانش‌آموزان در امتحاناتشان شرکت نکردند، و برخی دیگر نیز بیان کردند که شرکت کرده بودند، ولی بدون آمادگی. در ادامه، در روزهای بعد، مخصوصاً بهمن‌ماه که قبل از شروع جنگ بود، موارد زیادی از بچه‌های مختلف شنیدم که در مدرسه بحث‌های سیاسی می‌کردند، پرچم نصب کرده بودند، شعار می‌دادند، و حتی برخی کلاً به مدرسه نمی‌رفتند.

بعد از اعتراضات دی‌ماه و کشته شدن ۲۰۰ دانش‌آموز، از معلمان زیادی شنیدم که دانش‌آموزان در مدارس شمع روشن کرده بودند، یا نیمکت‌هایی را به شکل نمادین خالی گذاشته بودند. این‌ها نمونه‌هایی از کنش‌های سیاسی نوجوانی است که گویا درسی که نمی‌داند قرار است به چه کارش بیاید، برایش اولویت نیست.

تأثیر مخرب جنگ و ناکارآمدی سیستم آموزشی سنتی که از قبل وجود داشت، دست به دست هم دادند و باعث شدند که اهمیت آن بیش از پیش کم شود؛ حداقل در این روزها. مدارس زیادی در میانه این اتفاقات مجبور به تعطیلی موقت شدند. از طرف دیگر، بسیاری به دلیل قطعی‌های مکرر اینترنت، توانایی برگزاری کلاس‌های آنلاین را نداشتند، یا آن‌هایی هم که این امکان برایشان فراهم بود، دانش‌آموزان راغبی برای شرکت در کلاس‌های آنلاین نداشتند.

در این سال تحصیلی، یک خلأ بزرگ در روند تحصیلی همه دانش‌آموزان ایجاد شد. درس‌هایی که ناتمام ماند، معلمانی که به سرفصل‌های خود نرسیدند، دانش‌آموزان کنکوری‌ای که نتوانستند به شکل کامل برای کنکور آماده شوند، همه از مثال‌های این خلأ ایجادشده است.

اما سؤالات مهمی که این روزها با خود به آن فکر می‌کنم این است که پس از جنگ، به‌راستی با چه جنس دانش‌آموزانی در مدارس مواجه خواهیم بود؟ آیا این افراد پشت آن نیمکت‌هایی که قبل از جنگ با دوستانشان می‌نشستند، مجدداً جای خواهند گرفت؟ یا با افرادی جدید، که تحت تأثیر اعتراضات انقلابی دی‌ماه و جنگ تبدیل به فرد دیگری شده‌اند، مواجه خواهیم بود؟ آیا دیگر می‌شود مثل قبل با او از X، Y، شتاب و الی آخر حرف زد؟ یا باید با او از زندگی گفت؟

در میان ایرانیان بحث‌های زیادی درباره امید و ناامیدی وجود دارد. شما چگونه درباره مسئولیت‌های ما در قبال نیاز نوجوانان به امید و ارتباطشان با آینده فکر می‌کنید، در زمانی که برخی در حال ترویج امید کاذب هستند و بسیاری از ایرانیان همچنان برای آینده‌ای عادلانه در شرایطی که ظاهراً غیرممکن به نظر می‌رسد، مبارزه می‌کنند؟

یکی از سؤالات مشترکی که تقریباً از همه نوجوانانی که با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنم می‌پرسم، این است: «روزت را چگونه سپری کردی؟» به‌طور قطع، لزوماً به دنبال شنیدن روتین‌های ساده روزمره آن‌ها نیستم؛ چیزی فراتر از این‌ها در پاسخ به این سؤال نهفته است: یافتن میل به داشتن زندگی معمولی؛ اندک امید باقی‌مانده‌ای برای نگاه به آینده.

حال که بحث از آینده شد، اجازه بدهید فرضیه‌ای را مطرح کنم که لزوماً معنای واژه «آینده» در ادبیات این گروه، با دیگرانی که بزرگسال نامیده می‌شوند، یکسان نیست. به همین دلیل نمی‌توانیم به‌راحتی در مورد آینده آن‌ها نظر دقیق و قطعی بدهیم. بهترین کار جست‌وجوی آن در میان کلام خودشان است.

این روزها پرسش درباره «آینده» بسیار چالش‌برانگیز است، چرا که دستاویزی برای این‌که فرد پاسخ‌دهنده بتواند جواب روشن، منطقی یا امیدوارانه‌ای بدهد کمتر پیدا می‌شود. به‌عنوان مثال، اخیراً با پسری ۱۸ ساله از تهران صحبت می‌کردم. اتفاقاً دانش‌آموز سال دوازدهم است و این شرایط دقیقاً در سال کنکورش اتفاق افتاده است. داشت در مورد سال بعد، وقتی دانشجو شده است، و علایقش صحبت می‌کرد و در مورد برنامه احتمالی مهاجرتش می‌گفت، و من در حال گوش دادن بودم که ناگهان صدای مهیبی آمد: بومممم. این صدای انفجار به‌قدری شدید بود که من نیز از پشت تلفن آن را شنیدم. سکوت کرد، خندید و گفت: «فعلاً بی‌خیال.»

موارد مشابه دیگری هم در این روزها رخ داد که انگار این گروه هنوز مجال فکر کردن دقیق و با برنامه در مورد آینده را ندارند. در این شرایط بلاتکلیف که نمی‌دانند به مدرسه و دانشگاه خواهند رفت یا نه، یا تکلیف جنگ چه می‌شود، حقیقتاً حق هم دارند؛ نباید به آن‌ها فشار وارد کرد.

اما با همه این‌ها، در این شرایط بحرانی که نگاه‌ها به «اکنون» معطوف شده است، خوشبختانه راه خیال پختن و آرزو داشتن رو به آینده باز است؛ امکان بسیار مهم تجسم. فکر کردن رو به آینده به شکل قطعی و با برنامه، می‌شود همان چیزی که در این شرایط بلاتکلیف تقریباً ناشدنی است؛ اما خیال ورزیدن، تجسم کردن، نه‌تنها شدنی است، بلکه حتی شاید در این شرایط لازم و راهگشا هم باشد.

یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های ما زنده نگه داشتن امکان‌های خیال‌ورزی است؛ خیال‌ورزی‌های امیدوارانه رو به آینده، تا حد امکان با زیرکی و بدون در نظر گرفتن شرایط کنونی. به‌عنوان مثال، یکی از تجربه‌های موفق هنگام صحبت با دختری ۱۷ ساله بود که، علی‌رغم این‌که در انبوه مشکلات مختلف فردی و خانوادگی غرق بود و ناامیدی‌های تحمیل‌شده از طرف جنگ نیز او را احاطه کرده بودند، تجسم خودش در پنج سال آینده—این‌که می‌خواهد بدون در نظر گرفتن چگونگی‌اش، خودش را در چه وضعیتی از قبیل محل زندگی، وضعیت مالی، شیوه زندگی و... ببیند—او را کمی زنده‌تر کرد.

ما به دنبال آن هستیم که حدود امکان‌ها را گسترده‌تر کنیم. فعلاً نمی‌خواهیم با چگونگی‌های منطقی که قطعاً تحت تأثیر شرایط این روزها قرار خواهد گرفت، همین راه خیال را هم ببندیم. در عین حال، ذکر این نکته هم الزامی است که این «امید واهی» نیست، چرا که در بسیاری از موارد همین خیال‌پردازی‌هاست که مسیر را می‌سازد.

فردی که به بحرانی فرو می‌رود، تا حد زیادی از نظر شناختی مستعد درگیر شدن با تحریف‌های مختلف است. طبیعی است که چشم‌ها و گوش‌هایش بسته‌تر از حالت عادی باشند. یکی از مؤثرترین و مهم‌ترین کارهایی که در قبال این افراد می‌توان انجام داد، یادآوری نقطه پایان این ماجراست؛ این‌که در هر حال، در زندگی انسان همواره بحران‌های مختلفی وجود داشته است، ولی همه آن‌ها تاریخ انقضا دارند و روزی تمام می‌شوند.

ما می‌دانیم که با همه مصیبت‌ها و آوارهایی که این جنگ برای کشورمان به همراه آورد، روزی تمام خواهد شد و این شرایط این‌گونه نخواهد ماند. «نوجوان»، گرچه دارد در سن کمتر و حتی حساس‌تری این اتفاقات شوم را تجربه می‌کند، اما دانستن این‌که این شرایط دردناک نقطه پایانی دارد، هرچند نامعلوم، و او می‌تواند بهترین دهه‌های زندگی‌اش را بعد از این بحران‌ها زندگی کند، از یادآوری‌های لازمی است که می‌تواند نقطه‌ای را برای انتظار در او به وجود آورد؛ نقطه‌ای که واقعی است.

یکی از همین روزها با پسری ۱۵ ساله گفت‌وگو می‌کردم که ورزشکار است. مشکلی در زانویش ایجاد شده بود که برخی از پزشکان از او خواسته بودند عمل کند، و برخی هم گفته بودند جراحی نکند. در میان صحبت‌هایمان به من گفت: «امروز اگر جراحی کنم، شاید نتوانم شش ماه یا نهایتاً ۱۰ ماه بازی کنم، اما می‌دانم و اطمینان دارم که این مدت و دوره «بازی نکردن»، قرار است به دوره‌ای طولانی‌تر و بی‌دردسر و بدون ترس برای بازی کردن منجر شود.»

او به این درک رسیده است که یک رویکرد این است که غرق در روزهای دردناک جراحی‌اش شود، آن را بی‌پایان ببیند و تمرکزش بر «بازی نکردن» باشد؛ و یک رویکرد دیگر این است که به پس از پایان این درد، که نقطه‌ای واقعی و غیرواهی است، نگاه کند و این را گذرا ببیند.

توجه کنیم که او این حرف را فارغ از جهت‌گیری‌های سیاسی یا موافقت و مخالفت با جنگ می‌گوید. رویکرد او به‌طور کامل پایان یافتن آشوب است؛ پایان یافتن دردی که شروع شده. یکی از مهم‌ترین راهکارهایی که ما به‌عنوان روان‌شناس به افراد آموزش می‌دهیم، این است که روی مواردی تمرکز کنیم که می‌توانیم در آن تغییری ایجاد کرده و روی آن کنترل داشته باشیم، نه چیزهایی که از کنترل ما خارج است. بنابراین یکی دیگر از راه‌های کمک به این گروه، کشف مواردی است که می‌توانند روی آن کنترل داشته باشند.

در هر حال، در این روزها با گروهی مواجهیم که درد دل زیادی دارند و حسرت‌های فراوان، اما راه خیال پختن برایشان بسته نیست. یادآوری این مطلب وظیفه ماست.

به نظر شما چه راهنمایی‌هایی مهم است که با خانواده‌ها و مراقبان در میان گذاشته شود تا بتوانند کودکان و نوجوانان را در مواجهه با چنین ترومای چندلایه‌ای حمایت کنند؟

وقتی در مواجهه نزدیک با افرادی از این گروه قرار بگیرید، متوجه می‌شوید که یکی از مهم‌ترین نکاتی که به آن به‌عنوان درد دل اشاره می‌شود، این است که فهمیده نمی‌شوند؛ نیازشان از پیش‌بینی‌های قبلی حدس زده می‌شود، نه لزوماً از زبان خودشان؛ شنیده نمی‌شوند.

اخیراً، بعد از گذشت بیش از چند ماه از شروع جنگ، در حالی که به‌سختی توانستم با پسری ۱۹ ساله صحبت کنم، به من گفت: «چقدر خوب شد که توانستم فقط حرف بزنم. همین کافی است.» این روزها باید اجازه دهیم این افراد حرف بزنند، تخلیه هیجانی کنند. این‌ها کسانی هستند که فکر می‌کنند آینده‌شان نابود شده، امیدی ندارند؛ شاید با حرف زدن کمی تخلیه شوند و ذهن و گوششان بازتر شود.

فعالیت‌های غیرمجازی جمعی، مثل دورهمی‌ها، بازی، گپ‌وگفت‌های گروهی مربوط به زندگی روزمره، که بتوانند برای مدتی فضایی برای نفس کشیدن فارغ از بحث‌های سیاست و جنگ ایجاد کنند، و همچنین انجام فعالیت‌های تنانه (بدن‌محور) فردی، مثل قدم زدن، و فعالیت‌های غیرتنانه مانند کتاب خواندن و وقت حقیقی با خانواده گذراندن، می‌تواند آن‌ها را زنده نگه دارد.

یک دختر ۱۸ ساله به من گفت:

دیگر مثل قبل وقتی صدای جنگنده می‌آید پناه نمی‌گیریم، از کنار شیشه‌ها کنار نمی‌رویم، حتی شاید از خواب هم بیدار نشویم. انگار داریم هر روز تمرین مردن می‌کنیم. ولی این روزها این‌که می‌توانم بیشتر با مادرم وقت بگذرانم، چرا که فضای مجازی نیست، یا با مادربزرگم حرف بزنم، تازه یادم افتاده که مادر دارم، خانواده دارم، می‌توانم زنده بمانم.

مادرش از این احساس مردن روزانه دخترش خبر نداشت و شاید حتی نمی‌دانست که همین مکالمات ساده روزانه، که قبلاً به خاطر دل‌مشغولی‌ها به فضای مجازی و کار و بار روزانه وجود نداشت، تا چه اندازه در جهان دخترش زندگی‌بخش است. در حالی که مادران و پدرانی هستند که برای فراهم کردن این فضا برای فرزندانشان در سختی و تقلا هستند، چرا که آن‌ها هم حالشان خوب نیست. و این‌قدر این شرایط پیچیده است که حتی نمی‌توان قاطعانه گفت لزوماً دارند کار اشتباهی می‌کنند؛ شاید گروه اول دارند در این شرایط بیش از حد انتظار عمل می‌کنند.

شاید این لحظه‌های زندگی مشترک، حضور و گفت‌وگو بتواند به حفظ پایداری همه اعضای خانواده کمک کند. این هم پرسشی است که هنوز پاسخ روشنی برای آن پیدا نکرده‌ام.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.