نظم نوین تمدنی راستگرایان
مایکل سی. ویلیامز − تمدنگرایی، یعنی این ایده که سیاست جهانی حول تمدنهای فرهنگی محدود و به رهبری قدرتهای بزرگ میچرخد، راستگرایان را در هر دو سوی اقیانوس اطلس سرشار از نیرو کرده است. این ایده کلید تلاش برای نابودی جهانشمولگرایی و بازسازی نظم بینالملل است.

ساموئل هانتینگتون: برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی
کمتر سندی به اندازه راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ ایالات متحده توجه نخبگان سیاست خارجی را به خود جلب کرده است. این سند که در اوایل دسامبر بیسروصدا منتشر شد، به سرعت تحسین مسکو و پکن را برانگیخت، در حالی که در میان متحدان آمریکا در اروپای غربی و فراتر از آن موجی از ناامیدی و حتی خشم پدید آورد.
هسته اصلی این سند، دیدگاهی تمدنی از سیاست جهانی ارائه میدهد. جهان باید به مثابه مجموعهای از مجتمعهای تمدنی دیده شود که حول قدرتهای بزرگی شکل گرفتهاند که تمدنهای خود را حفظ و در قلمرویشان هژمونی اعمال میکنند. غرب تنها یک موقعیت جغرافیایی نیست: بلکه یک حوزه تاریخی و فرهنگی متمایز است. مهمتر از همه، این تمدن نه از تهدیدات نظامی بیرونی، بلکه از خطرات درونی تهدید میشود — فرهنگ و سیاست خورنده لیبرالیسم، و اختلالها و چپاولهای اقتصادی-اجتماعی جهانیسازی بازار. این چشماندازی بهغایت متفاوت و از بسیاری جهات نگرانکننده از سیاست جهانی است. جهانشمولگرایی که زیربنای جهانیسازی لیبرال و حقوق بشر است، صریحاً رد میشود. اولویت این سند، توسعه پیوندها میان دولتهای حاکمی است که توسط یک تمدن مشترک و فرهنگهای انحصاری به هم پیوند خوردهاند.
علیرغم شهرت این راهبرد امنیت ملی، ایدههای مطرحشده در آن تازه نیستند. دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ آنها را اعلام کرد و جی دی ونس نیز آنها را در سخنرانی پرسروصدای خود در کنفرانس امنیتی مونیخ، یازده ماه پیش از انتشار این سند، بازگفت. این ایدهها منحصر به آمریکا هم نیستند. تمدنگرایی گفتمان ژئوپلیتیک مسلط محافظهکاران رادیکال در سراسر اروپاست.
برای درک قدرت و محبوبیت تمدنگرایی، باید آن را هم بهمثابه یک استراتژی سیاسی و همچنین مجموعهای از ایدهها ببینیم. تمدنگرایی با توانمندسازی بازیگران محافظهکار رادیکال در داخل، و حمایت از راهبردهای نوین در خارج، بخشی از تلاشی گستردهتر برای بازسازی بنیادین نظم بینالملل است.
ساختن دولتهای تمدنی
تمدنگرایی نوعی سیاست فراملی است که به شیوههایی مختلف اما متقابلاً تقویتکننده در سیاست داخلی و خارجی در هر دو سوی اقیانوس اطلس عمل میکند. در ایالات متحده، این جریان با آنچه یک مفسر «نبرد بر سر آینده راست پسا-ترامپ» نامیده، پیوند خورده است. در هسته آن، کشمکشی بر سر هویت ملی آمریکا جریان دارد: اینکه آیا ایالات متحده یک ملت ارزشمدار است که بر اساس تعهد به ارزشهای جهانی تعریف میشود و اصولاً برای همه باز است، یا اینکه کشوری است یا باید باشد،که با ارزشها و تبار «آمریکاییهای موروثی» تعریف و تسلط مییابد. تمدنگرایی به این درک انحصاریتر از هویت آمریکایی شکل ایدئولوژیک میبخشد. جای شگفتی نیست که ونس یکی از پیشگامان اصلی آن بوده است. ادعای یک هویت تمدنی در عرصه بینالمللی — و به رسمیتشناسی و بازتاب آن از سوی سایر محافظهکارانی چون ویکتور اوربان، رئیسجمهور [سابق] مجارستان — همچنین راهی برای تقویت همین ادعا در داخل کشور است.
در عین حال، تمدنگرایی در شکلدهی مجدد بحثها پیرامون آینده سیاست خارجی آمریکا و جایگاه این کشور در جهان نیز نقش دارد. برای دههها، انتخاب بنیادین در این مناظرات میان بینالمللگرایی و انزواگرایی بود، و دومی بهمثابه ایدئولوژی، محدود و از نظر راهبردی غیرواقعبینانه تلقی میشد. تمدنگرایی گزینه سومی هم عرضه میکند: آمریکا بهمثابه یک دولت تمدنی — قدرتی بزرگ در مرکز منطقهای وسیعتر با همسویی فرهنگی.
این جریان ابتکارات و راهبردهای دیپلماتیک نوینی را نیز ممکن میسازد. اگر روابط بینالملل نه فقط توسط تعاملات دولتهای رسمی، بلکه توسط سرنوشتهای تمدنی تعریف شود، این امر توجیهگر رفتار متفاوت با دولتها بر اساس میزان تعهد و اهمیتشان برای تمدن است. دوباره، این راهبرد امنیت ملی این موضوع را با تأکید بر نیاز ایالات متحده برای حمایت از دولتهای محافظهکار رادیکال روشن میکند. همچنین تاکتیکهای جدیدی را که از هنجارهای عدم مداخله حاکمانه آزادند باز میگذارد، مثل حمایت آشکار از بازیگران جامعه مدنی و حزبهای سیاسی همایدئولوژی با دولت فعلی. این میتواند شامل سرزنش علنی دولتهای اروپایی به خاطر عقبافتادن تمدنی، حمایت مالی رسمی از اندیشکدههای راستگرا، تشویق جداییطلبان کانادایی، یا حتی برگزاری گردهماییهای بهظاهر بیضرر تعطیلات میان معاون رئیسجمهور و متحدان تمدنگرایش از راست بریتانیایی در آکسفوردشایر روستایی باشد. نتیجه راهبردی دیپلماتیک است که مرزهای سنتی عدم مداخله حاکمانه را دور میزند، در همان حال که خواستار حاکمیت (تمدنی) قاطعانهتری است.
دژ تمدنی اروپا
در سوی دیگر اقیانوس اطلس، سیاست تمدنی نقش محوری در کمپینهای داخلی راست رادیکال علیه لیبرالیسم و کشمکشها بر سر آینده محافظهکاری ایفا میکند. این امر بهویژه در بریتانیا مشهود است، جایی که حزب رفورم در حال کمپین برای جایگزینی حزب محافظهکار بهعنوان پرچمدار راستگرایی است، با همدستی اعضای سابق راستگرای محافظهکاران و حمایت آشکار معاون رئیسجمهوری آمریکا.
در قاره اروپا، حملات به «نخبگان جهانیگرای اتحادیه اروپا» و فراخوانها برای بازتأکید بر هویتها، ارزشها و منافع ملی انحصاری، سالهاست از عناصر ثابت ادبیات سیاسی راستگرا بوده است. اما اکنون استناد به تمدن غربی نقش برجستهای در تلاشها برای آشتی دادن ناسیونالیسم با اروپایی بودن دارد ، آن هم با پشت سر گذاشتن اتهامات خودکفایی ملی غیرواقعبینانه از طریق پرداختن به یک تمدن اروپایی جایگزین، مبتنی بر مسیحیت یا روشنگری. این چشمانداز درجهای از وحدت بینالمللی فراهم میکند در حالی که دیگرانِ تمدنی را طرد میکند، بهویژه اسلام.
این ایدهها همچنین به راست رادیکال این امکان را داده که از رد اتحادیه اروپا به دنبال اصلاح آن بهعنوان سنگر اروپای تمدنی و ملتهای حاکم آن برود. مهمتر اینکه، این تنها یک گفتمان پان-اروپایی نیست. بخش بزرگی از راست رادیکال اروپایی همچنین آتلانتیکگرا و غربی است و پیوسته در جستوجوی جلب حمایت برای آرمان خود از طریق اتحاد با راست آمریکایی است. در این روایتها، راهبرد امنیت ملی آمریکا نشاندهنده تمایل آمریکا برای نجات اروپا و تمدن غربی آن از دست نخبگان لیبرالی است که آن را نابود میکنند. این چارچوببندی به احزاب راست رادیکال نهتنها خوراکی برای حملات سنتیشان علیه آن نخبگان میدهد، بلکه این ادعا را هم اضافه میکند که تنها از طریق چرخش سیاسی به راست است که اروپا میتواند اطمینان حاصل کند که ایالات متحده متعهد به امنیت اقتصادی و نظامی قاره میماند. از این موضع، نتیجهگیری روشن است:
راست اروپایی با پیوند محکم با شرکای ایدئولوژیک خود در آن سوی اطلس، به دنبال بهرهبرداری انتخاباتی و همچنین حمایت و مشروعیت از خارج است.
جهانشمولگرایی در تنگنا
در مجموع، آنچه در سیاست راستگرا شاهدش هستیم بیان یک تمدن یا دولت تمدنی که به هر معنای سادهای از پیش وجود داشته باشد نیست. بلکه استفاده از ادعاهای تمدنی در کشمکشهای سیاسی داخلی و خارجی است، در کنار توسعه راهبردهای فراملی نوینی که در پی تأثیرگذاری بر هویت سیاسی، سیاست انتخاباتی و سیاست خارجیاند.
راهبرد تمدنی محدودیتهایی دارد. تا زمانی که تمدن و حاکمیت درهمتنیده به نظر میرسند، تنشهای آشکار میانشان قابل مدیریت است. اما هنگامی که دولت هسته تمدنی مانند یک قدرت بزرگ یکجانبهگرا عمل میکند و به نام منافع ملی حاکمیت را نقض میکند، دشواریها تقریباً غیرقابل سرپوشگذاری میشوند. طرحهای دولت ترامپ درباره گرینلند، و آشفتگیای که در بخشهایی از راست سختگرای اروپا ایجاد کرد، نمونهای کلاسیک است. اما مخالفان راستگرا نباید از این تنشها بیش از حد دلگرم شوند.
خشم راست اروپایی به چالش آمریکایی با حاکمیت دانمارک، یک دولت اروپایی و عضو ناتو، مرتبط است؛ بعید است نگرانی مشابهی در واکنش به مداخلات در آمریکای مرکزی و کارائیب ایجاد شود. علاوه بر این، واگراییها میتوانند به شکل استراتژیک بدون واگذاری هدف اصلاح رابطه ژئوپلیتیکی مدیریت شوند. سخنرانی مارکو روبیو در کنفرانس مونیخ ۲۰۲۶ در یک سطح آشتیجویانهتر بود. اما بازدیدهای بعدی او از اسلواکی و مجارستان ، دو کشور با دولتهای راستگرایی که بیشترین تعارض را با اتحادیه اروپا دارند، پیام نهفته در آن را روشن کرد.
نیروی روایت تمدنی راستگرا با این واقعیت تقویت میشود که پاسخ لیبرال سنتی به استدلال ضدتمدنی مبتنی بر جهانشمولگرایی، نهتنها توسط راست، بلکه توسط منتقدان چپ و کشورهای جنوب جهانی نیز که آن را با امپریالیسم غربی پیوند میزنند، تضعیف شده است. دشواریهایی که کمیسیون اتحادیه اروپا در تلاش برای ارائه یک روایت متضاد، با آنها روبرو میشود، چالش را نشان میدهد، و همچنین خطر اینکه پیروی از چنین مسیری ممکن است بهطور ناخواسته استدلالهای تمدنی مخالفانش را تقویت کند. تمدنگرایی بهیکباره در همه جای ادبیات روابط بینالملل حاضر شده است. همین تنها باید ما را نسبت به احتمال اینکه محبوبیت آن بیغرض نیست، هوشیار کند.




نظرها
نظری وجود ندارد.