اخلاقیات جنگطلبی
مسیح کریمی ـ مسئله جنگ، پیش از آنکه صرفاً یک مسئله استراتژیک یا سیاسی باشد، یک مسئله بنیاداً اخلاقی است. در لحظهای که کنش سیاسی به جایی میرسد که در آن، قربانیسازی انسانها بهعنوان وسیلهای مشروع برای تحقق اهداف تلقی میشود، حتی گفتمانهایی که خود را در افق «آزادی» تعریف میکنند، در سطحی عمیقتر، بازتولیدکننده همان منطق سلطه و خشونتی خواهند بود که مدعی نفی آن هستند.

یک خرس عروسکی در زیر ویرانههای ساختمانی در مجتمع مسکونی شهید بروجردی در جنوب تهران، ایران، در ۱۴ آوریل ۲۰۲۶ عکس گرفته شده است. این ساختمان در عملیات نظامی ایالات متحده و اسرائیل در ۴ مارس ۲۰۲۶، در جریان یک آتشبس شکننده، ویران شد. عکس: Morteza Nikoubazl/ منبع: AFP

بخش قابلتوجهی از جنگطلبان معاصر، بهویژه در میان مخالفان جمهوری اسلامی، چنان در نفرت از این نظام سیاسی فرورفتهاند که مرزهای هنجاری و اخلاقی در گفتمان آنها دچار فرسایش شده است. در مواجهه مستقیم، برخی از این افراد بهسادگی و بدون تأمل اخلاقی تصریح میکنند که حاضرند بخش بزرگی از مردم ایران قربانی شوند، مشروط بر آنکه این حکومت ساقط شود. این موضع، دقیقاً نشاندهنده لحظهای است که در آن، انسان دیگر بهمثابه غایت در نظر گرفته نمیشود، بلکه به سطح وسیلهای برای تحقق یک هدف سیاسی تقلیل مییابد.
چنین تقلیلی را میتوان بهطور دقیق در چارچوب اخلاق وظیفهگرایانه کانتی تحلیل کرد. کانت صورتبندی میکند که انسان باید همواره بهمثابه «غایت فینفسه» در نظر گرفته شود، نه صرفاً بهعنوان وسیله. بر این اساس، هر پروژه سیاسی که بهطور ضمنی یا صریح، قربانیسازی انسانها را بهعنوان ابزار تحقق هدفی دیگر بپذیرد، از منظر این دستگاه اخلاقی، فاقد مشروعیت است، حتی اگر آن هدف، در سطحی گفتمانی، «آزادی» یا «رهایی» نامیده شود.
بااینحال، مسئله صرفاً به وجود خشم یا نفرت تقلیلپذیر نیست. نفرت از جمهوری اسلامی، با توجه به تاریخ طولانی سرکوب، خشونت، تحقیر و ویرانی، کاملاً قابلفهم است و بسیاری در این تجربه عاطفی سهیماند. مسئله در نقطهای آغاز میشود که این نفرت، از چارچوبهای اخلاقی عبور کرده و به یک منطق سیاسی بدل میشود؛ منطقی که در آن، «مردم» دیگر بهعنوان سوژههای دارای کرامت ذاتی در نظر گرفته نمیشوند، بلکه به «هزینه لازم»، «تلفات قابلقبول» یا «گوشت قربانی» فروکاسته میشوند.
از منظر روانشناختی، این دگردیسی نه استثنایی، بلکه قابلفهم است. ترومای حلنشده، در غیاب خودآگاهی انتقادی و مهار اخلاقی، میتواند به بازتولید همان الگوهای خشونت منجر شود. برای نمونه، در ادبیات روانشناسی، بارها به این نکته اشاره شده است که برخی از مرتکبان خشونت جنسی، خود پیشتر قربانی چنین خشونتی بودهاند. این مثال، نه برای همسانسازی موقعیتها، بلکه برای نشان دادن سازوکار بازتولید خشونت مطرح میشود. به همین قیاس، برخی از افرادی که سالها تحت خشونت، تحقیر و سرکوب جمهوری اسلامی زیستهاند، ممکن است به نقطهای برسند که بتوانند مرگ جمعی، ویرانی و جنگ را توجیه کنند، نه به این دلیل که ذاتاً «هیولا» بودهاند، بلکه به این دلیل که نفرت، در غیاب مهار اخلاقی، میتواند خود به صورتی دیگر از خشونت بدل شود.
تراژدی دقیقاً در همینجاست. بخشی از این سوژهها، در سطحی روانی و اخلاقی، به محصول همان سیستمی تبدیل میشوند که از آن متنفرند. بهعبارت دیگر، خشونت ساختاری صرفاً بدنها را زخمی نمیکند، بلکه میتواند سنجههای اخلاقی را نیز دچار اختلال و آلودگی کند. در چنین وضعیتی، امکان آن فراهم میشود که به نام «آزادی»، همان منطق حذف، قربانیسازی و بیارزشسازی حیات انسانی بازتولید شود.
از منظر جامعهشناختی نیز، این پدیده را نمیتوان به سطح فردی محدود کرد. در جوامعی که برای دورههای طولانی تحت شرایط سرکوب، ناامنی، تحقیر، خشونت دولتی و فروپاشی افقهای جمعی قرار داشتهاند، نوعی فرسایش تدریجی در ساحت اخلاقی و سیاسی رخ میدهد. در این شرایط، سیاست بهجای آنکه بر مبنای مفاهیمی چون عدالت، کرامت و رهایی سامان یابد، به عرصهای برای تخلیه خشم، انتقام و میل به نابودی «دیگری» تبدیل میشود. جنگطلبی، در این معنا، نه یک انحراف فردی، بلکه یکی از پیامدهای ساختاری چنین وضعیتهایی است.
در ادامه این دگردیسی، حتی مفهوم «وطن» نیز از معنای انضمامی و زیستجهانی خود فاصله میگیرد. وطن دیگر بهمثابه یک واقعیت متکثر و زنده، متشکل از بدنها، زندگیها و تجربههای متنوع انسانی فهم نمیشود، بلکه به یک انتزاع آسیبدیده و ابژهای روانی بدل میگردد که کارکرد آن، سازماندهی و تخلیه نفرت است. در این فرآیند، انسانهای واقعی، کودکان، کارگران، زندانیان، سالمندان و تمامی اشکال زندگی روزمره، بهسادگی از میدان دید اخلاقی حذف میشوند.
بر این اساس، مسئله جنگ، پیش از آنکه صرفاً یک مسئله استراتژیک یا سیاسی باشد، یک مسئله بنیاداً اخلاقی است. در لحظهای که کنش سیاسی به جایی میرسد که در آن، قربانیسازی انسانها بهعنوان وسیلهای مشروع برای تحقق اهداف تلقی میشود، حتی گفتمانهایی که خود را در افق «آزادی» تعریف میکنند، در سطحی عمیقتر، بازتولیدکننده همان منطق سلطه و خشونتی خواهند بود که مدعی نفی آن هستند.




نظرها
نظری وجود ندارد.