چپ پناهگاه: جستاری درباره دگردیسی چپ ایرانی
صدرا عبداللهی ـ بخشی از چپ ایرانی پس از سرکوبهای دهه شصت و فروپاشی شوروی، بهتدریج از سیاست رهایی به سیاست «دفع خطر» رسید؛ جایی که ترس از جنگ، فروپاشی و مداخله خارجی، آزادی سیاسی را به مسئلهای ثانویه بدل کرد. این جستار میکوشد نشان دهد چگونه در «چپ محور مقاومت»، ژئوپولیتیک آرامآرام جای رنج انسان را گرفته است.

یکی از اعضای نیروهای امنیتی ایران در کنار بنری به افتخار آیتالله علی خامنهای، رهبر فقید ایران، در تهران در تاریخ ۳۱ مارس ۲۰۲۶ نگهبانی میدهد. منبع: AFP_

در تاریخ سیاسی ایران گاهی جریانهایی پدید میآیند که بیش از آنکه سازمان باشند حالوهوای ذهنیاند نه مرامنامهٔ روشنی دارند نه رهبریِ یکپارچه ولی در بزنگاههای تاریخی واکنشهایی کمابیش همسان از خود نشان میدهند و آنچه امروز چپ محور مقاومت نامیده میشود از همین جنس است پدیدهای که نه کاملا درون حاکمیت جا میگیرد نه بیرون آن نه خود را راست میداند نه در عمل همیشه در سوی آزادیخواهی چپ میایستد و این نیرو را نمیتوان تنها با واژههایی چون وابستگی یا فرصتطلبی توضیح داد، چنین داوریهایی بیشتر از سر خشم است تا فهم. مسئله پیچیدهتر از آن است که موضوع به توطئه یا خیانت فروکاسته شود زیرا آنچه در دو دههٔ گذشته رخ داده صرفن همپیمانی تعدادی اندیشه ورز یا فعال حوزه های صنفی سیاسی اجتماعی با قدرت حاکمه نبوده بلکه دگردیسی آرام جایگاه اندیشه ورزی چپ در ساختارِ سیاسی و اقتصادی حاکمیت بوده است. در این دگردیسی حاکمیت و بخشهای امنیتی فقط سرکوب نمیکند جذب هم میکند آنها فقط حذف نمیکنند هضم هم میکنند و همین ویژگی است که فهم این پدیده را دشوار میسازد.
بخشی از چپ ایرانی پس از سرکوبهای تاریخی دههٔ شصت و سپس فروپاشی اردوگاه اتحاد شوروی دچار نوعی فرسودگی هستیشناختی شد. برای نسلی که روزگاری انقلاب را افق رهایی میدید اکنون موضوع انقلاب یادآور فروپاشی و آشوب است در نتیجه بهتدریج سیاست رهایی جای خود را به سیاست دفع خطر داده است.
این دگرگونی فقط نظری نبود روانی نیز بود. ترس از جنگ ترس از تجزیه ترس ازسوریهای شدن ترس از مداخلهٔ خارجی همه اینها کمکم در ذهن بخشی از روشنفکران چپ چنان سایه افکند که آزادی سیاسی به مسئلهای ثانویه بدل گشت. در این دستگاه ذهنی دشمن اصلی همواره بیرون از مرزها قرار دارد و هر نیرویی که در برابر آمریکا و اقمارش میایستاد خودبهخود از نوعی مشروعیت برخوردار میشد و در چنین وضعی تضاد اصلی دیگر نه میان جامعه و حاکمیت بلکه میان حکومت های ضد غرب و جهان غرب تعریف میشد. از همینجا آرامآرام میان چپِ آزادیخواه و چپ اردوگاهی شکافی پدید آمد.
برای چپ آزادیخواه اهمیت موضوع رنج انسان است. برای او اعدام و موضوع زندانی سیاسی در تهران و کودکِ زیر بمباران در غزه هر دو بخشی از یک مسئلهاند اما چپ اردوگاهی رنج را بر پایهٔ جایگاه دولتها در نبرد جهانی اندازه گیری میکند و اگر حکومتی در برابر آمریکا ایستاده باشد بسیاری از خشونتهایش نادیده گرفته میشود.
این پدیده البته ویژهٔ ایران نیست در اروپا و آمریکای شمالی نیز بخشی از چپ ضد ناتو سالهاست گرفتار همین منطق شده است. در جنگ سوریه بسیاری از آنان هر گزارشِ مربوط به سرکوب حکومت اسد را تبلیغاتِ غرب می دانستند، در جنگِ اوکراین بخشی از این نیروها تجاوز روسیه را تنها واکنشی دفاعی تعبیر کردند، در چین سرکوبِ اویغورهای مسلمان به مسئلهای فرعی بدل شد. در همهٔ این نمونهها یک ویژگی مشترک دیده میشود ژئوپولیتیک جای رنج انسانی را میگیرد.
اما در ایران این گرایش شکل پیچیدهتری پیدا کرد زیرا جمهوری اسلامی از آغاز خود را در قامت نیرویی ضد غرب تعریف کرده بود همین امر باعث شد بخشی از چپ سرکوب شده کمکم به نوعی همزیستی نانوشته با ساختارِ رسمی برسد البته این همزیستی همیشه آگاهانه یا سازمانیافته نبود اغلب ساختاری بود و برای فهم آن باید به دگرگونی اقتصاد سیاست و فرهنگ در ایران نگاه کرد. در سه دههٔ گذشته گونهای سرمایهداری رانتی و نیمهدولتی و شبکهای در ایران شکل گرفته که در آن رسانه بانک پیمانکاری نهادهای فرهنگی بخشهای بازرگانی شرکتهای تبلیغاتی با دستگاههای نظامی و امنیتی به شکل پنهان و آشکار درهم تنیدهاند. در چنین سامانهای بخش بزرگی از تولیدِ فکری نیز ناچار درون همین شبکهها نفس میکشد روزنامهها تارنماها شبکههای تلویزیونی مؤسسههای پژوهشی خانههای ترجمه و نشر پروژههای فرهنگی سینمایی و حتی بخشهایی از دانشگاه همگی درجاتی از همین اقتصاد سیاسی تغذیه میکنند.
بخشی از چهرههای وابسته به چپ محور مقاومت نیز در همین فضا رشد کردهاند برخی در رسانههای نزدیک به تکنوکراتهای حکومتی برخی در نهادهای فرهنگی وابسته به ساختار رسمی برخی در پروژههایی که سرمایهشان از شبکههای رانتی میآمد.
البته این بهخودی خود نشانهٔ فساد نیست هر فعالی از گونه سیاسی فرهنگی مدتی برای زیست اقتصادی ناچار به اشتغال است، اما مسئله جای دیگر است مسئله آنجاست که ساختار اقتصادی آرامآرام مرزهای تخیل سیاسی را نیز تعیین میکند.
در ایران کمتر لازم است کسی بهصورت کتبی بنویسد و دستوری صادر کند اینجا خود ساختار افراد را هم تربیت میکند و روشنفکر و اندیشهورز و فعالی که امنیت شغلی و امکان حضور رسانهایاش به شبکهای از نهادها وابسته است ناخودآگاه میآموزد از چه مرزهایی عبور نکند میآموزد کدام اعتراضها مشروعاند و کدام خطرناک کدام رنجها باید دیده شوند و کدام رنجها در سایه بمانند.
از همینجا نوعی خودسانسوری ایدئولوژیک زاده میشود خودسانسوریای که گاه خود فرد نیز از آن آگاه نیست برای همین است که بخشی از این نیروها میتوانند علیه سرمایهداری جهانی تند و رادیکال بنویسند ولی دربارهٔ سرمایهداری رانتی نظامی امنیتی داخلی به کلیگویی بسنده کنند. میتوانند از مظلومیت فلسطین و از جنایت های اسرائیل با صراحت سخن بگویند ولی در برابر سرکوب و اعدامهای داخلی دچار لکنت شوند.
حرکتها و خیزشهای اخیر، از جنبشِ زن زندگی آزادی تا اعتراضات دی ۱۴۰۴ این شکاف را آشکار کرد. بسیاری از نیروهای این طیف نه میتوانستند آشکارا در کنار سرکوب بایستند نه میتوانستند بیتردید از جنبشها و اعتراضها دفاع کنند.
ذهن آنان گرفتار این پرسش بود که آیا این خیزش و اعتراضها در نهایت به سود غرب تمام خواهد شد یا نه؟ اینجا و در این نقطه ترس بر آزادی غلبه میکند و البته همه کسانی که در این فضا قرار میگیرند یکسان نیستند برخی واقعا به حاکمیت اقتدارگرا نزدیک شدهاند و ثبات را بر آزادی ترجیح میدهند برخی فقط از فروپاشی هراس دارند برخی هنوز منتقد جمهوری اسلامیاند ولی ضدیت با آمریکا را اولویت اصلی میدانند و برخی صرفا در سطح فرهنگی به این فضا نزدیکاند و با اینهمه تفاوت یک ویژگی مشترک در بخش بزرگی از این جریان دیده میشود جابهجایی مرکز ثقل از موضوع رنج انسان به سیاست ورزی در حکومتها.
در سنت کلاسیکِ چپ معیار داوری رنج فرودستان بود اما در چپ اردوگاهی معیار کمکم به موقعیت و قطببندی حکومتها در نقشهٔ جهانی تغییر کرد و همینجا است که بخشی از چپ آرامآرام از نیرویی رهاییبخش به نیرویی محافظهکار بدل میشود نه محافظهکار به معنای سنتی آن بلکه محافظهکاری به نام حفظ امنیت و ثبات.
چپی که روزگاری زبان شورش و انقلاب بود اکنون از شورش و انقلاب میترسد. چپی که زمانی علیه قدرت مینوشت اکنون بیش از هرچیز از فروپاشی مرکز هراس دارد.
شاید تراژدی اصلی بخشی از روشنفکری و اندیشه ورزی چپ ایرانی در همینجا نهفته باشد. روشنفکر چپ ایرانی امروز میان سه ترس گرفتار است. ترس از امپراتوری جهانی، ترس از فروپاشی داخلی و ترس از حذفشدن از میدان فرهنگی و گاه همین ترسها او را آرامآرام به سوی سازگاری سوق میدهند.
اما واقعیت این است که راه آینده هنوز بسته نیست. در سالهای اخیر نسل تازهای از نیروهای عدالتخواه پدید آمده که میکوشند آزادی و عدالت را دوباره به هم پیوند بزنند برای این نسل نه آمریکا منجی است نه حاکمیت اقتدارگرا سنگر رهایی است این نسل کمکم دریافته که اگر آزادی از عدالت جدا شود سرمایهداری افسارگسیخته از میان آن زاده خواهد شد و اگر عدالت از آزادی جدا شود همچنان سرکوب و زندان و اعدامها دوام خواهد یافت. شاید تنها راهِ بیرونآمدن از این بنبست همین باشد بازگشت به رنج انسان بازگشت به رنج فرودستان نه به اردوگاه نه به حاکمیت نه به شطرنج قدرتهای شرق و غرب، زیرا هیچ مقاومتی که چشم بر رنج مردمِ خود ببندد رهاییبخش نیست و هر چپی که چشم بر آزادی مردم ببندد آیندهای نخواهد داشت.
اردیبهشت ۱۴۰۵




نظرها
نظری وجود ندارد.