زندگی در حکومت توتالیتر مقاومت است یا عادیسازی شر؟
در حکومتهای توتالیتر، زندگی روزمره دیگر امری صرفاً شخصی نیست. مهدیه گلرو این یادداشت با تکیه بر آرنت، فوکو، گرامشی و باتلر میپرسد: مرز میان «زندگی بهمثابه مقاومت» و «عادیسازی شر» کجاست؟ آیا ادامه دادن زندگی زیر سایه سرکوب، شکلی از مقاومت است یا بخشی از بازتولید سلطه؟

جوانان ایرانی در ۲۶ مارس ۲۰۲۶، در بحبوحه عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل در این کشور، در کافهای در تهران، ایران، نشستهاند. عکس: Morteza Nikoubazl / منبع: AFP

زیست شهروندان در حکومتهای توتالیتر و تمامیتخواه، که سیاست را در تار و پود زندگی روزمره وارد میکنند، نمیتواند خالی از معنای سیاسی باشد. زندگی ایرانیان زیر حاکمیت جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنی نیست. پس از کشتار دیماه گذشته و حمله اسرائیل و آمریکا به ایران، به دهها دوگانهای که پیشتر وجود داشت، دوگانهای دیگر نیز اضافه شد؛ دوگانهای که زندگی بازماندگان پس از کشتار دی را، با تفسیری از مفهوم «ابتذال شر» هانا آرنت، نوعی عادیسازی شر مینامد و هر تصویر از ادامه زندگی را با تعابیری چون «خونشویی» و «نرمالسازی» تفسیر میکند. در مقابل، نگاه دیگری وجود دارد که بیشتر با خوانشهایی از گرامشی، فوکو و ایده «مقاومت بهمثابه زندگی» قابل توضیح است.
«مقاومت، زندگی است» یا ایدهای نزدیک به آن، بیشتر به سنتهای فکریای تعلق دارد که مقاومت را صرفاً واکنش سیاسی نمیبینند، بلکه آن را بخشی از خودِ زیستن، هویت، کرامت و سوژگی انسان میدانند. در این نگاه، قدرت میخواهد شکل زندگی را کنترل کند و بنابراین خودِ زندگیِ آزاد، آگاهانه و مستقل، به شکلی از مقاومت و مبارزه علیه سلطه بدل میشود. این رویکرد بیشتر در تحلیل جنبشهای مدنی، فمینیستی و ضداستبدادی بهکار میرود؛ بهویژه جنبشهایی که فقط به دنبال تسخیر قدرت نیستند، بلکه میخواهند فرهنگ و روابط اجتماعی را نیز تغییر دهند.
فوکو در تاریخ جنسیت جمله معروفی دارد: «هرجا قدرت هست، مقاومت هم هست.» در نگاه او، مقاومت فقط شورش سیاسی نیست، بلکه بخشی از رابطه انسان با قدرت و تلاشی برای ساختن شیوهای دیگر از زندگی است. بعدها ایده «زیست بهمثابه مقاومت» از دل آثار او گسترش پیدا کرد. فوکو در درسگفتارهای «باید از جامعه دفاع کرد» توضیح میدهد که سیاست مدرن به مدیریت زندگی تبدیل شده است. دولتهای مدرن زندگی را تنظیم میکنند، بدنها را کنترل میکنند و تصمیم میگیرند چه کسی چگونه زندگی کند و چگونه بمیرد. در اینجا مقاومت دیگر فقط مخالفت سیاسی کلاسیک نیست؛ بلکه دفاع از امکان زندگی، بدن و آزادی زیستن است. شهروند زیر سایه حکومت توتالیتر همواره با این پرسش روبهروست که چگونه زیر نظم مسلط حل نشود.
گرامشی نیز مقاومت را در دل زندگی روزمره میدید. از نظر او، انسانها حتی زیر سلطه کامل نیز کاملاً منفعل نیستند و همیشه امکان مقاومت فرهنگی و اخلاقی وجود دارد. در نگاه او، مقاومت در خودِ زندگی اجتماعی، فرهنگ، زبان، آموزش، رسانه، خانواده و جامعه مدنی جریان دارد. مهمترین مفهوم در اندیشه گرامشی «هژمونی» است. او معتقد بود حکومتها فقط با پلیس و ارتش دوام نمیآورند، بلکه از طریق مدرسه، رسانه، دین، فرهنگ، روشنفکران ــ و امروز حتی سلبریتیها ــ و نیز از طریق عادتهای روزمره، مردم را قانع میکنند که نظم موجود طبیعی و عادی است. بنابراین اگر سلطه در دل زندگی روزمره ساخته میشود، مقاومت نیز باید در همان سطح شکل بگیرد.
گرامشی برخلاف مارکسیسم کلاسیک، فقط بر دولت تمرکز ندارد. در نگاه او، مقاومت صرفاً لحظه انقلاب نیست، بلکه فرایندی مداوم فرهنگی و اجتماعی است. او از دو نوع جنگ سخن میگوید: «جنگ مانوری» که حمله مستقیم به قدرت است، و «جنگ موضعی» که ساختن آرام و تدریجی فرهنگ و آگاهی بدیل را شامل میشود. این دقیقاً همان جایی است که زندگی روزمره سیاسی میشود. جمله مشهور او ــ «بدبینیِ عقل، خوشبینیِ اراده» ــ نیز به همین معنا اشاره دارد: ممکن است شرایط بسیار تاریک باشد، اما انسان همچنان باید عمل کند و مقاومت را ادامه دهد.
این رویکرد سویههای فمینیستی نیز دارد و شاید از همین جهت مورد توجه نویسنده این یادداشت باشد. جودیت باتلر، با نگاهی فمینیستی، درباره آسیبپذیری، سوگواری و بدنهای معترض نوشته است. در نگاه او، خودِ ادامه دادن زندگی در شرایط سرکوب میتواند شکلی از مقاومت باشد؛ یعنی کنار هم ایستادن، اشغال فضای عمومی، مراقبت از یکدیگر و ادامه دادن زندگی جمعی، همگی میتوانند مقاومت باشند. ادامه دادن زندگی در شرایط حذف و سرکوب، خود امری سیاسی میشود. زنی که در نظام مردسالار بدنش را پنهان نمیکند، اقلیتی که حذف نمیشود، مردمی که با وجود خشونت همچنان جمع میشوند یا کسانی که برای سوگواری قربانیان به خیابان میآیند، همگی از طریق خودِ زندگی مقاومت میکنند.
هانا آرنت اما از زاویهای دیگر به این مسئله میپردازد و تا جایی پیش میرود که زندگی روزمره در سایه حکومت توتالیتر را «عادیسازی شر» یا همان مفهومی مینامد که در سالهای اخیر بسیار تکرار شده است: «ابتذال شر». اما مرز باریک میان «زندگی بهمثابه مقاومت» و «عادیسازی شر» کجاست؟ راهاندازی صفحه فروش آنلاین در اینستاگرام؟ رفتن به کافه و قهوه نوشیدن؟ فوتبال دیدن؟ آواز خواندن در خیابانهای ایران؟ این مرز کجاست و چگونه تعیین میشود؟
یکی از پیچیدهترین تنشهای زندگی در حکومتهای اقتدارگرا و توتالیتر دقیقاً همینجاست. آرنت از زاویهای به موضوع نگاه میکند که با فوکو یا باتلر تفاوت دارد. او نگران لحظهای است که انسانها، برای ادامه زندگی، آرامآرام قدرت قضاوت اخلاقی خود را از دست میدهند و شر به چیزی عادی و روزمره تبدیل میشود. اما نکته مهم این است که آرنت نمیگوید هر زندگی روزمرهای در دیکتاتوری مصداق «ابتذال شر» است. او مرزی برای این مسئله ترسیم میکند: آیا زندگی روزمره هنوز توانایی قضاوت، فاصله گرفتن و «نه» گفتن را حفظ کرده است، یا کاملاً در نظم سلطه حل شده؟
آرنت در آیشمن در اورشلیم مینویسد مشکل فقط «هیولا بودن» نیست، زیرا آیشمن انسانی معمولی بود. فاجعه در این بود که او فکر نمیکرد، قضاوت اخلاقی مستقل نداشت و فقط «وظیفهاش» را انجام میداد. در نگاه آرنت، شر زمانی خطرناک میشود که عادی، بوروکراتیک و بیفکر شود.
این روزها گاهی چنین برداشت میشود که گویی آرنت معتقد است در حکومتهای سرکوبگر نباید زندگی عادی کرد. من چنین برداشتی ندارم. او خود میدانست که انسانها باید کار کنند، عشق بورزند، بچه بزرگ کنند، بخندند و زنده بمانند؛ همانطور که ویکتور فرانکل در انسان در جستجوی معنا نشان میدهد چگونه انسان حتی در شدیدترین رنجها نیز میتواند معنایی برای زندگی پیدا کند و در شکنجهگاههای نازی، بسیاری برای زنده ماندن تلاش کردند. مسئله آرنت این است که آیا این زندگی به قیمت عادیسازی ظلم تمام میشود یا نه.
بهنظر من، از دل آرنت، فوکو و باتلر میتوان این مرز را چنین فهمید: زندگی زمانی بهمثابه مقاومت است که انسان هنوز قدرت قضاوت دارد؛ دروغ را حقیقت نمینامد، ستم را طبیعی نمیداند، دیگری را غیرانسانی نمیکند، حافظه و همبستگی را حفظ میکند و حتی در کوچکترین شکلها استقلال اخلاقی خود را نگه میدارد. حفظ کرامت انسانی، مراقبت از دیگران، حفظ حقیقت، هنر اعتراضی، حفظ پیوندهای دوستی یا حتی شادی در دل سرکوب ــ مانند رقصیدن در زندان یا بر سر مزار ــ میتواند شکلی از مقاومت باشد.
عادیسازی شر اما آنجاست که انسان فقط برای «ادامه زندگی»، همه چیز را توجیه میکند؛ خشونت را عادی میبیند، به سرکوب عادت میکند، قربانیان را فراموش میکند یا برای امنیت شخصی، دروغ رسمی را تکرار میکند. آنجاست که زندگی روزمره میتواند به بخشی از بازتولید سلطه بدل شود.
فوکو بیشتر نشان میدهد که قدرت همهجا هست و مقاومت نیز همهجا ممکن است. اما آرنت میترسد که قدرت توتالیتر توانایی فکر کردن و داوری اخلاقی را نابود کند. یعنی مسئله فقط سرکوب نیست؛ مسئله تبدیل شدن انسانها به موجوداتی است که دیگر از خود نمیپرسند: «آیا این کار درست است؟»
آیا زندگی روزمره هنوز حافظه، حقیقت، همدلی و توانایی «نه» گفتن را حفظ کرده است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، زندگی میتواند مقاومت باشد. اگر نه، همان زندگی ممکن است به ابتذال شر تبدیل شود.
و شاید به همین دلیل است که جنبشهای مدنی بر یادآوری نام قربانیان، سوگواری، روایت حقیقت و حفظ همبستگی انسانی تأکید میکنند؛ زیرا اینها فقط احساسات نیستند، بلکه تلاشی برای جلوگیری از عادی شدن شر هستند.
Michel Foucault, The History of Sexuality, Vol. 1 .“Where there is power, there is resistance.”
Antonio Gramsci, Prison Notebooks “Pessimism of the intellect, optimism of the will.”




نظرها
نظری وجود ندارد.